دستهای ارسلان را نمیدیدم. بچه، جنازهی بچه، روی دستهاش بود و چیزی معلوم نبود. زن، انگار که طغیان کند، دستش را بُرد پشتِ سرش، موهاش را از هم باز کرد و سرش را تکانی داد و موها را روی شانهها ریخت، بعد مثل فنر از جاش پرید و دوباره رفت توی اتاق و در را بست. من ماندم و ارسلان و بچه. تصویرِ شانههای لاغر و تختِ سینهی سفیدِ زن، توی سَرَم میچرخید. ارسلان داشت به من نگاه میکرد.
یکی از بهترین مجموعه داستانهایی که خوندم بدون شک همین کتاب بوده و بعد از مدت ها یه کتاب با نویسنده ی ایرانی منو سر ذوق آورد... داستانها کاملا گیرا و روان و پر از احساسات. این مجموعه همه چیز داره، غم و ناراحتی، شادی، ترس، عشق، اضطراب و حسرت و غربت... واقعا کتاب خوبیه
مجموعه خوشخوان و روانی بود. نویسنده قلمی پخته و منسجم داره. تم بیشتر داستانها عکس و ثبت خاطره یا واقعهای هست که دستمایه داستان شده. در مجموع اینمجموعه داستان رو دوست داشتم و به نظرم ارزش خوندن داره.