Jump to ratings and reviews
Rate this book

لکه‌ای از عمر بر دیوار بود

Rate this book

196 pages, Paperback

First published January 1, 1993

23 people want to read

About the author

احمدرضا احمدی

149 books325 followers
احمدرضا احمدی در ساعت ۱۲ ظهر روز دوشنبه ۳۰ اردیبشهت ماه ۱۳۱۹ در کرمان متولد شد. پدر وی کارمند وزارت دارایی بود و ۵ فرزند داشت که احمدرضا کوچکترین آنها بود. جد پدری وی ثقةالاسلام کرمانی، و جد مادری‌اش آقا شیخ محمود کرمانی است. سال اول دبستان را در مدرسه کاویانی کرمان گذراند و در سال ۱۳۲۶ با خانواده به تهران کوچ کرد. در دبستان ادب و صفوی تهران دوران ابتدایی را به پایان برد و دورهٔ دبیرستان را در دارالفنون تهران به پایان رساند. در سال ۱۳۴۵ دورهٔ خدمت سربازی را به عنوان سپاهی دانش در روستای ماهونک کرمان آموزگاری کرد.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
13 (34%)
4 stars
8 (21%)
3 stars
10 (26%)
2 stars
6 (15%)
1 star
1 (2%)
Displaying 1 - 8 of 8 reviews
Profile Image for ZaRi.
2,316 reviews876 followers
Read
September 17, 2015
ما از کنجکاوی درباره‌ی ابر گذشته بودیم
ما فقط کنجکاو باران و صدای سنتور بودیم
آفتاب گرانبها
بر سنتور می‌تابید
ولگردان پیر
سنگ‌های بهشت را
بر پشت نهادند
به دریا بردند
ما را غم آنها شادی بود
بی‌رحم هم نبودیم
دریا عمق داشت
آن‌ها امید داشتند
ما
نه عمق را دوست داشتیم
نه امید را
ما ساکنان خانه را
گُم
در صدای سنتور
دوست داشتیم.
شمعی در کف دریا افروختیم
بگذارید:
دریا به خانه‌ی ما بیاید
راستی
شما در همه‌ی عمر
چه دیدید
که اکنون ساکت و لال
در کنار سنتور
خفته‌اید؟
من برای ادامه‌ی عمر
همیشه پاییز را مثال می‌زدم
مرا رها کنید
که دریا عمق دارد
من به عمق دریا امید ندارم
من فقط امید دارم
که هنوز نوازنده‌ی سنتور
جوان است.
Profile Image for Behzad.
653 reviews121 followers
January 23, 2025
دیگر امیدی در خانه نیست
انبوه مردمی که در روز عروسی ما
در کوچه ازدحام کرده بودند
مرده اند
خاکسترها رنگ سفید دارند
نه مسکنی است در باد
نه شاخه ای در بیکران زمستان
پل فرو می ریزد
چای سرد می شود
اشک را در خانه مخفی می کنم
می خواهم از رؤیایم
قصری بسازم در کوچه
کوچه بن بست است
درختان سبز است
و کسی در کوچه
کسی را صدا نمی کند.

***

یکی از بهترین دفترهای شعر احمدرضا احمدی است از نظر من، و یکی از بهترین دفترهای شعر فارسی به طور کلی. فکر میکنم احمدرضا احمدی توانسته جایی بایستد میان چند سنت شعری که هرکدام کارهایی کرده اند با شعر و زبان. اول و نقطۀ شروع کار او چیزی است شبیه شعر حجم که البته در ادامه و در چیزی که امروز میخوانم بسیار کمرنگ شده ولی آنقدری حضور دارد که متن را به دلنوشته و آه و اوه شکست عشقی تبدیل نکند. دوم دقیقاً همین دلنوشتگی است که غایب نیست از متن احمدرضا احمدی و بخواهیم نخواهیم حضور دارد و خود را در سادگی بیان و درک پذیری نشان میدهد؛ اما نکته برای من اینجاست که دلنوشتگی به هر حال جزئی همراه و حاضر در شعر ماست و پدیده ای مؤثر است در شعر ما، و اگر نبود شعرهای دلنوشته-طور اینقدر خواننده نداشتند و تجربۀ خواننده را و پسند خواننده را، معتقدم، که نباید ندید و بی ارزش گرفت. پس احمدرضا احمدی از این سندرم هم کَمَکی برداشته. سوم بیان شاعرانه است و تصویری بودن شعر و مؤثر بودن تصاویر و متصل شدن شان به خزانۀ تصاویر ذهنی. و در آخر متعهد بودن؛ البته متعهد بودن در معنای محض و اکید کلمه نه، که باز همه رگه هایی از تعهد که مثلاً در متصل کردن مرگ اندیشی معهود شاعر با جهان پیرامون نمود میابد.
Profile Image for Saman.
1,166 reviews1,074 followers
Read
June 12, 2009
تنها اين روزگار نبود
كه بر كف خيابان مي‌پوسيد
سپس ديوار بود
و آرامشي كه ما را
به سكوت وا مي‌دارد
قطره، قطره پير مي‌شويم
و گاه، گاه در آينه
نگاه مي‌كرديم كه جوان بوديم

لكه‌اي از عمر بر ديوار بود
سپس ديگر، گم شد
هم چنان‌كه به دنيا
آمده بوديم
رودخانه‌ها ديده بوديم
كه از ميان آلبوم عكس
به بيابان مي‌رفت
چنان قطرات عرق
بر پيشاني من نشسته بود
دانستم
عمر به پايان رسيده است

در آن‌جا زناني به حال ما
گريه مي‌كردند
Profile Image for Farnaz.
360 reviews124 followers
June 22, 2015
غرق می‌شد
حجم پاییز
در دستان ما گم شد
آکنده از عشق
از ترس
باغ را دیده بودیم
______________________________________________
سراپادر باد
ایستاده‌ام
من فقط یک نفرم
اما
اکنون هزاران پرنده را
در باد ب یغما می‌برند.

از مهتاب ک ب خانه
بازگردم
آهن‌ها زنگ خورده‌اند
شاعران
نشانی باد را گم کرده‌اند
زنبوران
عسل را فراموش کرده‌اند
افق بی‌روشنایی
در دستان تو نازنین
جان می‌بازد

من گل سرخ بودم
ک سراسر مهتاب را شکستم
راه برای شاعران سالخورده
هموار بود
من شاعر جوان
مردمکانم چشمانم را
رها می‌کردم
ک شهر را از دور ببینم

دیده بودم
تصویری از عشق ندارم
شب بخیر.
______________________________________________
در خیابان‌های بزرگ

شگفت

در برابر مرگ ایستاده بودم

لباس بر تنم

سنگین بود

فصل و دیار

در انگشتانم شمرده می‌شدند.

 

 

نامشان

تنها یک کلید بود

 که من در کودکی

گُم کرده بودم

سر زلف ترا

خنیاگران سوخته بودند.

 

 

چه آرام مرده بودی

در معرکه‌ی فرهنگ لغت

لباس ترا

ارزان فروخته بودند

تو چه زیرک بودی

که دریاتر از دریا

مرده بودی.
______________________________________________
کسی می‌گفت:
جهل ما بارانی‌ست
ک می‌بارد
______________________________________________
 آن صدای باد


طلوع باران است


که در دستانم می بارد


رگ های دستم چه زود پیر شدند


بنفشه ای در کنارم جوان بود


قطره ای از عطر آن بنفشه


در کنارم می دوید


می پرسیدم :


مرا کجا دفن می کنید ؟

______________________________________________
من سرشار
از دو دست
ب کنار باغچه می‌روم
و دانه‌ها را در باغچه می‌کارم
______________________________________________
قانونی است

که ابر در بهار ببارد

در بهار

من به زن جوان

خیره شوم.

روز را

گاهی خواب باشم

شقیقه‌هایم در بهار

لطف دارند

سه و چهار ساعت پیاپی

کنار پنجره

عبور غم را می‌بینم.

 

در شب گذشته

اندام من آب شدند

به خیابان ریختند

عابرانی که از روی اندام

آب شده و سرد من

به خانه می‌رفتند

نانی گرم در دست داشتند

قانونی است

که همه نان گرم را دوست دارند.
______________________________________________
از خواب برخاست
گفت: من سه نقطه را
دوست دارم:
نقطه‌ای در کوچه
ک کودکان ب خواب رفته‌اند
نقطه‌ای در نامه ک نامه را تمام می‌کند
نقطه‌ای در کنار درختان
ک پایان
روز نیست
______________________________________________
یار من شوریده
ب سر سفره آمد
ب درون بشقاب‌ها
نگاه کرد
گفت:
دیر است
غذا سرد است
باید روز را ترک گفت
من همواره ب بشقاب‌های شکسته
خیره بودم
بی‌درنگ ب هوای زمستان
عادت کردم
یار من
شوریده
تحمل زمستان را نداشت
______________________________________________
من فقط ب حوض خیره می‌شوم
و عمق دریا را حدس می‌زنم
______________________________________________
عطرهای جوانی
بر اندامشان پیر بود
______________________________________________
فقط دو کاج سبز
ک در میان ابرها منزل دارند
تا ظهر مهمان هستند
ابر است و باران است
باران اگر به‌بارد
مهمان شسته می‌شوند
سبز می‌شوند
من از روی تختخواب
جهان و مرگ را
در سفیدی این ملافه‌ها
و آن کاج‌های دور
مهمان می‌کنم

مرا ب مهمانی
ملافه‌های سفید نیاوردند
با پای بی‌کفش
و چشمانی تهی از عینک
ب این مهمانی آمدم
فقط شام را می‌توان
در این جهان خورد
______________________________________________
روحم طاقت ماندن
در این اتاق را ندارد
و با یک تلنگر تو
چروک می‌شود
______________________________________________
دیر مردم
ب بالین من کسانی آمده بودند
ک ناگهان سرد شدند
یخ شدند.
در بهار آب شدند
مُردند.
______________________________________________
ای یارم

چون گریستم

زبانم را گُم کردم

دلم چه سخت

بر سپیده‌ی صبح می‌ریخت

در دستانم

همیشه بهار بود

پاییز همیشه در گفتارم خون بود

شامگاهان

همیشه ترانه را

در دستانم ترک می‌گفت.

 

پیچک‌های یاس را

بر لبانم حدس زده بودند

که مرا پیوسته

هر صبح صدا می‌کردند.

 

ای یارم

چه دلگیر در خانه می‌ماندم

جرقه‌های آتش را

حادثه می‌دانستم

جوان بودم

و دستان ترا

ای یارم

برای ادامه‌ی روز

کافی می‌دانستم

______________________________________________
هنگام ک کفش‌ها را
ب پا می‌کرد
مُرد
در زمانی گیسوانش
روی شانه‌های من
در شب تکرار می‌شد
همیشه سایه‌اش بر دیوار بود
روی دیوار یک پنجره بود
همیشه از پنجره
ک داخل را نگاه می‌کردم
چای را گرم نی‌کرد.

در غم خلاصه می‌شد.
______________________________________________
Profile Image for Samaneh.
74 reviews
June 3, 2012
تنها اين روزگار نبود
كه بر كف خيابان مي‌پوسيد
سپس ديوار بود
و آرامشي كه ما را
به سكوت وا مي‌دارد
قطره، قطره پير مي‌شويم
و گاه، گاه در آينه
نگاه مي‌كرديم كه جوان بوديم

لكه‌اي از عمر بر ديوار بود
سپس ديگر، گم شد
هم چنان‌كه به دنيا
آمده بوديم
رودخانه‌ها ديده بوديم
كه از ميان آلبوم عكس
به بيابان مي‌رفت
چنان قطرات عرق
بر پيشاني من نشسته بود
دانستم
عمر به پايان رسيده است

در آن‌جا زناني به حال ما
گريه مي‌كردند
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books242 followers
January 26, 2022
اگر از گُل ...



اگر از گُل بنفشه به بام سقوط کنم

تو گوش کن

که چگونه از دل‌ها پرده بر می‌دارم

بگو: بنفشه

بگو: پرده‌ها

بگو: دل

امّا من در کنار در

در انتظار تو

در حُزن ایستاده‌ام

عجب نیست: مخمورم

سلامم را بر زبان دارم

عابران خبر از مرگ من دارند

جامه‌های عابران را برای زمستان

افروختم

صورتشان را

با عطیه‌های بهاری پوشاندم

در خانه‌ها ستم می‌شد

من خبر داشتم

همیشه از آن غمناک بودم

که در جاده‌ای مرطوب

گُم شوم.



درخت بر خانه‌ی ما سایه گسترد

ما آن‌ها را از پنجره دیدیم

شایسته بودند

که پنجره برای آن‌ها گشوده شود

همه مژده دادند

همه سلام کردند

صدای آن‌ها را شنیدم

بر کف خیابان بودند

پس پایدار

غزل‌ها را خواندم

بیم از مرگ بود

غزل‌ها زیبا بود.



آیا من وعده‌های آنان را

فراموش کرده بودم

که به من گفته بودند:

باغ را آب بده

همه‌ی گیلاس‌ها برای تو باشد

سینه‌ام را برای آنان گشودم

قلبم را شناختند

پیرهن را رها کرده بودم

آیا تو آنان را می‌شناختی؟

دشوار بود

که آنان را از بام بشناسم

باور کنید

سوگند به بام

سوگند به باور

ولی باور کنید من آن‌ها را از بام

ندیده بودم

پس چه دشواری بود

آنان تا غروب

در خیابان ماندند

سوگند به خیابان.

بزودی از پله‌های بام پایین

می‌آیم

به خیابان می‌آیم

باز آواز می‌خوانم

مگر آنان آواز را دوست نداشتند؟

Profile Image for Amir ali.
330 reviews1 follower
July 23, 2013


اگر از گُل بنفشه به بام سقوط کنم

تو گوش کن

که چگونه از دل‌ها پرده بر می‌دارم

بگو: بنفشه

بگو: پرده‌ها

بگو: دل

امّا من در کنار در

در انتظار تو

در حُزن ایستاده‌ام

عجب نیست: مخمورم

سلامم را بر زبان دارم

عابران خبر از مرگ من دارند

جامه‌های عابران را برای زمستان

افروختم

صورتشان را

با عطیه‌های بهاری پوشاندم

در خانه‌ها ستم می‌شد

من خبر داشتم

همیشه از آن غمناک بودم

که در جاده‌ای مرطوب

گُم شوم.



درخت بر خانه‌ی ما سایه گسترد

ما آن‌ها را از پنجره دیدیم

شایسته بودند

که پنجره برای آن‌ها گشوده شود

همه مژده دادند

همه سلام کردند

صدای آن‌ها را شنیدم

بر کف خیابان بودند

پس پایدار

غزل‌ها را خواندم

بیم از مرگ بود

غزل‌ها زیبا بود.



آیا من وعده‌های آنان را

فراموش کرده بودم

که به من گفته بودند:

باغ را آب بده

همه‌ی گیلاس‌ها برای تو باشد

سینه‌ام را برای آنان گشودم

قلبم را شناختند

پیرهن را رها کرده بودم

آیا تو آنان را می‌شناختی؟

دشوار بود

که آنان را از بام بشناسم

باور کنید

سوگند به بام

سوگند به باور

ولی باور کنید من آن‌ها را از بام

ندیده بودم

پس چه دشواری بود

آنان تا غروب

در خیابان ماندند

سوگند به خیابان.

بزودی از پله‌های بام پایین

می‌آیم

به خیابان می‌آیم

باز آواز می‌خوانم

مگر آنان آواز را دوست نداشتند؟
Profile Image for Sahel.
14 reviews
Read
June 10, 2013
در خیابان‌های بزرگ

شگفت

در برابر مرگ ایستاده بودم

لباس بر تنم

سنگین بود

فصل و دیار

در انگشتانم شمرده می‌شدند

نامشان

تنها یک کلید بود

که من در کودکی

گُم کرده بودم

سر زلف ترا

خنیاگران سوخته بودند.

چه آرام مرده بودی

در معرکه‌ی فرهنگ لغت

لباس ترا

ارزان فروخته بودند

تو چه زیرک بودی

که دریاتر از دریا

مرده بودی.
Displaying 1 - 8 of 8 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.