کتاب مجموعه ایه از قطعات پراکنده از شصت و چهار راوی مختلف راجع به حلاج. بعضی از این قطعات تاریخی ان و به بیان ماجرای حلاج می پردازن، بعضی از قطعات عرفانی ان و جملات و حالات حلاج رو شرح می کنن، و بعضی از این قطعات مخالفن و بعضی ها موافق. در حقیقت مؤلف اومده و در متون مختلف هر جا اسمی از حلاج اومده رو جمع کرده، و به ترتیب زمان آورده. به خاطر همین خیلی از روایت های تاریخی از اواسط کتاب به بعد، تکراری می شن. چون نویسنده های متأخر اکثراً از نویسنده های متقدّم نقل قول کردن، مگر این که چیزی از خودشون در آورده باشن.
بخش پایانی کتاب هم اشعار شعرای مختلف راجع به حلاج رو آورده.
این ترتیب تاریخی قطعات خیلی جالبه. آدم اگه دقت کنه، می تونه متوجه تغییر حالت روایت ها بشه، و ببینه چطور وقایع کم کم تحریف می شن و از حالت ساده و بی پیرایۀ اولیه در میان و حالت عرفانی و رمزی می گیرن. مثلاً وقایعی که تذکرة الاولیا نقل کرده، اکثراً شکلی تحریف شده از وقایع راوی های نخستین هستن و عطار اومده به تمام ماجراها رنگ و بوی عرفانی اضافه کرده. برای مثال در روایت راوی های اولیه این طور اومده که وقتی خاکستر حلاج رو به دجله ریختن، همون سال یا چند سال بعد، دجله طغیان کرد، و شاگردان حلاج گفتن: این اثر اون خاکستره. همین.
عطار اومده ماجرا رو به یه کرامت و پیشگویی تبدیل کرده و گفته: حلاج قبل از مرگش پیرهنش رو به خادمش داد و گفت: وقتی خاکستر من رو ریختن به دجله، رود طغیان می کنه، این لباس رو بینداز توی دجله تا طغیانش فروکش کنه.
یا یه مثال دیگه:
در روایت های اولیه این طور اومده که یکی از شاگردهای حلاج بعد از کشتنش خواب خدا رو دید، و پرسید چرا این بلا سر حلاج اومد؟ و خدا گفت: چون اسرار من رو هویدا می کرد.
عطار اومده این ماجرا رو عرفانی تر کرده و به یه مکاشفه در حال بیداری تبدیل کرده و گفته: کسی شب رفت پای دار حلاج و تا صبح پای دار نماز خوند و دم صبح صدای هاتفی رو شنید که می گفت: این بلاها سر حلاج اومد، چون اسرار من رو هویدا می کرد.
دو نکته:
از بخش های عرفانی اکثراً می پریدم. چون خیلی از شرح و تفسیرهای "انا الحق" و جملات دیگۀ حلاج رو قبلاً بارها شنیدیم و چیز جدیدی ندارن.
و دوم این که خیلی از این روایت ها در اصل به زبان عربی بودن و مؤلف ترجمه شون کرده. اما ترجمه ش خیلی ضعیفه، و مثلاً یک عبارت واحد رو (مثلاً آخرین گفتۀ حلاج که "حَسبُ الواجدِ إفرادُ الواحدِ له") در هر روایت به شکل جدیدی ترجمه کرده که با ترجمۀ قبلی مغایرت داره. خیلی می شد که مثلاً در قطعۀ الف نمی فهمیدم چه اتفاقی داره می افته، اما چهل صفحه بعد که یه راوی دیگه لفظ به لفظ همون واقعه رو نقل می کنه، تازه متوجه می شدم چه اتفاقی افتاده. چون مترجم دفعۀ قبلی پرت و پلا ترجمه کرده بود و بعد از چهل صفحه (شاید به خاطر تمرین ترجمه در این چهل صفحه!) ترجمۀ درست تری ارائه کرده بود.