حمیدرضا ابک، نویسنده و روزنامه نگار، و دانش آموخته رشته فلسفه، در روزگاری که فیسبوک در اوج و روی موج اقبال بود، هر شب در این شبکه اجتماعی یادداشتی منتشر می کرد. یادداشت های جذاب و خواندنی، که در اندک زمان با استقبال کم نظیر مخاطبان صفحه اش مواجه شد. تجربه سال ها روزنامه نگاری و فلسفه ورزی، و ذوق و طبع کم نظیر حمیدرضا ابک، نوشته های فیسبوکی اش را به نوشته های خاص، متمایز و ژرف تبدیل کردند، که خاطره اش هنوز با مخاطبان صفحه او در فیسبوک باقی است. کتاب «بوطیقای جهالت» (گرفتاری هایی که آدمی با خودش، دیگری و جهان دارد) گزیده ای از آن یادداشت هاست که با اندکی تغییر، اکنون در این مجموعه کنار هم قرار گرفته است.
کتابی از نوشته های کوتاه حمیدرضاابک که هم تحصیلات مهندسی داردو هم فلسفه. اززمانی که درمطبوعات می نوشت مطالبش رادوست داشتم .دوران درخشان ولی کوتاه مطبوعات که هرروز با چندین روزنامه که سریع بایدمی خواندی ومطالب سنگینش را جدامیگذاشتی برای فرصتی بهتر .طنز نوین ودرخشان ابراهیم نبوی که بعدها روبه افول رفت وبلاهایی که کشیدند و روزنامه های بسته وحبس و... با غالب مطالب این کتاب هم ارتباط زیادی گرفتم به نحوی که بسیاری اوقات به آن مراجعه ولذت می برم...بسیاریش وصف حال و توصیف احوالات جهان وخود ماست .
برای من نوشتن اولین ریویو یک کتاب خیلی راحت تر از اوناییه که همه خوندنش و کلی نظر راجع بهش دادن:) خوندن این کتاب، مثل این بود که توو یه کافه روبروی آدمی نشستم که حرف ها، سوژه ها و دغدغههای مشترک زیادی باهش دارم. کتاب بخش بخش بود، هر بخش نهایتاً دو یا به ندرت سه صفحه بود که نویسنده در هر کدوم از این بخشها، گفت و گوهای ذهنی با خودش(یا بهتر بگم شما) رو درباره یک موضوع روزمره شرح میده. کتابی نیست که لازم باشه منسجم خونده بشه همونطور که نویسنده در مقدمه اشاره میکنه؛ میتونید هروقت حوصله کردید بازش کنید دو سه صفحه بخونید و بگذارید کنار. من که هروقت کسی نبود باهش حرف بزنم یا کسی که به حرفام گوش بده، اینو میخوندم و خوب میشدم:)) از سختی پیدا کردن نسخه چاپی این کتاب که بگذریم، باید بگم خوندنش خیلی لذت بخش بود.
عالی بود. کتابی که از خواندنش به راحتی میتوان نهایت لذت را برد. حرفها سادهاند ولی مهم. گاهی از فرط سادگی باید چند بار خوانده شوند تا بر جسم و جان جاری شوند. ببینید: *** پشیمان خواهیم شد از فرصتهایی که سوخت، تهدید شد، بیمذاکره، بیژنو، بیاستانبول. به اویی نامه خواهیم نوشت که حالا دیگر حتی نیست تا پاسخی دهد. هرچند فرض کن اگر بود و پاسخ میداد نامه را، نامه نانوشته را، قصه نانموده را، چه پاسخی؟ تهش این بود که: لن ترانی، لن ترانی ابداً. یا اگر خیلی خاطرمان را میخواست میگفت: ولکن اُنظُر الی الجَبَل. تازه آن هم زیر فشار افکار عمومی. وگرنه که سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند؟ بعد تو در دلت میگویی جبل؟ بیانصاف، حتی من هم انظر الی الجبل؟ حتی من؟ که ز تشنگی بمردم برِ آب زندگانی؟ دست مریزاد. گیرم که من آخرین، آخرالمؤمنین، گیرم که هر جبلی دکاً، گیرم که ما موسی و خَرّ صعقاً، ولی انظر الی الجبل؟ ***غیاب» صوری، چیزی نیست جز فوران «حضور». هرچه بیشتر برای فراموشی تلاش کنی، بیشتر خودش را تحمیل میکند. هرچه دورتر شوی نزدیکتر شدهای. این «وجود عدمی»، شدتی بسیار بیشتر و طاقتفرساتر از آن فراموشی دستوری دارد. در واقع «او» هرچه بیشتر «نیست»، بیشتر «هست». هرچه بیشتر انکار میشود، بیشتر جان میگیرد. چهکسی دستور فراموشی را صادر میکند؟
پ.ن: چرا پیدا کردن این کتاب برایم اینقدر طول کشید؟
مجموعهای از یادداشتهای مونولوگ فیسبوکی/ وبلاگی که بعضیهاشون جالب بودن ولی بیشترشون احتمالا در زمان و مدیوم خودشون میتونستن جذابتر باشن. یه اظهار فضل پنهان (مثل ارجاعات تاریخی و ادبیِ غیرضروری که از متن میزدن بیرون) و نگاه از بالا به پایین هم تو نوشتهها وجود داشت که باید سعی کنید نادیدهش بگیرید.
کتابی نیست که از اول تا آخر آنرا بخوانید. مجموعه قطعات کوتاهی است که نویسنده احتمالاً برای وبلاگ یا روزنامه نوشته است. نثر ابک دلنشین است و گاه در همین قطعههای کوچک بارقه یک اثر درخشان را هم میبینی.