عرفان نظرآهاری نویسنده و شاعر کودکان و نوجوانان، سال ۱۳۵۳ در تهران زاده شد. او کارشناس ادبیات انگلیسی است. مدرک دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی دریافت کرده و هم اکنون دانشجوی دوره دکترای تاریخ فلسفه است. نظرآهاری درسال ۲۰۰۱ برگزیده نخست کنگره شعر زنان شد و «پشت کوچه های ابر» اثر این نویسنده به عنوان برگزیده جشنواره کتاب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان انتخاب شد. نظرآهاری هم اکنون به تدریس در دانشگاه ها و مراکز علمی و آموزشی مشغول است.
این که مدام به سینه ات می کوبد قلب نیست؛ ماهی .کوچکی است که دارد نهنگ می شود قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که !باور کند در سینه اش نهنگی می تپد
من این بازی را ادامه می دهم و آنقدر دلم را پرت می کنم، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند. تا آندر را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم. من این بازی را ادامه می دهم...
اینکه مدام به سینهات میکوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ میشود. ماهی کوچکی که طعم تُنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایش کرده است. قلب ها همه نهنگانند در اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟! آدمها، ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلبها را در سینه. اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است. کتابهای عرفان نظرآهاری رو سالهای دبیرستان خونده بودم و حالا خوندن کتابی از ایشون بعد از ۵_۶ سال برام جالب نبود! عرفان نظرآهاری عرفانی مینویسد و به نظرم عرفان و فلسفه آثارش بیشتر به درد همان دوران نوجوانی میخورد، شاید خوندن این کتاب در ۱۴_۱۵ سالگی برام لذت بخشتر میبود!
یادم می آیدگاهی وقتهامی رفتی زیربال فرشته هاقایم می شدی ومن همه ی آسمان رادنبالت می گشتم
تومی خندیدی ومن پشت خنده هایت پیدایت می کردم
خوب یادم هست که آنروزهاعاشق آفتاب بودی.....توی دستت همیشه قاچی ازخورشیدبود.....نورازلای انگشتهای نازکت می چکید.راه که می رفتی٬ردی ازروشنی روی کهکشانهامی ماند
یادت می آید؟گاهی شیطنت می کردیم ومی رفتیم سراغ شیطان.توگل بهشتی به سمتش پرت می کردی واوکفرش درمی آمد.امازورش به مانمی رسید
فقط می گفت:همین که پایتان به زمین برسد٬می دانم که چطورازراه به درتان کنم
تو٬شلوغ بودی٬آرام وقرارنداشتی.آسمان راروی سرت می گذاشتی وشب تاصبح ازاین ستاره به آن ستاره می پریدی وصبح که می شددرآغوش نوربه خواب میرفتی اماهمیشه خواب زمین را می دیدی
آرزویی رویاهای توراقلقلک می داد. دلت می خواست به دنیا بیایی
وهمیشه این رابه خدا می گفتی.وآنقدرگفتی وگفتی تاخدابه دنیایت آورد.من هم همین کارراکردم.بچه های دیگرهم
مابه دنیاآمدیم وهمه چیزتمام شد
تواسم مراازیادبردی ومن اسم تورا٬
مادیگرنه همسایه هم بودیم ونه همسایه خدا
ماگم شدیم وخداراگم کردیم...
دوست من٬همبازی بهشتی ام!نمی دانی چقدردلم برایت تنگ شده
قلبت کتیبه ای باستانی است از هزاره ای دور... سنگ نبشته ای که حروفی ناخوانا را بر آن حکاکی کرده اند. الفبای قومی ناشناخته را شاید.. و تو آن کوهی که نمی توانی واژه هایی را که بر سینه ات کنده اند بخوانی... قرن ها پشت قرن می گذرد و غبار ها پشت غبار... و تو هنوز منتظری کسی بیاید و خاک روی این کتیبه را بروبد! کسی که رمز الفباهای منسوخ را بلد است... کسی که می تواند از شکل های درهم و برهم واژه کشف کند.. واز واژه های بی معنا منشور و قانون و فرمان به در بکشد. گشودن رمز ها رنج است و کسی برای رمز گشایی این کتیبه مهجور رنج نخواهد برد... کسی برای خواندن این حروف نامفهوم ثانیه هایش را هدر نخواهد داد.. کسی سراغ این لوح دشوار نخواهد آمد. چرا.... همیشه کسانی هستند. دزدان الواح باستانی و سارقان عتیقه های قیمتی کتیبه قلبت را می دزدند بی آنکه بتوانند حرفی از آن را بخوانند... کتیبه قلبت را می دزدند زیرا شیطان خریدار است. او سهام دار موزه آتش است و آرزویش آن است که لوح قلبت را بر دیوار جهنم بیاویزد! پیش از آنکه قلبت را بدزدند و پیس از آنکه دلت را به سرقت برند کاری بکن... آن قلم تراش نازک ایمان را بردار که باید هر شب و هر روز، که باید هر روز و هر شب،بروبی و بزدایی و بکاوی... شاید روزی معنای این حروف را بفهمی... حروفی را که به رمز و به راز به سینه ات نگاشته اند و قدر زندگی هر کس به قدر رنجی است که در کندوکاو و کشف این لوح میبرد.. زیرا که این لوح، همان لوح محفوظ است همان کتیبه مقدسی که خداوند تمام رازهایش را برآن نوشته است....
این کتاب نظرآهاری را بیشتر از دو کتاب دیگر یعنی «من هشتمین آن هفت نفرم» و «پیامبری از کنار خانه ما رد شد» پسندیدم. کمتر تبلیغ مستقیم و حرف های نخ نما بود اما باز هم به دلم ننشست. اصلاً این کتاب ها را خواندم که ببینم نظرآهاری که می گویند فلان و بهمان، چه نوشته و چگونه نوشته؟ نوشته هایش را نپسندیدم. یک جور کتاب دینی شاعرانه است نه متنی عرفانی-شاعرانه مخصوصاً آن دو کتاب که در انتهای هر مطلب به صریح ترین شکل ممکن پیام خلاقی میداد و لذت خواندن و کشف را از آدم می گرفت. در این کتاب هم کم و بیش این طور بود؛ شاید کمتر از قبلی ها
یکی از نکات برجسته نظرآهاری که به نظرم در فروش کتاب ها و معروفیتش تأثیر فراوان داشته و برای من جالب و آموزنده بوده، انتخاب نام کتاب هایش است. خود این نام ها آدم را وسوسه می کند به خواندن
بخش هایی از حکایت در سینه ات نهنگی می تپد را که در پشت جلد کتاب آمده است هم بسیار دوست داشتم. به نظرم این بهترین نوشته نظرآهاری است و اوج توانایی او
این که مدام در سینه ات می کوبد قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود قلب ها همه نهنگا��ند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد
برشی از کتاب: من این بازی را ادامه می دهم و آنقدر دلم را پرت می کنم، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند. تا آن در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم. من این بازی را ادامه می دهم...
این که مدام به سینه ات میکوبد قلب نیست. ماهی کوچکی است که دارد نهنگ میشود. ماهی کوچکی که طعم تنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است. قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی میتپد؟! آدمها، ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه. اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد،قلب است. هیچکس نمیتواند نهنگی را در تنگی نگه دارد. تو چطور میخواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله میشود و وقتی دریا مختصر میشود و وقتی قلب خلاصه میشود و آدم قانع. این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ، تنگ خواهد شد و این آب ته خواهد کشید. تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی میزدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راهی آبی به نامنتها میکشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره میزدی. کاش... دریا و اقیانوس به کنار. نامنتها و بی نهایت پیشکش. کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض میکردی. این آب مانده است و بو گرفته است و تو میدانی آب هم که بماند میگندد. آب هم که بماند لجن میبندد و حیف از این ماهی که در گل و لای بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد.!
اولین خوانش روز ۴ دی ۱۳۹۸ #۶۵_۲۰۱۹ #۱۳۱_all __________________ ❤درکل: ۵.۸/۱۰ زیبا بود، برای ۱ ساعت وقت کشی خوب بود ولی اینجور کتاب ها فقط چند ساعت یا حداکثر چند روز دوام دارند و بعدش هیچ خاطره ای تو ذهنت باقی نمیزارن و فقط احساساته که توی قلب آدم باقی میزاره که اونم خیلی مانوگار نیست و بقیه اش هم به فراموشی سپرده میشوند. __________________ 📃 موضوع و داستان ها: بیشتر متن بود تا داستان و متن ها هم حداکثر یک و نیم صفحه بودند. امتیاز داستان ها به ترتیب: سایه خدا بودیم ۹ / ابر و ابریشم و عشق ۶ / خدا چلچراغی از آسمان آویخته است ۴ / در سینه ات نهنگی می تپد ۷ / پیش از آن که قلبت را بدزدند ۳ / در حوالی بساط شیطان ۷ / طنابهای بسته در دستش است ۴ / دوبال کوچک نارنجی ۶ / می وزد و می بارد و می گردد و می تابد ۵ / قلبم افتاد آن طرف دیوار ۸ / قلبم کاروانسرای قدیمی است ۵ / خوشبختی خطر کردن است ۶ / بهار که بیاید رفتم ۶.۵ __________________ مصطفی تبریزیان ۴ دی ۱۳۹۸
یادمه استاد ازمون خواست بین این کتاب و یه کتاب دیگه یکی رو برای موضوع "خوانش شهر در ادبیات" یا یه همچین چیزی انتخاب کنیم. من برام سواله که این دقیقا چه ربطی داشت به شهر آخه؟؟؟؟ یه مشکلی باهاش سر کتاب چشمهایش داشتیم که یه کاری کرد نصفه ولش کردم. حالا ایشالا اونم دوباره میخونم. انی وی. این دو ستاره فقط به خاطر اون چهارتا متن آخره و بقیه اش... کلمه ی مناسبی برای توصیفش پیدا نمیکنم. در کل جالب نبود. عااا داشت یادم میرفت #روز_هفتم_چالش
قصه های این کتاب شاید یادمان بیاورد روزی ما همسایه ی هم بودیم و همه همسایه ی خدا.. ابر و ابریشم و عشق ببینیم و یاد هزار و یک اسم لطیف او بیفتیم. شاید یادمان باشد گاهی حیاط خلوت دلمان را جارو کنیم..گاهی به آسمان خدا نگاه کنیم و ببینیم چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است.. شاید یاد ماهی دلمان بیفتیم که دیگر دارد بزرگ می شود و این تًنگ برایش زیادی تنگ شده.. .. و کمی به آوازقلب دیگرمان گوش کنیم..قلبی که نفرین نمی داند عشق می ورزد و می بخشد..می وزد و می بارد و می گردد و می تابد و بین زمین وملکوت می رقصد "استی بال های بسته مان کی طعم اوج را خواهد چشید؟!؟.."
«یک روز او بی آنکه چیزی بگوید، لباسهای نامناسبش را از تن در آورد و اشتباههای کوچکش را دور انداخت و ما دیدیم که او دو بالِ کوچکِ نارنجی هم دارد؛ دوبال کوچک که سالها از ما پنهان کرده بود و پَر زد مثلِ پرندهای که به آشیانهاش برمیگردد. او به بهشت برگشت و حالا هر صُبح وقتی خورشید طلوع میکند، صدایش را میشنویم، زیرا او قناریِ کوچکیاست که روی انگشتِ خُدا آواز میخواند.»
گیرم که ماندم و باز بال بال زدم،توی خاک و خاطره، توی گذشته و گل.گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم، بال های بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید؟
بدرود رفیق روزهای بی قراری ام! قرارمان اما در حوالی قاف، پشت آشیانه ی سیمرغ، آنجا که جز بال و پر سوخته،نشانی ندارد.....
با کتابای نظر آهاری اون سالهایی آشنا شدم که خواهرم شهر دیگه درس میخوند و برام سوغاتی می آوردشون اولها زیاد دوستشون نداشتم نوجوون بودم و دلم فقط رمانی عاشقانه اینترنتی میخواست اندازه اون کتاب سومی که از نظر آهاری خوندم و تازه فهمیدم چقد قلمش و دوس دارم بهم چسبید این کتاب
فکر نمیکنم خانوم نظر اهاری بخونن ولی میگم مرسی که هستین مرسی که می نویسین
هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ میزند: از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است. اگر گم شدی از این راه بیا. بلند شو. از دلت شروع کن، شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم ...
این که مدام به سینه ات میکوبد، قلب نیست ماهی کوچکی است که دارد نهنگ میشود ....ماهی هر وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد قلب است...
اشتباه های کوچک او مثل لباسی نامن��سب بود که گاهی کسی به تن میکند. اما ما همیشه تنها لباسش را دیدیم و هرگز قلبش را ندیدیم که زیر پیراهنش بود. ما از هر اشتباه او سنگی ساختیم و به سمتش پرت کردیم. سنگ های ما روحش را خط خطی کرد و ما نفهمیدیم...
قلبم کاروانسرایی قدیمی است. همه میایند و میروند و هیچ کس نمی ماند. کاش قلبم خانه بود، خانه ای کوچک و کسی می امد و مقیم میشد...
یا لطیف!این رسم دنیاست که اشک، سنگریزه شود و روح،سنگ و صخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟ وقتی تیره ایم، وقتی سراپا کدریم، به چشم می اییم و دیده میشویم ، اما لطافت هرچیز که از حد بگذرد، ناپدید میشود. یا لطیف!کاشکی دوباره، مشتی،تنها مشتی از لطافتت را به من میبخشیدی تا میچکیدم و میورزیدم و ناپدید میشدم، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ...
در قالب متنهایی ساده و قابل فهم برای همه، مفاهیم عمیقی رو منتقل میکنه. این ویژگی کتابای خانم عرفان نظر آهاریه. کتابای آنتوان دوسنت اگزوپری، به خصوص شازده کوچولو هم این مشخصه رو دارن