Octavio Paz Lozano was a Mexican writer, poet, and diplomat, and the winner of the 1982 Neustadt International Prize for Literature and the 1990 Nobel Prize for Literature ("for impassioned writing with wide horizons, characterized by sensuous intelligence and humanistic integrity.")
...شعر خنده ای است که قانون ها و فرمان های مقدس را بر آتش می افکند اوکتاویو پاز: اگر جامعه، بدون عدالت اجتماعی، جامعه خوبی نباشد، جامعه بدون شعر نیز جامعه ای است بدون رویا، بدون حرف و مهمتر از همه، بدون پلی که میان یک شخص و شخصی دیگر زده می شود، پلی که نامش شعر است...اگر جامعه شعر را نابود کند، مرتکب خودکشی روحی می شود
تماس
دست های من پرده های هستی تو را از هم می گشاید در برهنگی دیگری می پوشاندت اندام به اندام عریانت می کند دست های من و از پیکرت .پیکری دیگر می آفریند
شهادت نامه
انسان زندانی خود است هست تنها هست بی خاطره بی داغ دوست داشتن «دو» است «همواره «دو در آغوش گرفتن و تقلا دو»، آرزوی خویشتن خویش بودن و دیگری بودن است» ،آن مرد دیگر، آن زن دیگر .دو» نمی آرامد» هرگز کامل نیست می چرخد .بر گرداگرد سایه خود می جوید .آنچه را به هنگام تولد گم کرده ایم :داغ سرباز می کند ،چشمه ای از رویاها .دو: بر پوچی قوس می زند ،پل سرسام ها :دو .آینه ی دگرگونی ها
شعر
شعر، گهگاه، سرگیجه های تن هاست، سرگیجه های سخن است و سرگیجه های مرگ؛ ،گامی است با چشمانی بسته بر لبه ی پرتگاه :و گل شاه پسندی است در باغ های زیر دریایی خنده ای است که قانون ها و فرمان های مقدس را بر آتش می افکند فرود واژه های چتربازی است بر شن های صفحه نومیدی است سوار بر زورقی کاغذی در چل شب و چل روز از دریای اندوه شبانه و بیابان ِ اندوه روزانه عبور می کند ستایش خود است و توهین خود و عشرت خود سربریدن عنوان هاست و خاکسپاری آینه ها سر در آوردن ضمیرهایی است تازه بریده در باغ اپیکور باغ نساهوآلکویوتال
تکنوازی فلوتی است بر ایوان خاطره و رقص شعله هاست رد غار اندیشه مهاجرت میلیون ها فعل، بال و پنجه، بذر و دست و نام هایی ست
،استخوانی و پُر ریشه مستقر بر موج های زبان عشقی نامریی، عشقی ناشنیده، عشقی ناگفته: عشقی است به .عاشق
.بذر هجاها
نه آسمان، نه زمین
گرد میزها نشسته اند آن جا که خون تهیدستان را می آشامند گرد میزهای پول میزهای افتخار و عدالت میز های قدرت و میز باری تعالی ـ خانواده ی مقدس در آخور خویش چشمه ی حیات آینه ای شکسته ای که در آن نرگس از تصویر خود می آشامد و سیراب نمی شود جگر، خوراک پیامبران است و کرکس ها
...میان آنچه می بینم و آنچه بر زبان می آورم
میان انچه می بینم و آنچه بر زبان می آورم میان آنچه بر زبان می آورم و آنچه به سکوت وا می گذارم میان آنچه به سکوت وا می گذارم و آنچه به خواب می بینم میان آنچه به خوبا می بینم و آنچه به فراموشی می سپارم .شعر است شعر لغزان است میان آری و نه به زبان می آورد آنچه را که من به خاموشی وا می گذارم به خاموشی وا می گذارد آنچه را که من بر زبان می آورد به خواب می بیند .آنچه را که من به فراموشی می سپارم :شعر کلام نیست کردار است .کردارِ کلام
کلام :شعر گویا و شنواست شعر واقعی ست و به مجرد آنکه می گویم ،واقعی ست از نگاه می گریزد پس این چنین واقعی تر است، آیا؟
شعر اندیشه ای مریی ست واژه ای نامریی در رفت و آمد است میان آنچه هست و آنچه نیست اندیشه ها را به هم می تند و از هم می گسلد شعر چشمها را برصفحه به مرور وا می دارد چشم ها لب به سخن می گشایند ،واژه ها نگاه می کنند .و نگاه ها می اندیشند ،شعر شنیدنِ اندیشه ها دیدنِ آن چیزهاست که بر زبان می آوریم .نوازش پیکر اندیشه است ،چشم ها را که فرو می بندیم .واژه ها لب به سخن می گشایند
پیش از آغاز
صداهایی مغشوش، شفافیتی مبهم روزی دیگر آغاز می شود ،اطاقی است، نیمه روشن .دو تن آرمیده در ذهن خویش گمگشته ام
در سرزمینی نامسکون ساعت ها تیغه های خود را تیز می کنند ،در کنار من، اما، نفس می کشی تو ،مدفون در اعماق، و در دوردست ها .بی حرکت، روانی تو .همچنان که به تو می اندیشم، دور از دسترسی تو با چشمانم لمست می کنم با دست هایم می بینمت رویاها ما را از هم جدا می کنند :و خون ما را به هم می پیوندد رودی زا تپش های دل هستیم ما زیر پلک چشمانت بذر خورشید به بار می نشیند جهان ،همچنان وهمی است .زمان، در شک و آنچه یقینی است ،دم گرمای پوست تست در نفس هایت به امواج دریای هستی .گوش می سپارم، هجای از یاد رفته آغاز را
حلقههایی به زیرِ چشمان داری تو / در رخسارت شب است هنوز. / گردنبندِ ناپیدای نگاهها / آویخته بر گلوگاهت. / هم چنان که روزنامهها / برگ برگ میشود / پرندگان را به گرداگردِ خود فرا میخوانی تو. —————————————— با من سخن بگو، به من گوش بسپار، به من پاسخ ده. / آن چه را که غرشِ آذرخش باز میگوید / جنگل / در مییابد. / ... / به زبانِ سنگ با تو سخن میگویم، با هجای سبز پاسخم ده / به زبانِ برف با تو سخن میگویم، با وزشِ بالِ زنبورها پاسخم ده / به زبانِ آب با تو سخن میگویم، با قایقی از آذرخش پاسخم ده / به زبانِ خون با تو سخن میگویم، با برجی از پرندگان پاسخم ده. —————————————— انگشتانت از آب است، پیشانیام را نمناک می کند / انگشتانت از شعله است، چشمانم را میسوزاند / انگشتانت از هواست، پلکهای زمان را از هم میگشاید / چشمهای از تجسمها و رستاخیزها، / به من گوش بسپار، چونان کسی که به باران گوش میسپارد ... —————————————— فرورفته در خواب، عظیم تر از شبی تو / رؤیایت اما، در این اتاق میگنجد. / چه بزرگیم ما که این همه کوچکیم —————————————— گر تو سبدِ نارنجهایی، من کاردِ خورشیدم / گر تو محرابِ سنگی، من دستِ بیحرمتِ کافرم / گر تو سرزمینِ در خوابی، من ساقهای سرسبزم / ... / گر تو شهری کفرآمیزی، من آن بارانِ تبرکم / گر تو کوهستانِ زردی، من بازوانِ سرخِ گلِ سنگم ... —————————————— هم چنان که به تو میاندیشم، دور از دسترسی تو. / با چشمانم لمست میکنم / با دست هایم میبینمت / رؤیاها ما را از هم جدا میکنند / و خون ما را به هم میپیوندد / رودی از تپشهای دل هستیم ما / زیرِ پلکِ چشمانت / بذرِ خورشید / به بار مینشیند / جهان / هم چنان وهمی است، / زمان، در شک. / و آن چه یقین است / دمِ گرمای پوستِ توست / در نفسهایت / به امواجِ دریای هستی گوش میسپارم ...