سال اسپاگتی داستان کوتاهی از نویسنده محبوبمه که معتقد "بودم" فقط رمانهای محشری مینویسه و استعدادی توی نوشتن داستان کوتاه نداره😅 چرا معتقد "بودم"؟ چون جدیدا با داستان کوتاههای زیبایی از موراکامی ملاقات کردم که کلی دوستشون داشتم 🫴😌
سال اسپاگتی با وجود اینکه خیلی کوتاهه، اما اونقدر توصیفاتِ زیبا و فضاسازی قوی داره که به طرز عجیبی شما رو پرت میکنه وسط یه آشپزخونه، در حال پختن انواع مختلف اسپاگتی توی یه قابلمه بزرگ آلومینیومی! صدای قُلقُل آب در حال جوش، نورِ افتاده روی تاتامی، بوی سیر و ادویه، یخ کردن تلفن، بخارِ چای.... همگی رو به وضوح حس میکنین و غرق لذت میشین. ناگفته نماند که با خوندنش، گرسنهتون میشه و دلتون میخواد یه دلِ سیر اسپاگتی بخورین🥲
آخرین جملهی کتاب، حس عجیبی داشت: 《آیا میتوانید تصور کنید اگر ایتالیاییها میدانستند آنچه که در سال 1971 صادر میکردند تنهایی محض بود، چقدر شگفتزده میشدند؟》
پ.ن: من ترجمهی خانم غزال رمضانی رو خوندم که روون بود و پاورقیهای جالبی داشت.
دوسش داشتم. مختصر و قشنگ با تصویرسازی های واقعی. چشمامو بستم و باز کردم و بعدش خودمو بین انواع اسپاگتیها پیدا کردم. بینِ انزوا و سکوت. نور و عطر و صداهای داستان. هرکس برای اینکه یه کاری بکنه که یه کاری رو نکنه، یه کاری داره.😅چه جمله ی عجیبی شد😂منظورم اینه همهمون یه کاری داریم که ازش فرار میکنیم اما با انجام دادن یه کار دیگه سعی میکنیم ازش فرار کنیم. و برای قهرمانِ داستان این کار درست کردن اسپاگتیهای مختلف به مدت یک سال بود تا از ارتباطات فردی دوری کنه. یه جور استراحت یا یه جور سوگواری.
یه مجموعه از داستان کوتاهای موراکامی که نمیدونم چرا خیلیاشو خونده بودم و برام تکراری بودن ولی چنتایی هم جدید بودن که خب برام جذاب بودن یکیش خود سال اسپاگتی تاحالا زیاد از موراکامی کتاب خوندم ولی هنوز نمیتونم بگم دوسش دارم یا نه این کتابم یه نفس امروز خوندم ۹۹۰۸۲۶
«می توانید فکرش را بکنید که ایتالیایی ها چقدر متحیر می شوند اگر بدانند چیزی که در سال ۱۹۷۱ صادر می کرده اند، تنهایی محض بوده است؟» خلاصه و مفید، رئال و سورئال، تکرار رمزگی و تنهایی محض
بقول مترجم نوشتههای هاروکی موراکی به درد پر کردن وقت میخوره... اما سالاسپاگتی شبیه نوشتههای فرانتس کافکا بود اما ساده با درک و تجسم فضای ساده کاملا روان بود... کتاب خوبی بود پیشناد میکنم که این کتاب رو بخونید بدون اینکه کتاب رو بذارید زمین تمومش میکنید....
آن سال اسپاگتی می پختم تا زندگی کنم و زندگی می کردم تا اسپاگتی بپزم. بخاری که از قابلمه برمی خاست، مایه ی مباهات من بود وسس گوجه فرنگی که داخل تابه قُل قُل می زد، مایه ی امید زندگی ام.
به فروشگاهی که لوازم آشپزخانه می فروخت رفتم و یک تایمر آشپزخانه گرفتم با یک قابلمه ی آلومینیومی، قابلمه آن قدر بزرگ بود که می شد یک سگ گله را داخل آن حمام کرد. فروشگاه های مخصوص خارجی ها را زیر و رو کردم و انواع و اقسام ادویه های عجیب و غریب را به چنگ آوردم. یک کتاب مخصوص آشپزی با اسپاگتی و مقدار فراوانی گوجه فرنگی خریدم. همه جور مارک اسپاگتی را که دستم به آن می رسید، می خریدم و هر جور سسی را که بشر می شناسد، درست می کردم. ذرات ریز سیر و پیاز و روغن زیتون در هوا چرخ می خورد و ابر موزونی تشکیل می داد که به هر گوشه ای آپارتمان کوچکم راه می یافت و در کف اتاق، سقف و دیوارها، لباس ها و کتاب ها و صفحه های موسیقی ام، راکت تنیس و بسته های نامه هایم نفوذ می کرد. رایحه ای که شاید در آبراه های رومیان باستان می شد استشمامش کرد.
این داستانی از سال اسپاگتی است، سال ۱۹۷۱ بعد از میلاد مسیح.
اسپاگتی را باید تنهایی می پختم و می خوردم. این یک قانون بود. خودم را مجاب کرده بودم اسپاگتی غذایی است که به تنهایی مزه می دهد. خودم هم نمی دانم چرا چنین احساسی داشتم، اما چه می شد کرد؟
همیشه همراه با اسپاگتی چای می نوشیدم و سالاد خیار و کاهو می خوردم. باید مطمئن می شدم که از هر دوی آن ها به مقدار کافی در خانه دارم. همه چیز را مرتب روی میز می چیدم و از غذای خود در فراغت لذت می بردم و موقع غذا خوردن نگاهی هم به روزنامه ها می انداختم. روزهای اسپاگتی از یکشنبه تا شنبه در پی هم می آمدند و هر یکشنبه ی جدید، آغاز هفته ی اسپاگتی کاملا تازه ای بود.
هر بار، به خصوص بعدازظهرهای بارانی، هنگامی که سرِ بشقابی پر از اسپاگتی می نشستم احساس روشنی به من دست می داد، حس آن که همان لحظه یک نفر ممکن است در بزند. شخصی که تصور می کردم برای دیدنم می آید، هر بار فرق می کرد.
من همه داستان ها رو نخوندم و امتیازم فقط مربوط به داستان سال اسپاگتی میشه که تو یه فایل pdf خوندمش. اگه در آینده همه داستان ها رو پیدا کردم و خوندم این رو ادیت میکنم :))
این کتاب شامل داستانهای کوتاه زیر است: سال اسپاگتی بشقاب پرنده بر فراز شهر کوشیرو شهرش،گوسفندان مرغابی کاکلی یک روز عالی برای کانگروها دختر جشن تولد فاجعه در معدن نیویورک ملاقات با دختر صد در صد دلخواه در یک صبح زیبای بهاری گربه های آدمخوار هواپیما
اولین کتاب از موراکامی...و قلبمممم....یه جورایی تنهایی و انزوا انسان،و حتی دروغ گفتن برای به هم نخوردن تنهایی و آرامشش....میخوام برم موراکامی رو کشف کنم...و منی که هر روز تو تنهایی هام شیرینی میپزم....سال شیرینی پزی....
موراکامی را دوست دارم. خب چون دوستش دارم آیا میتوانم یک نقد بدون جانبداری بنویسم؟ معلوم است که نه. نمیدانم چرا، اما داستان سال اسپاگتی من را یاد داستان «میز میز است» اثر پیتر بیکسل میاندازد. پیرمرد تنهایی که برای رهایی از تنهایی زبان جدید اختراع میکند و این زبان جدید همان اندک ارتباط او را با جهان، قطع میکند. داستان غمگین «میز میز است» زیر لایهای از طنز تلخ پنهان شده است. انگار خواننده درگیر یک بازی میشود که پایان بازی متوجه میشود. پشت تمام این سرگرمیها چه ماجرای غم انگیزی رخ داده است. قرار است درباره «سال اسپاگتی» بگویم. خب همهاش همین است. شما با انواع اسپاگتی آشنا میشوید با مواد تشکیل دهنده یک اسپاگتی که آشپز آن حتی به خوردن آن هم میلی ندارد. او آنقدر در این دنیای خودساخته غرق شده که حتی دست یاریگر را هم رد میکند. من فکر میکنم گل واژه و جمله شاهکار این متن این است که: «به اندازهی کافی درگیر مشکلات دیگران شده بودم. در حیاط پشتی چالهای کنده بودم و هر آنچه را که لازم بود در آن دفن کرده بودم. هیچ کس نمیتوانست دوباره آن را بکند و همه چیز را بیرون بریزد.» موراکامی به نگاه من استاد پرداخت شخصیتهای ویژه و خاص است. سال اسپاگتی یکی دیگر از آن شخصیتها را به نمایش میگذارد. خواندن این کتاب شما را خیلی آرام و نرم با دنیای تلخ یک آشپز بدون اشتها آشنا میکند.
This entire review has been hidden because of spoilers.