در کتاب صوتی جشن فرخنده اثر جلال آل احمد، راوی داستان پسر نوجوانی است که با زبانی پر شور در عین حال ساده داستان را یک نفس پیش میبرد. داستان کوتاه جشن فرخنده مربوط به روزگار قانون کشف حجاب است. وقتی میگوییم جشن فرخنده به نظر میآید میخواهیم با بزن بکوب و شادمانی همراه باشیم، در حالی که راوی از همان ابتدا با نامهی دعوت به این مهمانی که پست چی آن را میآورد، سایهای شوم و نامبارک بر پیکرهی داستان میافکند. به پدر راوی که پیش نماز مسجد محله است، دستور داده شده که به اتفاق همسرش که باید کشف حجاب کند، در سالگرد جشن آزادی بانوان شرکت کند. پدر راوی که مردی است متدین و متعصب، از این اجبار برای حضور در میهمانی به هم میریزد و این اوضاع و احوال، داستان را جلو میبرد. سرانجام او تصمیم میگیرد در روز جشن به قم سفر کند، تا به این بهانه در این مهمانی شرکت نکند.
پس از «لاک صورتی» این دومین داستان کوتاهیست که در هفتهی اخیر از جلال آلاحمد خواندم. نمیفهمم چرا داستانهایش نتیجهای ندارند؟! حقیقت اینه که داستان کوتاه ماهیتش مشخصه، و از اسمش هم همانطور که مشخصه کوتاهه، اما یک داستان کوتاه نیز استانداردهایی از جمله: موضوع خوب، شروع خوب، پرداخت قابل قبول و مفهوم یا نتیجهی خوب باید داشته باشد وگرنه میشود یک چرکنویس یا در بهترین حالت انشا. در این داستان باز هم آلاحمد جامعهی مردسالار را مورد انتقاد قرار داد. داستان با محوریت جشن آزادی زنان در جامعه آغاز میشود و عکسالعمل یک آخوند نسبت به دعوت خود و همسرش به این جشن و... خب، آقای آلاحمد شما همانند داستان لاک صورتی، سرکوب حقوق زنان را مورد انتقاد قرار دادی، اما نتیجهات کو؟ فرهنگ سازیات کو؟ خب اصلا برای چه نوشتی؟
دوستانِ گرانقدر، این داستان بسیار مسخره و بی سر و ته، به هیچ عنوان ارزش خواندن را ندارد داستانی کوتاه که از زبانِ پسر بچه ای به نامِ عباس روایت میشود که بچه آخوندی است که در خانوادهٔ کاملاً مذهبی و عرب پرست به دنیا آمده است درکل چیزی برایِ چکیده نویسی ندارد... و تنها بیانِ اوضاع خانواده و زندگیِ این پسربچه میباشد.. لذا هیچ امتیازی به این داستانِ بی سر و ته، نمیدهم ----------------------------------------------- <پیروز باشید و ایرانی>
این داستان از زبان پسر بچهای روایت میشه که پدرش توی دوران پهلوی و زمانی که مذهبیها توی جامعه محدودهای زیادی داشتن، پیشنماز مسجد محله شده. حالا از قضا، این آقا به یک جشن دعوت میشه. ادامهی داستان رو دیگه خودتون میتونید بخونید. بالاخره داستان کوتاهه و هر چی ازش بگیم اسپویله.
اگر بخواهیم این داستان را خلاصه کنیم میتوانیم در یک کلمه بگوییم: این داستان «ولی» است؛ و تمام. ...................................... جشن فرخنده بر بوم نقاشی
برای درک و فهم داستان کوتاه «جشن فرخنده» جلال آل احمد بهتر است نگاه هنری به آن داشته باشیم. اگر این داستان را بهعنوان قطعهای هنری تبدیل به یک تابلوی نقاشی کنیم، میتوانیم بهخوبی آن را با عینک فرمالیستی و نگاه هنری برسی و نقد کنیم. این داستان همانطور که نام جشن را بر خود دارد، جشنوارهای از بسیاری از داستانها و عقاید و مسائل مطرح برای جلال آل احمد است؛ مثلاً «گلدستهها و فلک». وقتیکه راوی داستان وارد مدرسه شده و شروع به توصیف آن میکند، کاملاً حس میشود مدرسهای که پسر وارد آن شده است همان مدرسۀ «گلدستهها و فلک» است یا مدیر آن احتمالاً همان «مدیر مدرسۀ» معروف است. حتی میشد «بچه مردم» را نیز در این داستان دید. حتی ممکن است که راوی دو داستان «گلدستهها و فلک» و «جشن فرخنده» یک نفر باشد چراکه این داستان بلافاصله بعد از «گلدستهها و فلک» در مجموعۀ «پنج داستان» آمده است و اگر کسی این دو داستان را پشت سر هم بخواند احتمالاً تغییری در روای حس نکند. همچنین اشتراکات زیادی در شخصیت و خانواده این روای در دو داستان وجود دارد. در ضمن ایدهها و تجربههای «تاتنشینهای بلوک زهرا» و بهخصوص حسی که جلال از ده سگزآباد در آن اثر بروز داده بود کاملاً در این داستان واضح و بارز است. در کنار همۀ اینها باید توجه کرد که این مجموعه از آخرین آثار جلال آل احمد است و درنتیجه ایدههای ذهن تجربهگر جلال، پس از سالها پخته شدن، همگی در سایۀ وحدتِ یک داستان متجلی میشوند. در مورد بحث فرم و میزانسن در این اثر بحثهای جالبی وجود دارد. یکی از گونههای اصلی در طنز نشان دادن کنتراست و دو چیز متضاد در کنار هم است. جمله و ساختار «اینطور بود، ولی فلان شد» و یا «اینجور بود اما چه فایده که اینطور هم بود» در این داستان عیناً یا به شکلهای دیگر و متفاوت، بسیار تکرار شده است. این تضادها در داستان مثالهای زیادی دارند؛ مثلاً روحانیای که دائماً به همه فحش میدهد و بداخلاق است، مادری که غذا میپزد اما خودش نمیخورد، حمامی کل خاندان جهت استحمام به آن میرفتند و به نحوی عمومی محسوب میشود ولی در یک خانۀ شخصی است، جامعهای که مدرن و فرنگی شده و رؤیای آزادی زنان را دارد ولی زنانش در کوچهها امنیت ندارند و میدوند و فرار میکنند، عمویی که میخواهد با عبا بیرون برود ولی مجبور میشود آن را به تن نکند و فقط در دست بگیرد تا برایش شر نشود! جلال آل احمد در این داستان به ما میگوید که فضای آن روز جامعه چه بوده است و با یک فضاسازی خوب آن را به ما توضیح میدهد؛ مثلاً پوشش اینطور بوده است و اجبار در کار بوده است و ماجرای کلاه و لباس این بوده است و... او در این فرایند به مخاطب میفهماند که فضا شدیداً طنزآلود و متناقض بوده است. اصلیترین مؤید این ادعا در مورد نوع روایت داستان آن بخشی است که راوی از مسجد تا دکان عمویش میرود و هر چه میبیند را روایت و تاریخنگاری میکند و یک تاریخ اجتماعی خوب بهجا میگذارد. او حتی وقتی در کوچه نیست و در خانه حضور دارد، بازهم از خیابان و کوچهها صحبت میکند یا نهایتاً از ساختار خانهسازی و معماری صحبت میکند. شاید برای همین است که ساختار سهپردهای شکسته میشود. انگار که جلال آل احمد دوربین را روی دست گرفته است و همهجا را نشان میدهد و این داستان ازنظر تاریخی بهشدت ارزشمند است و باید اینطور داستانهایی وجود داشته باشند تا آیندگان هم بفهمند در زمان و جغرافیای ما چه اتفاقاتی در حال رخ دادن بوده است و تم کلی چه بوده است. یکی از صحنههای جالب مربوط به کلاه نمدی است. رسم بوده است که مأمورین کلاه نمدی مردم را برمیداشتند تا مجبور شوند کلاهفرنگی به سر کرده و مدرن شوند ولی در داستان همین برداشتن کلاه نمدی کار و شیطنت کودکان و نقض غرض حکومتیها بود؛ چراکه بچهها برای مسخرهبازی این کار را میکردند، از طرفی مردمآزاری میکردند و از طرف دیگر ارزشهای حکومت را نخنما میکردند. مثال جالب دیگر این است که زنی که بهاصطلاحِ جلال سرواز است قرار است به آخوندی کمک کند تا زنش جلوی دیگران در آن مهمانی سر برهنه دیده نشود و این چطور ممکن است منطقی باشد؟! این داستان یک کمدی کامل است. ممکن است به آن کمدی هم نگوییم ولی به هر صورت این ساختار و فرم در سراسر آن وجود دارد. اصلاً پیام جلال در این داستان همین است: جامعه ناهمگون. کما اینکه توسعه ناهمگون یکی از مشخصههای مهم دوره پهلوی است. در این داستان نیز همین اتفاق میافتد. همهچیز هست ولی هیچچیز نیست! همهچیز از اصل خودش تحریف شده است ولی نتوانسته است کاملاً از آن جدا شود و تغییر ماهیت دهد. در نوینترین امور نیز این ماجرا صادق است که همین نوع روایت عمیقاً طعنهآمیز است؛ مثلاً شلواری که هم شلوارک است و هم شلوار بلند، بچهای که آخوندزاده است ولی به مدرسه میرود و نه مکتبخانه. میتوان اینطور گفت که جلال آل احمد مدرن شدن دهاتیوار را به نمایش گذاشته و توضیح میدهد که چطور این توسعۀ نوین با آن سنت کهنه درگیر شده و وضعیت مضحکی را رقم زده است. این تضاد و کنتراست در تابلوی نقاشیِ داستان که با میزانسن و فضاسازی بهخوبی آراسته شده است پیام را هنرمندانه و به شکل کامل به مخاطب میرساند و برای همین باید این اثر را هنری و آرتیستی دید. در تکتک جملات این مسئله رعایت شده است. مثلاً در بخش پایانی داستان میخواستند سر مادر خانواده هوو بیاورند ولی نمیآورند. اصلاً این کلمه «ولی» کل داستان است و اگر بخواهیم آن را خلاصه کنیم میتوانیم در یک کلمه بگوییم: این داستان «ولی» است؛ و تمام. چیزی که «جشن فرخنده» را به یک شاهکار تبدیل میکند این است که تماماً نماینده جامعه روز خود است؛ یعنی اینکه داستان با ساختار متناقض و متضادش، نماد و مصداقی از جامعه خود است و با ساختار سیاسی و اجتماعی زمانه کاملاً انطباق دارد. انگار که جامعه با همۀ مشکلات و تناقضهایش در آن متجلی شده است. این داستان هیچ پایان مشخصی ندارد و هیچچیزی بر دیگری غلبه پیدا نمیکند بلکه همهچیز به شکل خندهآوری باهم مخلوط میشوند که این اختلاط احمقانه جلوه میکند. این همان وضعیتی است که جامعه در آن زمان ازنظر جلال آل احمد داشته است و او توانسته است آن را در داستان خود در تمام سطوح نمایش دهد.
شرایط اقتصادی و فرهنگی حاکم بر جامعهی آن روز در داستان بازتاب داده میشود، توصیف گروههای مختلف مردمی عباس در کوچه و محلهی خودشان در واقع تصویر کوچکی از بافت اجتماعی و لایههای مختلف جامعهی آن روز است: مسجدروها که عموما کفشهای پاره داشتند، عملههایی که کنار یک آش فروشی دوره گرد جمع شده و آش میخوردند، لبو فروشی که بساطش خالی بود و از کوچه میگذشت، دیوانهای که مدام مشغول شکار مگس بود و زنش در خانهی حاجی آقا رختشویی میکرد و حجرهی گرم و نرم عمویی که روی تخت نشسته بود و فسنجان میخورد. باج و رشوه دادن، اشکالات و گیر و گورهای فرهنگی و خرافی، صیغه کردن دختر صاحب منصب توسط حاجی آقا برای حل مشکلش که از بخشهای مبهم داستان است، احتمالا راه حل از دست رفتن بکارتش بوده و... بنظر میآید واضحترین تصویر از وضعیت جامعه را راوی در جملات آخر داستان میگوید: لانهها همه خالی بودند و هیچ صدایی از بام همسایه بلند نمیشد و فضلههای کفترها گله به گله سفیدی میزد.
این داستان از منظر روانشناختی هم میتواند نقد شود. راوی به خوبی نشان داده که خشنونت و بددهنی و اهانت حاجی آقا در ایجاد خشونت بین فرزندان و ظلم به کوچکترها و انتقامگیریهای مخفیانه کوچکترها از بزرگترها برای تخلیهی روانیشان چه تاثیری دارد و چگونه فرزندان آرزوی ترک چنین خانهای را برای فرار از ظلم و فحاشی و خشونت دارند و چگونه برای کاستن از این فشار به باج دادن و فریبکاری متوسل میشوند.
قسمتی از تاریخ اوایل پهلوی که حجاب از سر زنان می کشیدند. توصیف پوشش و فرهنگ کلامی در آن زمان برایم جالب بود و در کل لذت بردم از سفری کوتاه به گذشته و خوندن درباره مردسالاری در آن برهه تاریخی... جشنی که خانم خونه به خاطر داشتن حجاب و یا به اصطلاح به خاطر غیرت مردش نباید شرکت کند و مرد خونه به جای او صیغه ای چند ساعته رو می خواهد همراه کند!
داستن کوتاهی از جلال آل احمد هست در این داستان به برخی از افراط و تفریط های دینی پرداخته می شود و به از برخی عرف های غلط در جامعه آن موقع نیز اشاره می کند که با گذر زمان تغییر نکرده و هنوزم ادامه داره و این عرف ها بعد ها در جامعه معضل ساز خواهد بود که جلال آل احمد به خوبی به این ماجرا در یک داستان کوتاه پرداخته هست https://taaghche.com/book/18337
داستن کوتاهی از جلال آل احمد هست در این داستان به برخی از افراط و تفریط های دینی پرداخته می شود و به از برخی عرف های غلط در جامعه آن موقع نیز اشاره می کند که با گذر زمان تغییر نکرده و هنوزم ادامه داره و این عرف ها بعد ها در جامعه معضل ساز خواهد بود که جلال آل احمد به خوبی به این ماجرا در یک داستان کوتاه پرداخته هست https://taaghche.com/book/18337
داستن کوتاهی از جلال آل احمد هست در این داستان به برخی از افراط و تفریط های دینی پرداخته می شود و به از برخی عرف های غلط در جامعه آن موقع نیز اشاره می کند که با گذر زمان تغییر نکرده و هنوزم ادامه داره و این عرف ها بعد ها در جامعه معضل ساز خواهد بود که جلال آل احمد به خوبی به این ماجرا در یک داستان کوتاه پرداخته هست https://taaghche.com/book/18337
به شخصه معمولاً مشکلی که با داستانهای کوتاه دارم اینه که ته داستان خوندنم به «خب، که چی؟» ختم میشه. در مورد این داستان اما با وجود اینکه خیلیها به نظرشون اومد که داستان نتیجهی خاصی نداره، من همچین حسی بهم دست نداد. داستان نتیجهی خاصی نداره، ولی بخشی از تاریخ معاصر ایران رو به زیبایی و وضوح نشون داد، دیگه چی بهتر از این؟
-آخه صیغه یعنی چی آقاجون؟ و صاحب منصب گفت: -همهش واسه دو ساعته دخترجون. همین قدر که باهاش بری مهمونی... ...یعنی از چه حرف میزدند؟ یعنی قرار بود دختره صیغه بابام بشود؟ برای چه؟
این کتاب محتوای زیبا و خوبی داشت . به گونه ای که فرهنگ پدر سالاری و ظلم و زور گویی به مادران و دختران از طرفی بعد اجتماعی و سیاسی که به کشف حجاب در زمان رضا خان و محدودیت های روحانیون یا شیوخ پرداخته است . خیلی کتاب خوبی بود . لینک در طاقچه : https://taaghche.com/book/18337
This entire review has been hidden because of spoilers.
آل احمد جوری استادانه داستان رو به تصویر کشیده که آدم حس می کنه که خود عباسه و تو غالب اون تو قصه پیش میره و از زیر زمین اونور حیاط هیزما رو بغل بغل میبره ته مطبخ.ه خوبی داستانای کوتاه اینه که واقعی ترن و کش اومدنشون با اعصاب آدم بازی نمی کنه! مثلا اونجایی که عباس پشت "ابولفضل دیوانه " قائم شده بود و صدای آفای صاحب منصب و دخترشو میشنوه و ناباورانه برای اولین بار شخصیت داستان همون فکر به ذهنش خطور می کنه که خواننده ی داستان .ه و از اینکه نویسنده هیچ جا در مقام قضاوت نمی آد خیلی خوشم اومد...ه
وقتی می بینی هیچ کار مفیدی انجام نمیدی تو زندگیت ، تصمیم میگیری داستان کوتاه بخونی که فک کنی لااقل یه کاری کردی ! خود داستان خوب بود. فضا سازی عصر رضا خان و وقایع مربوط به کشف حجاب و حال و هوای یه خانواده متعصب تو اون اوضاع و شرایط ...