هرکتاب جدیدی که پس از کتاب "گاوخونی " از نویسنده خواندم ، کمترپسندیدم . این کتاب هم داستان ساده وخوش خوانی است که درفضای بین واقعیت وتاریخ دررفت وآمداست .پسرجوان عتیقه فروشی درسفری راه گم میکند وبه سرزمینی خیالی تاریخی واردمی شود . درادامه داستان گذشته دختری به نام آسیه که درآن مکان خیالی است بصورت واقعی درتهران معاصر ادامه می یابد .قهرمانها بین تاریخ باستان ( حمله سکاها ) وامروز درجریان هستند . شاید هم همه اینها درفکر راوی می گذرد. اوایل داستان بهتراست و ازمیانه به شدت افت میکند و حوصله سربر می شود. ارزش واقعی کتاب برای نویسنده "گاوخونی " از دید من دوستاره است . برای ساخت فیلم فانتزی هم مناسب است. .
Merged review:
هرکتاب جدیدی که پس از کتاب "گاوخونی " از نویسنده خواندم ، کمترپسندیدم . این کتاب هم داستان ساده وخوش خوانی است که درفضای بین واقعیت وتاریخ دررفت وآمداست .پسرجوان عتیقه فروشی درسفری راه گم میکند وبه سرزمینی خیالی تاریخی واردمی شود . درادامه داستان گذشته دختری به نام آسیه که درآن مکان خیالی است بصورت واقعی درتهران معاصر ادامه می یابد .قهرمانها بین تاریخ باستان ( حمله سکاها ) وامروز درجریان هستند . شاید هم همه اینها درفکر راوی می گذرد. اوایل داستان بهتراست و ازمیانه به شدت افت میکند و حوصله سربر می شود. ارزش واقعی کتاب برای نویسنده "گاوخونی " از دید من دوستاره است . برای ساخت فیلم فانتزی هم مناسب است
اگر در حین و در پایان خواندن این رمان، به خودمان یادآوری نکنیم که جعفر مدرس صادقی فانتزی نویس نیست، بلکه از واقع به فانتزی سیلان می برد تا چیزهای دیگری را به دست بیاورید، به گمان من به بیراهه خواهیم رفت. خواهیم خیال کرد که جعفر مدرس صادقی میخواسته نوعی فانتزی ریشه دار در تاریخ و اسطورۀ کهن ایرانی بنویسد و نتوانسته و به خطا رفته است. خواهیم خیال کرد که جعفر مدرس صادقی نمیدانسته که این الگوی نقب زدن به گذشته و یافتن دریچه ای گویی در دل زمان را قبلترها اینقدر دستمالی نکرده اند که یکسره تکراری و دستخورده شده باشد. اما من فکر میکنم مسئلۀ رمان، در اینجا مثل همۀ رمانهای دیگر جعفر مدرس صادقی، فانتزی برای فانتزی نیست. جعفر مدرس صادقی خیال و واقعیت-شکنی را به کار میگیرد برای اینکه انواع مختلف تفسیر و تحلیل را بر لحظۀ اکنون تحمیل کند. میگویم «تحمیل»، چون جعفر مدرس صادقی فهمیده است که اینجا-اکنون ما از پذیرش این تفسیرها و تحلیلها، این نگاه ها، سر باز می زند تا صرفاً واقعیت رسمیِ قدرت-پسند را نگه دارد و عرضه کند. و اینجاست که میشود گفت ادبیات آلترناتیو ارائه میکند. به تو اجازه میدهد اینجا-اکنون رو طور دیگری نگاه کند. اگر جعفر مدرس صادقی فانتزی را پی میگرفت و تعلیق را نگه میداشت و مثل سایر فانتزی نویسان جهان، «خودش و رگۀ فانتزی اش» را جدی می گرفت، میشد گفت که نتوانسته فانتزی بنویسد. منتها من میگویم داستان چیز دیگریست. همان چیزی است که در همۀ کارهای دیگر جعفر مدرس صادقی هم میشود پی گرفت. تلاشی است برای زنده کردن رگه ای از معنا در اینجا-اکنون (این رگه میتواند ناسیونالیسم باشد، یا خانواده، یا هر نوع غایت استعلایی دیگری) و درنهایت شکست خوردن در این تلاش؛ نوعی پوچی؛ نوعی نتوانستن؛ غزلی در نتوانستن، به قول شاملو. منتها این غزل را هربار جعفر مدرس صادقی به نوعی پی گرفته است، و در اینجا هم به این شکل پی گرفته است. منتها خب، من شخصاً این الگو را در «گاوخونی» و «بالون مِهتا» و «سفر کسرا» خیلی بیشتر پسندیدم تا در اینجا.
کتاب را خیلی دوست داشتم؛ در حقیقت «جعفر مدرس صادقی» و ذهن روایتگر و تسلطش به زبان فارسی را دوست دارم!
واقعا باید غبطه خورد به چنین ذهن درخشانی؛ روایت به زیبایی بین اکنون و گذشته (تاریخ) در نوسان است. کتاب سرشار از توصیفات زیبا و خردهروایتهایی است که به هم ربط پیدا میکنند.
در طول مطالعهی کتاب یاد «مجوس» میافتادم.
آن قسمتی از داستان که اردلان، از هشت ماهگیاش خاطراتی از مرگ پدرش را به یاد میآورد؛ برایم بسیار جالب بود.
صد صفحهی اول رمان محشر بود. اردلان که دنبال کاری رفته بود به شهری، حین برگشت به تهران در کورهراهی گم میشود و پرسه زنان به جایی میرسد که کاخ دارد و اسلحهخانه و خزانه و سرداب. چیزی با الگوی تخت جمشید. سرزمینی عجیب و بکر، انگار از دل تاریخ درآمده. آنجا زنی و پیرمردی را میبیند. هر دو مرموز. زن چوپان گلهی کوچکی آهوست. پیرمرد مرموز است و هم میتواند پیر و مراد باشد و هم بعید نیست که اردلان را بکشد. به همین سادگی. فضایی که ساخته شده جادوییست با تصاویری غنی که بخاطر رگههای کهنالگویی سخت روی آدم تاثیر میگذارند. در عین حال داستان ریشههایش در واقعیت را حفظ میکند، هنوز واقفیم که اردلان در رویا سیر نمیکند. نمونهی موفق از خلق چنین فضاهایی مثلاً کوه جادوی توماس مان است. یا مثلا آن فیلم تارکوفسکی: استاکر و آن زون یا منطقهای که استاکر به آن دسترسی دارد. فضایی موازیِ مکان-زمان موجود. اما انگار لقمهی که گرفته شده زیادی گنده است؛ انگار جسارت ادامهی داستان و پرورش و توسعهی مخلوقش را ندارد. همان حوالی صفحهی صد اردلان اعلام میکند که «من باور نمیکنم، نمیشه باور کرد...» و همین جا آن شروع ابتدایی فوقالعاده ابتر میماند. مابقی رمان میکشد توی خاکی. به سختی میخواندمش. خط داستانی کاملا عوض میشود و داستان آبگوشتی آسیه و مادرش صفحاتی متمادی کش میآیند. مادر از مردهای غریبه پذیرایی میکند و میخواهد دخترش آسیه را هم به بیشترین قیمت بفروشد. انگار فقط قرار بوده صفحه سیاه شود. آخر کتاب فقط افسوس میخوردم. از تباه شدن ایده و شروعی مهیج. انگار که نیرویی شیطانی برش غالب شده که فرمان میدهد: گند بزن، نابود کن.
کتاب یه فرصت سوزی به تمام معناست ! ایده ای بی نظیر ابتدایی کتاب بدون گفتن حرف خاصی واقعا از بین میره.کتاب نثر روان و داستان خطی عملا شمارو در این که چه چیزی میخواد بگه معلق میزاره.۱۰۰ صفحه ابتدایی کتاب شمارو با یک ایده و داستان خوب روبرو میکنه اما باقی کتاب با یه فلش بک ۱۲۰ صفحه ای و طولانی شمارو به جای خاصی نمیبره.با احترام به نویسنده ،ابن کتاب فقط کتاب روانیه که وقت شمارو پر میکنه و تمام