What do you think?


در سینهات نهنگی میتپد
قطعات ادبی
چاپ ۱۳۸۵
چاپ ۱۳۸۵
60 pages, Paperback
First published April 1, 2006
About the author
عرفان نظرآهاری
16 books355 followersعرفان نظرآهاری نویسنده و شاعر کودکان و نوجوانان، سال ۱۳۵۳ در تهران زاده شد. او کارشناس ادبیات انگلیسی است. مدرک دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی دریافت کرده و هم اکنون دانشجوی دوره دکترای تاریخ فلسفه است.
نظرآهاری درسال ۲۰۰۱ برگزیده نخست کنگره شعر زنان شد و «پشت کوچه های ابر» اثر این نویسنده به عنوان برگزیده جشنواره کتاب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان انتخاب شد. نظرآهاری هم اکنون به تدریس در دانشگاه ها و مراکز علمی و آموزشی مشغول است.
نظرآهاری درسال ۲۰۰۱ برگزیده نخست کنگره شعر زنان شد و «پشت کوچه های ابر» اثر این نویسنده به عنوان برگزیده جشنواره کتاب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان انتخاب شد. نظرآهاری هم اکنون به تدریس در دانشگاه ها و مراکز علمی و آموزشی مشغول است.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 46 reviews
October 20, 2017
حس خیلی خوبی داشت :)
January 23, 2015
این که مدام به سینه ات می کوبد قلب نیست؛ ماهی
.کوچکی است که دارد نهنگ می شود
قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که
!باور کند در سینه اش نهنگی می تپد
.کوچکی است که دارد نهنگ می شود
قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که
!باور کند در سینه اش نهنگی می تپد
January 14, 2025
هیچکس نمیتواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور میخواهی قلبت را در سینه نگه داری؟
چقدر حس خوبی داشت خوندن این کتاب
چه قلمی
چه حال و هوایی
چقدر حس خوبی داشت خوندن این کتاب
چه قلمی
چه حال و هوایی
August 24, 2010
هزار ویک اسم داری ومن از همه اسم لطیف را دوستتر دارم
که یاد ابر وابریشم وعشق می افتم .
خوب یادم هست از بهشت که آمدم تنم از نور بود وپر وبالم از نسیم .
بس که لطیف بودم .توی مشت دنیا جا نمی شدم .
اما زمین تیره بود.کدر بود سفت بود وسخت .
دامنم به سختی اش گرفت ودستم به تیره گی اش آغشته شد .
ومن هر روز قطره قطره تیره تر شدم وذره ذره سخت تر .
من سنگ شدم وسد ودیوار .
دیگر نور از من نمی گذرد دیگر آب از من عبور نمی کند .
روح در من روان نیست وجان جریان ندارد .
حالا تنها یادگاریام از بهشت واز لطافتش
چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام .
گریه نمی کنم تا تمام نشود.می ترسم بعد از آن از چشمهایم سنگ ریزه ببارد .
یا لطیف !
این رسم دنیاست که اشک سنگ ریزه شود وروح سنگ وصخره ؟
این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند ودلهای نازک شرحه شرحه شود؟
وقتی تیره ایم وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم ودیده می شویم .
اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد نا پدید میشود.
یا لطیف !
کاشکی دوباره مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی
تا می چکیدم ومی وزیدم ونا پدید می شدم
مثل هواکه نا پدید است مثل خودت که نا پیدایی....یا لطیف !
مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...
که یاد ابر وابریشم وعشق می افتم .
خوب یادم هست از بهشت که آمدم تنم از نور بود وپر وبالم از نسیم .
بس که لطیف بودم .توی مشت دنیا جا نمی شدم .
اما زمین تیره بود.کدر بود سفت بود وسخت .
دامنم به سختی اش گرفت ودستم به تیره گی اش آغشته شد .
ومن هر روز قطره قطره تیره تر شدم وذره ذره سخت تر .
من سنگ شدم وسد ودیوار .
دیگر نور از من نمی گذرد دیگر آب از من عبور نمی کند .
روح در من روان نیست وجان جریان ندارد .
حالا تنها یادگاریام از بهشت واز لطافتش
چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام .
گریه نمی کنم تا تمام نشود.می ترسم بعد از آن از چشمهایم سنگ ریزه ببارد .
یا لطیف !
این رسم دنیاست که اشک سنگ ریزه شود وروح سنگ وصخره ؟
این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند ودلهای نازک شرحه شرحه شود؟
وقتی تیره ایم وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم ودیده می شویم .
اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد نا پدید میشود.
یا لطیف !
کاشکی دوباره مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی
تا می چکیدم ومی وزیدم ونا پدید می شدم
مثل هواکه نا پدید است مثل خودت که نا پیدایی....یا لطیف !
مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...
April 14, 2011
من این بازی را ادامه می دهم
و آنقدر دلم را پرت می کنم،
آنقدر دلم را پرت می کنم تا
خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند.
تا آندر را باز کنند
و بگویند: بیا خودت دلت را
بردار و برو. آن وقت من می روم
و دیگر هم بر نمی گردم. من این
بازی را ادامه می دهم...
و آنقدر دلم را پرت می کنم،
آنقدر دلم را پرت می کنم تا
خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند.
تا آندر را باز کنند
و بگویند: بیا خودت دلت را
بردار و برو. آن وقت من می روم
و دیگر هم بر نمی گردم. من این
بازی را ادامه می دهم...
December 25, 2018
اینکه مدام به سینهات میکوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ میشود. ماهی کوچکی که طعم تُنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایش کرده است. قلب ها همه نهنگانند در اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!
آدمها، ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلبها را در سینه. اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.
کتابهای عرفان نظرآهاری رو سالهای دبیرستان خونده بودم و حالا خوندن کتابی از ایشون بعد از ۵_۶ سال برام جالب نبود!
عرفان نظرآهاری عرفانی مینویسد و به نظرم عرفان و فلسفه آثارش بیشتر به درد همان دوران نوجوانی میخورد، شاید خوندن این کتاب در ۱۴_۱۵ سالگی برام لذت بخشتر میبود!
آدمها، ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلبها را در سینه. اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.
کتابهای عرفان نظرآهاری رو سالهای دبیرستان خونده بودم و حالا خوندن کتابی از ایشون بعد از ۵_۶ سال برام جالب نبود!
عرفان نظرآهاری عرفانی مینویسد و به نظرم عرفان و فلسفه آثارش بیشتر به درد همان دوران نوجوانی میخورد، شاید خوندن این کتاب در ۱۴_۱۵ سالگی برام لذت بخشتر میبود!
Read
July 10, 2010شایدمرادیگرنشناسی
شایدمرابه یادنیاوری٬
امامن توراخوب می شناسم
ماهمسایه شمابودیم وشماهمسایه ماوهمه مان همسایه خدا
یادم می آیدگاهی وقتهامی رفتی زیربال فرشته هاقایم می شدی ومن همه ی آسمان رادنبالت می گشتم
تومی خندیدی ومن پشت خنده هایت پیدایت می کردم
خوب یادم هست که آنروزهاعاشق آفتاب بودی.....توی دستت همیشه قاچی ازخورشیدبود.....نورازلای انگشتهای نازکت می چکید.راه که می رفتی٬ردی ازروشنی روی کهکشانهامی ماند
یادت می آید؟گاهی شیطنت می کردیم ومی رفتیم سراغ شیطان.توگل بهشتی به سمتش پرت می کردی واوکفرش درمی آمد.امازورش به مانمی رسید
فقط می گفت:همین که پایتان به زمین برسد٬می دانم که چطورازراه به درتان کنم
تو٬شلوغ بودی٬آرام وقرارنداشتی.آسمان راروی سرت می گذاشتی وشب تاصبح ازاین ستاره به آن ستاره می پریدی وصبح که می شددرآغوش نوربه خواب میرفتی اماهمیشه خواب زمین را می دیدی
آرزویی رویاهای توراقلقلک می داد. دلت می خواست به دنیا بیایی
وهمیشه این رابه خدا می گفتی.وآنقدرگفتی وگفتی تاخدابه دنیایت آورد.من هم همین کارراکردم.بچه های دیگرهم
مابه دنیاآمدیم وهمه چیزتمام شد
تواسم مراازیادبردی ومن اسم تورا٬
مادیگرنه همسایه هم بودیم ونه همسایه خدا
ماگم شدیم وخداراگم کردیم...
دوست من٬همبازی بهشتی ام!نمی دانی چقدردلم برایت تنگ شده
هنوز آخرین جمله خداتوی گوشم زنگ می زند
ازقلب کوچک توتامن٬یک راه مستقیم است٬
اگرگم شدی ازاین راه بیا
بلندشوازدلت شروع کن.شایددوباره همدیگرراپیداکنیم
شایدمرابه یادنیاوری٬
امامن توراخوب می شناسم
ماهمسایه شمابودیم وشماهمسایه ماوهمه مان همسایه خدا
یادم می آیدگاهی وقتهامی رفتی زیربال فرشته هاقایم می شدی ومن همه ی آسمان رادنبالت می گشتم
تومی خندیدی ومن پشت خنده هایت پیدایت می کردم
خوب یادم هست که آنروزهاعاشق آفتاب بودی.....توی دستت همیشه قاچی ازخورشیدبود.....نورازلای انگشتهای نازکت می چکید.راه که می رفتی٬ردی ازروشنی روی کهکشانهامی ماند
یادت می آید؟گاهی شیطنت می کردیم ومی رفتیم سراغ شیطان.توگل بهشتی به سمتش پرت می کردی واوکفرش درمی آمد.امازورش به مانمی رسید
فقط می گفت:همین که پایتان به زمین برسد٬می دانم که چطورازراه به درتان کنم
تو٬شلوغ بودی٬آرام وقرارنداشتی.آسمان راروی سرت می گذاشتی وشب تاصبح ازاین ستاره به آن ستاره می پریدی وصبح که می شددرآغوش نوربه خواب میرفتی اماهمیشه خواب زمین را می دیدی
آرزویی رویاهای توراقلقلک می داد. دلت می خواست به دنیا بیایی
وهمیشه این رابه خدا می گفتی.وآنقدرگفتی وگفتی تاخدابه دنیایت آورد.من هم همین کارراکردم.بچه های دیگرهم
مابه دنیاآمدیم وهمه چیزتمام شد
تواسم مراازیادبردی ومن اسم تورا٬
مادیگرنه همسایه هم بودیم ونه همسایه خدا
ماگم شدیم وخداراگم کردیم...
دوست من٬همبازی بهشتی ام!نمی دانی چقدردلم برایت تنگ شده
هنوز آخرین جمله خداتوی گوشم زنگ می زند
ازقلب کوچک توتامن٬یک راه مستقیم است٬
اگرگم شدی ازاین راه بیا
بلندشوازدلت شروع کن.شایددوباره همدیگرراپیداکنیم
March 9, 2015
قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس
اما کیست که باور کند، نهنگی در سینه اش می تپد؟
اما کیست که باور کند، نهنگی در سینه اش می تپد؟
May 11, 2018
قلبت کتیبه ای باستانی است از هزاره ای دور...
سنگ نبشته ای که حروفی ناخوانا را بر آن حکاکی کرده اند.
الفبای قومی ناشناخته را شاید..
و تو آن کوهی که نمی توانی واژه هایی را که بر سینه ات کنده اند بخوانی...
قرن ها پشت قرن می گذرد و غبار ها پشت غبار...
و تو هنوز منتظری کسی بیاید و خاک روی این کتیبه را بروبد!
کسی که رمز الفباهای منسوخ را بلد است...
کسی که می تواند از شکل های درهم و برهم واژه کشف کند..
واز واژه های بی معنا منشور و قانون و فرمان به در بکشد.
گشودن رمز ها رنج است و کسی برای رمز گشایی این کتیبه مهجور رنج نخواهد برد...
کسی برای خواندن این حروف نامفهوم ثانیه هایش را هدر نخواهد داد..
کسی سراغ این لوح دشوار نخواهد آمد.
چرا....
همیشه کسانی هستند.
دزدان الواح باستانی و سارقان عتیقه های قیمتی
کتیبه قلبت را می دزدند بی آنکه بتوانند حرفی از آن را بخوانند...
کتیبه قلبت را می دزدند زیرا شیطان خریدار است.
او سهام دار موزه آتش است و آرزویش آن است که لوح قلبت را بر دیوار جهنم بیاویزد!
پیش از آنکه قلبت را بدزدند و پیس از آنکه دلت را به سرقت برند کاری بکن...
آن قلم تراش نازک ایمان را بردار که باید هر شب و هر روز،
که باید هر روز و هر شب،بروبی و بزدایی و بکاوی...
شاید روزی معنای این حروف را بفهمی...
حروفی را که به رمز و به راز به سینه ات نگاشته اند و قدر زندگی هر کس به قدر رنجی است که در کندوکاو و کشف این لوح میبرد..
زیرا که این لوح، همان لوح محفوظ است
همان کتیبه مقدسی که خداوند تمام رازهایش را برآن نوشته است....
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
سنگ نبشته ای که حروفی ناخوانا را بر آن حکاکی کرده اند.
الفبای قومی ناشناخته را شاید..
و تو آن کوهی که نمی توانی واژه هایی را که بر سینه ات کنده اند بخوانی...
قرن ها پشت قرن می گذرد و غبار ها پشت غبار...
و تو هنوز منتظری کسی بیاید و خاک روی این کتیبه را بروبد!
کسی که رمز الفباهای منسوخ را بلد است...
کسی که می تواند از شکل های درهم و برهم واژه کشف کند..
واز واژه های بی معنا منشور و قانون و فرمان به در بکشد.
گشودن رمز ها رنج است و کسی برای رمز گشایی این کتیبه مهجور رنج نخواهد برد...
کسی برای خواندن این حروف نامفهوم ثانیه هایش را هدر نخواهد داد..
کسی سراغ این لوح دشوار نخواهد آمد.
چرا....
همیشه کسانی هستند.
دزدان الواح باستانی و سارقان عتیقه های قیمتی
کتیبه قلبت را می دزدند بی آنکه بتوانند حرفی از آن را بخوانند...
کتیبه قلبت را می دزدند زیرا شیطان خریدار است.
او سهام دار موزه آتش است و آرزویش آن است که لوح قلبت را بر دیوار جهنم بیاویزد!
پیش از آنکه قلبت را بدزدند و پیس از آنکه دلت را به سرقت برند کاری بکن...
آن قلم تراش نازک ایمان را بردار که باید هر شب و هر روز،
که باید هر روز و هر شب،بروبی و بزدایی و بکاوی...
شاید روزی معنای این حروف را بفهمی...
حروفی را که به رمز و به راز به سینه ات نگاشته اند و قدر زندگی هر کس به قدر رنجی است که در کندوکاو و کشف این لوح میبرد..
زیرا که این لوح، همان لوح محفوظ است
همان کتیبه مقدسی که خداوند تمام رازهایش را برآن نوشته است....
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
July 13, 2008
حالا تنها يادگاري ام از بهشت و لطافتش ، چند قطره اشك است كه
گوشه ي دلم پنهانش كرده ام ،
گريه نمي كنم
تا تمام نشود ، مي ترسم بعد از آن از چشم هايم سنگ ريزه
ببارد
March 23, 2016
این کتاب نظرآهاری را بیشتر از دو کتاب دیگر یعنی «من هشتمین آن هفت نفرم» و «پیامبری از کنار خانه ما رد شد» پسندیدم. کمتر تبلیغ مستقیم و حرف های نخ نما بود
اما باز هم به دلم ننشست. اصلاً این کتاب ها را خواندم که ببینم نظرآهاری که می گویند فلان و بهمان، چه نوشته و چگونه نوشته؟
نوشته هایش را نپسندیدم. یک جور کتاب دینی شاعرانه است نه متنی عرفانی-شاعرانه
مخصوصاً آن دو کتاب که در انتهای هر مطلب به صریح ترین شکل ممکن پیام خلاقی میداد و لذت خواندن و کشف را از آدم می گرفت. در این کتاب هم کم و بیش این طور بود؛ شاید کمتر از قبلی ها
یکی از نکات برجسته نظرآهاری که به نظرم در فروش کتاب ها و معروفیتش تأثیر فراوان داشته و برای من جالب و آموزنده بوده، انتخاب نام کتاب هایش است. خود این نام ها آدم را وسوسه می کند به خواندن
بخش هایی از حکایت در سینه ات نهنگی می تپد را که در پشت جلد کتاب آمده است هم بسیار دوست داشتم. به نظرم این بهترین نوشته نظرآهاری است و اوج توانایی او
اما باز هم به دلم ننشست. اصلاً این کتاب ها را خواندم که ببینم نظرآهاری که می گویند فلان و بهمان، چه نوشته و چگونه نوشته؟
نوشته هایش را نپسندیدم. یک جور کتاب دینی شاعرانه است نه متنی عرفانی-شاعرانه
مخصوصاً آن دو کتاب که در انتهای هر مطلب به صریح ترین شکل ممکن پیام خلاقی میداد و لذت خواندن و کشف را از آدم می گرفت. در این کتاب هم کم و بیش این طور بود؛ شاید کمتر از قبلی ها
یکی از نکات برجسته نظرآهاری که به نظرم در فروش کتاب ها و معروفیتش تأثیر فراوان داشته و برای من جالب و آموزنده بوده، انتخاب نام کتاب هایش است. خود این نام ها آدم را وسوسه می کند به خواندن
بخش هایی از حکایت در سینه ات نهنگی می تپد را که در پشت جلد کتاب آمده است هم بسیار دوست داشتم. به نظرم این بهترین نوشته نظرآهاری است و اوج توانایی او
این که مدام در سینه ات می کوبد قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود
قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد
August 23, 2007
داستان اولش که ازاین قراره همه ما همسایه خدا بودیم تا اینکه خواب زمین قلقلکمون داد تا پا به این دنیا گذاشتیم،احساس آشنایی قشنگی تو دلم به وجو می یاره
December 23, 2022
برشی از کتاب:
من این بازی را ادامه می دهم
و آنقدر دلم را پرت می کنم، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند. تا آن در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو.
آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم.
من این بازی را ادامه می دهم...
من این بازی را ادامه می دهم
و آنقدر دلم را پرت می کنم، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند. تا آن در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو.
آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم.
من این بازی را ادامه می دهم...
July 28, 2009
این که مدام به سینه ات میکوبد قلب نیست. ماهی کوچکی است که دارد نهنگ میشود. ماهی کوچکی که طعم تنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است. قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی میتپد؟! آدمها، ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه. اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد،قلب است. هیچکس نمیتواند نهنگی را در تنگی نگه دارد. تو چطور میخواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله میشود و وقتی دریا مختصر میشود و وقتی قلب خلاصه میشود و آدم قانع. این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ، تنگ خواهد شد و این آب ته خواهد کشید. تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی میزدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راهی آبی به نامنتها میکشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره میزدی. کاش... دریا و اقیانوس به کنار. نامنتها و بی نهایت پیشکش. کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض میکردی. این آب مانده است و بو گرفته است و تو میدانی آب هم که بماند میگندد. آب هم که بماند لجن میبندد و حیف از این ماهی که در گل و لای بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد.!
December 25, 2019
اولین خوانش روز ۴ دی ۱۳۹۸
#۶۵_۲۰۱۹
#۱۳۱_all
__________________
❤درکل: ۵.۸/۱۰
زیبا بود، برای ۱ ساعت وقت کشی خوب بود ولی اینجور کتاب ها فقط چند ساعت یا حداکثر چند روز دوام دارند و بعدش هیچ خاطره ای تو ذهنت باقی نمیزارن و فقط احساساته که توی قلب آدم باقی میزاره که اونم خیلی مانوگار نیست و بقیه اش هم به فراموشی سپرده میشوند.
__________________
📃 موضوع و داستان ها:
بیشتر متن بود تا داستان و متن ها هم حداکثر یک و نیم صفحه بودند.
امتیاز داستان ها به ترتیب:
سایه خدا بودیم ۹ / ابر و ابریشم و عشق ۶ / خدا چلچراغی از آسمان آویخته است ۴ / در سینه ات نهنگی می تپد ۷ / پیش از آن که قلبت را بدزدند ۳ / در حوالی بساط شیطان ۷ / طنابهای بسته در دستش است ۴ / دوبال کوچک نارنجی ۶ / می وزد و می بارد و می گردد و می تابد ۵ / قلبم افتاد آن طرف دیوار ۸ / قلبم کاروانسرای قدیمی است ۵ / خوشبختی خطر کردن است ۶ / بهار که بیاید رفتم ۶.۵
__________________
مصطفی تبریزیان
۴ دی ۱۳۹۸
#۶۵_۲۰۱۹
#۱۳۱_all
__________________
❤درکل: ۵.۸/۱۰
زیبا بود، برای ۱ ساعت وقت کشی خوب بود ولی اینجور کتاب ها فقط چند ساعت یا حداکثر چند روز دوام دارند و بعدش هیچ خاطره ای تو ذهنت باقی نمیزارن و فقط احساساته که توی قلب آدم باقی میزاره که اونم خیلی مانوگار نیست و بقیه اش هم به فراموشی سپرده میشوند.
__________________
📃 موضوع و داستان ها:
بیشتر متن بود تا داستان و متن ها هم حداکثر یک و نیم صفحه بودند.
امتیاز داستان ها به ترتیب:
سایه خدا بودیم ۹ / ابر و ابریشم و عشق ۶ / خدا چلچراغی از آسمان آویخته است ۴ / در سینه ات نهنگی می تپد ۷ / پیش از آن که قلبت را بدزدند ۳ / در حوالی بساط شیطان ۷ / طنابهای بسته در دستش است ۴ / دوبال کوچک نارنجی ۶ / می وزد و می بارد و می گردد و می تابد ۵ / قلبم افتاد آن طرف دیوار ۸ / قلبم کاروانسرای قدیمی است ۵ / خوشبختی خطر کردن است ۶ / بهار که بیاید رفتم ۶.۵
__________________
مصطفی تبریزیان
۴ دی ۱۳۹۸
August 17, 2025
یادمه استاد ازمون خواست بین این کتاب و یه کتاب دیگه یکی رو برای موضوع "خوانش شهر در ادبیات" یا یه همچین چیزی انتخاب کنیم. من برام سواله که این دقیقا چه ربطی داشت به شهر آخه؟؟؟؟
یه مشکلی باهاش سر کتاب چشمهایش داشتیم که یه کاری کرد نصفه ولش کردم. حالا ایشالا اونم دوباره میخونم.
انی وی. این دو ستاره فقط به خاطر اون چهارتا متن آخره و بقیه اش... کلمه ی مناسبی برای توصیفش پیدا نمیکنم. در کل جالب نبود. عااا داشت یادم میرفت
#روز_هفتم_چالش
یه مشکلی باهاش سر کتاب چشمهایش داشتیم که یه کاری کرد نصفه ولش کردم. حالا ایشالا اونم دوباره میخونم.
انی وی. این دو ستاره فقط به خاطر اون چهارتا متن آخره و بقیه اش... کلمه ی مناسبی برای توصیفش پیدا نمیکنم. در کل جالب نبود. عااا داشت یادم میرفت
#روز_هفتم_چالش
October 1, 2019
مثل همیشه خوندن کتابهای این نویسنده رو جهت تلطیف روح توصیه میکنم :)
October 24, 2018
پنج ستاره برای قطعهی «قلبم افتاده آن طرف دیوار» 😌❤
November 2, 2007
قصه های این کتاب شاید یادمان بیاورد روزی ما همسایه ی هم بودیم و همه همسایه ی خدا..
ابر و ابریشم و عشق ببینیم و یاد هزار و یک اسم لطیف او بیفتیم.
شاید یادمان باشد گاهی حیاط خلوت دلمان را جارو کنیم..گاهی به آسمان خدا نگاه کنیم و ببینیم چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است..
شاید یاد ماهی دلمان بیفتیم که دیگر دارد بزرگ می شود و این تًنگ برایش زیادی تنگ شده..
..
و کمی به آوازقلب دیگرمان گوش کنیم..قلبی که نفرین نمی داند عشق می ورزد و می بخشد..می وزد و می بارد و می گردد و می تابد و بین زمین وملکوت می رقصد
"استی بال های بسته مان کی طعم اوج را خواهد چشید؟!؟.."
ابر و ابریشم و عشق ببینیم و یاد هزار و یک اسم لطیف او بیفتیم.
شاید یادمان باشد گاهی حیاط خلوت دلمان را جارو کنیم..گاهی به آسمان خدا نگاه کنیم و ببینیم چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است..
شاید یاد ماهی دلمان بیفتیم که دیگر دارد بزرگ می شود و این تًنگ برایش زیادی تنگ شده..
..
و کمی به آوازقلب دیگرمان گوش کنیم..قلبی که نفرین نمی داند عشق می ورزد و می بخشد..می وزد و می بارد و می گردد و می تابد و بین زمین وملکوت می رقصد
"استی بال های بسته مان کی طعم اوج را خواهد چشید؟!؟.."
December 18, 2015
«یک روز او بی آنکه چیزی بگوید، لباسهای نامناسبش را از تن در آورد و اشتباههای کوچکش را دور انداخت و ما دیدیم که او دو بالِ کوچکِ نارنجی هم دارد؛ دوبال کوچک که سالها از ما پنهان کرده بود و پَر زد مثلِ پرندهای که به آشیانهاش برمیگردد.
او به بهشت برگشت و حالا هر صُبح وقتی خورشید طلوع میکند، صدایش را میشنویم، زیرا او قناریِ کوچکیاست که روی انگشتِ خُدا آواز میخواند.»
او به بهشت برگشت و حالا هر صُبح وقتی خورشید طلوع میکند، صدایش را میشنویم، زیرا او قناریِ کوچکیاست که روی انگشتِ خُدا آواز میخواند.»
July 22, 2014
گیرم که ماندم و باز بال بال زدم،توی خاک و خاطره، توی گذشته و گل.گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم، بال های بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید؟
بدرود رفیق روزهای بی قراری ام!
قرارمان اما در حوالی قاف، پشت آشیانه ی سیمرغ، آنجا که جز بال و پر سوخته،نشانی ندارد.....
بدرود رفیق روزهای بی قراری ام!
قرارمان اما در حوالی قاف، پشت آشیانه ی سیمرغ، آنجا که جز بال و پر سوخته،نشانی ندارد.....
Read
December 31, 2009قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی میتپد؟!
October 9, 2019
با کتابای نظر آهاری اون سالهایی آشنا شدم که خواهرم شهر دیگه درس میخوند و برام سوغاتی می آوردشون
اولها زیاد دوستشون نداشتم
نوجوون بودم و دلم فقط رمانی عاشقانه اینترنتی میخواست
اندازه اون کتاب سومی که از نظر آهاری خوندم و تازه فهمیدم چقد قلمش و دوس دارم بهم چسبید این کتاب
فکر نمیکنم خانوم نظر اهاری بخونن
ولی میگم مرسی که هستین
مرسی که می نویسین
اولها زیاد دوستشون نداشتم
نوجوون بودم و دلم فقط رمانی عاشقانه اینترنتی میخواست
اندازه اون کتاب سومی که از نظر آهاری خوندم و تازه فهمیدم چقد قلمش و دوس دارم بهم چسبید این کتاب
فکر نمیکنم خانوم نظر اهاری بخونن
ولی میگم مرسی که هستین
مرسی که می نویسین
August 20, 2007
رسیدن به معنا
September 24, 2012
اولین کتابی که از آهاری خوندم جذبم کرد
November 25, 2014
عین کتابهای دعا ،دل ادمی را منقلب می کند
June 20, 2017
هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ میزند: از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است. اگر گم شدی از این راه بیا. بلند شو. از دلت شروع کن، شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم ...
این که مدام به سینه ات میکوبد، قلب نیست ماهی کوچکی است که دارد نهنگ میشود ....ماهی هر وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد قلب است...
اشتباه های کوچک او مثل لباسی نامناسب بود که گاهی کسی به تن میکند. اما ما همیشه تنها لباسش را دیدیم و هرگز قلبش را ندیدیم که زیر پیراهنش بود. ما از هر اشتباه او سنگی ساختیم و به سمتش پرت کردیم. سنگ های ما روحش را خط خطی کرد و ما نفهمیدیم...
قلبم کاروانسرایی قدیمی است. همه میایند و میروند و هیچ کس نمی ماند. کاش قلبم خانه بود، خانه ای کوچک و کسی می امد و مقیم میشد...
این که مدام به سینه ات میکوبد، قلب نیست ماهی کوچکی است که دارد نهنگ میشود ....ماهی هر وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد قلب است...
اشتباه های کوچک او مثل لباسی نامناسب بود که گاهی کسی به تن میکند. اما ما همیشه تنها لباسش را دیدیم و هرگز قلبش را ندیدیم که زیر پیراهنش بود. ما از هر اشتباه او سنگی ساختیم و به سمتش پرت کردیم. سنگ های ما روحش را خط خطی کرد و ما نفهمیدیم...
قلبم کاروانسرایی قدیمی است. همه میایند و میروند و هیچ کس نمی ماند. کاش قلبم خانه بود، خانه ای کوچک و کسی می امد و مقیم میشد...
March 13, 2019
یا لطیف!این رسم دنیاست که اشک، سنگریزه شود و روح،سنگ و صخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟
وقتی تیره ایم، وقتی سراپا کدریم، به چشم می اییم و دیده میشویم ، اما لطافت هرچیز که از حد بگذرد، ناپدید میشود.
یا لطیف!کاشکی دوباره، مشتی،تنها مشتی از لطافتت را به من میبخشیدی تا میچکیدم و میورزیدم و ناپدید میشدم، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ...
وقتی تیره ایم، وقتی سراپا کدریم، به چشم می اییم و دیده میشویم ، اما لطافت هرچیز که از حد بگذرد، ناپدید میشود.
یا لطیف!کاشکی دوباره، مشتی،تنها مشتی از لطافتت را به من میبخشیدی تا میچکیدم و میورزیدم و ناپدید میشدم، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ...
May 21, 2013
ارزش خواندن ندارد.ـ
July 30, 2016
در قالب متنهایی ساده و قابل فهم برای همه، مفاهیم عمیقی رو منتقل میکنه. این ویژگی کتابای خانم عرفان نظر آهاریه. کتابای آنتوان دوسنت اگزوپری، به خصوص شازده کوچولو هم این مشخصه رو دارن
Displaying 1 - 30 of 46 reviews






























