احمدرضا احمدی در ساعت ۱۲ ظهر روز دوشنبه ۳۰ اردیبشهت ماه ۱۳۱۹ در کرمان متولد شد. پدر وی کارمند وزارت دارایی بود و ۵ فرزند داشت که احمدرضا کوچکترین آنها بود. جد پدری وی ثقةالاسلام کرمانی، و جد مادریاش آقا شیخ محمود کرمانی است. سال اول دبستان را در مدرسه کاویانی کرمان گذراند و در سال ۱۳۲۶ با خانواده به تهران کوچ کرد. در دبستان ادب و صفوی تهران دوران ابتدایی را به پایان برد و دورهٔ دبیرستان را در دارالفنون تهران به پایان رساند. در سال ۱۳۴۵ دورهٔ خدمت سربازی را به عنوان سپاهی دانش در روستای ماهونک کرمان آموزگاری کرد.
ما از کنجکاوی دربارهی ابر گذشته بودیم ما فقط کنجکاو باران و صدای سنتور بودیم آفتاب گرانبها بر سنتور میتابید ولگردان پیر سنگهای بهشت را بر پشت نهادند به دریا بردند ما را غم آنها شادی بود بیرحم هم نبودیم دریا عمق داشت آنها امید داشتند ما نه عمق را دوست داشتیم نه امید را ما ساکنان خانه را گُم در صدای سنتور دوست داشتیم. شمعی در کف دریا افروختیم بگذارید: دریا به خانهی ما بیاید راستی شما در همهی عمر چه دیدید که اکنون ساکت و لال در کنار سنتور خفتهاید؟ من برای ادامهی عمر همیشه پاییز را مثال میزدم مرا رها کنید که دریا عمق دارد من به عمق دریا امید ندارم من فقط امید دارم که هنوز نوازندهی سنتور جوان است.
دیگر امیدی در خانه نیست انبوه مردمی که در روز عروسی ما در کوچه ازدحام کرده بودند مرده اند خاکسترها رنگ سفید دارند نه مسکنی است در باد نه شاخه ای در بیکران زمستان پل فرو می ریزد چای سرد می شود اشک را در خانه مخفی می کنم می خواهم از رؤیایم قصری بسازم در کوچه کوچه بن بست است درختان سبز است و کسی در کوچه کسی را صدا نمی کند.
***
یکی از بهترین دفترهای شعر احمدرضا احمدی است از نظر من، و یکی از بهترین دفترهای شعر فارسی به طور کلی. فکر میکنم احمدرضا احمدی توانسته جایی بایستد میان چند سنت شعری که هرکدام کارهایی کرده اند با شعر و زبان. اول و نقطۀ شروع کار او چیزی است شبیه شعر حجم که البته در ادامه و در چیزی که امروز میخوانم بسیار کمرنگ شده ولی آنقدری حضور دارد که متن را به دلنوشته و آه و اوه شکست عشقی تبدیل نکند. دوم دقیقاً همین دلنوشتگی است که غایب نیست از متن احمدرضا احمدی و بخواهیم نخواهیم حضور دارد و خود را در سادگی بیان و درک پذیری نشان میدهد؛ اما نکته برای من اینجاست که دلنوشتگی به هر حال جزئی همراه و حاضر در شعر ماست و پدیده ای مؤثر است در شعر ما، و اگر نبود شعرهای دلنوشته-طور اینقدر خواننده نداشتند و تجربۀ خواننده را و پسند خواننده را، معتقدم، که نباید ندید و بی ارزش گرفت. پس احمدرضا احمدی از این سندرم هم کَمَکی برداشته. سوم بیان شاعرانه است و تصویری بودن شعر و مؤثر بودن تصاویر و متصل شدن شان به خزانۀ تصاویر ذهنی. و در آخر متعهد بودن؛ البته متعهد بودن در معنای محض و اکید کلمه نه، که باز همه رگه هایی از تعهد که مثلاً در متصل کردن مرگ اندیشی معهود شاعر با جهان پیرامون نمود میابد.
تنها اين روزگار نبود كه بر كف خيابان ميپوسيد سپس ديوار بود و آرامشي كه ما را به سكوت وا ميدارد قطره، قطره پير ميشويم و گاه، گاه در آينه نگاه ميكرديم كه جوان بوديم
لكهاي از عمر بر ديوار بود سپس ديگر، گم شد هم چنانكه به دنيا آمده بوديم رودخانهها ديده بوديم كه از ميان آلبوم عكس به بيابان ميرفت چنان قطرات عرق بر پيشاني من نشسته بود دانستم عمر به پايان رسيده است
غرق میشد حجم پاییز در دستان ما گم شد آکنده از عشق از ترس باغ را دیده بودیم ______________________________________________ سراپادر باد ایستادهام من فقط یک نفرم اما اکنون هزاران پرنده را در باد ب یغما میبرند.
از مهتاب ک ب خانه بازگردم آهنها زنگ خوردهاند شاعران نشانی باد را گم کردهاند زنبوران عسل را فراموش کردهاند افق بیروشنایی در دستان تو نازنین جان میبازد
من گل سرخ بودم ک سراسر مهتاب را شکستم راه برای شاعران سالخورده هموار بود من شاعر جوان مردمکانم چشمانم را رها میکردم ک شهر را از دور ببینم
دیده بودم تصویری از عشق ندارم شب بخیر. ______________________________________________ در خیابانهای بزرگ
شگفت
در برابر مرگ ایستاده بودم
لباس بر تنم
سنگین بود
فصل و دیار
در انگشتانم شمرده میشدند.
نامشان
تنها یک کلید بود
که من در کودکی
گُم کرده بودم
سر زلف ترا
خنیاگران سوخته بودند.
چه آرام مرده بودی
در معرکهی فرهنگ لغت
لباس ترا
ارزان فروخته بودند
تو چه زیرک بودی
که دریاتر از دریا
مرده بودی. ______________________________________________ کسی میگفت: جهل ما بارانیست ک میبارد ______________________________________________ آن صدای باد
طلوع باران است
که در دستانم می بارد
رگ های دستم چه زود پیر شدند
بنفشه ای در کنارم جوان بود
قطره ای از عطر آن بنفشه
در کنارم می دوید
می پرسیدم :
مرا کجا دفن می کنید ؟
______________________________________________ من سرشار از دو دست ب کنار باغچه میروم و دانهها را در باغچه میکارم ______________________________________________ قانونی است
که ابر در بهار ببارد
در بهار
من به زن جوان
خیره شوم.
روز را
گاهی خواب باشم
شقیقههایم در بهار
لطف دارند
سه و چهار ساعت پیاپی
کنار پنجره
عبور غم را میبینم.
در شب گذشته
اندام من آب شدند
به خیابان ریختند
عابرانی که از روی اندام
آب شده و سرد من
به خانه میرفتند
نانی گرم در دست داشتند
قانونی است
که همه نان گرم را دوست دارند. ______________________________________________ از خواب برخاست گفت: من سه نقطه را دوست دارم: نقطهای در کوچه ک کودکان ب خواب رفتهاند نقطهای در نامه ک نامه را تمام میکند نقطهای در کنار درختان ک پایان روز نیست ______________________________________________ یار من شوریده ب سر سفره آمد ب درون بشقابها نگاه کرد گفت: دیر است غذا سرد است باید روز را ترک گفت من همواره ب بشقابهای شکسته خیره بودم بیدرنگ ب هوای زمستان عادت کردم یار من شوریده تحمل زمستان را نداشت ______________________________________________ من فقط ب حوض خیره میشوم و عمق دریا را حدس میزنم ______________________________________________ عطرهای جوانی بر اندامشان پیر بود ______________________________________________ فقط دو کاج سبز ک در میان ابرها منزل دارند تا ظهر مهمان هستند ابر است و باران است باران اگر بهبارد مهمان شسته میشوند سبز میشوند من از روی تختخواب جهان و مرگ را در سفیدی این ملافهها و آن کاجهای دور مهمان میکنم
مرا ب مهمانی ملافههای سفید نیاوردند با پای بیکفش و چشمانی تهی از عینک ب این مهمانی آمدم فقط شام را میتوان در این جهان خورد ______________________________________________ روحم طاقت ماندن در این اتاق را ندارد و با یک تلنگر تو چروک میشود ______________________________________________ دیر مردم ب بالین من کسانی آمده بودند ک ناگهان سرد شدند یخ شدند. در بهار آب شدند مُردند. ______________________________________________ ای یارم
چون گریستم
زبانم را گُم کردم
دلم چه سخت
بر سپیدهی صبح میریخت
در دستانم
همیشه بهار بود
پاییز همیشه در گفتارم خون بود
شامگاهان
همیشه ترانه را
در دستانم ترک میگفت.
پیچکهای یاس را
بر لبانم حدس زده بودند
که مرا پیوسته
هر صبح صدا میکردند.
ای یارم
چه دلگیر در خانه میماندم
جرقههای آتش را
حادثه میدانستم
جوان بودم
و دستان ترا
ای یارم
برای ادامهی روز
کافی میدانستم
______________________________________________ هنگام ک کفشها را ب پا میکرد مُرد در زمانی گیسوانش روی شانههای من در شب تکرار میشد همیشه سایهاش بر دیوار بود روی دیوار یک پنجره بود همیشه از پنجره ک داخل را نگاه میکردم چای را گرم نیکرد.
در غم خلاصه میشد. ______________________________________________
تنها اين روزگار نبود كه بر كف خيابان ميپوسيد سپس ديوار بود و آرامشي كه ما را به سكوت وا ميدارد قطره، قطره پير ميشويم و گاه، گاه در آينه نگاه ميكرديم كه جوان بوديم
لكهاي از عمر بر ديوار بود سپس ديگر، گم شد هم چنانكه به دنيا آمده بوديم رودخانهها ديده بوديم كه از ميان آلبوم عكس به بيابان ميرفت چنان قطرات عرق بر پيشاني من نشسته بود دانستم عمر به پايان رسيده است