Eigentlich fühlen sich Charlotte und ihre Eltern im neuen Haus auf dem Land sehr wohl. Doch dann fängt Charlottes Mama auf einmal an, ständig zu schimpfen. Außerdem liegt sie nur noch traurig im Bett und kümmert sich gar nicht mehr um den Haushalt. Charlottes Vater ist wütend. Ständig streiten die Eltern, aber mit Charlotte redet keiner. Erst als die Mutter ihrer besten Freundin ihr erklärt, was Depressionen sind und wie Charlottes Mutter sich fühlt, kann sie endlich auch über ihre Gefühle sprechen.
Kirsten Boie was born in Hamburg in 1950. She studied German and English literature and wrote a doctoral thesis on a topic in the field of literary research. She worked as a secondary school teacher in Hamburg from 1978 until 1983. When she adopted a child she had to stop teaching and began to write. Her first book "Paule ist ein Glücksgriff" (1985) was very well received and won several awards.
Since then she has published more than 60 books for children and teens that have been translated into many languages. Special mention must be made of her novels for young adults that critically examine social issues and display literary innovation. In addition to the many awards she has won, her complete works have been nominated for the Hans Christian Andersen Award three times (in 1999, 2001 and 2003). Kirsten Boie lives with her family near Hamburg.
داستان از نگاه یه دختربچه ست که بدون اینکه کسی باهاش حرفی بزنه یا چیزی رو توضیح بده، نظارهگر آدم بزرگها، ارتباطات و تغییرات خلقیشونه. مهمترین جذابیت کتاب اینه که مامان شارلوته افسردگی داره و هیچکس در این مورد هیچی بهش نمیگه و اون ناچاره برداشتهای ذهنی خودش رو از اتفاقات عجیب اطرافش داشته باشه، در حالیکه برای این کار خیلی کوچولوئه. داستان به خوبی نشون میده که اهمیت حرف زدن با بچهها چقدر زیاده و واقعا لازمه براشون توضیح داده بشه تا درک واقعیتری از اطرافشون داشته باشن. برام جالبه که این کتاب تقریبا گمنامه در حالیکه به نظر من واقعا کتاب خوبی بود و قطعا ارزش خوندن داره. جا داشت داستان پختهتر باشه و پرداخت بهتری داشته باشه اما بهخاطر موضوع مهم و جذابش، چندان به چشمم نیومد. + کتاب رو با ترجمهی کتایون سلطانی از نشر چشمه خوندم که خوب بود. -------------------- یادگاری از کتاب: گاهی وقتها اگه آدم بتونه از غم و غصهش با کسی حرف بزنه، حالش خیلی بهتر میشه. ... مطمئنا همه میگویند که چه بچهی مهربانی بودهام. همیشه در مورد کسی که مرده همین را میگویند. ... باور کن، کلی از آدمهایی که دوروبرمون میبینیم، یه وقتی حالشون به خرابی حال مامانت بوده! فقط این شانس رو داشتن که کسی به موقع به دادشون رسیده و کمکشون کرده یا این که خودشون تنهایی راهحلی پیدا کردن و حالا دیگه در مورد اون وقتهاشون حرفی نمیزنن، چون اونقدر احمقن که شرم میکنن از این موضوع. انگار غمگین بودن بی حد واندازه، چیزیه که آدم باید به خاطرش خجالت بکشه! ... مادرت یه خونه رؤیایی داشت و خونوادهای مهربون و به اندازه کافی پول و ثروت. شارلوته، منظورت همین چیزهاست دیگه، نه؟ اما گاهی با تمام این احوال، آدم احساس میکنه چیزی تو زندگی کم داره. بدبختی اینجاست که خود آدم هم نمیدونه چی. با این حال بالاخره میتونه دلیل این احساس رو پیدا کنه. ... فقط دیگه دلش نمیخواست به همون صورتی که تا حالا زندگی کرده، زندگی کنه. هیچ کس دلش نمیخواد از همه چیز بیزار باشه. فقط بعضی وقتها زندگی به قدری سخت به نظر میآد که آدم خیال میکنه دیگه تحملش رو نداره. اما این احساس میتونه تغییر کنه! آدم فقط باید اونقدر شهامت داشته باشه که با صدای بلند و بیرودربایستی کمک بخواد.
یه کتاب نسبتا کوتاه و جالب. اگر اشتباه نکنم اون خانمه تو برنامه کتاب باز معرفی ش کرد. دوستش داشتم، هم به خاطر تصویری که از افسردگی می داد، و هم به خاطر این که راوی ش رو دوست داشتم. جالبه که بعضی آدما چه قدر هنرمندانه و قشنگ با بچه ها رفتار می کنن. من خودم از اونایی ام که هیچی به بچه ها نمی گن، چون فکر می کنن که بچه ها نمی فهمن و فایده ای نداره و این چیزا. :/ ولی خب این دید واقعا درست نیست. بچه ها خیلی بیشتر از چیزی که ما فکر می کنیم می فهمن، و بی اعتنایی می تونه خیلی بهشون صدمه بزنه. (حالا یه جوری می گم بچه ها بچه ها، انگار خودم پیر فرزانه م!)
یه بخشی هست از زبون زابینه، مامان لولا. خوشم اومد. می گه: "البته هیچ وقت حالم به بدی حال مادرت نبوده، در این شکی نیست، اما باور کن، کلی از آدم هایی که دوروبرمون می بینیم، یه وقتی حالشون به خرابی حال مامانت بوده! فقط این شانس رو داشتن که کسی به موقع به دادشون رسیده و کمکشون کرده یا این که خودشون تنهایی راه حلی پیدا کردن و حالا دیگه درمورد اون وقت هاشون حرفی نمی زنن، چون اون قدر احمقن که شرم می کنن از این موضوع. انگار غمگین بودن بی حد و اندازه، چیزیه که آدم باید به خاطرش خجالت بکشه!"
+ترجمه کتاب یه جوری بود... یه جوری که جای نهاد و گزاره ها خیلی عوض شده بود و از این چیزا. نمی دونم، اگر این طوری نبود بهتر بود.
کتاب از زبون دخترنوجونی روایت میشه که مادرش دچار افسردگی میشه و بیمارستان بستری میشه. نثر و ترجمه بسیار روان و خوشخوان و غمناکی داشت. برای بچهها و نوجوونهایی که پدر، مادر یا یکی از نزدیکانشون دچار افسردگی حاد شده مناسبه تا یاد بگیرند که بیماری قابل درمانیه.
داستان در مورد یک دختر کوچک به نام شارلوته است که با پدر و مادرش در حومه شهر زندگی می کند. مادر شارلوته که قبلاً حسابی فعال و باانگیزه بوده، کم کم افسرده می شود و میلش را به انجام هر کاری از دست می دهد، همین مسئله باعث دعوای دائمی پدر و مادر است. شارلوته علت تغییر رفتار مادرش را درک نمی کند و هیچ کس هم در مورد این مسائل با بچه ها حرف نمی زند. مناسب سال های آخر دبستان و سال های ابتدایی متوسطه اول است. هم برای بچه هایی که شرایط مشابهی را تجربه کرده اند و هم برای افزایش همدلی خوشبخت هایی که والدین افسرده ندارند.
یک مادر افسرده + یک بابای بیخیال + یک کودک درونگرا= یک خانوادۀ فاجعه
داستان دو نکتۀ خیلی مهم دربارۀ تحکیم روابط خانوادگی و یک نکتۀ فرهنگی دارد:
اول اینکه با بچه ها حرف بزنیم، آنها همه چیز را متوجه میشوند با همان مغز کوچکشان!ا این را برای اولین بار وقتی یقین کردم که بعد از یک مشاجرۀ کوتاه با همسرم، وقتی از پسرم، سید یحیا، پرسیدم: «ناراحت شدی من و بابا با هم دعوا کردیم؟» و پسرک سه ساله با همان زبان شیرین کودکانه به من گفت: «نالاحت نشو! بابا خثته اثت! تاذه اذ ثل کال اومده!» چشم های من و پدرش افتاد کف دستمان!ا
اگر زابینه، مادر لولا، با شارلوته حرف نمیزد و به او نمی گفت که همۀ آدم ها یک زمان هایی در زندگی کم می آورند و این خیلی طبیعی است، شارلوته فکر میکرد بیماری مادرش از فضا آمده است!ا
دوم اینکه مادرها اصل و اساس آرامش خانواده اند و کوچکترین تزلزلی در حالات و روحیاتشان مساوی با تزلزل در خانواده است؛ حالا چه کسانی باید مراقب حال و احوال مامان ها باشند؟ واضح و مبرهن است: باباها
و در آخر، نکتۀ فرهنگی: داستان حتی تصور ما از فرهنگ غالب بر غرب را هم به چالش می کشد! همۀ ما همیشه تصور می کنیم شاغل بودن و درس خواندن زن ها در ینگۀ دنیا دقیقا مطابق با همان چیزی است که در مورد مردها تصور می شود و آن ها مبارزه کرده اند برای تساوی حقوق زن و مرد؛ و آن ها حتی توانسته اند این شکل نادر از فرهنگ را هم تغییر دهند که: زن ها هم می توانند همزمان چند شریک زندگی داشته باشند، آنچنان که در بسیاری از کشورها مردها میتوانند تعدد زوج داشته باشند. اما ادبیات هر فرهنگی به ما نشان می دهد چه بخشی از اینها دستوری و پروپاگانداست؛ منکر اینکه کتاب های بسیاری هم دستوری نوشته می شوند برای تبلیغ و تحکیم یک فرهنگ خاص، نیستم اما همۀ کتاب ها نه! همۀ نویسندگان نه! همۀ اداستان ها نه!
پدر شارلوته از تحصیل مادر شارلوته ممانعت می کند، چون معتقد است، نمیشود هم همسر و هم مادر بود، هم درس خواند! یا هم کار کرد! بنابراین مادر شاد و مهربان شارلوته تبدیل به یک زن خانه دار صرف میشود که بعد از مدتی آشپزی و گلدوزی و بافتنی و رُفت و روب، همۀ شور زندگی در او خاموش و به یک بیمار روانیِ افسرده تبدیل می شود و پدرش ناجوانمردانه تنها تماشا می کند تا او به نقطۀ آخر برسد! و شارلوته کودکانه همۀ این روند را تماشا و درک می کند!
مردها در ینگۀ دنیا هم یادشان می رود برای یک همسر و مادر خوب بودن، یک زن باید از زندگی فردی خودش رضایت داشته باشد تا منبع انرژی در او رو به خاموشی نرود!
متقابلا همین نکات در مورد مردها هم صدق دارد اما از نگاه قرآنی و روایات، مردها مسئول همه چیز در خانواده هستند و چون حقوق بیشتری دارند مسئولیت بیشتر دارند و متقابلا باید پاسخگو باشند! از داستان یک دختربچه در آلمان به کجا رسیدم! اما "شارلوته" هم با من هم عقیده است! اگر باور ندارید کتاب را بخوانید.
This was an interesting read. The main character's mother develops depression, though I don't think that word is ever used. The father is absent most of the time and if he's there he's unhelpful if not harmful. His character was really aggravating. He had no empathy for his wife and kind of abandoned his daughter. I'm not sure, but maybe if you write a book about a serious topic such as depression you should provide some helpful ressources and tips. And also address the unhelpful and harmful behaviour of the characters.
The main character receives some support by the end of the book and it generally ends on a hopeful note.
Kirsten Boie is really good at portraying the emotional world of a child.
I don't think this book would really be helpful for a child in the same situation because it doesn't really explain depression, but reading this as an adult was worthwhile.
من عاشق هر چیزی هستم که از زاویه نگاه بچه هاست کاملا هیجان زده میشم و احساس میکنم دوباره دارم زندگی میکنم. فکر میکنم این کتاب توصیفهای خیلی خیلی قشنگ و معصومانه ای از نگاه بچهها داره که چقدر توی دنیا و اتفاقات بزرگسالها گم و بی اهمیت هستن و شاید خیلیهامون این تجربه رو داشته باشیم که واقعا کسی با بچه ها حرف نمی زنه، و بچهها در برابر هزاران اتفاقی که قادر به درک و توضیحش نیستن چقدر با ذهنشون تنها میمونن بدون اینکه جرات حرف زدن داشته باشن
گرچه به نظر من این کتاب توصیف قابل درکی از افسردگی رو هم داشته، اما نگاه کودکانه ش موفق تر و جذاب تره .
تجربه جدید کتاب نوجوان خوندن با این کتاب عزیز و ملموس شروع شد که نتونستم توی این دو روز زمین بگذارمش. گرچه که شاید به نظرم این احساسات خیلی برای سن راوی داستان سنگینتر از سنش بود اما شاید هم من از دوران کودکیام فاصله گرفتم و فراموش کردم.
شارلوته، دختری که مامانش افسردگی شدید گرفته و کسی از حال مادرش با اون صحبت نمیکنه، کسی برای اون روشن نمیکنه که مشکل مادرش چیه و اون هر روز تنهاتر میشه و جز دوستش لولا و مادر لولا کسی رو برای وقتگذرونی نداره. احساس لذتبخش شیرینی پختن با مامان لولا رو بعد از مدرسه تجربه میکنه و اون بهش فرصت صحبت کردن دربارهی مادرش رو میده. پدرش درگیر کار و مریضی مادر شارلوته میشه و شارلوته در این سختیها چندشبه بزرگ میشه و بزرگتر فکر میکنه.
خلاصه که میدونم بعد از خوندن رمانهای نوجوان دیگه شاید دیگه به این کتاب ۵ ستاره ندم اما الان رقیق و احساساتیام و باید بگم از اینکه اون مادر افسرده باشم برای بچهام میترسم، خلاصه که ۵ستاره مبارکش باشه :))))))
In ihrem kurzen Kinderbuch Mit Kindern redet ja keiner greift Kirsten Boie das Thema Depression auf eine sehr klare Art auf. Die neunjährige Charlotte lebt mit ihren Eltern in einem schönen Haus auf dem Land, der Vater arbeitet viel, während die Mutter offenkundig mit ihrem Leben als Hausfrau nicht ganz ausgefüllt ist. Dennoch bricht sie ihr Studium ab und durch Charlottes Augen beobachten wir, wie sie immer mehr Lebensfreude verliert, den Haushalt und Charlotte vernachlässigt und schließlich apathisch auf dem Sofa oder im Bett liegen bleibt. Der Vater ergreift keine geeigneten Maßnahmen. Charlotte fühlt sich dem hilflos gegenüber und fragt sich - klassisch - ob sie vielleicht Schuld an allem hat. Viele der Erwachsenen verhalten sich dem Kind gegenüber sehr zurückhaltend, niemand will ihr erklären, was mit den Mutter los ist. Eine Lehrerin fragt nach, aber erst die Mutter von Charlottes Freundin ergreift nach den dramatischen Ereignissen um den Selbstmordversuch der Mutter die Initiative und spricht mit Charlotte über die Krankheit. Die Geschichte ist gut aufgebaut, beschreibt die klassischen Symptome einer Depression sehr deutlich und vermittelt gut, wie hilflos ein Kind dem ohne Wissen um die Krankheit gegenüberstehen muss. Die Botschaft, das Thema anzusprechen und nicht zu verschweigen, ist klar - allerdings ist es dennoch eher eine, die sich an Eltern und andere Erwachsene richtet, nicht an die Kinder, die unter dem Schweigen und Nichterklären leiden.
Charlotte ist ein ganz normales Mädchen. Sie wohnt mit ihren Eltern in einem hübschen Haus. Ihre Mutter hat aufgehört zu studieren, um wieder mehr Zeit für Charlotte, das Haus und den gemeinsamen Alltag zu haben. Doch plötzlich wird alles anders. Mama schafft es nicht mehr zu kochen, das Haus sauber zu halten, die Wäsche zu machen oder für Charlotte dazusein. Über ihre Mama ziehen graue Wolken. So nennt es die Mutter von Lule, ihrer besten Freundin. Das ist nur eine Phase, denken sie alle, doch die Phase geht nicht vorbei und Charlottes Mutter versucht sogar, sich umzubringen. Das Buch gibt einfühlsam Einblick in das Denken und Erleben eines Kindes, dessen Mutter an Depressionen erkrankt. Es erklärt auf für Kinder verständliche Weise ohne zu tabuisieren oder zu verschönern, aber auch ohne aufzuregen oder zu schockieren. Boie gelingt es, den Leser (egal ob Jung oder Alt) mitzunehmen und gleichzeitig aufzuklären und Informationen einzuweben, zB dass Depressionen sehr verbreitet sind, nichts, dessen man sich schämen muss und dass es Hilfe gibt. Das Buch sollte in keiner Schulbibliothek fehlen. Es eignet sich für Kinder von ca. 9 bis 12J.
2.5 شخصیت پدر و مادربزرگها چرا انقدر منفعل بودن؟ اینکه میخواست نشون بده هیچکس توضیحی از وضعیت برای شارلوته نمیده، به شکل درستی بیان نشده بود. انگار عمداً و صرفاً برای اینکه این کانسپت عملی بشه، شخصیتها حرفی نمیزدن بدون هیچ دلیل قانعکنندهای! درسته داستان از زبان شارلوته روایت میشه اما دربارهٔ مادره! و ما باید چیزهای بیشتری راجع به مادر بدونیم نه اینکه دائماً چیزهای تکراری از وضعیت مادر بشنویم! احساسات شارلوته در یک سوم پایانی کتاب تازه داشت برای من قابل درک میشد. شخصیت پدر بشدت بشدت بشدت رو اعصاب و غیرقابل باور بود! فقط میومد دعوا و سرزنش میکرد و میرفت! هیچ فکری هیچ اقدامی هیچ عملی انجام نمیداد مادربزرگ مادری شارلوته ، کریستینه، بیش از حد خونسرد بود و توی شرایط حاد روحی دخترش رفته بود جزایر قناری! اینکه نویسنده میخواسته افسردگی مونیکا رو برای مادرش و همسرش غیرقابل درک نشون بده از این راه میسر نشده و متاسفانه بیشتر باعث شده شخصیتهایی خلق کنه که به طرز غیرقابل باوری بیمسئولیت و بیمصرفاند! همین.
This entire review has been hidden because of spoilers.
قلبم با هر کلمهی کتاب مچاله شد. با شارلوته و احساسش نسبت به آدمها همراه بودم و نمیتونستم مخالفت کنم. یه گوشهی قلبم برای مادر شارلوته از دست رفت که چقدر زاویه غمگینی داشت. در آخر هم اگه قرار باشه از این کتاب الگویی انتخاب کنم قطعا مادر لولاست. آدمی که ایدهآل نیست اما تلاش میکنه و از بقیه هم توقع ایدهآل بودن نداره. شاید نتونه حرفای قشنگ بزنه اما در لحظات حساس حرفای درست میزنه. اینکه بخوام بچهها نیازی به خوندن همچین کتابی نداشته باشن، خیلی خوشخیالیه در نتیجه میخوام که پدر مادرای بیشتری این کتاب رو بشناسن و بتونن بچهشون رو با این کتاب آشنا کنن.
Ich möchte mir nicht anmaßen zu wissen, ob sich Neunjährige vom Ton dieses Buches angesprochen fühlen -aber es ist so unendlich wichtig, eben auf jeden Fall mit Kindern zu sprechen, wenn ihre Eltern psychische Erkrankungen haben, dass ich jedem Kind in der Lage von Charlotte zum Beispiel so ein Buch wünsche, in dem es seine Sorgen wiederfindet und sich dann doch jemanden zum Sprechen suchen kann...
۲.۵ ستاره از ۵ ستاره میتونست خیلی بهتر از این روی بیان افکار و احساسات شارلوته، و تاثیرپذیری اش از شرایطی که ناشی از افسردگی مادرش در خانه به وجود اومده، کار کنه. به نظرم کتاب «فعلا خوبم» در این زمینه خیلی قوی تر بود.
Ein einfühlsames Kinderbuch über Depressionen. Wichtig für Betroffene, aber auch wichtig für alle anderen Kinder, damit sie im Fall der Fälle, und sei es nur im Bekanntenkreis, damit umzugehen wissen.
Ich halte dieses Buch für sehr gut. Man sollte das Buch aber einem Kind schenken, wenn man die Möglichkeit hat, es mit dem Kind zusammen zu lesen oder zumindest mit dem Kind danach darüber zu sprechen. Es ist also kein Geschenk für eben mal so Gerade weil Kinder sich nach Lesen des Buches sicher viele Gedanken über die eigene Situation und die Situation der Eltern machen. Charlotte zieht mit ihren Eltern aufs Land in ein großes Haus. Bald fühlt sie sich auch sehr wohl dort und lernt Lune kennen, mit der sie eingeschult wird. Lunes Mama sieht die Dinge ein wenig anders als Charlottes Mama und Lune ist eben nicht immer gestriegelt und gebügelt. Dafür spielt Lunes Mama viel mit Charlotte und Lune, backt Plätzchen mit ihnen. Außerdem kann Charlotte ganz toll mit ihr reden. Doch dann fängt Charlottes Mama an, immer ganz viel zu schimpfen und einmal haut sie Charlotte sogar mitten ins Gesicht. Als Charlotte am nächsten Tag von ihrer Mama einen Hamster geschenkt bekommt, scheint die Sache vergessen zu sein und Charlotte schwört dem Hamster, immer für ihn da zu sein. Doch dann wird alles noch schlimmer. Charlottes Mama räumt das Haus nicht mehr aus und sie wäscht keine Wäsche mehr. Manchmal muss Charlotte eine Woche lang mit dem gleichen Pullover in die Schule gehen Am Anfang vertraut sie sich noch Lunes Mama an, doch dann erfährt sie von ihrem Papa, dass andere Leute es gar nichts angeht, was bei ihnen zu Hause los ist. Aber, was ist eigentlich mit Charlottes Mama los? Charlotte würde es gerne wissen. Aber mit Kindern redet ja keiner.
Mama hat Depressionen. Ein schwieriges Thema. Dieses Buch kann bei Gesprächen helfen. Gut geschrieben. Kindgerecht, greift viele Fragen, Vorurteile und Ängste auf, ohne allzu belehrend zu wirken.