Jump to ratings and reviews
Rate this book

چند پرنده مانده به مرگ؟

Rate this book

Unknown Binding

1 person is currently reading
2 people want to read

About the author

بهزاد خواجات

6 books3 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
1 (50%)
3 stars
1 (50%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for شادی‌آفَرین .
155 reviews8 followers
November 1, 2020
*بهزاد خواجات، چند پرنده مانده به مرگ*
.
چقدر برای پاک کردن ماه
وقت داشتیم و نکردیم؟
.
مردگان قدیمی چقدر زیبایند
با حریری بر سینه
که دستمال گریه‌های خدا بود
.
و مرگ سیب بود
و سیب راهی
که در همیشه ی آن شهید می بردند
.
دور می شوم از تو دور
که وضوح شوی
.
رنگ خنده‌های تو دیریست
از بال پرندگان بشارت پریده است
و نهال‌ها امتداد سنگی نورند
.
عابر گذشته است
و هیچ نیست
جز آهی که می‌رود به جانب کوهسار.
.
این شب‌ هیچگاه
نام اول خویشتن نبوده است
و کولیان مانده اَند که بگریند
یا برقصند
.
نامِ خشکیده‌ی انگشتانش را
به دریاچه‌ی ماهِ نو می‌کند
برای پرندگان یک دقیقه مانده به مرگ
.
چین‌های پیشانی‌ات را با خود به وَعده‌گاه بیاور
.
نمی‌ترسیم و تا پایانِ قرن
در هم خیره می‌مانیم
.
خونِ خرمایی‌ات را با خود به وعده گاه بیاور
.
در زیرِ چتر درختان
ما از اندوهِ آسمان خیس نخواهیم شد
.
مردی از کرانه می‌آید
مردی به کرانه می‌رود
و درد است که نمی‌دانیم
برای ِ گرم‌کردنِ استخوانی که در مقبره داریم
آتش از کدامین بگیریم
.
گوش می‌دهم
برگِ توت از کدامین درختِ جهان اُفتاد
.
هر صُبح
بازویِ من بر زمین می‌افتد
و از تو نگاهی به افلاک می‌رود
.
روزِ مَن
هَمین نامِ سوخته است
تمثالِ بی‌قواره‌ی هستی
.
بانویی که پوستی از حُروف ِ رنگ‌پَریده دارد
و حَتّا ناخُن‌هایش فکر می‌کنند
باز هَم در آینه
خود را با لَبانی لِه شُده، می‌بینَد
و چشمان ِخود را نمی‌شِناسَد
.
اِمشب تمامِ راه‌ها به انگشتی خَتم می‌شود
که سالهاست شماره‌ای خود را می‌گیرد
اما صِدایی نمی‌شنود
.
اندیشه، کلاهی ست
خاکی شُده در این شَبِ کج
.
چهره‌های گذشته از تب
به کل سُرخ می‌نگرند
اما سهمِ تو دوری‌ست
.
جاده را اندوهِ من پیش می‌بَرَد
.
کاج‌هایی نامِ تو می‌دانند
در راهِ این دونده
که با دیدگاهی ساکن
پیوسته می‌رود
و تکّه‌های تنش بر زمینِ شهید می‌ریزد
کاج‌هایی خیس
نامِ تو می‌دانند
.
کنار جویبار
دانایی
درختی است خَمیده
که با باد می‌رود
.
نوشیدَنِ آب ساده نبود
وقتی که رود
از خِطّه تاریک می‌گذشت
یا لیوان ُ دست ُ دهان
در تیربارانِ همیشه بودند
.
می‌‌نشینم
می‌نشینم آرام
اما به یاد می‌آورم که در زمینِ شما کوه می‌وزید
و ما با خیلی پر از نامه‌های دوست
دیدیم که بی‌ضربه‌ای زخم خورده این
.
آه چقدر خسته آمده‌ام
چقدر خسته آمده‌ام با قلب و خنجر خود
گفتی درخت نهایی
من جایی می‌خواستَم که سر بگذارم و گریه کنم.
.
شب:
جنازه‌هایی تبخیر شده، در انسدِادِ هَوا
.
من با چشمانِ مسیح به تو می‌نگرم
و دستم را دیوانه‌وار
در خالیِ فضا تکان می‌دهم
دستگیرِ من چیست!؟
هیچ پاسخی نمی‌آید.
.
این قفل زنگ خورده مگر چه معنا می‌دهد
جز شرمساریِ دستهای ما؟!
.
آگاهی، جنایتی ست که به آن تن می‌دهیم.
.
می‌خواهم در این فرصتِ کوتاه
که جلاد دارد سیگار دود می‌کند
با تو حرف بزنم
از این گلوله‌ی سُربی
که در گلویَم بزرگ و بزرگتر می‌شود
تا نامِ جهان به خود بگیرد
.
آیا برای اینکه دَستِ بریده‌ام را باور کنی
باید دستِ دیگرم را نشان‌ات دهم!
که خنجر گرفته و خونین است؟
.
ببین که چه هستم
ببین که در این خیابان خالی
که میانِ دو لیموی پیراهنت پیش می‌رود
چگونه فکر می‌کردم که چه هستم؟
.
سنگین سنگین به سوی تو می‌آیَم
تا به تابش یگانه پوستت اعتماد کنم.
اما تو همیشه بر تخت خوابیده‌ای
چون پیچکی پیچیده در افق
و رازهای سنبله‌ایست
که در عمری دراز
تنها یکبار دیده شد
.
و آن رخت عروسی
که رهسپار ابد بود
دوشیزه ای می‌جست
که سپیدی‌اش را تاب آورد
.
اگر سر از تابوت بر می‌کنم
تنها برای این است
که به جهانِ نشسته در چشمانت
سلامی کنم و بمیرم
.
می‌خواستم
که در جوهری‌ترین تنهاییِ خویش گریه کنم
اما چه بادِ سردی
از لابه‌لای جهانِ بی‌دود زوزه می‌کشید
.
بخواب کودکم
بخواب که چشمانِ من
در ربعِ تابستانی خود گیج می‌رود
.
اما هراسِ من این مَرد است
این مردِ قهوه‌ای
که بی‌مکثی حتّا
با کفش‌های سُربیِ خود
بر چهره‌ی من راه می‌رود
.
رود نایستاد
که سنگینِ مرگ را باد بپراکند
و آنگاه، زیباییِ جهان را ادامه دهد
.
نیمه مرداد زنی ست که
از عشق های جوانی
تنها برایش اجاق گازی مانده
.
در کوچه
هیچ عابری بوی باران نمی‌داد
و من در برگهای خود
از خود زاده شدم
.
و در اتوبانی بزرگ
تو را که شعرم می خوانی
در تصادفی فجیع کشته ام.
.
او که سرخیِ تمشک را یادم داد
گفته بود هر روز در آینه
به تصویرِ خود
آنگونه رسمی سلام من
که فکر نکند با تو نسبتی دارد
کسی چه می‌داند در پشت آینه چیست
کسی چه می‌داند!
.
اما تو در خواب چیزهایی دیده‌ای
که زیر پایت می‌درخشد
خش‌خش می‌کند
.
مصلحت نبوده که تو
آوازهای عاشقانه‌ات را
با تنی نحیف بخوانی
.
جایی برای تنها مردن
و گاه خلأیی که تو در این سویش و من در آن سو
دست‌های گیاه‌شده‌مان را برای یکدیگر تکان داده
و محو می‌شدیم
.
در جوار تو بودم که حرفها از خود پر شدند
.
کنار تو
تمام کائنات در مَدّ خویشند
و بوته‌های خُشک
فانوسِ آب می‌شوند

.
Displaying 1 of 1 review

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.