Jump to ratings and reviews
Rate this book

بالزن‌ها

Rate this book
محمد رضا کاتب در رمان تازه خود داستان دختری تنها را روایت می‌کند که به دام مردی عجیب وغیر قابل پیش بینی به نام تردست می‌افتد. تر دست برای رسیدن به آرزوهایش از هیچ کاری روی گردان نیست. او به دنبال موجودی غریب وخاص به نام بالزن است و به همین دلیل هم مجبور است دختر را به سوی قتلگاه ببرد تا از چیزی مطمئن شود.

فقط چند تا درخت با مرگ فاصله داشتم. کافی بود پا بگذارم به فراریا کار احمقانه دیگری بکنم تا آن روانی حسابم را برسد. حتم داشتم این بار دیگر گلوله اش دور وبرم نمی خورد. برای دیوانگی اش همین بس که تا حالا کلی آدم کشته بود وباز اسم خودش را گذاشته بود صید. دوست نداشتم بدانم صید با هام چکار می خواهد بکند:

«زانو بزن. »

سربلند کردم. همین طوری نگاهش می کردم. یعنی به همین راحتی رسیده بودم ته خط. آخر برای چه؟ به چه گناهی؟ سایه او هفت تیرش را گرفت طرف سایه من که زانو زده بود. عین فیلم ها شده بود، فقط یک خرده سه بعدی تر بود. چیزی سنگین محکم از پشت به سر وگردنم خورد. حتی صدای شکستن جمجمه ام را شنیدم وبعد همه جا تاریک شد.

239 pages, Paperback

Published January 1, 1396

1 person is currently reading
18 people want to read

About the author

محمدرضا کاتب

20 books37 followers
محمدرضا کاتب (زاده ۱۳۴۵، تهران) در رشته کارگردانی تلویزیونی فارغ التحصیل شد و به سریال سازی و فیلم‌نامه نویسی اشتغال یافت.مجموعه داستان

* قطره‌های بارانی، ۱۳۷۱
* نگاه زرد پاییزی، ۱۳۷۱
* عبور از پیراهن، ۱۳۷۲

رمان

* شب چراغی در دست، ۱۳۶۸
* فقط به زمین نگاه کن، ۱۳۷۲
* هیس، ۱۳۷۸؛ برنده بهترین رمان سال جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی
* پستی، ۱۳۸۱
* وقت تقصیر، ۱۳۸۲
* دوشنبه‌های آبی ماه، ۱۳۷۴

فیلم‌نامه

* ماه شب چهارده (۱۳۸۵)
* سرخی سیب کال (۱۳۸۴)


Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
3 (13%)
4 stars
7 (30%)
3 stars
7 (30%)
2 stars
1 (4%)
1 star
5 (21%)
Displaying 1 - 4 of 4 reviews
Profile Image for Behzad.
653 reviews122 followers
November 24, 2018
یک رمان دیوانه کننده که مغز رو به دَوَران میندازه.
ترکیبی از فیلم های جنایی هیچکاک و رمان های تعریف نشدنی بکت؛ ترکیبی از قصه گویی کارآگاهی و کند و کاو فلسفی و ژانر وحشت و تمثیل و نماد پردازی. زبان رمان خوب و فکر شده و قشنگه؛ فُرم رمان طوریه که در نگاه اول ساده و سر راست به نظر میرسه، ولی هرچی جلوتر میریم بیشتر و بیشتر
تبدیل میشه به یه چیز هزارتو مانند که آدم کم کم گم میکنه که از کجا واردش شده و الان کجاشه و آخر سر از کجاش خارج میشه. محتوای رمان هم به تبع فُرمش، به طور ساده و سر راست آغاز میشه و بعد توی خواننده رو پرت میکنه توی یه هزارتوی غریب و جنون آمیز، یه هزارتو که فقط موسیقی لحظات ترسناک فیلم درخشش یا فیلم های هیچکاک بهش میاد. در بیشتر لحظات رمان، ساختار اینطوریه که یه اتفاق میفته و بعد راوی شروع میکنه به ارائۀ احتمالات مختلف در تفسیر اون اتفاق و هیچ کدوم از اون احتمالات هم قطعیت پیدا نمیکنن، و هر کدوم شاخ و برگ میدن به چندین احتمال دیگه و این پروسه تا جایی پیش میره که آدم سرگیجه میگیره. تازه همین اتفاق هایی که الان گفتم همه سیال هستن و سر و ته خاص و مشخصی ندارن، درست مثل اشخاص رمان که از قطعیت و ملموس بودگی شروع میشن و به سیالیت مطلق میرسن. رمان مملوء است جملات و پاراگراف های جالب و تأمل برانگیزکه یه نمونه ش رو میارم در ادامه:
آن هایی که ادعای شیطان بودن می کنند خطرشان همیشه از آن هایی که ادعای خدایی می کنند کمتر است. ص42

ریویوهایی که خونده م از کتاب در اینترنت، تقریبن همه درمانده بودن از ارائۀ یه معناشناسی قابل فهم و تفسیرکامل از رمان، ولی همه یک صدا بر این باور بودن که این رمان تقریبن منحصر به فرده در ادبیات داستانی ما در ایران و در کارنامۀ خود نویسنده هم متفاوت و حادثه طور به حساب میاد.

خلاصۀ ساده شدۀ کتاب:
در آغاز رمان با صحنه ای مواجه میشیم که راوی تحت تعقیب یه آدم کش قرار گرفته و سعی داره از دستش فرار کنه. بعد میریم به عقب (که البته این مفهوم جلو و عقب زمانی کم کم بی معنا میشه طی پیش رفتن در رمان) و می فهمم که راوی دختر جوانی است که مستخدم و مسئول نگهداری از خانه های ویلایی در منطقه ای به نام کوهسار است. دختر تنها زندگی میکنه و تنها اشاراتی گذرا به پدرش میکنه که حالا دیگه با او نیست. پیشنهاد نگهداری از یک خانه به او میشه که حقوق بیش از حد خوبی داره و مستخدم قبلی به طرز عجیبی میخواد فرار کنه از آن خانه. راوی پیشنهاد رو میپذیره و به مرور متوجه میشه که خانه متعلق است به فردی به نام تردست که بنا به ادعای خودش و راوی یه کارآگاهه که به دنبال دستگیر کردن یه آدم کُشه به نام صید. تردست برای اینکه راوی رو آماده کنه برای روبرو شدن با صید او رو از آزمون های جسمانی و روانی طاقت فرسایی (چه برای راوی و چه برای خواننده) میگذرونه. سپس طی یه سری اتفاقاتی که نمیدونیم خود تردست در اونها نقش داره یا از ارادۀ او خارج هستن راوی به دست کسانی می افته که ظاهرا برای آدم کش بزرگ که از حالا به بعد با نام ارباب میشناسیمش میفته. و از اینجا دیگه کم کم رمان تمام قد وارد ذهن راوی میشه و احتمالات و تفسیرهای هذیان وار او رو از رخدادهای غیر منطقی بیان میکنه. راوی رو به جایی مانند یک هتل بزرگ میبرن که در اونجا انگار راوی و کسانی دیگه مثل موش های آزمایشگاهی تحت نظر هستن. گویا ارباب دنبال موجودات به نام بالزن ها هست که رمز دستیابی به موفقیت هستن و در طول تاریخ در زندگی تمام انسان های بزرگ نقش و فاعلیت مخفی ایفا کردن. آدمها در این جای عجیب که وسط برفها و گله های گرگ احاطه شده تحت نظر قرار میگیرن و اگه بالزن نباشن کشته میشن. راوی مدتی در این مکان سپری میکنه و بعد دوباره با تردست روبرو میشه. تردست همۀ اهالی هتل رو میکشه (یا دست کم راوی و خواننده خیال میکنن که کشته) و بعد همراه راوی از اونجا فرار میکنن. بعد از مدتی باز برمیگردن و تردست به راوی میگه که اونها در حال از دست دادن حافظه شون هستن، بنابراین بد نیست خاطراتش رو بنویسه تا بعد بتونه زندگی گذشته ش رو به یاد بیاره. در فصل آخر رمان راوی در ساختمانی متروکه به هوش میاد و در ساک تعداد زیادی دفترچه خاطرات بی نام پیدا میکنه. از ساختمان بیرون میاد و با منظرۀ بهاری و زیبایی روبرو میشه که با این حال بهش احساس اضطراب و ترس شدیدی میده. وارد جادۀ قرمز و نارنجی ای میشه که مشخصه بسیار دور افتاده و متروکه س. چند ساعت پیاده میره و بعد وسط جاده یک ماشین میبینه و دور از ماشین مردی رو میبینه که انگار میان بوته ها نشسته. دیدن این دو ترس و اضطراب شدیدی رو بهش میده. نزدیک ماشین میره و توی شیشه ها تصویر خودش رو نمیشنامه. تصویر او در واقع تصویر دختر دیگه ای هست که قبلن در هتل کشته شده و لب خاش رو انگار که دوخته بوده ن. و یه لبخند غریب و به قول انگلیسی ها دیستِربینگ روی لب هاش نقش بسته. راوی از ماشین دور میشه و در جاده راه میفته.
Profile Image for Sina Iravanian.
200 reviews36 followers
May 24, 2023
بهترین توصیف از کتاب را خود راوی نزدیک به انتهای کتاب ارائه می‌کند:

«فکر کنم آن دفتر، نوشته‌ها، ذهنیات یا حالا بگو یک جور ترجمه‌ی دنیا و زندگی یک آدم دیوانه بود. نمی‌دانم چرا طرف ماجراهای واقعی زندگی‌اش را با یک دنیا استعاره و مثال نوشته بود. شاید هم فقط یک آدم قروقاتی و روانی زندگی‌اش را آن طور که فکر می‌کرد هست یا به روشی که ازش لذت می‌برد نوشته بود. برای همین با این که خیلی دور از ذهن و پرت بود خیلی واقعی بود. [...] نمی‌دانم واقعا چرا آن آدم توهم‌زده باید هر چیزی را پشت یک چیز دیگر قایم می‌کرد و تو کلی فسفر می‌سوزاندی تا بفهمی که حقیقت الکی آن ماجرا چه بوده.»


داستان بسیار نمادین و پراستعاره است. مثل داستان‌های سورئال بیشتر شبیه رویا می‌ماند تا واقعیت. جاهایی مرا یاد بوف کور می‌انداخت؛ به دلیل اشاره به سایه، و فضاهای تاریک قبرمانند، و وحدت شخصیت‌ها که انگار همه‌ی انسان‌های دنیا تصاویری از یک نفرند (از این نظر یادآور داستان تخم مرغ، نوشته اندی ویر هم هست).

داستان نقل‌قول‌ها و خرده داستان‌های تامل‌برانگیز کم ندارد:

«شاید برای همین چشم‌های اسب عصاری را می‌بستند تا نبیند که تمام عمرش دور یک دایره‌ی کوچک دارد حرام می‌شود. حتما آن اسب فکر می‌کرد تو دشت باز گندمی در حال قدم زدن است و آن چیزی که مستش کرده، بوی جو و گندم آن دشت است.»

یا:
«عمویادگار پیرمرد بی‌کاری بود که دایم اختراعات بی‌خودی می‌کرد. یکی از اختراعات او این بود که هر حیوان بدبختی را پیدا می‌کرد می‌انداخت تو جعبه‌ای که اسمش را گذاشته بود زندگی. جعبه‌ای که دورتادور و حتی کف و سقفش از آیینه بود. یادگار فقط درز باریکی برای تماشا گذاشته بود تا بتواند ببیند چطور آن حیوان بدبخت میان زندگی به دردسر افتاده. فکر کنم یک جور سرگرمی بود براش. خب بی‌کاری مغز را بدجوری به کار می‌اندازد. عمویادگار گربه، مار، غاز و هر حیوانی به دستش می‌رسید می‌کرد تو جعبه‌ی زندگی‌اش. و ساعت‌ها می‌نشست بالای آن جعبه و از آن درز باریک زل می‌زد به آن حیوان مادرمرده و سیرمانی هم نداشت. خب آن حیوان‌ها نمی‌توانستند آن تصویرها را بفهمند و به دردسر می‌افتادند. گاهی بعضی از آن حیوان‌ها به جان خودشان می‌افتادند و نوک می‌زدند یا چنگ می‌کشیدند به تصویر خودشان. چون فکر می‌کردند با چیزی غیر از خودشان روبه‌رو شدند. نمی‌دانستند تمام آن تصاویری که تو زندگی و دور آن‌ها جمع شده فقط خودشان هستند.»


خیلی از نمادها و استعاره‌ها به صورت هنرمندانه‌ای ساخته شده‌اند که آفرینش آن علاوه بر هنر، بینش و تجربه می‌خواهد. اما متاسفانه من از نثر کتاب و فضای آشفته‌ی آن لذت چندانی نبردم. شاید فقط یک سوم اول کتاب مرا به خود جذب کرد، شاید هم اگر کتاب کوتاه‌تر می‌بود با حس بهتری آن را به پایان می‌بردم. کشف بعضی از استعاره‌ها لذت‌بخش بود و می‌توانستم با آن ارتباط برقرار کنم و مطمئنم خواننده‌های دیگری هستند که بیشتر از من از کتاب لذت خواهند برد.
Profile Image for Mohammad Sadegh Rasooli.
558 reviews41 followers
November 8, 2024
https://delsharm.blog.ir/1403/08/18/b...

گرچه می‌فهمم سبک کاتب جوری است که باید با تمرکز خواند و این روزها من بسیار پرمشغله هستم ولی حداقلش این است که در کتاب‌های قبلی نقطهٔ عطفی
وجود داشت که مثل قلاب من مخاطب را نگاه دارد. الان چنین چیزی را درنیافتم و کتاب را متأسفانه نیمه وانهادم.

شاید ایراد اصلی کتاب آن است که صرفاً روایت گیجاویجی شخصیت اول است و انبوه استعاراتی که معلوم نیست به کجا خواهند رسید.

من کماکان از کتاب‌هایی مثل هیس و وقت تقصیر از همین نویسنده دفاع می‌کنم.
Profile Image for Arad Jamshidi.
60 reviews3 followers
February 28, 2022
يه جلبک يا مولكول كارهای عظيمی در طبيعت ميكنه كه يه گله آدمِ الكی‌خوش نميتونن بكنن. وقتی ميبينی تو دنيايی زندگی ميكنی كه هرچيزی صدتا شغل و وظيفه داره و وجود تو با اين همه ادعا این‌طور به‌درد‌نخور از كار در اومده، چاره‌ای نداری جز اون‌كه مثل یه جسد با اون همه پوسيدگی و بی‌كاری كنار بيای و يا بگردی يه علتی، هدفی، تٓهی، چيزی براي خودت دست و پا كنی. و به اين بهونه اگه بدن يا خودت رو پيدا نميكني دست‌كم يه تكونی به هيكل قناست بدی. بايد گاهی يه حركتی بكنی كه معلوم شه اصلاً زنده‌ای. آدم‌های زرنگ بهونه‌های خوب و دشمن‌های قبراق و جون‌دار برای خودشون دست و پا ميكنن تا اگر شده به بهونه‌ی اون‌ها يه پله بيشتر بالا برن. گاهی آدم جوری گير ميوفته كه حتي يه توهم يا خيال كارش رو راه ميندازه. اگه دلت خواست اسم اين توهم رو تو بذار صيد، صياد و ارباب يا بالزن.
.
Displaying 1 - 4 of 4 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.