عنوان: گزینه اشعار حمید مصدق؛ شاعر: حمید مصدق؛ تهران، مروارید، 1371، در 256 ص؛ چاپ پنجم: 1376، شابک: 9646026400؛ چاپ سیزدهم 1386، شابک: 9789646026407؛ چاپ پانزدهم 1388؛ موضوع: شعر فارسی، گزیده اشعار شاعر معاصر ایرانی حمید مصدق قرن 20 م
شاعر و حقوقدان ایرانی بود. حمید مصدق بهمن ۱۳۱۸ در شهرضا متولد شد. چند سال بعد به همراه خانوادهاش به اصفهان رفت و تحصیلات خود را در آنجا ادامه داد. او در دوران دبیرستان با منوچهر بدیعی، هوشنگ گلشیری، محمد حقوقی و بهرام صادقی هم مدرسه بود و با آنان دوستی و آشنایی داشت.
مصدق در ۱۳۳۹ وارد دانشکده حقوق شد و در رشته بازرگانی درس خواند. از سال ۱۳۴۳ در رشته حقوق قضایی تحصیل کرد و بعد هم مدرک کارشناسی ارشد اقتصاد گرفت. در ۱۳۵۰ در رشته فوق لیسانس حقوق اداری از دانشگاه ملی دانشآموخته شد و در دانشکده علوم ارتباطات تهران و دانشگاه کرمان به تدریس پرداخت.
وی پس ار دریافت پروانه وکالت از کانون وکلا در دورههای بعدی زندگی همواره به وکالت اشتغال داشت و کار تدریس در دانشگاههای اصفهان، بیرجند و بهشتی را پی میگرفت.
در ۱۳۴۵ برای ادامه تحصیل به انگلیس رفت و در زمینه روش تحقیق به تحصیل و تحقیق پرداخت. تا سال ۱۳۵۸ بیشتر به تدریس روش تحقیق اشتغال داشت و از ۱۳۶۰ تدریس حقوق خصوصی به خصوص حقوق تعاون . مصدق تا پایان عمر عضو هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی بود و مدتی نیز سردبیری مجله کانون وکلا را به عهده داشت.
حمید مصدق در هشتم آذرماه ۱۳۷۷ بر اثر بیماری قلبی در تهران درگذشت.
منظومهها و اشعار 1. درفش کاویان(۱۳۴۱) 2. آبی، خاکستری، سیاه(۱۳۴۳) 3. در رهگذار باد(۱۳۴۷) 4. دو منظومه؛ شامل آبی، خاکستری، سیاه - در رهگذار باد(۱۳۴۸) 5. از جداییها(۱۳۵۸) 6. سالهای صبوری(۱۳۶۹) 7. تا رهایی؛ شامل مجموعههای فوق(۱۳۶۹) 8. شیر سرخ(۱۳۷۶)
ویرایش 1. رباعیات مولانا(۱۳۶۰) 2. غزلهای سعدی، با همکاری اسماعیل صارمی(۱۳۷۶) 3. شکوه شعر شهریار(چاپ نشده) 4. غزلهای حافظ، با همکاری اسماعیل صارمی(چاپ نشده)
تالیفات 1. مقدمهای بر روش تحقیق(۱۳۵۱) 2. مجموعه قوانین تجارت، مدنی و ...، با همکاری میر قائمی
چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما همیشه منتظریم و کسی نمی آید صفای گمشده آیا براین زمین تهی مانده باز می گردد ؟ اگر زمانه به این گونه پیشرفت این است مرا به رجعت ، تا آغاز مسکن اجداد مدد کنید که امدادتان گرامی باد ! همیشه دلهره با من همیشه بیمی هست که آن نشانه صدق از زمانه برخیزد و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد همیشه می گفتم چه قدر مردن خوب است چه قدر مردن در این زمانه که نیکی حقیر و مغلوب است خوب است .....
خواب رویای فراموشی هاست! خواب را دریابم که در آن دولت خاموشی هاست. من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم و ندایی که به من می گوید: گرچه شب تاریک است دل قوی دار، سحر نزدیک است ******************************************* کجاست کاوه ی آهنگری که برخیزد اسیریان ستم را ز بند برهاند و داد مردم بیداد دیده بستاند ******************************************* همیشه کشور دارا خراب از اسکندر هماره ملکت جم زیر چنگ چنگیز است ******************************************* من ندانم که کیم من فقط می دانم که تویی شاه بیت غزل زندگیم ******************************************* هیچکس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست
وای، باران: باران: شیشه پنجره را باران شست از اهل دل من اما، نقش تو را چه کسی خواهد شست؟ ...............................................................................
هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو! ...............................................................................
در دلم آرزوی آمدنت میمیرد رفتهای اینک،اما آیا باز بر میگردی؟ چه تمنای محالی دارم خندهام میگیرد! ...............................................................................
در میان من و تو فاصلههاست گاه میاندیشم میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری ...............................................................................
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو غمگینم ................................................................................
من به بی سامانی باد را میمانم من به سرگردانی ابر را میمانم ................................................................................
من در آیینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم ................................................................................
من به خود میگویم چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟ ...............................................................................
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم خانهاش ویران باد ...............................................................................
تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من ...............................................................................
در هوای عفن آواز پرستو به چه کار آید؟ فکر نان باید کرد و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم ...............................................................................
و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست ................................................................................
آن روز با تو بودم امروز بیتو ام
آن روز که با تو بودم _بیتو بودم امروز که بیتوام _با توام ................................................................................
من تمنا کردم که تو با من باشی تو بمن گفتی هرگز هرگز پاسخی سخت و درشت و مرا این غصه این هرگز کشت ...............................................................................
چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما همیشه منتظریم و کسی نمیآید
اگر تو بازنگردی قناریان قفس قاریان غمگین را که آب خواهد داد که دانه خواهد داد ؟ اگر تو باز نگردی بهار رفته در این دشت برنمی گردد به روی شاخه گل غنچه ای نمی خندد و آن درخت خزان دیده تور سبزش را به سر نمی بندد اگر تو بازنگردی کبوتران محبت را شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد شکوفه های درختان باغ حیران را تگرگ خواهد زد اگر تو بازنگردی به طفل ساده خواهر که نام خوب تو را ز نام مادر خود بیشتر صدا زده است چگ.نه با چه زبانی به او توانم گفت که برنمی گردی و او که روی تو هرگز ندیده در عمرش دگر برای همیشه تو رانخواهد دید و نام خوب تو در زهن کودک معصوم تصوری ست همیشه همیشه بی تصویر همیشه بی تعبیر اگر تو بازنگردی نهالهای جوان اسیر گلدان را کدام دست نوازشگر آب خواهد داد چه کس به جای تو آن پرده های توری را به پشت پنجره ها پیچ و تاب خواهد داد اگر تو بازنگردی امید آمدنت را به گور خواهم برد و کس نمی داند که در فراق تو دیگر چگونه خواهم زیست چگونه خواهم مرد
-دیدم او را آه بعد از بیست سال گفتم: این خود اوست، یا نه، دیگری ست چیزکی از او در او بود و نبود گفتم: این زن اوست؟ یعنی آن پری ست؟ هردو تن دزدیده و حیران نگاه سوی هم کردیم و حیران تر شدیم هردو شاید با گذشت روزگار در کف باد خزان پرپر شدیم ازفروشنده کتابی را خرید بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد خواست تا بیرون رود بی اعتنا دست من در را برایش باز کرد عمر من بود او که از پیشم گذشت رفت و در انبوه مردم گم شد او باز هم مضمون شعری تازه گشت باز هم افسانه ی مردم شد او- خرداد 67
حرف زدن در مورد شعر مرتبط با سلیقه هاست، من از شعر چه درست و چه غلط انتظار آهنگ ( نه وزن) داشتم، این گزیده اشعار در بعضی قسمت های هر شعر خاص اهنگ موزون و فوقالعاده ای همراه خودش داشت ولی بلافاصله درست بعد از اینکه در حال لذت بردن از آهنگ و حتی معنی باهم هستم، اهنگ کاملا به زوال میرفت و دنبال کردن معنی برای من تقریبا غیرممکن.