مجموعۀ حلقۀ نیلوفری؛ شمارۀ 14؛ زیرنظر شاپور بنیاد متن پشت جلد کتاب: «پگاه بود، از خواب برخاست، سر سوی آسمان کرد از دریچه، آنگاه وضویی ساخت، در بالاخانه رفت، عبا بر دوش گرفت و به نماز ایستاد. در حال دلش روشن شد به رؤیای دوش: در سایهی درختی سبز به کنار پیری جفت خویش نماز میگزارد ناگاه نهری پرآب را دید و طلوع روشنی را، که بر سر سجاده مقابلشان پدیدار شد و از خواب پرید.»
آمیختگی و درهم ریختگیی معنا و مخاطب و قصهگو ساحتِ کلام رو پریشان ساخته و دیوانهوش. دمی آشنائیی بودن پس نشست و حیرت هستن در عبور، دمی حیرت هستن پس نشست و آشنائیی بودن در عبور. و حسی میکوفت: هستم.