اينجا، جايی كه من هستم، زمان خيلی كند میگذرد. برای انجام همهی كارهای نيمهتمام دنيا به اندازهی كافی وقت هست. برای گفتن همهی حرفهای نگفته هم، حرفهايی كه هيچوقت فرصت گفتنش پيش نيامد و شايد هم خودم نخواستم كه پيش بيايد. يك و نيم سال پيش، اواخر اسفند بود كه فهميدم، درست همان وقتی كه زمستان داشت نفسهای آخرش را میكشيد. همان روز بود كه برای اولين بار مردم. آخر میدانيد، من دو بار مردهام. بار اولش خيلی درد داشت. همهی قفسهی سينهام تير میكشيد، سرم داغ شده بود و به همان اندازه، پاها و نوك انگشتانم سرد. اما مرگ دومم خيلی راحت بود. حتی نفهميدم كی اتفاق افتاد... ؛
خوب نبود...بیشتر شبیه سرگذشت های عبرت آموز تومجله های خانواده بود تا داستان...بیخودی کشش داده بود و مخاطب رو سرکار گذاشته بود.....من به امید بهترشدن تا تهش رفتم ولی پایانش بدتر از بقیه ش بود
اولش از شخصیت المیرا خوشم نیومد یا اون همه فیس و افاده ولی بعد دیدم شخصیت مازیار چقدرررررر رو مخ تره حداقل المیرا پولدار بود و فیس و افاده داشت ولی مازیار دقیقا نمونه بارز یه تازه به دوران رسیده بود که وقتی پای خانواده و خواهرش وسط بود همچنان قدیمی فکر میکرد. مثلا اون قسمت که با افتخار میگفت پای خواهرم رو از دانشگاه بریدم و به زور شوهرش دادم. 😐😐😐