میخندم اما ته دلم تیر میکشد. یاد همهی آدمهایی میافتم که میتوانستیم کنار هم ما بشویم، اما... همهی آدمهایی که به درد هم میخوردیم و میتوانستیم درد تنهایی این راه دراز عمر را برای هم درمان کنیم، اما... همهی آدمهایی که با دیدنشان ترس تو دلم میافتاد که مبادا آدم زندگی من نباشد و با سهم خودم اشتباهی بگیرمشان و ناگهان از هم میپاشیدم از تصور اینکه کسی نفس به نفس من زندگی کند؛
این کتابو حدود 7-8 ماه پیش خوندم و به همین خاطر نمیتونم خیلی دقیق راجع بهش نظر بدم؛اما خب یادمه که دوستش داشتم و یکی دو روزه هم تمومش کردم.حالا نمیدونم به خاطر خود کتاب بود؛یا به خاطر مختصر شناختی که از نویسنده ش داشتم... فضای داستانش خیلی برام صمیمی بود.چند تا جمله خیلی قشنگ هم داشت که توی دفترم یادداشتشون کردم.
شخصیت پردازی خیلی ضعیفی داشت. تمام شخصیت های شبیه هم بودن. جزییات غیر ضروری خیلی زیا و بی دلیل. سیاه و سفید شدید آدم ها اصلا باور پذیر نبودن. و شخصیت های مرد عاشق و واله که خیلییییی غیر واقعی و زنونه بودم. با اینکه لیلی رو خیلی وقته که میشناسم ولی واقعا کتاب خوبی نبود