بابای شما وقتی کوچک بود چه کار میکرد؟ بابای من وقتی کوچک بود، صبح یک روز بهاری سر میز صبحانه، داشت دو لپی نان و پنیر و چای می خورد که مامانش گفت: ((بچه مگه از قحطی دراومدی؟! چه خبرته؟! یواش بخور...)) بابام که دهانش پر بود و نمی توانست حرف بزند، به زور یکی از لقمه ها را قورت داد و گفت: ((مسابقه خوردنه. من باید برنده بشم...)) مجموعه (( وقتی بابام کوچک بود)) قصه کوچکی بابای من و شاید بابای شما بچه ها باشد!