Jump to ratings and reviews
Rate this book

صبح روان

Rate this book

195 pages, Paperback

Published January 1, 2017

1 person is currently reading
64 people want to read

About the author

Constantinos P. Cavafy

174 books542 followers
Constantine P. Cavafy (also known as Konstantin or Konstantinos Petrou Kavafis, or Kavaphes; Greek Κ.Π. Καβάφης) was a major Greek poet who worked as a journalist and civil servant. His consciously individual style earned him a place among the most important figures not only in Greek poetry, but in Western poetry as well. He has been called a skeptic and a neo-pagan. In his poetry he examines critically some aspects of Christianity, patriotism, and homosexuality, though he was not always comfortable with his role as a nonconformist. He published 154 poems; dozens more remained incomplete or in sketch form. His most important poetry was written after his fortieth birthday.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
17 (32%)
4 stars
17 (32%)
3 stars
13 (24%)
2 stars
1 (1%)
1 star
5 (9%)
Displaying 1 - 11 of 11 reviews
Profile Image for Mana Ravanbod.
384 reviews254 followers
July 29, 2021
کتاب را به محض انتشار خواندم و یکی دو چیز کوتاه هم درباره‌اش در وبلاگ نوشتم
http://mana-ravanbod.blogspot.com/

این روزها بعد مدتی برگشتم به کتاب و وسط کتابها نشسته و خسته از بسته‌بندیِ کتابها با نخ شیرینی‌فروشی بودم
کتاب را باز کردم و نرم نرم خواندم و خستگی رفت
فارسی در این ترجمه‌ی بیژن آمخته و آمیخته است یعنی هم شکلِ شعر شده هم آمیخته با شعر
به نظرم از ماندگارترین کارهای بیژن الهی
Profile Image for مهسا.
246 reviews27 followers
January 21, 2022
خاطرم افروخته بود و تنم
و خیره‌ خیره که می‌ماندم
اسیرِ زیبایی‌ی خسته‌ی تو، جوانی‌ی خسته‌ی تو
لباسِ مشخص تو
در خاطره‌ام عکس‌ عکس می‌رفتی
با گفته‌های آن عصری
Profile Image for Farnaz.
360 reviews124 followers
August 23, 2019
پیش‌نوشت: من این کتاب رو اصلا دوست نداشتم. زبان کتاب و موضوع شعرا برام ناملموس بود. الهی حاشیه‌نویسی دقیقی برای این کتاب کرده اما به نظرم از پس ترجمه‌ش برنیومده چون زبان شعرها مشخصا یکدست نیست و حتی زبان خود مترجم هم اونجور که باید و شلید به شعرها ننشسته هرچند که اواخر کتاب نثر کمی دلپذیرتر می‌شه ولی در کل کتابی نبود که بخوام خوندنش رو توصیه کنم
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
ما که پاسدارِ بی‌خوابِ حبسیانِ دلیم:
این همه رازها، این همه داغ و درد
که روزْ پشتِ روزْ بر پرده می‌کشیم ـــ
ای خوش آن روز که آزاد، که آزاد و رها
زین همه آواز کنیم آن دنیا
____________________________________________________________
همه محسور نمایش بودند
که عجب عالی‌ست،
گرچه می‌دانستند این همه شاه و شهنشاهی
واقعا نام‌های توخالی‌ست
____________________________________________________________
بی‌هوده مزاری که وفا نکرد بخت
با تو، با نقشه‌های نقشِ بر آب،
با تو، با تیرهای خورده به سنگ
____________________________________________________________
آه، مهتاب کجا بود؟ تویی که بازمی‌تابی!
____________________________________________________________
خود اگر زنده‌ایم، از بی‌کفنی‌ست
____________________________________________________________
ولی خیالِ جوانی‌ی این بدن
به سروقتِ من آمد و من
یادِ آن اتاق‌های دربسته میفتادم،
اتاق‌های عطری‌ی لذات دور، لذات جسورــــ
____________________________________________________________
ولی خیالِ جوانی‌ی این بدن
به سروقتِ من آمد و من
یادِ آن روزها میفتادم،
یادِ آن کافه‌ها که برچیدند،
آن تماشاخانه‌ها که خوابیدند.
یاد میدانچه‌ها و خیابان‌ها
همه غرق صنم و بت و نگار و آفت،
یادِ آن دستها که چه می‌فشرد،
یادِ آن چشم‌ها که چه می‌چرید
در خلوت و در جمعیت
عزیزان رفته‌ات، ای وای،
به یاد می‌آیند از همه‌جا،
بس که محروم مانده‌اند از حرمت
____________________________________________________________
گفت به دیوار خورده زخمی شده یا خورده زمین
زخمِ سربسته‌ی اسن شانه ولی دخل به دیوار نداشت:
کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه بود،
انکار نداشت

بی‌هوا نه که یازید عکسی
که خواست تماشا کند از روی رف بیارد پایین،
زخمبندی شُل شد،
خونْ گُل انداخت پس از مکثی.

باید از نو دوا کنم.
می‌بستم و قصه رفته بود از یادم؛
او درد نداشت، من هم همه‌اش
خوش داشتم به خون نگا کنم:
رنگِ شقم بود
طول می‌دادم.
او که رفت، بعدش، دمِ صندلی
یک لتّه یافتم خونی،
یک تکه از نوار زخم،
لتّه‌ای که باید صاف
توی زباله میفتاد؛
گذاشتم روی لبم
ماند و تا مدت‌ها ـــ
خونِ عشق روی لبم
____________________________________________________________
حوصله‌ام سر آمد از هی نگاه به صحنه.
چشمم افتاد ،لژ بالا،
در يکی جايگاه تو راديدم _
با زيبايی که شگرف ، با جوانی که تباه.
يکدفعه رفت فکرم
طرف آنچه همان عصری از تو ميگفتند .
خاطرم افروخته بود و تنم .
و خيره خيره که ميماندم _
اسير زيبايی خسته‏ی تو ، جوانی خسته‏ی تو،
لباس مشخص تو _
در خاطره ام عکس عکس می رفتی
با گفته های آن عصری.
____________________________________________________________
نیازِ نزدیکی‌ی اندام تو بود،
نیازِ ماشای لبان تو نیز.
____________________________________________________________
از پله‌های معروف که پایین میامدم
داشتی تو میامدی از در و یک نظر
مرا دیدی و چشمم به چهره‌ی ناآشنای تو افتاد.
بعد چهره از نگاه تو دزدیدم و هولکی
چهره‌دزدیده ازم گذشتی و آهسته
در همان خانه‌ی معروف فرولغزیدی
که چه لذتی به تو می‌داد بیش از آنکه به من داد؟

و باز هم عشقی که پی‌اش بودی، من باید به تو می‌دادم؛
عشقی که پیاش بودم ـــ چشم‌های خسته‌ی مشکوک تو می‌رساند ـــــ
تو بایدم می‌دادی.
تن‌های ما پی هم له له زد؛
خون و پوستمان دریافت.

ولی هر دو رو نهفتیم، سرآسیمه.
____________________________________________________________
این اتاق
چه خوب با من آشناست
این اتاق و آن بعدی
شده حالا دفتر: تمام عمارت
شده شرکت، دفترِ ماملات و تجارت.

آه، چه مأنوسه این اتاق.

دیوانْ دَمِ در بود، همین‌جا،
یک قالیچه‌ی تُرکی هم پاش؛
یک تاقچه، این پهلو،
با دوتا گلابپاش؛
دست راست، نه، روبرو، گنجه‌ای آینه‌دار؛
میز تحریر، وسط،
با سه‌تا صندلیِ حصیرکار.
کنار پنجره هم بستر بود
که دران چه عشقها ورزیدیم.

بیچاره اثاث
هنوز هم انگار همین دور و ور است.

کنار پنجره بستر بود
که آفتابِ عصر تا نیمه می‌گرفت.

عصری طرفِ چهار شد
که جدا شدیم و قرار شد ــــ به هفته‌ای بعد... وایِ من،
هفته‌ای که بی‌شمار شد.
____________________________________________________________
آه، تن، یادت بیاید از نه تنها مهربانیها که دیدی،
از نه تنها دادِ بسترها که دادی،
بل که از آن آرزوها هم
که در چشمْ آغ و داغت، در صدا از تاب و تبْ لرزان،
به بادِ نامُرادی رفت با مَحْذورِ ناچیزی ـــ بخشکی، بخت.
کن‌لم‌یکن، هرچند،
حالا که مالیده‌ند و عمری رفته از دنبال،
مثل این که کامْ‌ناکام از تو برخوردار
بوده‌اند آن روزها هم ــــ
چه در چشمْ آغ و داغت، در صداها لرزلرزان. آه
تا یادت بیاید، تن
____________________________________________________________
گفتی: «بروم از این ولایت، بروم به بندری دیگر. شهر که قحط نیست؛ این نشد، یکی بهتر. هر تیشه زدم به ریشه ام خورد، دلم پوسید. تا کی بنشینم این جا، دست روی دست، که گَرد بر خاطر بنْشیند؟ هر طرف چشم میندازم، تا مَدِّ نظر، همه اش خرابه های سیاهِ عمر می بینم. حیف ِ این همه سال، حیف ِ عمرِ عزیز، که تلف شد در این خراب آباد.»

بندرِ دیگری نخواهی دید، خطّه ی بهتری نخواهی یافت. شهر سر از دنبالت بر نمی دارد. در همان کوچه ها پلاس می شوی. در همان محلّه ها پیر می‌شوی. در همان خانه هاست که موهایت را سفید می کنی. هر کجا بروی، به همین شهر می رسی. امید به خارج نیست. راه به خارج نیست: نه از زمین نه از دریا. در همه‌ی دنیاست که بر باد رفته عمر، در همه‌ی دنیا آری، عمری که تلف کرده ای درین بیغوله. .
Profile Image for Iman Rouhipour.
65 reviews
February 26, 2021
"
...
رفتم و بُر خوردم
لای زُوّار که طبعاً از نصارا بودند:
همه زانوزده، در خاموشی، گرمِ دعا و غرقِ نجوا بودند.
نه که عیسوی نبودم، نتوانستم
دران صفای روحانی همباز شوم.
سر اندر پا لرزان و معذّب بودم؛
رعشه رعشه‌ام می‌شد،
مورمورم می‌شد،
دل تو دلم نبود... یک حالی!

لبخند نزن لطفاً! سی و پنج سال – مجسّم کن –
تابستان و زمستان، شب و روز... سی و پنج سال
سرِ یک ستون نشسته زندگی کرده رنجها برده
پیش ازان که ما هیچ‌کدام
دنیا آمده باشیم (بیست و نه سالمه من،
تو که لابد جوانتری)
پیش ازان که بنده یا جنابالی
دنیا آمده باشیم، تصوّر کن،
طَرَف از همین ستون بالا رفت،
رفت و واقعاً ماند همان یک گُله‌جا —
از همان وقت تا به حال
پلکْ در پلکِ خدا.

امروز که حالِ هیچ کارم نیست.
هر که اصلاً پرسید – از کِهان و مِهان -
بگو اهل‌ِ نظر هرچه بگویند، به زعمِ فلان
بهترین شاعرِ سوریّه همان لااَدْری‌ست.
"
از شعر سمعان ( همون Simon of the Desert بونوئل )
Profile Image for Mostafa.
380 reviews9 followers
April 19, 2020
از صبح، هوا بس که گرفته بود، دقمرگ شدم.
همه‌اش باران.
همه‌اش باد، باد، باد.
حرفم نمی‌آید، چه کنم جز نگاه و نظربازی؟
Profile Image for Armin.
160 reviews
May 26, 2024
بعد از برگردان حلاج - اگر جسته گریخته خواندن‌ها را کنار بگذاریم - این دومین برگردانی بود که از بیژن الهی می‌خواندم. راستش به خاطر نام الهی بود که برش داشتم. پشیمان هم نیستم. در ذهنم توقع داشتم دندان‌گیرتر باشد صد البته، که چهار پنج ستاره نصیبش باشد، که نبود.
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books242 followers
February 7, 2021
فکر و ذکرم شده این کار. ولی امروز. چه کند پیش می‌رود. ای داد! از صبح، هوا بس گرفته بود، دق‌مرگ شدم. همه‌اش باران. همه‌اش باد، باد، باد. حرفم که نمی‌آید، چه کنم جز نگاه و نظربازی؟ درین گرته بیرنگ که حال پیش چشم دارم در قاب، لب پاشویه غنوده ‌ست جوانی رعنا، شاید خسته از کبوتربازیی زیر آفتاب. چه قدی، چه قامتی! عجب ظهر قیامتی! نشئه ‌اش کرده، مست خواب! به تماشا می‌نشینم و ساعت‌هاست: کم‌کمک که شعر می‌شود، تازه کشف می‌شود. چرا زیباست.
33 reviews2 followers
February 4, 2021
دوازه بود، نیم شد. چه لحظه‌ها که گذشت!
دوازده بود، نیم شد. چه سالها که گذشت!
Profile Image for Minā.
311 reviews1 follower
August 4, 2025
«کاغذِ کاهی، عرشه‌ی کشتی، بعد از ظهرِ آفتابی‌ی یونان.»
378 reviews
December 9, 2025
از صبح، هوا بس که گرفته بود، دقمرگ شدم.
همه‌اش باران.
همه‌اش باد، باد، باد.
حرفم نمی‌آید، چه کنم جز نگاه و نظربازی؟
Profile Image for Maryam Pakzadian.
11 reviews2 followers
March 31, 2020
در خاطره ام عکس به عکس می رفتی، در بعد از ظهر همان عصری...
Displaying 1 - 11 of 11 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.