فقط پنج سالم بود که گودال خودم را پیدا کردم. مادرم حامله بود و دختری به دنیا آورد که تا آمد رفت. خانه گریه میکرد و در آن گودالی که برای خواهرکم حفر میکردند نمیدانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد. یک سرگیجه بزرگ در سری کوچک! یککاره حالم بههم خورد و پسربچهی پنج سالهای ناگهان بالغ شد. مادرم میگوید آن روز وقتی به هوش آمدی دیگر حرف نزدی. دو سال تمام لال بودم، به مدرسه هم که رفتم لکنت داشتم و این لکنت تا پانزده سالگی همراهم بود. درسم خیلی خوب بود، با اینهمه از من در کلاس سوال نمیشد! حالا دیگر وقتش رسیده بود به یکی از لبخندهای توی راه مدرسه پاسخ بدهم اما زبان خطرناک بود و زندگی رازی که با لالی من میانه خوبی نداشت. باید با لکنتم کلکل میکردم، برای همین شاعر شدم. شاعر شدم که مثل یک شکارچی بروم دنبال شکار، اما از شکار هم مثل شعر چیزی نمیدانستم. هنوز هم وقتی شاعرها از شعر میگویند خندهام میگیرد، آنها شاعری را ویژهی خواص میدانند، من اما فکر میکنم همه وقتی برای اولین بار دلشان میلرزد شاعرند، فقط کتاب چاپ نمیکنند، کار خوبی هم میکنند. انتشار کتاب مثل داد زدن در بیابان است، محال است بازتاب صدات را بشنوی، پس یاد میگیری تنها در خودت زندگی کنی. شعر نوشتن مثل بازی والیبال است، در ذهن من مدام یکی دارد بازی میکند بدون همبازی، بدون توپ، بدون تور. این فقط تعریف تنهایی نیست بلکه بیشتر استعارهی خانه به دوشی در برهوت است!
بخشی از مقدمهی کتاب "تختخواب میز کار من است"
تختخواب میز کار من است عنوان کتابیست از علی عبدالرضایی که در سال ۱۳۹۵ به صورت مجازی و توسط نشر کالج شعر منتشر شده است.
داستانهای جالبی داشت با یه فضای نسبتا مبهم. داستانها اکثرا یک صفحهای اند و درمورد سکس و معاشقه است. البته چندتا داستان نسبتا طولانی هم داره. نویسنده سعی کرده بود با ذهنی باز به تقریبا انواع سکس و روابط بپردازه و افکار درونی آدمهای داخل رابطه رو توضیح بده. البته نویسنده جاهایی که میخواد نشان دهنده فضای ایران باشه موفق نبوده و به نظر من خیلی غیرواقعی شده. به نظرم بهتر بود با لحن ملایمتر و واقعبینانه تر نوشته میشد.