Jump to ratings and reviews
Rate this book

نامهای بسیار

Rate this book

70 pages, Paperback

Published January 1, 1980

1 person is currently reading
8 people want to read

About the author

فیروز ناجی

8 books6 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
3 (18%)
4 stars
6 (37%)
3 stars
5 (31%)
2 stars
2 (12%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 4 of 4 reviews
Profile Image for Zahra.
117 reviews3 followers
May 20, 2025
ای دوستدار تنهایی
ملال زیبایی ها
لذات من پوستهایت را می‌شکافد
آن‌گاه
آن ستاره آن ستاره آن ستاره...
Profile Image for Narjes Dorzade.
284 reviews297 followers
August 14, 2017
. و هم اکنون قلب های ما
میان پل های لاجورد شب
به گردش آمده ست
نگاه کن
ببین چگونه می گذرند
از آن ستاره به آن ستاره آن ستاره آن ستاره .....
عشق های مفرغی ...عشق های عتیق
با دست های پر مهر این موهای بلند
باد تا کنار شعله های آبی ی شب
پیش می آید
زمان بریده می شود آه _
جاده های نقره ای از ورای سرمان می گذرد
و در نیمه راه ها
باز می ماند
زمین !
ای دوستدار تنهایی
ملال زیبایی ها
لذت من پوست هایت را می شکافد
آن گاه
آن ستاره آن ستاره آن ستاره ......

" فیروز ناجی "
.
Profile Image for Behzad.
667 reviews128 followers
December 30, 2022
باد تا کنار شعله های آبی شب
پیش می آید
زمان بریده میشود آه-
جاده های نقره ای از ورای سرمان میگذرد
***
وقتی همه چیز بالا می آید
و از دستهام غم سرازیر میشود
بالاپوش سیاه خویش را به دوش میکشم
و از خواب برمیخیزم تا در کوچه های شهر متروکی
به جستجوی خوشبختی باشم
و او چون کوکبی سبز
بر سرزمین خاموشی ها طلوع خواهد کرد
مگر یک دست چقدر میتواند بلند باشد
تا دریچه ای را که بر درختی بلند
به دار آویخته باز کند
خورشید در ستارگان سبز باقی میماند
و برگها به دنبال هم بر او دست میکشند
من شب را به یاد نخواهم آورد
اینگونه که رنگهای سبز در شب میدرخشد
آنگاه که دستی رشد میکند
تا درخت طولانی و مقدسم را بگشاید
من از مادری جدا شده ام
در لحظه ای از صبح
خوابها در بسترم جاری میشوند
و زمین با رنگهای کبودش در مه فرو میرود
***
من به درختی پشت کرده ام
که ریشه هایش چون جویی کوچک از زیر پایم می گذرد
***
پشت هر نیزار
دریاچه ایست کوچک و آبی
ته راه باریکه های آهکی
همچنان که دانه های زیتونی و بنفش
زرد و ارغوانی
روی بسترش غلت میزند
نیزارهای بلند استوار میمانند
آنجا پرنده ها آفتاب
روی جاده های سپید
پیچ و تاب هوای بارور

ازین میانه راه میگیرم
با دو دست در نیزار:
باز-
آنسو دریاچه ایست کوچک و آبی
بی خیال از غوغای زنجره ها
-----------
نکتۀ برجستۀ شعرهای فیروز ناجی در اینجا از نظر من تخیل نامتعارف و برجسته ای است که اگر با تمرکز بخوانی و هر کلمه را در ذهن تصویرسازی کنی، جهانی غریب و بدیعی را در ذهنت ترسیم میکند و به یاد میماند. تخیل نامتعارف فیروز ناجی نوعی امضا میشود یا صدای خاص، که در شعرهای او و به طریق خاص خود او وجود دارد. نگاهی متفاوت و مخصوص فیروز ناجی، با ابزار شعر، به جهانی که پیشتر دیده نشده مگر با چشمان فیروز ناجی.
Profile Image for شادی‌آفَرین .
155 reviews8 followers
February 21, 2020
*فیروزِناجی/ نام‌های بسیار*
...
پس بگذار همه‌چيز با دستهايت سرد شود
و تو در بسترت نگاه كن
كه او به خواب رفته است
.
به او چه خواهی گفت
وقتی از كوتاهی ِ شب در بسترت چشم می‌گشايد
تا از اندامِ تو سرازير شود
.
مگر يك دست چه‌قدر می‌تواند بلند باشد
تا دريچه‌ای را كه بر درختی بلند
به دار آويخته باز كند
.
خوابها در بسترم جاری می‌شوند
.
زندگی‌ام بر شَبها جاريست
از آنگاه كه تو را در صُبح نگريستم
.
و هم‌اكنون خواهَم گريست
ببين چه‌قدر ساكن شده‌ايم
.
می‌دانم
در صُبح كسی هرگزم نخواهد ديد
می‌گذرم بر بالهای سربی ِ خاموش
می‌شنوم بر گلبرگهای اين شب ِ مَرطوب
پيكرم مدام كوبيده می‌شود
.
خزه‌ها به بستر مرگ مبی‌كشند
صداهای سبز كوتاه را
تو يادآور می‌شوی
تو گرم می‌شوی . . .
.
قلبم كه بكوبد سخت
فردا كه تمام می‌شود
به ديدارِ
آسمان
.

كجايی
پوست می‌انداخت
لذتم
در فلسهای رود
.
سردی ِ سپيدِ پوستَت
كه نقش نمی‌گيرد
از هيچ
.
به خواب می‌كشانَدَم
( به پرنده )
و می‌خوانَدَم
از دور
( پرواز )
.
به خنده می‌رسد شب، در شانه‌هاش
.
صُبح
كه پرنده در شيشه
می‌خوانَدَم
می‌رَوَم به گفتگوش

درختيست در باد
.
مرد می‌گذشت
با بَرگها
كه بر لبهاش
می‌پژمرد
.
در خنده‌ای می‌مانم
و كلامی نگفته با تو
.
هميشه پيش از راه
تمنای ديگريست
.
سرِ گذار دارد
به كبودِ پوستم
مار
كه عشقِ مرا دارد
.
شب كه خانه‌ای دارد
به سياهی ِ گلخانه‌ام
پژمرده می‌رسد
می‌سايَدَم به خود
و به اندوه
عطر می‌افشاند
شب
تا كه خانه‌ای دارد
.
مانده‌ام
به پوسته‌هام
كه باشَند
سَرد شوند
.
كبودی
در پرهای پرنده‌ای
كه گذشت
آسمان بود

می دانی
به ياد مَرگ بودم
.
ملالِ زیبایی‌ها
لذتِ من پوست‌هایت را می‌شکافَد
.
در بادهای شكسته‌ام
.
بايد كه مرا عريان ديد
تا يخهای زمستانی را يافت
كه پوستم را بر خود كشيده‌اند
.
Displaying 1 - 4 of 4 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.