لائوس هاينريش توماس مان در ١٨ نوامبر ١٩٠٦ در مونيخ ديده به جهان گشود و در ٢١ مه ١٩٤٩ در شهر كن فرانسه چشم از جهان فروبست. او رمان «مفيستو» را در سال ۱۹۳۶ و درست پيش از جنگ جهاني دوم و در آمستردام منتشر كرد. رماني با الهام از داستان دكتر فاوستوس و مفيستوفلس شيطان در افسانههاي آلماني و در اعتراض به سياستهاي حزب نازي نوشته شده است. كلاوس مان در اين كتاب ماجراي بازيگر تئاتري را روايت ميكند كه براي پيشرفت شغلياش با شيطان يا همان دولت نازيها پيمان ميبندد. مسعود دلخواه بعد از اقتباس و اجراي نمايش «بيگانه» و تفوق در تجربهاي كه داشت اينبار اقتباس ديگري به صحنه آورد اما اقتباس آريان منوشكين - از رمان كلائوس مان - كه رويكردهاي بهشدت انتقادياش در جهان هنرهاي نمايشي بر كسي پوشيده نيست. دلخواه اما به گفته خودش در اين اجرا تلاش كرد رويكردهاي راديكال منوشكين را تعديل كند و البته از سويي راهي به مسائل قابل انتقاد جامعه خودش بگشايد (توضيحات بابك احمدي در خصوص اجراي اين اثر در روزنامه اعتماد) فضاي نمايش از شادماني و سرخوشي از شکست کودتای نافرجام آدولف هیتلر و زنداني شدن او شروع مي شود، ولي خوشحالي آنها زياد ماندگار نيست و حزب ناسيونال سوسيال برنده انتخاب مي شود. در ادامه هیتلر صدر اعظم مي شود و نازيسم روي ديگرش نمايان. در ميان اين فضا، مراحل استحاله شخصيت هنریک هوفگن بازیگر ساده ی گروه کوچک پرنده ی طوفان به نمايش درآمده است كه گرایشات کمونیستی پر رنگی دارد . او و دوستانش در تئاتر پرنده طوفان سعی دارند گونه ای از نمایش را که به آن تئاتر انقلابی می گویند روی صحنه ببرند .هنريك در تئاتر هامبورگ مي درخشد و از او دعوت مي شود كه به تئاتر برلين برود. در ميانه تغييرات تاريخي آلمان و روي كارآمدن هيتلر و نازيسم، هوفگن در زندگي شخصي و اجتماعي در موقعيتهايي قرار مي گيرد كه حق انتخاب دارد و اين انتخابهاي او به روايت منوشكين چندان شرافتمندانه نيستند. شخصيتي كه از هنريك نشان داده شده، شخصيتي جاه طلب است كه در راه موفقيت، تاواريش ها رو رها، آرمان ها رو فراموش و زن و معشوقه و عشق را مي فروشد. نهايتا او براي پیشرفت کردن در تاتر روحش را به شیطان و نازيسم میفروشد. هوفگن با نمایش فاوست گوته روی صحنه است مدیرکل تئاتر دولتی برلین، جلو می آید ، بازوبند صلیب شکسته سرخ را به بازوی هوفگن می بندد ، هوفگن دستش را عمودی بالا می آورد : های هیتلر ... حالا او بخشی از ماشین تبلیغاتی گوبلز است. در داستان او در موقعيتهاي مختلفي قرار مي گيرد كه سعي ميکند تا به دوستان كمونيستش کمک کند. هرچند که اين تلاشها در حد حرف باقي ميماند وهافگن هميشه از اينکه ديگر مورد لطف و مرحمت نازيها نباشد ميترسد و به شدت محافظهکارانه برخورد ميکند. در طول داستان او مدام از دوستانش فاصله ميگيرد و اين فاصله حتي بين خود و خودش نيز محسوس و قابل درک است. اما او اين احساسات را طبيعي ميداند و مدام براي توجيه خودش ميگويد:«آنها از من چه کار می خواهند که بکنم؟ من فقط يک بازيگرم!»
مفيستوي ايراني به روايت دكتر مسعود دلخواه اجراي خيره كننده اين نمايشنامه به كارگرداني دكتر مسعود دلخواه رو تقريبا 2 سال پيش ديدم. به عنوان تماشاگر غير حرفه اي، حدود 200 دقيقه اجرا رو تقريبا حس نكردم و ميخ كوب روي زمين بودم چون صندلي گيرمون نيومد. صحنه، پرفورمنس و موزيك و صدا و بيان بازيگران ناشناس واقعا ديدني و شنيدني بود.
ما خود کجای این قصه ایم؟ متن اجرا شده به جامعه ما مربوط است و به شکلی غیرمستقیم به آن اشاره دارد. اين نمايش درخشان، چگونگی به قهقرا رفتن یک جامعه را نشان می دهد. جایی که مردمان ایدئولوژی زدهی محتاج به قهرمان لبریز از رذیلت اخلاقی میشوند. آرمانهای پوشالی مردمانِ ناآگاه چون بختک روی سر خودشان سوار میشود و قربانی میگیرد. منافع شخصی يا گروهي و حزبي حرف اول را میزند، افراط، لاقيدي و تفریط و پراكندگي انديشه، و نياز و نگاه يك طرفه به مسائل اقتصادي، سنگ بنای فاشیسم را میگذارد و مردم جای اتحاد، قربانی چند دستگی میشوند. در چنین شرایطی حتما شیطان ظهور خواهد کرد. و البته در مرحله بعد همه قرباني و مجبور خواهند بود و اين جاست كه همه باهم بگوييم " آنها از من چه کار ميتوانند بخواهند که بکنم؟ من فقط يک ......"
هر جا ابتذال هست، نام سلبريتي مي درخشد؟ (برداشت شخصي از اجرا) ابتذال كلمه ايست كه براي من با واژه هاي ديگري مثل "نبود معنا"، "سطحي و ظاهر نگري"، "متداول"، "تكرار" و "توليد انبوه در حوزه هاي فرهنگي" همبسته است. اين كلمه در محاورات عادي ما بيشتر كاربرد تكفيري دارد و هر وقت بخواهيم كسي را بكوبيم از اين واژه استفاده مي كنيم و به نوعي خود كاربرد اين واژه مبتذل و سطحي و ظاهري شده است. اميد كه برداشت من از اين انگيزه و ابتذال دور باشد. اتفاقي كه هم اكنون در كشور ما فراگير است توجه زیادیست که حول محور سلبريتي ها شکل گرفته و همین باعث شده که بعضا خودشونو جدی گرفتند. اگر بخوام از ديدگاه شخصي، كليت يك سلبريتي را مورد ارزيابي قرار بدم، قطعا براورد مثبتي نخواهم داشت. يك سري ظاهرا هنرمند كه قادر نيستند حتي زندگي و روابط شخصي خودشان كنترل و مديريت كنند. ظاهرا هنرمند از اين جهت كه هيچ معياري براي بررسي هنر آنان به غير از اقبال عمومي وجود ندارد و با معيارهاي صنفی خودشون تقريبا در حد صفرند. اقبال عمومي هم تحت تاثير تبليغات و روابط و پرسنال برندينگ (ودف!؟!) است. خواننده اي معروف و محبوب در كنسرت لب مي زند و قادر به اجراي زنده نيست ولي كنسرت بعدي او اقبال بيشتري هم پیدا می کنه! پديده سلبريتي به اينستاگرام و ديگر شبكه هاي اجتماعي هم كشيده شده. من به جز فوران ابتذال فكري نام ديگري براي آن ندارم. مشابهت اين پديده با اجراي مسعود دلخواه از مفيستو اين بود كه هنريك هافگن يك بازيگر ساده يك گروه تئاتر بود، ولي به يك سلبريتي تبديل شد كه همه آرزو داشتند، با او ارتباط داشته باشند در حالی که فارغ از کار حرفه ای، آدم بی مایه ای تصویر شده بود. مي خوام به شيوه هايدگر كه پرسيد "چرا هستنده ها هستند به جاي اين كه نباشند"، بپرسم، چرا سلبريتي ها مورد اقبالند به جاي اينكه نباشند؟ چرا ظاهر و شيوه زندگي پوچ اين سلبريتي ها مورد اقبال است به جاي اينكه نباشد؟
نتيجه ابتذال فاشيسم است؟ يوسف اباذري استاد جامعه شناسي دانشگاه تهران در خلال مراسمي كه براي بررسي و تحليل شركت مردم در مراسم تشييع خواننده مرحوم، مرتضي پاشايي برگزار شد، صحبتهایي جنجالي مطرح كرد كه فارغ از موافقت يا مخالفت با آن ارزش تامل دارد. متن كامل صحبتها را اينجا مي توانيد بخوانيد.
"در پایان مراسم یوسف اباذری استاد دانشگاه تهران که جزو سخنرانان مراسم نبود اما در میان دانشجویان به برگزاری این مراسم اعتراض کرده بود، توسط قانعیراد به روی سن فراخوانده شد و به ایراد سخنرانی پرداخت. وی با رد تحلیلهای انجام شده و انتقاد شدید از پرداختن به این موضوع گفت: «چند وقت قبل صداوسیما مستندی به نام «ماهیها در سکوت میمیرند» نشان داد در مورد استان سیستان و بلوچستان. در استانی که زمانی تامینکننده گندم کشور بود، مردم غذا ندارند بخورند. همه در این مستند میگفتند این استان دارد می میرد و اگر مسوولان به داد مردم نرسند خطری وحشتناک آنها را تهدید میکند، اما این فیلم هیچ واکنشی در جامعه برنینگیخت و شما هم که اینجا نشستهاید نمیدانید چنین فیلمی تهیه شده و این فیلم در باره زندگی و مرگ یک استان مملکت است. دلیل این امر چیست؟ این اتفاق به دلیل مبتذلشدن سلیقه مردم رخ میدهد. به این دلیل که حواس ما را از سیاست واقعی و آنچه که واقعا مهم است، پرت کردهاند و بحث این آقا را پیش میکشند.» من دادهام یک موسیقیدان، فرمت موسیقی او را تحلیل کرده است. مبتذل محض است. ما پاپی داریم که پیچیده است. این سادهترین، مسخرهترین و بدترین نوع موسیقی است. صدای فالش، موسیقی مسخره، و شعر مسخرهتر. موسیقی این آدم ابتذال کامل است، بنابراین من چطور میتوانم چنین چیزی را تحلیل نکنم؟» «مردم ابلهاند! فکر میکنند دارند انتخاب میکنند. تو فکر میکنی که داری انتخاب می کنی. مردم بهتر است آموزش ببینند تا اسیر چنین ابتذالهایی نشوند.» وی در ادامه در پاسخ به اعتراض حضار مبنی بر اینکه حق ندارد به مردم و احساسات و عقاید و نظرات آنان توهین کند، گفت: «بسیار خوشحالم که دارم توهین میکنم. برای اینکه این ملت نشان داده که باید بهش توهین بشود تا برود و بفهمد که شما نمیتوانید هم به این آقا گوش بدهید، هم به بتهوون گوش بدهید، بعد هم بگیرید و بخوابید.» "
Ég er að lesa Mefistó eftir Klaus Mann. Ég las hana síðast fyrir hálfri ævinni. Og man ekki neitt auðvitað, ég man aldrei neitt. En það slær mann ýmislegt og maður hugsar margt. Ég hef stundum hlegið að því fólki sem fór að tala um að hrunskáldskapurinn væri of snemma á ferðinni 2009 og 2010 og bent á að mörg bestu listaverkin um helförina og seinni heimsstyrjöldina voru búin til á meðan á herlegheitunum stóð. Mefistó er undantekning í öfuga átt, hún er nefnilega gefin út 1936.
Og svo hugsa ég líka vel til nasistanna. Ég get aldrei látið vera að hugsa vel til þeirra líka. Það sló mig sem sagt einu sinni sem oftar að þeir tóku bókmenntir og listir alvarlega. Í alvöru alvarlega. Bæði söfnuðu þeir listaverkum og höfðu uppi mikil plön um að hampa listum og svo hitt – sem er ekki síður athyglivert – að þeir brenndu bækur og héldu háðsýningar á úrkynjaðri list og gerðu leikara útlæga og settu hinn og þennan í starfsbann. Þeir litu altso ekki bara svo á að listin væri væri fær um að göfga mannsandann heldur líka fær um að tortíma honum, steypa manninum í glötun og gera hann ómerkilegan. Ég er ekki eins mikill nagli og Hitler en ég er samt dálítið sammála honum í þessu og sérstaklega fer það í mínar allra fínustu pirrur þegar fólk lætur einsog það skipti ekki máli hvað maður lesi svo fremi sem maður lesi, það skipti ekki máli hvað maður læri svo fremi maður læri, maður þurfi bara að drattast í leikhús og á myndlistarsýningar alveg sama hvað er í boði. Þessi hugmynd um að listir – allar listir, alveg sama hvað þær eru lágkúrulegar, mikill rembingur eða listalíki – sé eitthvað lýsi sem maður eigi að taka undanbragðalaust (og því megi skola því niður með tíu lítrum af bráðnum sykri).