ابوالفضل بیهقی، در دیوان رسالت سلطان مسعود غزنوی نویسنده بوده و شروع به نوشتن تاریخ زمان خودش، یعنی پادشاهی غزنویان میکنه. کتاب از جایی شروع میشه که مسعود، برای گرفتن تاج و تخت به سوی برادرش محمد لشکرکشی میکنه و در نهایت پیروز میشه و بر تخت میشینه. بیهقی توصیف بسیار دقیقی از وقایع اون برهه از زمان مینویسه، دوستان! وقتی میگم دقیق یعنی حتی توضیح میده که چطور فردی در گوشه ای از تاریخ اون زمان دچار برون روی شده و بیچاره خبر نداشته که بله ما قراره این هم بدونیم! ریز ترین نکات رو میشه در تاریخ بیهقی به گویا ترین حالت دید. بیهقی حتی در کتاب خودش با خوانندگان که ما باشیم صحبت میکنه! و اینجاست که از نظر من اوجِ بزرگی و شگفتی و ناباروری رو میشه در این کتاب دید. بعضی وقت ها با خودم فکر میکنم چطور با وجود این نکته، سروانتس که خیلی سال جلوتر از بیهقی دن کیشوت رو به این شیوه نوشته، انقدر معروف شده؟ ما حتی خودمون هم از چنین نکته ای آگاه نیستیم، چه برسه به دنیا. درسته ژانر های دو کتاب متفاوته، اما بازم! نشستن پای صحبت یک پیر دانای هزار ساله؟ رو به روته و داره مخاطب قرارت میده، پس سفر در زمان واقعا ممکنه! کتاب کتابه تاریخه و نویسنده میدونه که خواننده به احتمال بالا ممکنه خسته بشه، هرجا این احساس رو بکنه به شیوه جالبی معذرت میخواد و حکایت و یا داستان دیگه ای رو به تاریخ اضافه میکنه تا حال و هوای مخاطب عوض بشه و بعدش مانند همیشه میگه که، بر میگردم بر سر راندن تاریخ! اینکه بیهقی به نوشتن حقیقت انقدر وفادار بوده باعث میشه ما به درستی از تاریخ درس بگیریم، کتاب نصیحت گونه نیست و بیهقی به طور مستقیم پند نمیده، بلکه با نوشتن اشتباهات شخصیت های کتاب، بهمون میفهمونه که راه درست چی بوده و خطای کار کجاست. پس بجز خوندن تاریخ، چیزهای بیشتری هم توشه راهمون میشه. بعد از شاهنامه، این دومین کتابیه که تونستم پا به پای شخصیت هاش جلو برم و باهاشون ارتباط بگیرم، کتاب تاریخه ها! ولی سخت پرمایه از همه جهات! بعد تموم کردن کتاب، یکی از بزرگترین خواسته هام اینه که افراد بیشتری با تاریخ بیهقی آشنا بشن تا بتونیم توی جمع های بزرگتری دربارش به بحث و گفت و گو بپردازیم. میدونم خیلی از ما ها ممکنه ندونیم این کتاب چه ساختاری داره، خود من موقع شروع کتاب فکر میکردم قراره لقمه بزرگتر از دهنم بردارم ولی تصوراتم رو دگرگون کرد، الان که کتاب رو خوندم، بزرگتر، صبورتر و عاقل تر شدم. بعد از خوندن این کتاب تقریبا میشه از پس خوندن بقیه متن های کهن هم بر اومد، برای مثال کلیله و دمنه، مرزبان نامه و قابوس نامه، تا جایی که من اطلاع دارم.
برای چندمین بار تاریخ بیهقی را درس میگویم. این بار تا پایان مجلد هفتم پیش رفته ایم و با گروه نخبه ای که همراه ما هستند متن را از منظر جامعهشناسی تاریخی و نگفتههای بیهقی بررسی میکنیم و پیش میبریم. نه لایههای اولیه متن بلکه آنچه از سفیدی میان خطوط باید خواند. از نظر من تاریخ بیهقی حکایت زوال ایران است به معنی آن تلقی واقعی یا غیرواقعی که ما امروز از ایران ساسانی پیش از اسلام داریم. توجه بسیار به حرفهای ناگفته گذاشته شده یا به کنایه گفته شده بیهقی که از خلال داستان ها، حکایتهای موازی یا تعریف و تمجیدهای اغراق گونه می توان به آن پی برد؛ ما را با فهم متفاوتی از آنچه به صورت مرسوم از مرور این کتاب دستیاب میشود روبهرو خواهد کرد. البته که اگر کسی یک دور با دقت کتابهایی چون تاریخ بیهقی یا شاهنامه یا تاریخ بلعمی را خوانده باشد نیک می داند که اغلب مدعیان معروف دانشگاهی و غیردانشگاهی که فراوان از بیهقی و فردوسی لاف می زنند گزافه می گویند و حتی یک بار هم این کتاب را نخوانده اند. قاطبه مدعیان پُربانگورنگ اَدا باز هستند و بیاطلاع از محتوای کتاب. همه شان اگر خوانده باشند گزیده ای را نگاه کرده اند. دلیل؟ اگر کسی کلیت کتاب را خوانده باشد می داند تصویر و تصوری که از حسنک وزیر در میان به اصطلاح بیهقی خوانده ها متدوال است با واقعیتی که کلیت کتاب از او ارائه میکند صددرصد متفاوت است. کلامنا اشاره و العاقل یکفیه الاشاره.