Bahman BahmanAuthor 3 books242 followersFollowFollowDecember 29, 2018 چنین گفت آن سخندان سخنسنجکه در گنجینه بودش از سخن گنجکه در مغرب زمین شاهی بناموسهمی زد کوس شاهی، نام تیموسهمه اسباب شاهی حاصل اونمانده آرزویی در دل اوز فرقش تاج را اقبالمندیز پایش تخت را پایهٔ بلندیفلک در خیلش از جوزا کمربندظفر با بند تیغش سختپیوندزلیخا نام، زیبا دختری داشتکه با او از همه عالم سری داشتنه دختر، اختری از برج شاهیفروزان گوهری از درج شاهینگنجد در بیان وصف جمالشکنم طبع آزمایی با خیالشز سر تا پا فرود آیم چو مویششوم روشن ضمیر از عکس رویشز نوشین لعلش استمداد جویمز وصفش آنچه در گنجد بگویمقدش نخلی ز رحمت آفریدهز بستان لطافت سر کشیدهز جوی شهریاری آب خوردهز سرو جویباری آب بردهبه فرقش موی، دام هوشمندانازو تا مشک، فرق، اما نه چندانفراوان موشکافی کرده شانهنهاده فرق نازک در میانهز فرق او، دو نیمه نافه را دلوز او در نافه کار مشک، مشکلفرو آویخته زلف سمنسایفکنده شاخ گل را سایه در پایدو گیسویش دو هندوی رسنسازز شمشاد سرافرازش رسنبازفلک درس کمالش کرده تلقیننهاده از جبینش لوح سیمینز طرف لوح سیمینش نمودهدو نون سرنگون از مشک سودهبه زیر آن دو نون، طرفه دو صادشنوشته کلک صنع اوستادشز حد نون او تا حلقهٔ میمالفواری کشیده بینی از سیمفزوده بر الف، صفر دهان رایکی ده کرده آشوب جهان راشده سیناش عیان از لعل خندانگشاده میم را عقده به دندانز بستان ارم رویش نمونهدر او گلها شکفته گونه گونهبر او هر جانب از خالی نشانیچو زنگی بچگان در گلستانیزنخدانش که میم بیزکات استدر او چاهی پر از آب حیات استبه زیرش غبغب ار دانا برد راهبود گرد آمده رشحی از آن چاهقرار دل بود نایاب آنجاکه هم چاه است و هم گرداب آنجابیاض گردنش صافیتر از عاجبه گردن آورندش آهوان باجبر و دوشش زده طعنه سمن راگل اندر جیب کرده پیرهن رادو نار تازه بر رسته ز یک شاخکف امیدشان نبسوده گستاخز بازو گنج سیمش در بغل بودعیار سیم، پیش آن، دغل بودپی تعویذ آن پاکیزه چون دردل پاکان عالم از دعا پرپریرویان به جان کرده پسندشرگ جان ساخته تعویذبندشز تاراج سران تاج و دیهیمدو ساعد آستینش کرده پر سیمکفاش راحتده هر محنتاندیشنهاده مرهمی بهر دل ریشبه دست آورده ز انگشتان قلمهازده از مهر بر دلها رقمهادل از هر ناخنش بسته خیالیفزوده بر سر بدری ، هلالیبه پنج انگشت، مه را برده پنجهز زور پنجه، مه را کرده رنجهمیانش موی، بل کز موی نیمیز باریکی بر او از موی بیمینیارستی کمر از موی بستنکز آن مو بودیاش بیم گسستنز دستافشار زرین پس خمش شو!بیا وین سیم دستافشار بشنو!نداده در حریم آن حرمگاهحصار عصمتش اندیشه را راهسخن رانم ز ساق او که چون استبنای حسن را سیمین ستون استبنامیزد! بود گلدسته نورولی از چشم هر بینور، مستورصفای او نمود آیینه را رودرآمد از ادب پیشش به زانواز آن آیینه همزانوی او شدکه فیض نوریاب از روی او شدبه وی هر کس که همزانو نشیندرخ دولت در آن آیینه بیندقدم در لطف نیز از ساق کم نیستچون او در لطف کس صاحب قدم نیستندانم از زر و زیور چه گویمکه خواهد بود قاصر هر چه گویمپر از گوهر به تارک افسری داشتکه در هر یک خراج کشوری داشتدر و لعلاش که بود آویزهٔ گوشهمی برد از دل و جان لطف آن، هوشاگر بگسستیاش گوهر ز گردنشدی گنج جواهر جیب و دامنمرصع موی بندش در قفا بودهزاران عقد گوهر را بها بودنیارم بیش ازین از زر خبر دادکه شد خلخال و اندر پایش افتادگهی از عشوه در مسندنشینیبه زیبا دیبهٔ رومی و چینیگهی در جلوهٔ ایوان خرامیز زرکش حلهٔ مصری و شامیبه هر روز نوی کافکنده پرتونبوده بر تنش جز خلعتی نوندادی دست جز پیراهنش راکه در آغوش خود دیدی تنش راسهی سروان هواداریش کردیپریرویان پرستاریش کردیز همزادان هزاران حورزادهبه خدمت روز و شب پیشش ستادهنه هرگز بر دلش باری نشستهنه یک بارش به پا خاری شکستهنبوده عاشق و معشوق کس رانداده ره به خاطر این هوس رابه شب چون نرگس سیراب خفتیسحر چون غنچهٔ خندان شکفتیبدینسان خرم و دلشاد بودیوز آن غم خاطرش آزاد بودیکهش از ایام بر گردن چه آیدوز این شبهای آبستن چه زاید