Jump to ratings and reviews
Rate this book

پەیكەرێ بوودای ل ئەفغانستانێ نەھات خرابكرن، ژ شەرمان ھەرفیا

Rate this book
Homme orchestre, issu du prolétariat, militant très jeune, auteur de romans, de nouvelles et d'essais, Mohsen Makhmalbaf se révèle, avec ses carnets de route, écrits lors du tournage en Afghanistan de son dernier film Kandahar, un vrai journaliste documenté. Au-delà du travail de dénonciation d'une manipulation internationale, son texte est une déclaration d'amour à un peuple, le peuple afghan et particulièrement aux femmes, auxquelles il a consacré son film, Kandahar. Nous voulions vous le faire partager. "Si tu lis ce carnet en entier, cela te prendra une heure de ton temps. Sache que durant cette heure, plus de 14 personnes seront mortes en Afghanistan, à cause de la guerre mais aussi de la faim, et 60 autres seront devenues des réfugiés afghans hors de leur pays. Ce carnet tente de décrire la raison de cette mortalité et de cette émigration. Si ce sujet amer est trop dur pour ta douce existence, s'il te plaît, évite de lire ce qui suit." Mohsen Makhmalbaf, avril 2001

154 pages, Paperback

Published January 1, 2011

28 people want to read

About the author

محسن مخملباف

27 books46 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
10 (47%)
4 stars
2 (9%)
3 stars
2 (9%)
2 stars
4 (19%)
1 star
3 (14%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for Sara Alaee.
208 reviews201 followers
February 14, 2015
(این کتاب(مقاله) در جریان تحقیقی که مخملباف از بحران اشتغال در افغانستان انجام داده نوشته شده. قدیمی است و مربوط به 13 سال پیش ولی دشواری ها و تلخی های زندگی افغان ها را – که هنوز و تا همیشه ادامه دارد – تقریبا به خوبی بیان کرده.)

:اشاراتی از متن کتاب

در جهانی كه وقتی تنها چندین نفر در زیردریایی شوروی در حال مرگ بودند، ماهواره ها اخبار لحظه به لحظة آن را منتشر می كردند، در جهانی كه اخبار تخریب مجسمة بودا را لحظه به لحظه شنیدیم، هیچ كس از مرگ ملت افغان در هر پنج دقیقه یك نفر، در طول بیست سال گذشته سخن نگفت...

در این بی تفاوتی بشری كه سراسر كرة زمین را فراگرفته كه روزگار ما روزگار سعديِ "بنی آدم اعضای یكدیگرند" نیست و تنها موجود، كه هنوز دلش از سنگ نبود، همان مجسمة بودا در بامیان افغانستان بود، كه با همة عظمتش، از عظمت این فاجعه، احساس حقارت كرد و از شرم فرو ریخت. عرفانِ نخواستن و آرامش بودا، از خواستة نان یك ملت، شرمنده شد و كم آورد و فرو پاشید. بودا فرو پاشید كه دنیا از این همه فقر و جهل و ظلم و مرگ و میر مطلع شود، اما بشر غافل، تنها از فرو پاشیدن مجسمة بودا مطلع شد. یك ضرب المثل چینی میگوید : تو با انگشت به ماه اشاره می كنی، نادان به انگشت تو خیره میشود. هیچ كس انگشت اشارة مجسمة فرو پاشیدة بودا را به ملتی در حال مرگ ندید...

این حكایت ملتی است كه دچار قهر طبیعت و تاریخ و اقتصاد و سیاستِ حكومت خود و بی مِهری همسایگان خویش است. شاعری افغان (محمد کاظم کاظمی) كه به خاك ایران پناه آورده بود، قبل از خروج از ایران، احساسش را در شعری این گونه بیان میكند و می رود:

.پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت
.همان غریبه كه قلك نداشت، خواهد رفت
.وكودكی كه عروسك نداشت، خواهد رفت
.طلسم غربتم امشب، شكسته خواهد شد
.و سفره ای كه تهی بود، بسته خواهد شد
.منم، تمام افق را به رنج گردیده
.منم كه هركه مرا دیده، در گذر دیده
.تمام آنچه ندارم، نهاده خواهم رفت
.پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت
Displaying 1 of 1 review

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.