دوستانِ گرانقدر، این کتاب به بررسی <میهن> و <ایرانیت> در آثارِ ادبیِ کلاسیک و نوین پرداخته است و نویسنده از هر در سخنی گفته تا در این پرسشِ اساسی پژوهش کند که "ایرانیت" همچون یک هویت در متنِ ادبی چگونه خود را بدست آورده و یا احراز میکند؟ ---------------------------------------------- دوستانِ آگاه و خردگرایِ من، باید بدانید که این پرسش که ایران و ایرانی در متنِ ادبیاتِ فارسی چگونه بازتاب یافته است، امروز دیگر پرسشی از رویِ سرگرمی و خوش گذرانیِ ادیبانه یا کنکاش و پژوهشِ دانشگاهی نمیتواند باشد. این پرسش، به ضرورتِ زمانه، از دلِ پرسشی دیگر بیرون می آید.. این پرسشِ اساسی و مهّم این است که، از ایران اکنون چه مانده است؟؟ از ایران چه خواهد ماند؟!؟... با این پرسش یا انگیزه بوده است که به جستجویِ تعریفی از "ایرانیت" در متنِ ادبِ فارسی پرداخته ایم ایرانیت داستانِ یک دلبستگی است... ایران همچون موضوعِ این دلبستگی در متنِ ادبی، واقعیتی نگاشته شده است ولی عزیزانم، اکنون از ایرانمان چه مانده است؟ درست است که برایِ عرب پرستانِ ساکن در ایران زمین، ایران و ایرانیت اهمیت ندارد، ولی برایِ ما ایرانیانِ راستین، ایرانیت امروز نه تنها یک دلبستگی میباشد، بلکه به یک نگرانی و پریشانی تبدیل شده است، این دغدغهٔ ذهنی نه تنها سیاسی و فرهنگیست، بلکه دغدغه ای زیست محیطی نیز میباشد... مسئله، سخن بر سرِ هستی و نیستیِ یک ملیت و آب و خاکِ یک سرزمین است... و چنانچه کسی همچون من، این موضوعات را گوشزد کنم، عده ای بیسواد و بیخرد، از ترسِ رسوایی و تعصباتِ دینی، من را نژاد پرست به شمار می آورند که خزعبلاتِ این موجوداتِ بیسواد و ترسو، برایِ من اندکی ارزش ندارد و تنها آگاهیِ فرزندانِ سرزمینم مهم میباشد....... عزیزانِ من، خشکسالی و دروغ، مدیریتِ دروغ و حکومتِ ستم، اکنون بیش از هر زمانِ دیگری زندگی و حیاتِ سرزمینی به نامِ ایران و ایرانیان را تهدید میکند.... نفی و انکار و ریشخندِ ایرانیت از سویِ تازی پرستان و دشمنانِ این مرز و بوم و تاریخِ درخشانِ هزاران سالهٔ ما، قصهٔ تازه ای نیست... ولی اکنون در زبانهایِ تازه ای شنیده میشود. از یکسو، حکومتی مذهبی و حزبی با دستورات و تبلیغاتِ نابخردانه، با روشهایِ قهرآمیز و ستیزجویانهٔ ضدِ ایرانی، در این سالها همواره برآن بوده که نامی از ایران و آداب و فرهنگِ شکوهمندِ این سرزمین برده نشود، تا بتواند تاریخ را به دروغ و تحریفهایِ کثیف، از نو بنویسد... این حکومتِ دینی و عرب پرستِ اسلامی، گاه به صورتِ آشکار و گاه به صورتِ پنهانی و در پرده خواسته است واژهٔ بی هوییت و ابلهانهٔ <امت> را به جایِ واژهٔ <ملت> بنشاند و اینگونه منافعِ ملیِ سرزمینمان ایران و فرزندانِ بیچارهٔ این مرز و بوم را در راهِ برپا کردنِ قلمروِ موهوم و دروغینِ اسلامی نیست و نابود کرده است.. بارها و بارها به جایِ نامِ ایران از کشورِ اسلامی نام برده و به جایِ دفاع از ایران، دفاع از اسلام را در ذهنِ جوانانِ این سرزمین فرو کرده است... از سوی دیگر، با ترویجِ تاریخِ تحریف شده و سرتاسر دروغ، در نفیِ هویتِ ایرانی و پاک کردنِ آبرویِ این سرزمین و تمدنِ چندهزارسالهٔ ایران زمین، بسیار کوشیده اند. و در این راه برخی موجوداتِ ساده لوح و بیخرد، که در گودریدز و دیگر شبکه هایِ مجازی نیز به نامِ کتابخوان نفوذ کرده اند و هیچ حرمتی برایِ کسانی که عمرشان را پایِ مطالعه و پژوهش گذاشته اند، قائل نمیباشند، به خاطرِ باورهایِ دینی و موهوم پرستی، به این حرام زاده ها ناخواسته کمک کرده اند... عزیزانِ من، تاریخ تکرار نمیشود، ولی هویتِ ایرانی در برابرِ این دست اندازیها و تجاوزها، به طورِ جدی به خطر افتاده است نوشته ها و متونِ ادبی در تاریخ، به ما میگوید که ایران، سرزمینی نبوده است که در رده و دستهٔ کشورهایِ نوساخته و "نوبنیاد" در دورانِ پسااستعماری، جای بگیرد.. مرزهایِ این سرزمینِ پاک و کهن، بر اثرِ سکسکهٔ استعمارگرانِ ثروتمند بر رویِ نقشهٔ جهان، ترسیم نشده است... ایرانیت، همچون یک واقعیتِ ادبی، نه مفهومی ذاتپندارانه است و نه به عنوانِ یک هویت، بر قوم یا نژادی دیگر تحمیل شده است... ایرانیت، پهنه و میدانِ همگرایی ها و واگرایی ها بوده است و در جهانی شکل گرفته است که حتی یک تخته سنگ نیز در آن حیات و زندگیِ پیوسته و یکسان نداشته اشت. <ایرانیت> در حقیقت، یک فرهنگ و تمدنِ ناب و ریشه دار است.... واژهٔ پاکِ ایران، همواره چیزی را به یاد می آورد که از یادها نرفته است و همیشه در خاطرات، زنده و پاینده میباشد آنگاه که در نوشته هایِ ادبی که برایمان به یادگار مانده است می اندیشیم، این نکتهٔ اساسی برایمان یادآوری میشود که، ایرانیت همچون یک ذهنیت، با وجودِ گسستگی هایِ تاریخی و حتی با وجودِ انکار و ریشخند از سویِ بی اصل و ریشه هایی که در این سرزمین کنگر خورده و لنگر انداخته اند و در آن حکومتی از موهوماتِ دینی و اسلامی برپا کرده اند، پیوسته ادامه داشته و همیشه ادامه خواهد داشت مشکلِ من با تازیان و اعراب نیست، مشکل این است که دینِ این تازیان ما را به خاکِ سیاه نشانده و خودشان پیشرفت کرده اند.. مشکل عرب نیست، مشکل عرب پرستیِ موجوداتِ بیخرد و ساکن در ایران است... به امیدِ آن روز که فرزندانِ این سرزمین از مسخ شدنِ تازی پرستی رهایی یافته و سرنوشتِ سرزمینشان همچون نیاکانِ پاک سرشتشان، برایشان دارایِ اهمیت باشد... نورِ چشمانم، این را فراموش نکنید که کسانی همچون یعقوب لیث صفار جنگیدند تا ایرانی سرش را بالا بگیرد و کلامِ تازی از دهانش بشوید و ویروسِ اسلام از مغزها پاک شود.. کسانی همچون فردوسیِ بزرگوار، عمرش را پایِ نوشتنِ شاهنامه نهاد، تا کلامِ تازی و تاریخِ بیابانی هایِ مسلمان در ذهنِ ایران و ایرانی جای نگیرد.. فردوسی شاهنامه را برایِ پیروز شدگان و فرانروایان ننوشت.. بلکه فردوسی شاهنامه را برایِ ایرانیانِ شکست خورده نوشت تا فرزندانِ این مرز و بوم، به کمکِ شناختِ نیایِ پهلوان و جوانمرد سرشت و پاک خویِ خویش، دست بر زانوانِ خویش گرفته و دوباره سر بالا بیاورند و در راهِ پیشرفتِ این سرزمین کوشا باشند... بعد این بیخردها به تحریف و دروغ، شعری در ستایش از علی بن ابیطالبِ تازی را در اشعارِ فردوسی گنجانده و بیسوادهایِ ساده لوح نیز نمیتوانند بفهمند که این شعر به هیچ عنوان نه از دیدگاه ادبی و نه از دیدگاه روحیات و مکتبِ فردوسی، نمیتواند شعری ساختهٔ این مردِ بزرگ و گرانقدر باشد... فردوسی را چه به تعریف و تمجید از بیابانی هایِ آدمکش که ذره ای از پهلوانی های بهرام و رستم و گرشاسپ را در وجودشان ندارند!!! فردوسی را چه به ستایش از تازی!؟؟! ... فردوسی ِگرانقدر و زنده یاد یعقوب لیثِ صفار، از جانِ خویش مایه نگذاشتند که حال و روزِ ایران اینگونه باشد و تازی پرستی در جای جایِ این سرزمین نفوذ کرده باشد و نامِ تازیانِ بی ارزش و انسان ستیز بر لبِ ایرانیان مانده باشد ************************* ایزد، بیخ و بنِ تو از جهان براندازد، که بیخِ و بنِ فارسی را برافکندی --------------------------------------------- امیدوارم این ریویو برایِ شما فرزندانِ میهن دوست، مفید بوده باشه <پیروز باشید و ایرانی>
درآوردن مفهوم وطن و ایران و ایرانیّت از دل ادبیات کلاسیک و معاصر، موضوع جذابی است که آقای فرخفال بهزیبایی هم از پس آن در این کتاب کمحجم برآمده است. آقای فرخفال استاد ادبیات هم هست و تجربهای گسترده در ویرایش هم دارد، ولی برخی جملهبندیهایش، که عامدانه هم چنین مینویسد، به مذاق من خوش نیامد. در محتوا نیز، بهرغم قابلتوجه بودن نقد او بر برخی شعرهای شاملو و فروغ و... بهگمانم خود موضوعی مستقل بود و حضور این بخشها در این کتاب کمی توی ذوق میزد و از انسجام موضوعیاش کاسته بود. در مجموع، مطالعهی این کتاب نه فقط آگاهیبخش که لذتبخش هم بود.
چند روز پیش با یک متن و یک ویدیو روبه رو شدم. متن از نویسندهای بود مقیم خارج از کشور که شرح میداد چه رنجهایی در وطن کشید و تصمیم کوچ گرفت و حالاعقیدهای تازه دارد و آن اینکه هیچ جا وطن آدم نیست و هر خانهای موقتی است. دومی ویدیوی نشستی برای کتاب تازهی رضا فرخفال بود. نویسندهی مقیم تورنتو خواسته بود بفهمد ایران کجاست؛ رفته بود به جست و جوی ایران در ادبیات فارسی. انتخاب من خواندن کتاب نویسندهی دوم بود.
فرخفال در این کتاب شرح میدهد چطور تعریف ما از وطن یک لامکان بوده. خیلی پیشتر از میهنپرستی مدرن عهد مشروطه و پهلوی ، ایران برای مردم واحه نشین ایران در طول قرون، خیال باغ سبزی بوده در دل کویر. سروی ایستاده قامت در برابر بادهای مسموم خشکسالی و دروغ. سروی که زرتشت کاشت و حافظ و سعدی ستودند و پیرمرد داستان بوف کور صادق هدایت در آرامشی ابدی زیر سایهی آن نشست. ایران از این منظر یک واژه است در زبان ولی فشردهی همهی چیزی که در هوای "زبان فارسی" میشود به یاد آورد و آرزو کرد. ولی این یادآوری انگار بدون رنج میسر نبوده. فردوسی در ابتدای شاهنامه از موبدان سراغ بزرگان تاریخ را میگیرد که از آنها بپرسید " که گیتی به آغاز چون داشتند/ که ایدون به ما خوار بگذاشتند" این است که انگار همواره یادآوری ایران با سوگی همراه بوده، سوگ ایران از دست رفته. آرش، اسطوره مرکزی ملی ایران، در دل شکست است که نقش خود را ایفا میکند. در زمانی که ایران شکست سختی خورده و پرتاب بلند آرش، به بلندی خیال مردم ایران، پاسخی ست به تحقیر دشمن که میگذارد طول پرتاب تنها یک تیر مرزها رو تعیین کند. این هویت سوگوار، مشخصهی اصلی ایران درطی قرون گذشته بوده
"در جوامع ایلی گذاشتن نام یکی از قهرمانان شاهنامه بر فرزند پسر یا دختر به گونهای واگذاشت سرنوشت آن قهرمان به کودک تازه به دنیا آمده بود" از این منظر، ایران یک سرنوشت است. سرنوشت مشترک تمام مردمی که با وجود تفاوتهای قومی، مذهبی و زبانی در هوایی مشترک از آرمان و آرزو تنفس کردهاند و فرقی هم نمیکند در کجای جهان زندگی کنی. تا موقعی که در این هوا تنفس کنی امتدادی از این سرنوشت هستی
پ.ن: من فقط ایدهی اصلی خود کتاب را خلاصه کردم. کتاب البته همراه است با نقد جریانات فکری پژوهشگرانی مثل حمید دباشی و شاعران مدرنی مثل نیما و شاملو و فروغ