Constantine P. Cavafy (also known as Konstantin or Konstantinos Petrou Kavafis, or Kavaphes; Greek Κ.Π. Καβάφης) was a major Greek poet who worked as a journalist and civil servant. His consciously individual style earned him a place among the most important figures not only in Greek poetry, but in Western poetry as well. He has been called a skeptic and a neo-pagan. In his poetry he examines critically some aspects of Christianity, patriotism, and homosexuality, though he was not always comfortable with his role as a nonconformist. He published 154 poems; dozens more remained incomplete or in sketch form. His most important poetry was written after his fortieth birthday.
این روزها بعد مدتی برگشتم به کتاب و وسط کتابها نشسته و خسته از بستهبندیِ کتابها با نخ شیرینیفروشی بودم کتاب را باز کردم و نرم نرم خواندم و خستگی رفت فارسی در این ترجمهی بیژن آمخته و آمیخته است یعنی هم شکلِ شعر شده هم آمیخته با شعر به نظرم از ماندگارترین کارهای بیژن الهی
خاطرم افروخته بود و تنم و خیره خیره که میماندم اسیرِ زیباییی خستهی تو، جوانیی خستهی تو لباسِ مشخص تو در خاطرهام عکس عکس میرفتی با گفتههای آن عصری
پیشنوشت: من این کتاب رو اصلا دوست نداشتم. زبان کتاب و موضوع شعرا برام ناملموس بود. الهی حاشیهنویسی دقیقی برای این کتاب کرده اما به نظرم از پس ترجمهش برنیومده چون زبان شعرها مشخصا یکدست نیست و حتی زبان خود مترجم هم اونجور که باید و شلید به شعرها ننشسته هرچند که اواخر کتاب نثر کمی دلپذیرتر میشه ولی در کل کتابی نبود که بخوام خوندنش رو توصیه کنم _-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_- ما که پاسدارِ بیخوابِ حبسیانِ دلیم: این همه رازها، این همه داغ و درد که روزْ پشتِ روزْ بر پرده میکشیم ـــ ای خوش آن روز که آزاد، که آزاد و رها زین همه آواز کنیم آن دنیا ____________________________________________________________ همه محسور نمایش بودند که عجب عالیست، گرچه میدانستند این همه شاه و شهنشاهی واقعا نامهای توخالیست ____________________________________________________________ بیهوده مزاری که وفا نکرد بخت با تو، با نقشههای نقشِ بر آب، با تو، با تیرهای خورده به سنگ ____________________________________________________________ آه، مهتاب کجا بود؟ تویی که بازمیتابی! ____________________________________________________________ خود اگر زندهایم، از بیکفنیست ____________________________________________________________ ولی خیالِ جوانیی این بدن به سروقتِ من آمد و من یادِ آن اتاقهای دربسته میفتادم، اتاقهای عطریی لذات دور، لذات جسورــــ ____________________________________________________________ ولی خیالِ جوانیی این بدن به سروقتِ من آمد و من یادِ آن روزها میفتادم، یادِ آن کافهها که برچیدند، آن تماشاخانهها که خوابیدند. یاد میدانچهها و خیابانها همه غرق صنم و بت و نگار و آفت، یادِ آن دستها که چه میفشرد، یادِ آن چشمها که چه میچرید در خلوت و در جمعیت عزیزان رفتهات، ای وای، به یاد میآیند از همهجا، بس که محروم ماندهاند از حرمت ____________________________________________________________ گفت به دیوار خورده زخمی شده یا خورده زمین زخمِ سربستهی اسن شانه ولی دخل به دیوار نداشت: کاسهای زیر نیمکاسه بود، انکار نداشت
بیهوا نه که یازید عکسی که خواست تماشا کند از روی رف بیارد پایین، زخمبندی شُل شد، خونْ گُل انداخت پس از مکثی.
باید از نو دوا کنم. میبستم و قصه رفته بود از یادم؛ او درد نداشت، من هم همهاش خوش داشتم به خون نگا کنم: رنگِ شقم بود طول میدادم. او که رفت، بعدش، دمِ صندلی یک لتّه یافتم خونی، یک تکه از نوار زخم، لتّهای که باید صاف توی زباله میفتاد؛ گذاشتم روی لبم ماند و تا مدتها ـــ خونِ عشق روی لبم ____________________________________________________________ حوصلهام سر آمد از هی نگاه به صحنه. چشمم افتاد ،لژ بالا، در يکی جايگاه تو راديدم _ با زيبايی که شگرف ، با جوانی که تباه. يکدفعه رفت فکرم طرف آنچه همان عصری از تو ميگفتند . خاطرم افروخته بود و تنم . و خيره خيره که ميماندم _ اسير زيبايی خستهی تو ، جوانی خستهی تو، لباس مشخص تو _ در خاطره ام عکس عکس می رفتی با گفته های آن عصری. ____________________________________________________________ نیازِ نزدیکیی اندام تو بود، نیازِ ماشای لبان تو نیز. ____________________________________________________________ از پلههای معروف که پایین میامدم داشتی تو میامدی از در و یک نظر مرا دیدی و چشمم به چهرهی ناآشنای تو افتاد. بعد چهره از نگاه تو دزدیدم و هولکی چهرهدزدیده ازم گذشتی و آهسته در همان خانهی معروف فرولغزیدی که چه لذتی به تو میداد بیش از آنکه به من داد؟
و باز هم عشقی که پیاش بودی، من باید به تو میدادم؛ عشقی که پیاش بودم ـــ چشمهای خستهی مشکوک تو میرساند ـــــ تو بایدم میدادی. تنهای ما پی هم له له زد؛ خون و پوستمان دریافت.
ولی هر دو رو نهفتیم، سرآسیمه. ____________________________________________________________ این اتاق چه خوب با من آشناست این اتاق و آن بعدی شده حالا دفتر: تمام عمارت شده شرکت، دفترِ ماملات و تجارت.
آه، چه مأنوسه این اتاق.
دیوانْ دَمِ در بود، همینجا، یک قالیچهی تُرکی هم پاش؛ یک تاقچه، این پهلو، با دوتا گلابپاش؛ دست راست، نه، روبرو، گنجهای آینهدار؛ میز تحریر، وسط، با سهتا صندلیِ حصیرکار. کنار پنجره هم بستر بود که دران چه عشقها ورزیدیم.
بیچاره اثاث هنوز هم انگار همین دور و ور است.
کنار پنجره بستر بود که آفتابِ عصر تا نیمه میگرفت.
عصری طرفِ چهار شد که جدا شدیم و قرار شد ــــ به هفتهای بعد... وایِ من، هفتهای که بیشمار شد. ____________________________________________________________ آه، تن، یادت بیاید از نه تنها مهربانیها که دیدی، از نه تنها دادِ بسترها که دادی، بل که از آن آرزوها هم که در چشمْ آغ و داغت، در صدا از تاب و تبْ لرزان، به بادِ نامُرادی رفت با مَحْذورِ ناچیزی ـــ بخشکی، بخت. کنلمیکن، هرچند، حالا که مالیدهند و عمری رفته از دنبال، مثل این که کامْناکام از تو برخوردار بودهاند آن روزها هم ــــ چه در چشمْ آغ و داغت، در صداها لرزلرزان. آه تا یادت بیاید، تن ____________________________________________________________ گفتی: «بروم از این ولایت، بروم به بندری دیگر. شهر که قحط نیست؛ این نشد، یکی بهتر. هر تیشه زدم به ریشه ام خورد، دلم پوسید. تا کی بنشینم این جا، دست روی دست، که گَرد بر خاطر بنْشیند؟ هر طرف چشم میندازم، تا مَدِّ نظر، همه اش خرابه های سیاهِ عمر می بینم. حیف ِ این همه سال، حیف ِ عمرِ عزیز، که تلف شد در این خراب آباد.»
بندرِ دیگری نخواهی دید، خطّه ی بهتری نخواهی یافت. شهر سر از دنبالت بر نمی دارد. در همان کوچه ها پلاس می شوی. در همان محلّه ها پیر میشوی. در همان خانه هاست که موهایت را سفید می کنی. هر کجا بروی، به همین شهر می رسی. امید به خارج نیست. راه به خارج نیست: نه از زمین نه از دریا. در همهی دنیاست که بر باد رفته عمر، در همهی دنیا آری، عمری که تلف کرده ای درین بیغوله. .
" ... رفتم و بُر خوردم لای زُوّار که طبعاً از نصارا بودند: همه زانوزده، در خاموشی، گرمِ دعا و غرقِ نجوا بودند. نه که عیسوی نبودم، نتوانستم دران صفای روحانی همباز شوم. سر اندر پا لرزان و معذّب بودم؛ رعشه رعشهام میشد، مورمورم میشد، دل تو دلم نبود... یک حالی!
لبخند نزن لطفاً! سی و پنج سال – مجسّم کن – تابستان و زمستان، شب و روز... سی و پنج سال سرِ یک ستون نشسته زندگی کرده رنجها برده پیش ازان که ما هیچکدام دنیا آمده باشیم (بیست و نه سالمه من، تو که لابد جوانتری) پیش ازان که بنده یا جنابالی دنیا آمده باشیم، تصوّر کن، طَرَف از همین ستون بالا رفت، رفت و واقعاً ماند همان یک گُلهجا — از همان وقت تا به حال پلکْ در پلکِ خدا.
امروز که حالِ هیچ کارم نیست. هر که اصلاً پرسید – از کِهان و مِهان - بگو اهلِ نظر هرچه بگویند، به زعمِ فلان بهترین شاعرِ سوریّه همان لااَدْریست. " از شعر سمعان ( همون Simon of the Desert بونوئل )
بعد از برگردان حلاج - اگر جسته گریخته خواندنها را کنار بگذاریم - این دومین برگردانی بود که از بیژن الهی میخواندم. راستش به خاطر نام الهی بود که برش داشتم. پشیمان هم نیستم. در ذهنم توقع داشتم دندانگیرتر باشد صد البته، که چهار پنج ستاره نصیبش باشد، که نبود.
فکر و ذکرم شده این کار. ولی امروز. چه کند پیش میرود. ای داد! از صبح، هوا بس گرفته بود، دقمرگ شدم. همهاش باران. همهاش باد، باد، باد. حرفم که نمیآید، چه کنم جز نگاه و نظربازی؟ درین گرته بیرنگ که حال پیش چشم دارم در قاب، لب پاشویه غنوده ست جوانی رعنا، شاید خسته از کبوتربازیی زیر آفتاب. چه قدی، چه قامتی! عجب ظهر قیامتی! نشئه اش کرده، مست خواب! به تماشا مینشینم و ساعتهاست: کمکمک که شعر میشود، تازه کشف میشود. چرا زیباست.