What do you think?
Rate this book


239 pages, Paperback
Published January 1, 1396
«فکر کنم آن دفتر، نوشتهها، ذهنیات یا حالا بگو یک جور ترجمهی دنیا و زندگی یک آدم دیوانه بود. نمیدانم چرا طرف ماجراهای واقعی زندگیاش را با یک دنیا استعاره و مثال نوشته بود. شاید هم فقط یک آدم قروقاتی و روانی زندگیاش را آن طور که فکر میکرد هست یا به روشی که ازش لذت میبرد نوشته بود. برای همین با این که خیلی دور از ذهن و پرت بود خیلی واقعی بود. [...] نمیدانم واقعا چرا آن آدم توهمزده باید هر چیزی را پشت یک چیز دیگر قایم میکرد و تو کلی فسفر میسوزاندی تا بفهمی که حقیقت الکی آن ماجرا چه بوده.»
«شاید برای همین چشمهای اسب عصاری را میبستند تا نبیند که تمام عمرش دور یک دایرهی کوچک دارد حرام میشود. حتما آن اسب فکر میکرد تو دشت باز گندمی در حال قدم زدن است و آن چیزی که مستش کرده، بوی جو و گندم آن دشت است.»
«عمویادگار پیرمرد بیکاری بود که دایم اختراعات بیخودی میکرد. یکی از اختراعات او این بود که هر حیوان بدبختی را پیدا میکرد میانداخت تو جعبهای که اسمش را گذاشته بود زندگی. جعبهای که دورتادور و حتی کف و سقفش از آیینه بود. یادگار فقط درز باریکی برای تماشا گذاشته بود تا بتواند ببیند چطور آن حیوان بدبخت میان زندگی به دردسر افتاده. فکر کنم یک جور سرگرمی بود براش. خب بیکاری مغز را بدجوری به کار میاندازد. عمویادگار گربه، مار، غاز و هر حیوانی به دستش میرسید میکرد تو جعبهی زندگیاش. و ساعتها مینشست بالای آن جعبه و از آن درز باریک زل میزد به آن حیوان مادرمرده و سیرمانی هم نداشت. خب آن حیوانها نمیتوانستند آن تصویرها را بفهمند و به دردسر میافتادند. گاهی بعضی از آن حیوانها به جان خودشان میافتادند و نوک میزدند یا چنگ میکشیدند به تصویر خودشان. چون فکر میکردند با چیزی غیر از خودشان روبهرو شدند. نمیدانستند تمام آن تصاویری که تو زندگی و دور آنها جمع شده فقط خودشان هستند.»