با توجه به «دانش» و «تجربه» ناچیز کن در شعر فقط بر مبنای لذت شخصی از خوندن عشاق نامه سه ستاره دادم و این یه نقد آبجکتیو نیست. قسمتهایی که به فلسفه و عرفان عراقی مربوط میشد با سلیقه شخصی من نمی خوند و جذابیتی نداشت. در باب هایی که عراقی حکایتی رُ به نظم تعریف میکردم اما قضیه فرق میکرد. همینطور وقتی عراقی بی خیال معشوق الهی میشه و میاد پیش خودمون روی زمین عاشق پیشگی میکنه. چندتا از ابیاتی که دوست داشتم ب(دون هیچ نظمی ) این پایین میارم: دگر از فهم خویش قصه مخوان قصه خواهی؟ بیا ز ما آموز ... صید خود را چرا زنی تو به تیر؟ کو به دام تو خود گرفتار است [...]
من ز تیرت امان نمیطلبم لیکنم آرزوی دیدار است ... به کسی گفتن این نمییارم که تو را نیک دوست میدارم
[...] آشکارا نهان کنم تا چند دوست میدارمت به بانگ بلند ... این بیتو خیلی خیلی دوست داشتم: باز جانم به مِهر دربند است مُهره گرد آمده به ششدر عشق ... روی زیبا ز من چرا پوشی؟ «این تحریمة علیالعشاق»؟ ... زین سخنها خلاصه دانی چیست؟ آنکه: دور از تو من ندانم زیست گرچه داری چو من هزار هزار ختم گشت این سخن برین گفتار
مرحبا! مرحبا! نسیم صبا خبر از دوست چیست؟ باز نما حال ما بین درین پریشانی باز گو تا ازو چه میدانی؟ این چنینم هنوز بگذارد؟ یا عزیمت بدین طرف دارد؟ گوییا تخم مهر ما کارد یا خود از ما فراغتی دارد سخن بیدلان به یاد آرد؟ یا خود او این سرود نشمارد؟ باشدش هیچ میل و رغبت ما؟ یا فراموش کرده صحبت ما؟ گوییا در دلش وفا با ماست یا هنوزش سر جفا با ماست خاطرش هیچ سوی ما نگرد؟ یا دگر نام بیدلان نبرد؟ هیچ داند که حال ما چون است؟ یا ز ما خود دلش دگرگون است؟ دوری از ما هنوز میجوید؟ یا ز ما خود سخن نمیگوید؟ از جمالش اگرچه محرومم هر چه خواهد کند، که مظلومم جز مرادش مرا مرادی نیست غیر او خاطری و یادی نیست هست جانم چنان بدو مشغول که ندانم فراق را ز وصول خود ندانم که در چه کارم من؟ با وی از خود خبر ندارم من در کمندش چنان گرفتارم که خلاصی طمع نمیدارم گرچه او خود نمیبرد نامم تا برفت او، برفت آرامم هرکه جانش ز روی دوست بود میل جانش به سوی دوست بود دیده، کو طالب جمال تو شد باعثش قوت خیال تو شد
ای راحت روانم ، دور از تو نا توانم باری ،بیا ، که جانم در پای تو فشانم گیرم که من نگویم ،لطف تو خود نگوید: کین خسته چند نالد هر شب بر آستانم؟ ای بخت خفته ،برخیز، تا حال من ببینی وی عمر رفته ،باز آی،تابشنوی فغانم ای دوست ،گاه گاهی می کن بمن نگاهی آخر چو چشم مستت من نیز ناتوانم بر من همای وصلت سایه از آن نیفگند کز محنت فراقت پوسید استخوانم این طرفه تر که:دایـم تو با منی و من باز چون سایه در پی تو گرد جهان روانم کس دید تشنه ای را غرقه در آب حیوان جانش بلب رسیده از تشنگی؟ من آنم خواهم که یک زمان من با تو دمی بر آرم
________________
شاد کن جان من، که غمگین است رحم کن بر دلم، که مسکین است روز اول که دیدمش گفتم: آنکه روزم سیه کند این است روی بنمای، تا نظاره کنم کارزوی من از جهان این است دل بیچاره را به وصل دمی شادمان کن، که بیتو غمگین است بیرخت دین من همه کفر است با رخت کفر من همه دین است گه گهی یاد کن به دشنامم سخن تلخ از تو شیرین است دل به تو دادم و ندانستم که تو را کبر و ناز چندین است بنوازی و پس بیزاری آخر، ای دوست این چه آیین است؟ کینه بگذار و دلنوازی کن
______________
در کوی خرابات، کسی را که نیاز است هشیاری و مستیش همه عین نماز است آنجا نپذیرند صلاح و ورع امروز آنچ از تو پذیرند در آن کوی نیاز است اسرار خرابات به جز مست نداند هشیار چه داند که درین کوی چه راز است؟ تا مستی رندان خرابات بدیدم دیدم به حقیقت که جزین کار مجاز است خواهی که درون حرم عشق خرامی؟ در میکده بنشین که ره کعبه دراز است هان! تا ننهی پای درین راه ببازی زیرا که درین راه بسی شیب و فراز است از میکدهها نالهٔ دلسوز برآمد در زمزمهٔ عشق ندانم که چه ساز است؟ در زلف بتان تا چه فریب است؟که پیوست محمود پریشان سر زلف ایاز است زان شعله که از روی بتان حسن تو افروخت جان همه مشتاقان در سوز و گداز است چون بر در میخانه مرا بار ندادند رفتم به در صومعه، دیدم که فراز است آواز ز میخانه برآمد که: عراقی در باز تو خود را که در میکده باز است
عشاق نامه دیوان اشعار فخرالدین عراقی شاعروعارف بزرگ و بنام قرن ۷ هجری قمری است . او در شهر کمیجان در استان مرکزی و نزدیک به همدان بدنیا آمد و پس از سفربه پاکستان و مدینه،مکه و روم در دمشق در گدشت. عراقی در قونیه از شاگردان مولانا بود و از شاعران سوفی بود «عشاقنامه» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/21156
از شاگردان مولانا تعجبی نیست از این اشعار زیبا و عرفانی از حکیم فخرالدین عراقی شاعری از ایران مادر فرهنگ و هنر لینک رایگان https://taaghche.com/book/21156