با اطمينان میتوان گفت اين كتاب، در ميان آثار تاكنون منتشر شدهی نويسنده كه غالبا دارای درونمايهی تحليلی هستند، يك نقطهی عطف محسوب میشود. او تاکنون چندبار به پاریس سفر کرده، اینبار با شنیدن «صدا» و «قصه»ی سعید، دوست قدیم دوران دانشجویی، امکان ورود داستانی به هزارتوهای این شهر غریب و روایت آن را مییابد... ؛
آدم دهنش وا میمونه از این حجمِ عظیم - عذر میخوام - خزعبل! قبلتر از مجید حسینی دو کتاب «همه علیه مدرسه» و «هاروارد مکدونالد» رو خوندم؛ اولی به نظرم عالی بود و دومی هم که سفرنامهی آمریکا بود و خوب بود. (اگر نگاه خاص نویسنده راجع به هر چیز رو نادیده بگیری که در هر فرصتی فرو میکنه تو چشمت!)
اینیکی اما غیرقابلتحمل بود؛ خودش در مقدمه میگه «نمیدونم این کتاب داستانه یا فلسفی یا جامعهشناسی.» جالب اینه که هیچ کدوم نیست! هر فصل رو اینطور شروع میکنه : «ایفل روزا خاموشه، شبها چراغهاش روشنه... حکایت آدمهای قوی که فلانان بیسارن و مسلسلوار کلی quote قشنگ» کاری به این نداریم که لابد انتظار داشت تو روز چراغها رو روشن کنن؛ ولی آقای حسینی اگر سفرنامه مینویسی، سفرنامه بنویس... اگر هم قصدت یک خودارضایی فلسفی، جامعهشناسی، هنری! عه، تو یه کتاب دیگه کارت رو بکن بعد بیا با خیال راحت سفرنامه بنویس.
مورد آزاردهندهی بعدی «این» بود. بله! «این»! «این سارتر فلانجا پاتوقش بود.» «این بنیامین یک فیلسوفطور چپ ...» این و کرونا! بس کن دوست عزیز.
نشرچشمه هم متأسفانه به هر چیز که به چاپ دوم برسه، نه نمیگه. (که البته با توجه به شست پنهان بازار منطقیه.)
سؤالی که پیش میآد اینه که خب چرا خریدیش؟ به دو دلیل؛ یک اینکه جزو معدود خریدهای اینترنتی و چشمبستهم بود که متأسفانه پوچ دراومد. (البته پنجاه درصد تخفیف داشت) دو اینکه من برخلاف ۹۹.۹ درصد بچههای علومپزشکی متنفر نیستم از مجید حسینی؛ پارسال بود یا یکم بیشتر، که مجید حسینی قهرمان صدا و سیما شدهبود. همهجا پر شد از موج نفرت علیهش که "آی ایها الناس این پستفطرت اومده حرفهی مقدس ما رو که نجات جان انسانهاست، به لجن بکشه." آقای دانشجوی پزشکی، من میدونم، خودت هم میدونی، حرفهمون مقدس نیست، درست رو بخون، هشتگهات رو بهموقع بزن، اگر هم افتخار میدی بیا گهگاهی کتاب بخونیم و راجع بهش حرف بزنیم.
از بحث دور شدم؛ خلاصه، اون مناظرهی معروف اژدهای مجید حسینی با فرشتهی نظام پزشکی رو ندیدم چون مناظره صرفاً یه رینگ مشتزنیه - مثل اپیزود ۲ فصل ۱ سریال بینظیر سیرک پرندهی مانتی پایتن - و نه جای بحث منطقی... پس یک جلد کتاب «همه علیه مدرسه»ش رو خریداری کردم و خوندم، دغدغهش به نظرم بد نیومد اما مثل هر آدمِ با دغدغههای خوبی که تو این کشور زنده میمونه، به بیراهه رفت و رفت و رفت.
هوالحق . صفر) مرگ آقای سعدی در پاریس دومین کتابی است که از سیدمجید حسینی میخوان اولین کتاب آقای حسینی را چهار پنج سال پیش با عنوان هاروارد مک دونالد خواندم که شرح جذابی از سفر حسینی به آمریکا بود، حالا در این کتاب جدید او به سراغ پاریس رفته است. یک) حمید نعمتالله در تمام فیلمهایش نکات نابی دارد که معمولا تو فیلم کارگردانان دیگر نیست حتی در بدترین فیلم سینمایش (که البته از بهترین خیلیها، خیلی بهتره) هم از این دست لطایف دارد، به عنوان مثال لیلا حاتمی در رگ خواب عادت عجیبی دارد اینکه با وجود اینکه هرگز به خارج از کشور سفر نکرده و شاید در آینده نیز اصلا امکانش را پیدا نکند صفحات مربوط به تورهای خارجی روزنامه ها را میخواند و جمع آوری میکند و با وصف العیش به نصف العیش اکتفا میکند. حالا حکایت ماست سفر را دوست داریم ولی چون امکانش نیست با خواندن سفرنامه به مراد دلمان میرسیم. من که شخصا یکی از محبوبترین ژانرهای ادبیم سفرنامه است و الحق این دو کتاب حسینی از بهترینهای این ژانر در ادبیات امروز به حساب می آید.
دو) البته "مرگ آقای سعدی در پاریس" یک تفاوت عمده با کتاب قبلی نویسنده دارد و آن ساختار نسبتا پیچیده آن است. حسینی در هاروارد مک دونالد خیلی ساده و در عین حال جذاب چهل و سه تصویری که از آمریکا دیده است را به مخاطبین نشان میدهد ولی در کتاب اخیر در فصول متعدد علاوه بر توصیف پاریس گریزی به داستان واحدی میزند که آن را از فصل اول شروع کرده و در فصل آخر به انجام میرساند و آن هم داستان زندگی جالب یکی از دوستان نویسنده در پاریس است، حکایت عاشقی سعید در پاریس. . سه) قسمتی از کتاب: 《این مترو پاریس هم درست است که درون معتبری دارد، اما جای کثیف و درهمی است؛ مثل اشرافزاده ای که حالا ورشکست شده اند؛ اما با این همه کثیفی و درهمی و شلوغی، مترو پاریس، پلن دارد، هدف دارد؛ هرکس واردش میشود سمت هدفی میرود؛ درست مثل دخترک که پلن داشت؛ درون ذهن آتش بازش، لایه هایی داشت که سعید درونش گم میشد؛ و وقتی گم میشد، کیف میکرد؛ برعکس دخترک، سعید پلن نداشت، عاشق اصلا بی پلن است؛ میخواهد عاشقی کند درون لایه های ذهن معشوقش؛ حالا دخترک مثل مترو پاریس درونش دالانهای زیادی داشت، درهم برهم و شلوغ....》 . نشر چشمه
دو از پنج. و این دو به خاطر خلاقیتی بود که در چند مورد ربط احوال آدمها و مکانها داشت. برای من بیشتر از اینکه شکل ”کتابی“ داشته باشه که داره روایت میکنه، شبیه مجموعهی پستهای اینستاگرامی یک نفر بود که در پاریس چرخیده و عکس گرفته و بعد چیزی که میخواسته بگه رو به شکل کپشنهای جذاب و قشنگ براش نوشته، بعد هم همه رو برداشته چاپ کرده شده کتاب «مرگ آقای سعدی در پاریس» کششی ایجاد نمیکرد و خیلی جاها درگیر کلیشههای ادبیات ”اینستاگرامی“ شده بود. (نمیدونم برچسب ’ادبیات اینستاگرامی‘ چقدر صحیحه ولی جایگزینی براش ندارم در لحظه) از حق نگذریم، از چند روایتش از چند نقطهی پاریس و ارتباطش با احوالات و درونیات شخصیتها خوشم اومد و کیف کردم. ولی محدود بود و معدود. پینوشت: این مدل میشه ادبیات پست مدرن آیا؟
کتابی که به صورت غیرمنتظره ای بده! با نثری بی دلیل پیچیده! نوشته ای که بدجور به دوباره نوشته شدن یا ویراست داری شدن احتیاج داره! درست ترین توصیفی که در رابطه با این داستان به ذهن من می رسه اینه: یک استمنا ادبی مطلق! داستان رنج و درد شخصیت بزرگی که بیشتر رقت انگیزه تا بزرگ! شخصیت سعید در این کتاب غیر جذاب ترین قهرمانی هست که در آثار ادبی باهاش آشنا شدم
من دکتر رو خیلی دوست دارم و خیلی برام سخت بود که امتیاز کامل ندم ولی خب ما به کتاب امتیاز میدیم نه نویسنده:) این اولین و تنها کاری بود که از دکتر خوندم در نتیجه نمیتونم با کارهای دیگه ش مقایسه کنم. میشه به زور این کتاب رو در دسته ی سفرنامه ها جا داد ولی بیشتر شرح حال مختصر بود. ادبیات دکتر خیلی جالب بود خیلی ساده و در عین حال تامل برانگیز. خیلی جاها حس کردم حتا نویسنده از عمد تمام تلاششو کرده که پیچیدگی ای که تو ذهنشه رو نیاره رو کاغذ و بجاش یه معادل ساده و خلاصه آورده. مشخص بود که نویسنده از اول هم قصد نداشته کتابش بهترین باشه!! انگار که فقط براش مهم بوده هرچیزی تو ذهنشه رو بیاره رو کاغذ و به ما بگه. نفهمیدم قصدش معرفی پاریس بود و به موازاتش داستان سعید رو هم گفت یا قصدش داستان سعید بود و پاریس هم در حینش معرفی شد! :) ولی این 120 صفحه قطعن معرف شخصیت دکتر هست. تجربه، دانش، طنز، احساس، نگاه متفاوت و هرچیزی درون دکتر که در خط به خط کتابش پیدا میشه. قطعن این کتاب بهترین سفرنامه یا داستان عاشقانه ی عمرتون نخواهد بود ولی واقعن ارزش یکبار خوندن و یکبار درگیر شدن رو داره:)
در این کتاب با پاریس همراه می شویم. به اماکن تاریخی و مهم و خیابان ها و کافه ها و ... آن سر میزنیم تا حسشان را ببینیم. و هم حسی آن ها با سعید! سعید دوست نویسنده که خاطرات خودش را برای او تعریف کرده و حال ارتباط پاریس و سعید به طور زیبایی به تصویر کشیده شده است. چراکه طور سعید عاشقانه است و طور پاریس هم عاشقانه. کتاب بسیار زیبایی است و مفاهیم مختلفی مثل احساسات، جامعه، انسان، دوست و ... در آن به خوبی بیان شده اند.
فرم و محتوایی که نویسنده برای کتابش انتخاب کرده هر دو خیلی خوب هستند. نویسنده از اولین صفحه تا آخرین صفحه میداند که چه میخواهد بگوید و چه کار میخواهد بکند. اما از همان ابتدا شروع میکند به نابود کردن همه چیز به وسیله ابزار قدرتمندی به نام «جمله». نحوه ارائه داستان بشدت ضعیف است. جملهبندیها واقعا بد هستند و فقط و فقط به سردرگمی مخاطب دامن میزنند.
من هم مثل سعید فکر میکنم این خیابان های پاریس هر کدام شخصیت خود را دارد، این است که پرسه زدن در پاریس مثل رفیق شدن با آدمهای مختلف است، در پاریس خیابان از خانه محکمتر است. حس بهتری دارد. این است که عصر به عصر، اهالی جمع میشوند در کافه های شهر، صندلی میگذارند رو به خیابان، و رفت و آمد بقیه را تماشا میکنند؛ یکی همین شانزه لیزه. با سعید که داشتیم پرسه میزدیم درونش، کم کم احساس کردم دارم به شخصیتش نزدیک میشوم؛ همه میگویند شانزه لیزه، خیابان حال و صفاست، محل شوخی و سرخوشی، اما من و سعید که درونش نشستیم مزه دیگری داد، به نظرم آدم توداری آمد، یکی از این آدمهای عمیق فرورفته درون خودش، که همه فکر میکنند، شاد و سرحال است. درون چهره اش همیشه بگردی یک لبخند پیدا میکنی، یا احترام؛ اما درون قلبش چیزهای دیگری ذخیره کرده؛ از این آدمهایی که با دیگران همیشه عادی هستند، آرام، مهربان یا کمک کار؛ اما درون شان عادی نیست، آرام هم نیست. با خودشان مهربان هم نیستند، به خودشان زخم میزنند، شانزه لیزه، خیابان پر زرق و برق، با سینماهای خیلی پیشرفتهف ماشین های آخرین مدل و توریست های پولدار؛ اصلاً ظاهر و باطنش یکی نیست. از آن آدمهایی است که یک عمر با آنها زنگی کنی؛ ممکن است نفهمی اصلا تودار هستند. فکر کنی یک آدم پولدار و شاد و مغرور است که دیگران را حمایت میکند و خوشش می آید. این جور آدمها گولت میزنند. ظاهر سرخوش و گشوده شان، فریبت میدهد و گاهی میبینی عمری گذشته و نشناختی شان. درون این ناشناختگی شان هم یک جور درد هست، یک حس تنهایی عمیق، یک حس درون ریختگی بی پایان و یک ظرفیت بزرگ برای ریختن درون و هضم کردن. شانزلیزه به ظاهر شاد یک مرد عمیق و مبهم و دردمند است.
اوایل کتاب برام خیلی جالب بود اما از میانه به بعد رو سرآشیبی بودش ! سبک نوشتاری پازل گونه و جالبی داشت اما دیگه از یه جایی به بعد برام حوصله سر بر بود ! خلاصه که نویسنده سیر عشق آتشین دوستش رو روایت کرده بود و تشابهاتش با پاریس هم داستان رو جالب تر کرده بود اما از یه جا به بعد به تکرار رسیده بود
" بزرگترین مصداق رنج در این دنیا دلتنگی ست. تحملش کنی یا نکنی، استخوان هایت را پوک می کنند. آدم عاشق، پوکی استخوان دارد." . " من می گویم بالاترین خیانتف میل بودن خودت است. خیانت به آرزوهایت. خیانت به تصاویر زیبایی که در ذهن داری. خیانت به شیوه ی بودن تان."