What do you think?


الأسيرة
Dikter tolkade och översatta av Tahereh Shami Tehrani
- GenresPoetryLiterature
91 pages, Paperback
First published April 1, 1953
About the author
Forough Farrokhzad
46 books1,319 followersفروغ فرخزاد: https://www.goodreads.com/author/show...
Forough Farrokhzad was born in Tehran to career military officer Colonel Mohammad Bagher Farrokhzad and his wife Touran Vaziri-Tabar in 1935. The third of seven children, she attended school until the ninth grade, then was taught painting and sewing at a girl's school for the manual arts. At age sixteen she was married to Parviz Shapour, an acclaimed satirist.
Within two years, in 1954, Farrokhzad and her husband divorced; Parviz won custody of the child. She moved back to Tehran to write poetry and published her first volume, entitled The Captive, in 1955.
In 1958 she spent nine months in Europe. After returning to Iran, in search of a job she met film-maker and writer Ebrahim Golestan, who reinforced her own inclinations to express herself and live independently. She published two more volumes, The Wall and The Rebellion before traveling to Tabriz to make a film about Iranians affected by leprosy. This 1962 documentary film titled The House is Black won several international awards. During the twelve days of shooting, she became attached to Hossein Mansouri, the child of two lepers. She adopted the boy and brought him to live at her mother's house.
In 1964 she published Another Birth. Her poetry was now mature and sophisticated, and a profound change from previous modern Iranian poetic conventions.
On February 13, 1967, Farrokhzad died in a car accident at age thirty-two. In order to avoid hitting a school bus, she swerved her Jeep, which hit a stone wall; she died before reaching the hospital. Her poem Let us believe in the beginning of the cold season was published posthumously, and is considered by some to be one of the best-structured modern poems in Persian.
A brief literary biography of Forough, Michael Hillmann's A lonely woman: Forough Farrokhzad and her poetry, was published in 1987. Also about her is a chapter in Farzaneh Milani's work Veils and words: the emerging voices of Iranian women writers (1992). Nasser Saffarian has directed three documentaries on her: The Mirror of the Soul (2000), The Green Cold (2003), and Summit of the Wave (2004).
She is the sister of the singer, poet and political activist Fereydoon Farrokhzad.
فروغ فرخزاد (۸ دی، ۱۳۱۳ - ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵) شاعر معاصر ایرانی است. وی پنج دفتر شعر منتشر کرد که از نمونههای قابل توجه شعر معاصر فارسی هستند. فروغ فرخزاد در ۳۲ سالگی بر اثر تصادف اتومبیل بدرود حیات گفت.
فروغ با مجموعه های «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد؛ اما با انتشار مجموعه «تولدی دیگر» تحسین گسترده ای را برانگیخت، سپس مجموعه «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر معاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید.
بعد از نیما یوشیج، فروغ فرخزاد در کنار شاعرانی چون مهدی اخوان ثالث و سهراب سپهری از پیشگامان شعر نیمایی است. نمونههای برجسته و اوج شعر نوی فارسی در آثار فرخزاد، اخوان و سپهری پدیدار گردید
Forough Farrokhzad was born in Tehran to career military officer Colonel Mohammad Bagher Farrokhzad and his wife Touran Vaziri-Tabar in 1935. The third of seven children, she attended school until the ninth grade, then was taught painting and sewing at a girl's school for the manual arts. At age sixteen she was married to Parviz Shapour, an acclaimed satirist.
Within two years, in 1954, Farrokhzad and her husband divorced; Parviz won custody of the child. She moved back to Tehran to write poetry and published her first volume, entitled The Captive, in 1955.
In 1958 she spent nine months in Europe. After returning to Iran, in search of a job she met film-maker and writer Ebrahim Golestan, who reinforced her own inclinations to express herself and live independently. She published two more volumes, The Wall and The Rebellion before traveling to Tabriz to make a film about Iranians affected by leprosy. This 1962 documentary film titled The House is Black won several international awards. During the twelve days of shooting, she became attached to Hossein Mansouri, the child of two lepers. She adopted the boy and brought him to live at her mother's house.
In 1964 she published Another Birth. Her poetry was now mature and sophisticated, and a profound change from previous modern Iranian poetic conventions.
On February 13, 1967, Farrokhzad died in a car accident at age thirty-two. In order to avoid hitting a school bus, she swerved her Jeep, which hit a stone wall; she died before reaching the hospital. Her poem Let us believe in the beginning of the cold season was published posthumously, and is considered by some to be one of the best-structured modern poems in Persian.
A brief literary biography of Forough, Michael Hillmann's A lonely woman: Forough Farrokhzad and her poetry, was published in 1987. Also about her is a chapter in Farzaneh Milani's work Veils and words: the emerging voices of Iranian women writers (1992). Nasser Saffarian has directed three documentaries on her: The Mirror of the Soul (2000), The Green Cold (2003), and Summit of the Wave (2004).
She is the sister of the singer, poet and political activist Fereydoon Farrokhzad.
فروغ فرخزاد (۸ دی، ۱۳۱۳ - ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵) شاعر معاصر ایرانی است. وی پنج دفتر شعر منتشر کرد که از نمونههای قابل توجه شعر معاصر فارسی هستند. فروغ فرخزاد در ۳۲ سالگی بر اثر تصادف اتومبیل بدرود حیات گفت.
فروغ با مجموعه های «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد؛ اما با انتشار مجموعه «تولدی دیگر» تحسین گسترده ای را برانگیخت، سپس مجموعه «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر معاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید.
بعد از نیما یوشیج، فروغ فرخزاد در کنار شاعرانی چون مهدی اخوان ثالث و سهراب سپهری از پیشگامان شعر نیمایی است. نمونههای برجسته و اوج شعر نوی فارسی در آثار فرخزاد، اخوان و سپهری پدیدار گردید
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 41 reviews
August 21, 2018
هر چند همه می گن توی این کتاب هنوز فروغ پخته نشده (و توی ساختار جملات شعرها این کاملاً محسوس بود) اما دروغ چرا، من حرف ها و دردها و آرزوهای این کتاب رو خیلی بیشتر فهمیدم تا حرف های دو کتاب دیگه (فصل سرد و تولدی دیگر).
پ ن: بعداً دوباره تولدی دیگر رو خوندم، و دیدم حرفهای اون هم برام خیلی ملموسه. ظاهراً فقط با فصل سرد مشکل داشتم. شاید همون هم بعداً بخونم ببینم می فهمم. 🤷🏻♂️
پ ن: بعداً دوباره تولدی دیگر رو خوندم، و دیدم حرفهای اون هم برام خیلی ملموسه. ظاهراً فقط با فصل سرد مشکل داشتم. شاید همون هم بعداً بخونم ببینم می فهمم. 🤷🏻♂️
November 30, 2015
دوستانِ گرانقدر، این کتاب از چیزی حدودِ 100 شعر، به سرودۀ « فروغ فرخزاد» تشکیل شده... یادِ این بانویِ هنرمند گرامی
در زیر به انتخاب، تعدادی از ابیاتِ این کتاب را برایِ شما بزرگواران نوشته ام
در لابلایِ گردن و موهایم
گردش کند نسیمِ نفس هایش
نوشد، بنوشدم که بپیوندم
با رودِ تلخِ خویش به دریایش
------------------------------------------------------------------------------
بر لبانم قفلِ خاموشی زدم
با کلیدی آشنا بازش کنید
کودک دل رجنۀ دستِ جفاست
با سرانگشتِ وفا نازش کنید
------------------------------------------------------------------------------
کنون که در کنارِ او نشسته ای
!تو و شراب و دولت وصالِ او
گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد
!تنِ تو ماند و عشقِ بی زوالِ او
------------------------------------------------------------------------------
افسوس، ما خوشبخت و آرامیم
افسوس، ما دلتنگ و خاموشیم
خوشبخت، زیرا دوست میداریم
دلتنگ، زیرا عشق نفرینیست
------------------------------------------------------------------------------
وقتی که من دیگر
چیزی نداشتم که بگویم
تو گونه هایت را میچسباندی
به اظطرابِ پستان هایم
و گوش میدادی
به خونِ من که ناله کنان میرفت
و عشقِ من که گریه کنان میمُرد
------------------------------------------------------------------------------
امیدوارم پسندیده باشید
پیروز باشید و ایرانی
در زیر به انتخاب، تعدادی از ابیاتِ این کتاب را برایِ شما بزرگواران نوشته ام
در لابلایِ گردن و موهایم
گردش کند نسیمِ نفس هایش
نوشد، بنوشدم که بپیوندم
با رودِ تلخِ خویش به دریایش
------------------------------------------------------------------------------
بر لبانم قفلِ خاموشی زدم
با کلیدی آشنا بازش کنید
کودک دل رجنۀ دستِ جفاست
با سرانگشتِ وفا نازش کنید
------------------------------------------------------------------------------
کنون که در کنارِ او نشسته ای
!تو و شراب و دولت وصالِ او
گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد
!تنِ تو ماند و عشقِ بی زوالِ او
------------------------------------------------------------------------------
افسوس، ما خوشبخت و آرامیم
افسوس، ما دلتنگ و خاموشیم
خوشبخت، زیرا دوست میداریم
دلتنگ، زیرا عشق نفرینیست
------------------------------------------------------------------------------
وقتی که من دیگر
چیزی نداشتم که بگویم
تو گونه هایت را میچسباندی
به اظطرابِ پستان هایم
و گوش میدادی
به خونِ من که ناله کنان میرفت
و عشقِ من که گریه کنان میمُرد
------------------------------------------------------------------------------
امیدوارم پسندیده باشید
پیروز باشید و ایرانی
November 3, 2021
بسیار ضعیف، مبتدی و به شدت خسته و کسل کننده!
اسیر، نخستین دفترشعر از فروغ است که در سال ۱۳۳۱ منتشر گردیده است.
نوشتم «دفترشعر» اما شما بخوانید «چرکنویس»!
من فروغ را دوست دارم و به همین جهت خوشحالم که شعرهای او را از دفتر پنجم شروع به خواندن کردم، چون در صورتیکه با این دفترشعر آغاز میکردم، قطعا و بدون هیچ شکی حتی به سراغ دفترشعر دوم او هم نمیرفتم.
کارنامه
اگر روی کتاب نوشته شده بود: «چرکنویسهای فروغ» من چهار یا پنج ستاره برایش منظور میکردم اما حال یک ستاره را برای آن عادلانه میدانم.
دانلود نامه
فایل پیدیاف این دفترشعر را در کانال تلگرام آپلود نمودهام، در صورت نیاز میتوانید آن را از لینک زیر دانلود نمایید:
https://t.me/reviewsbysoheil/399
دوازدهم آبانماه یکهزار و چهارصد
اسیر، نخستین دفترشعر از فروغ است که در سال ۱۳۳۱ منتشر گردیده است.
نوشتم «دفترشعر» اما شما بخوانید «چرکنویس»!
من فروغ را دوست دارم و به همین جهت خوشحالم که شعرهای او را از دفتر پنجم شروع به خواندن کردم، چون در صورتیکه با این دفترشعر آغاز میکردم، قطعا و بدون هیچ شکی حتی به سراغ دفترشعر دوم او هم نمیرفتم.
کارنامه
اگر روی کتاب نوشته شده بود: «چرکنویسهای فروغ» من چهار یا پنج ستاره برایش منظور میکردم اما حال یک ستاره را برای آن عادلانه میدانم.
دانلود نامه
فایل پیدیاف این دفترشعر را در کانال تلگرام آپلود نمودهام، در صورت نیاز میتوانید آن را از لینک زیر دانلود نمایید:
https://t.me/reviewsbysoheil/399
دوازدهم آبانماه یکهزار و چهارصد
April 8, 2025
من دبیرستانی که بودم یه بار تلاش کردم دیوان فروغ رو بخونم ولی اصلا با شعرهاش ارتباط برقرار نمیکردم یعنی فکر کنم اون موقع خوب نمیفهمیدمشون. ولی یکی دوتا از شعرهاش بود که خیلی روم تاثیر گذاشت که توی همین جلد هم بودند برای همین هم بهش پنج
ستاره میدم.
اون تیکه هایی که از این کتاب دوست داشتم:
- بوسه ای شعله زد میان دو لب
- کاش با همین سکوت و با همین صفا. در میان بازوان من. خاک می شدی.
- كاش خاك مي شدي...
تا دگر تني، در هجوم روزهاي دور،از تن تو رنگ و بو نمي گرفت
- کل شعر حسرت
- كتابي، خلوتي، شعري، سكوتي. مرا مستي و سكر زندگانيست.
- بیگمان بردهای از یاد آن عهد که مرا با تو سر و کاری بود
- تا لبی بر لب من می لغزد. می کشم آه که کاش این او بود. کاش این لب که مرا می بوسد. لب سوزندهٔ آن بدخو بود.
- ای زن که دلی پر از صفا داری از مرد وفا مجو، مجو، هرگز او معنی عشق را نمیداند راز دل خود باو مگو هرگز.
- دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار ای بس بهارها که بهاری نداشتم
- در کلبه ات شراره می افروزم. آه ای دو چشم خیره به ره مانده. آری ، منم که سوی تو می آیم.
- رفته است و مهرش از دلم نمیرود ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟ ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟
- بیچاره دل که با همه امید و اشتیاق
بشکست و شد بدست تو زندان عشق من
در شط خویش رفتی و رفتی از این دیار
ای شاخهٔ شکسته ز طوفان عشق من
- کل شعر از دوست داشتن
شعر حسرت:
ز من رميده اي و من ساده دل هنوز
بي مهري و جفاي تو باور نمي کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از اين
ديگر هواي دلبر ديگر نمي کنم
رفتي و با تو رفت مرا شادي و اميد
ديگر چگونه عشق تو را آرزو کنم
ديگر چگونه مستي يک بوسه تو را
در اين سکوت تلخ و سيه جستجو کنم
ياد آر آن زن ، آن زن ديوانه را که خفت
يک شب به روي سينه تو مست ناز و عشق
لرزيد بر لبان عطش کرده اش هوس
خنديد در نگاه گريزنده اش نياز
لب هاي تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه هاي شوق تو را گفت با نگاه
پيچيد همچو شاخه پيچک به پيکرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه اي که ز عشق خواندي به گوش او
در دل سپرد و هيچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ، شب شگفت
آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
با آن که رفته اي و مرا برده اي ز ياد
مي خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
اي مرد اي فريب مجسم بيا که باز
بر سينه پر آتش خود مي فشارمت
از دوست داشتن شعر
امشب از آسمان دیدهٔ تو
روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانهٔ تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دو باره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز ، دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذرکردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکرآور گل یاس است
آه ، بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانهٔ من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانهٔ من
آه ، بگذار زین دریچهٔ باز
خفته در پرنیان رویاها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم ، تو ، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو ، بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو ، می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایهٔ تو آویزم
آری آغاز ، دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
تقدیم به نیوشای شونزده ساله.
و اولین عشق
ستاره میدم.
اون تیکه هایی که از این کتاب دوست داشتم:
- بوسه ای شعله زد میان دو لب
- کاش با همین سکوت و با همین صفا. در میان بازوان من. خاک می شدی.
- كاش خاك مي شدي...
تا دگر تني، در هجوم روزهاي دور،از تن تو رنگ و بو نمي گرفت
- کل شعر حسرت
- كتابي، خلوتي، شعري، سكوتي. مرا مستي و سكر زندگانيست.
- بیگمان بردهای از یاد آن عهد که مرا با تو سر و کاری بود
- تا لبی بر لب من می لغزد. می کشم آه که کاش این او بود. کاش این لب که مرا می بوسد. لب سوزندهٔ آن بدخو بود.
- ای زن که دلی پر از صفا داری از مرد وفا مجو، مجو، هرگز او معنی عشق را نمیداند راز دل خود باو مگو هرگز.
- دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار ای بس بهارها که بهاری نداشتم
- در کلبه ات شراره می افروزم. آه ای دو چشم خیره به ره مانده. آری ، منم که سوی تو می آیم.
- رفته است و مهرش از دلم نمیرود ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟ ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟
- بیچاره دل که با همه امید و اشتیاق
بشکست و شد بدست تو زندان عشق من
در شط خویش رفتی و رفتی از این دیار
ای شاخهٔ شکسته ز طوفان عشق من
- کل شعر از دوست داشتن
شعر حسرت:
ز من رميده اي و من ساده دل هنوز
بي مهري و جفاي تو باور نمي کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از اين
ديگر هواي دلبر ديگر نمي کنم
رفتي و با تو رفت مرا شادي و اميد
ديگر چگونه عشق تو را آرزو کنم
ديگر چگونه مستي يک بوسه تو را
در اين سکوت تلخ و سيه جستجو کنم
ياد آر آن زن ، آن زن ديوانه را که خفت
يک شب به روي سينه تو مست ناز و عشق
لرزيد بر لبان عطش کرده اش هوس
خنديد در نگاه گريزنده اش نياز
لب هاي تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه هاي شوق تو را گفت با نگاه
پيچيد همچو شاخه پيچک به پيکرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه اي که ز عشق خواندي به گوش او
در دل سپرد و هيچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ، شب شگفت
آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
با آن که رفته اي و مرا برده اي ز ياد
مي خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
اي مرد اي فريب مجسم بيا که باز
بر سينه پر آتش خود مي فشارمت
از دوست داشتن شعر
امشب از آسمان دیدهٔ تو
روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانهٔ تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دو باره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز ، دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذرکردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکرآور گل یاس است
آه ، بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانهٔ من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانهٔ من
آه ، بگذار زین دریچهٔ باز
خفته در پرنیان رویاها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم ، تو ، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو ، بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو ، می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایهٔ تو آویزم
آری آغاز ، دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
تقدیم به نیوشای شونزده ساله.
و اولین عشق
December 15, 2019
این دفتر شعر فروغ چندان باب میل من نبود و شعرهاش به دلم ننشست. این حالت نالان از عشقی که رفته زیاد با حال و هوای ذهنی و دلی من جور نیست. سه شعر دوست داشتن، شکست نیاز و شکوفه اندوه رو نسبتا دوست داشتم.
----------
یادگاری از کتاب:
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
...
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم... تو... پای تا سر تو
زندگی که هزار باره بود
بار دیگر تو... بار دیگر تو
...
میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم اسیر به کنج قفس بسته و اسیر
...
به لبهایم مزن قفل خموشی
که در دل قصهای ناگفته دارم
...
رفته است و مهرش از دلم نمیرود
...
در سکوت سینهام دستی
دانهی اندوه میکارد
...
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریدهی عالم دوام ما
----------
یادگاری از کتاب:
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
...
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم... تو... پای تا سر تو
زندگی که هزار باره بود
بار دیگر تو... بار دیگر تو
...
میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم اسیر به کنج قفس بسته و اسیر
...
به لبهایم مزن قفل خموشی
که در دل قصهای ناگفته دارم
...
رفته است و مهرش از دلم نمیرود
...
در سکوت سینهام دستی
دانهی اندوه میکارد
...
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریدهی عالم دوام ما
June 29, 2019
"ای آرزو تشنه به گرد او
بیهوده تار عمر چه میبندی؟
روزی رسد که خسته و وامانده
بر این تلاش بیهوده میخندی
آتش زنم به خرمن امیدت
با شعله های حسرت و ناکامی
ای قلب فتنه جوی گنه کرده
شاید دمی ز فتنه بیارامی
میبندمت به بند گران غم
تا سوی او دگر نکنی پرواز
ای مرغ دل که خسته و بیتابی
دمساز باش با غم او,دمساز"
"باز من ماندم و خلوتی سرد
خاطراتی ز بگذشته ای دور
یاد عشقی که با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روی ویرانه های امیدم
دست افسونگری شمعی افروخت
مرده ئی چشم پر اتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله کردم که ای وای این اوست
در دلم از نگاهش هراسی
خنده ای بر لبانش گذر کرد
کای هوسران,مرا میشناسی
قلبم از فرط اندوه لرزید
وای بر من,که دیوانه بودم
وای بر من,که کشتم او را
وه که با او چه بیگانه بودم
او به من دل سپرد و جز رنج
کی شد از عشق من حاصل او
با غروری که چشم مرا بست
پا نهادم بر روی دل او"
"پاییز, ای سرود خیال انگیز
پاییز,ای ترانه محنت بار
پاییز,ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار"
بیهوده تار عمر چه میبندی؟
روزی رسد که خسته و وامانده
بر این تلاش بیهوده میخندی
آتش زنم به خرمن امیدت
با شعله های حسرت و ناکامی
ای قلب فتنه جوی گنه کرده
شاید دمی ز فتنه بیارامی
میبندمت به بند گران غم
تا سوی او دگر نکنی پرواز
ای مرغ دل که خسته و بیتابی
دمساز باش با غم او,دمساز"
"باز من ماندم و خلوتی سرد
خاطراتی ز بگذشته ای دور
یاد عشقی که با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روی ویرانه های امیدم
دست افسونگری شمعی افروخت
مرده ئی چشم پر اتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله کردم که ای وای این اوست
در دلم از نگاهش هراسی
خنده ای بر لبانش گذر کرد
کای هوسران,مرا میشناسی
قلبم از فرط اندوه لرزید
وای بر من,که دیوانه بودم
وای بر من,که کشتم او را
وه که با او چه بیگانه بودم
او به من دل سپرد و جز رنج
کی شد از عشق من حاصل او
با غروری که چشم مرا بست
پا نهادم بر روی دل او"
"پاییز, ای سرود خیال انگیز
پاییز,ای ترانه محنت بار
پاییز,ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار"
Read
January 4, 2014از من ماندم و خلوتي سرد
خاطراتي ز بگذشته اي دور
ياد عشقي كه با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روي ويرانه هاي اميدم
دست افسونگري شمعي افروخت
مرده ئي چشم پرآتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله كردم كه اي واي، اين اوست
در دلم از نگاهش، هراسي
خنده اي بر لبانش گذر كرد
كاي هوسران، مرا مي شناسي
قلبم از فرط اندوه لرزيد
واي بر من، كه ديوانه بودم
واي بر من، كه من كشتم او را
وه كه با او چه بيگانه بودم
او به من دل سپرد و بجز رنج
كي شد از عشق من حاصل او
با غروري كه چشم مرا بست
پا نهادم بروي دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من، خدايا، خدايا
من به آغوش گورش كشاندم
در سكوت لبم ناله پيچيد
شعله شمع مستانه لرزيد
چشم من از دل تيرگي ها
قطره اشكي در آن چشم ها ديد
همچو طفلي پشيمان دويدم
تا كه درپايش افتم به خواري
تا بگويم كه ديوانه بودم
مي تواني به من رحمت آري
دامنم شمع را سرنگون كرد
چشم ها در سياهي فرو رفت
ناله كردم مرو، صبر كن، صبر
ليكن او رفت، بي گفتگو رفت
واي بر من، كه ديوانه بودم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من، كه من كشتم او را
من به آغوش گورش كشاندم
خاطراتي ز بگذشته اي دور
ياد عشقي كه با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روي ويرانه هاي اميدم
دست افسونگري شمعي افروخت
مرده ئي چشم پرآتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله كردم كه اي واي، اين اوست
در دلم از نگاهش، هراسي
خنده اي بر لبانش گذر كرد
كاي هوسران، مرا مي شناسي
قلبم از فرط اندوه لرزيد
واي بر من، كه ديوانه بودم
واي بر من، كه من كشتم او را
وه كه با او چه بيگانه بودم
او به من دل سپرد و بجز رنج
كي شد از عشق من حاصل او
با غروري كه چشم مرا بست
پا نهادم بروي دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من، خدايا، خدايا
من به آغوش گورش كشاندم
در سكوت لبم ناله پيچيد
شعله شمع مستانه لرزيد
چشم من از دل تيرگي ها
قطره اشكي در آن چشم ها ديد
همچو طفلي پشيمان دويدم
تا كه درپايش افتم به خواري
تا بگويم كه ديوانه بودم
مي تواني به من رحمت آري
دامنم شمع را سرنگون كرد
چشم ها در سياهي فرو رفت
ناله كردم مرو، صبر كن، صبر
ليكن او رفت، بي گفتگو رفت
واي بر من، كه ديوانه بودم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من، كه من كشتم او را
من به آغوش گورش كشاندم
January 27, 2020
شعرهای این کتاب اصلا باب میل من نبود. ایرادات وزنی زیاد و کلمات و تصویرسازیها به شدت ناپخته بود. نقطهی قوتش شاید در این باشه که اولینباره که یک زن معشوق خودش رو بیواسطه مورد خطاب قرار میده و از اون طلب میکنه. اما در مجموع آنچه من از یک شعر خوب انتظار دارم در این دفتر به چشمم نخورد.
November 4, 2019
من خواندن شعر را با فروغ فرخزاد شروع كردم و اينك در مراحل ابتدايي لذت بردن از شعر و مهمتر از آن درك شعر هستم.
July 4, 2024
خیلی با این دفترش ارتباط نگرفتم ولی رد حضورش دلچسبه، آبی و مه آلود
February 27, 2010
فکر کنم همه با هم هم رای باشن که تو این مجموعه هنوز فروغ، فروغ نشده. هر چند که زنانگی شعرش ارزشمند هست
.
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
.
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
December 21, 2022
در روزگار زن، زندگی و آزادی، بعد از ساعت ها برنامه نویسی بی وقفه و ذهنی که فقط به آرامشی با دوز بالا نیاز داره، پلی لیست بی کلامم رو روی شافل میذارم و کتاب اشعار فروغ رو برمیدارم. صدای پیانویی پلی میشه که انگار برای یک قلب داغدار نواخته شده. در بدو ورود باشکوه ویولن، به این بیت برمیخورم،
ولی ای مرد، ای موجود خودخواه
مگو ننگ است این شعر تو ننگ است
برآن شوریده حالان هیچ دانی
فضای این قفس تنگ است، تنگ است
۵ ثانیه طول میکشه تا حجم عظیمی از تصاویر و اخبار و روایت ها از جلوی چشمم بگذرن و اون ویولن نامرد ذره ای از دلخراشش بودنش کوتاه نیاد…
این مجموعه شعر قطعا بهترین اشعار فروغ نیست، ولی شروع مسیر آزادگیِ فروغه. شروع عصیان.
ولی ای مرد، ای موجود خودخواه
مگو ننگ است این شعر تو ننگ است
برآن شوریده حالان هیچ دانی
فضای این قفس تنگ است، تنگ است
۵ ثانیه طول میکشه تا حجم عظیمی از تصاویر و اخبار و روایت ها از جلوی چشمم بگذرن و اون ویولن نامرد ذره ای از دلخراشش بودنش کوتاه نیاد…
این مجموعه شعر قطعا بهترین اشعار فروغ نیست، ولی شروع مسیر آزادگیِ فروغه. شروع عصیان.
August 29, 2022
نه امیدی که بر آن خوش کنم دل
نه پیغامی نه پیک آشنائی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدائی
نه پیغامی نه پیک آشنائی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدائی
September 19, 2019
گریزانم از این مردم که با من / به ظاهر همدم و یکرنگ هستند / ولی در باطن از فرطِ حقارت / به دامانم دو صد پیرایه بستند
—————————————
در این فکرم من و دانم که هرگز / مرا یارای رفتن زین قفس نیست / اگر هم مردِ زندانبان بخواهد / دگر از بهرِ پروازم نفس نیست
—————————————
من از دو چشمِ روشن و گریان گریختم / از خندههای وحشیِ طوفان گریختم / از بسترِ وصال به آغوشِ سردِ هجر / آزرده از ملامتِ وجدان گریختم
—————————————
اکنون منم که خسته ز دامِ فریب و مکر / بارِ دگر به کنجِ قفس رو نمودهام / بگشای در که در همه دورانِ عمرِ خویش / جز پشتِ میلههای قفس خوش نبودهام
—————————————
همزبانی نیست تا برگویمش / رازِ این اندوهِ وحشتبارِ خویش / بیگمان هرگز کسی چون من نکرد / خویشتن را مایهی آزارِ خویش
—————————————
آنچه در من نهفته دریائیست / کی توانِ نهفتنم باشد؟ / با تو زین سهمگینِ طوفانی / کاش یارای گفتنم باشد / ... / آری، آغازِ دوست داشتن است / گرچه پایانِ راه ناپیداست / من به پایان دگر نیندیشم / که همین دوست داشتن زیباست
—————————————
در این فکرم من و دانم که هرگز / مرا یارای رفتن زین قفس نیست / اگر هم مردِ زندانبان بخواهد / دگر از بهرِ پروازم نفس نیست
—————————————
من از دو چشمِ روشن و گریان گریختم / از خندههای وحشیِ طوفان گریختم / از بسترِ وصال به آغوشِ سردِ هجر / آزرده از ملامتِ وجدان گریختم
—————————————
اکنون منم که خسته ز دامِ فریب و مکر / بارِ دگر به کنجِ قفس رو نمودهام / بگشای در که در همه دورانِ عمرِ خویش / جز پشتِ میلههای قفس خوش نبودهام
—————————————
همزبانی نیست تا برگویمش / رازِ این اندوهِ وحشتبارِ خویش / بیگمان هرگز کسی چون من نکرد / خویشتن را مایهی آزارِ خویش
—————————————
آنچه در من نهفته دریائیست / کی توانِ نهفتنم باشد؟ / با تو زین سهمگینِ طوفانی / کاش یارای گفتنم باشد / ... / آری، آغازِ دوست داشتن است / گرچه پایانِ راه ناپیداست / من به پایان دگر نیندیشم / که همین دوست داشتن زیباست
June 29, 2013
یادداشت کوتاهی هم در مورد پروین و فروغ در جای دیگری دارم
http://www.goodreads.com/author_blog_...
یادداشتی در مورد شعر
https://www.goodreads.com/author_blog...
October 6, 2016
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم
September 3, 2026
نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خستهٔ من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم ، که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ، ای دل دیوانهٔ من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را ، بس کن این دیوانگی ها
✏ «فروغ فرخزاد»
اولین کتابی بود که از فروغ خوندم و در واقع اولین مجموعه شعرش هم بود. خیلی از نظراتی که دربارهش خوندم، ازش انتقاد کرده بودن و امتیاز پایینی بهش داده بودن، چون معتقد بودن اولین مجموعه شعرش اونقدر قوی نیست. ولی برای من برعکس بود؛ از خوندنش لذت بردم و واقعا زش خوشم اومد.
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خستهٔ من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم ، که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ، ای دل دیوانهٔ من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را ، بس کن این دیوانگی ها
✏ «فروغ فرخزاد»
اولین کتابی بود که از فروغ خوندم و در واقع اولین مجموعه شعرش هم بود. خیلی از نظراتی که دربارهش خوندم، ازش انتقاد کرده بودن و امتیاز پایینی بهش داده بودن، چون معتقد بودن اولین مجموعه شعرش اونقدر قوی نیست. ولی برای من برعکس بود؛ از خوندنش لذت بردم و واقعا زش خوشم اومد.
September 30, 2018
دوستش نداشتم. انگاری که اصلا فروغ نبود. انگار هنوز خودش رو پیدا نکرده بود. برام ساده و حتی شاید بیمعنی بودن شعرهاش نسبت به شعرهایی که تو "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" ازش خونده بودم. جوری که تهش میگفتم خب که چی؟ چی شد حالا؟
November 3, 2014
پاییز
از چهره ی طبيعت افسونكار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
اين جلوه هاي حسرت و ماتم را
پاييز اي مسافر خاك آلود
در دامنت چه چيز نهان داري
جز برگهاي مرده و خشكيده
ديگر چه ثروتي به جهان داري
جز غم چه ميدهد به دل شاعر
سنگين غروب تيره و خاموشت ؟
جز سردي و ملال چه مي بخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟
در دامن سكوت غم افزايت
اندوه خفته مي دهد آزارم
آن آرزوي گمشده مي رقصد
در پرده هاي مبهم پندارم
پاييز اي سرود خيال انگيز
پاييز اي ترانه ی محنت بار
پاييز اي تبسم افسرده
بر چهره ی طبيعت افسونكار
از چهره ی طبيعت افسونكار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
اين جلوه هاي حسرت و ماتم را
پاييز اي مسافر خاك آلود
در دامنت چه چيز نهان داري
جز برگهاي مرده و خشكيده
ديگر چه ثروتي به جهان داري
جز غم چه ميدهد به دل شاعر
سنگين غروب تيره و خاموشت ؟
جز سردي و ملال چه مي بخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟
در دامن سكوت غم افزايت
اندوه خفته مي دهد آزارم
آن آرزوي گمشده مي رقصد
در پرده هاي مبهم پندارم
پاييز اي سرود خيال انگيز
پاييز اي ترانه ی محنت بار
پاييز اي تبسم افسرده
بر چهره ی طبيعت افسونكار
Read
August 7, 2018با اینکه همه و حتی خود فروغ فرخزاد معتقدن که اشعار اولیهش خود واقعیش نبوده و بعد از تولدی دیگره که باید خوندش، من سادگی و صداقت توی شعرای ایامی که جوونتر بود رو خیلی دوست دارم.
به نظرم بهترین لغاتی که معناش میکنن همینان: صداقت، بیپروایی و یکرنگی
به نظرم بهترین لغاتی که معناش میکنن همینان: صداقت، بیپروایی و یکرنگی
December 6, 2009
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیاندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیاندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
February 20, 2026
اولین کتاب شعری بود که میخوندم و در واقع این کتاب پدرم بوده و از پستو خانه پیداش کرده بودم هیچ ایده ای از شعر و شعر خوانی نداشتم و درطول خوندن این کتاب فقط به حسی که ازش میگرفتم اکتفا کردم
حقیقتا نیمه اول کتاب برام مثل عذاب بودش و اصلا نمیتونستم ارتباط برقرار کنم همش حرف های زنی دل شکسته بود که از سوز عشقی از دست رفته میگه ولی با هر شعر که به جلو میرفت شعر ها بهتر میشدن هم گوش نواز تر وهم پر محتوا تر
بعد از خوندن ریویو دوستان متوجه شدم کلا در این کتاب فروغ به اوج خودش نرسیده و از کار های ضعیفشه که خیالم راحت شد چون فکر میکردم من نمیتونم درکش کنم
البته لازم به ذکره بگم خط فکری فروغ در این کتاب با حس و حال من و طرز فکر من نمیخوند وگرنه بنظرم اون حس دلتنگی و انتظار و دلشکستی رو به خوبی منتقل کرده بود
چیزی که تا الان راجب فروغ دوس داشتم اون حس زنانگی هست که قلمش میده وهمش منو یاد حرف اقای معروفی درکتاب سال بلوا مینداخت که میگفت
خیلی زنانه است)
میدانم چون من زنم
(*خیلی هم زنی*
و بله خانم فرخزاد شما خیلی زنی در کل در ذهن من ارتباط عجیبی بین نوشا ساخته ذهن معروفی و فروغ هست که خواستم اشاره کنم
نکته بعدی که فروغ رو برای من عزیز تر کرد نترس بودنش از نشون دادن احساساتشه اینکه بدون ترس ار حیا و ابرو به پای معشوق افتاده و تمنا میکنه برای بازگشتش و باکی از این نداره که یهو به غرورش خدشه وارد شه که برای من قابل تحسینه و در اخر تجربه اولین فروغ خوانی من تجربه شیرینی بود و منو به شناخت بیشتر این زن سوق داد
اری اغاز دوست داشتن است*
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان نیندیشم
*که همین دوست داشتن زیباست
حقیقتا نیمه اول کتاب برام مثل عذاب بودش و اصلا نمیتونستم ارتباط برقرار کنم همش حرف های زنی دل شکسته بود که از سوز عشقی از دست رفته میگه ولی با هر شعر که به جلو میرفت شعر ها بهتر میشدن هم گوش نواز تر وهم پر محتوا تر
بعد از خوندن ریویو دوستان متوجه شدم کلا در این کتاب فروغ به اوج خودش نرسیده و از کار های ضعیفشه که خیالم راحت شد چون فکر میکردم من نمیتونم درکش کنم
البته لازم به ذکره بگم خط فکری فروغ در این کتاب با حس و حال من و طرز فکر من نمیخوند وگرنه بنظرم اون حس دلتنگی و انتظار و دلشکستی رو به خوبی منتقل کرده بود
چیزی که تا الان راجب فروغ دوس داشتم اون حس زنانگی هست که قلمش میده وهمش منو یاد حرف اقای معروفی درکتاب سال بلوا مینداخت که میگفت
خیلی زنانه است)
میدانم چون من زنم
(*خیلی هم زنی*
و بله خانم فرخزاد شما خیلی زنی در کل در ذهن من ارتباط عجیبی بین نوشا ساخته ذهن معروفی و فروغ هست که خواستم اشاره کنم
نکته بعدی که فروغ رو برای من عزیز تر کرد نترس بودنش از نشون دادن احساساتشه اینکه بدون ترس ار حیا و ابرو به پای معشوق افتاده و تمنا میکنه برای بازگشتش و باکی از این نداره که یهو به غرورش خدشه وارد شه که برای من قابل تحسینه و در اخر تجربه اولین فروغ خوانی من تجربه شیرینی بود و منو به شناخت بیشتر این زن سوق داد
اری اغاز دوست داشتن است*
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان نیندیشم
*که همین دوست داشتن زیباست
December 23, 2020
من فروغ رو با کتاب های تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد شناختم ولی فروغ توی این کتاب هنوز به زن قدرتمندی که توی اون دو تا کتاب دیدم تبدیل نشده و شعرها چه از لحاظ وزن و چه از لحاظ مفهوم فاصله ی زیادی با اون دو تا شاهکار دیگه اش دارن.
ولی خب از اون جایی که شعر خیلی دوست دارم ، از خوندن کتاب لذت بردم.
بین دو ستاره یا سه ستاره شک داشتم، ریت واقعی ام دو و نیمه 😅
ولی خب از اون جایی که شعر خیلی دوست دارم ، از خوندن کتاب لذت بردم.
بین دو ستاره یا سه ستاره شک داشتم، ریت واقعی ام دو و نیمه 😅
February 14, 2018
دختر و بهار
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستی تو را
با هر چه طالبی به خدا می خرم ز تو
بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز میگشود دو چشمان بسته را
می شست کاکلی به لب آب نقره فام
آن بالهای نازک زیبای خسته را
خورشید خنده کرد وز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج به نرمی از او رمید
خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم !
خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستی تو را
با هر چه طالبی به خدا می خرم ز تو
بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز میگشود دو چشمان بسته را
می شست کاکلی به لب آب نقره فام
آن بالهای نازک زیبای خسته را
خورشید خنده کرد وز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج به نرمی از او رمید
خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم !
خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود
January 29, 2022
در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رؤیایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در به در نمی گردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم
در ظلمت آن اتاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وان آه نهان به لب نمی رانم
ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو، مجو، هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز
June 14, 2021
تلخ و سوزنده، اما دلپذیر، مثل عرق.
July 3, 2022
گاه می گوید که ، کو ، آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونکار تو
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو
من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که ، اینست آنچه هست
خود نمیدانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم ، چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بی گمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایهٔ آزار خویش
از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقهٔ زنجیر نیست
آن نگاه مست و افسونکار تو
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو
من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که ، اینست آنچه هست
خود نمیدانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم ، چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بی گمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایهٔ آزار خویش
از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقهٔ زنجیر نیست
February 1, 2023
اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نمودهام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میلههای قفس خوش نبودهام
...
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان میکنم ویرانهای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان میکنم کاشانهای را
...
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر
میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
...
همزبانی نیست تا بر گویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایهی آزار خویش
بار دگر به کنج قفس رو نمودهام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میلههای قفس خوش نبودهام
...
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان میکنم ویرانهای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان میکنم کاشانهای را
...
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر
میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
...
همزبانی نیست تا بر گویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایهی آزار خویش
Read
March 9, 2025شب بهروی شیشههای تار
مینشست آرام، چون خاکستری تبدار
باد نقش سایهها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو میکرد
پیچ نیلوفر چو دودی موج میزد بر سر دیوار
در میان کاجها جادوگر مهتاب
با چراغ بیفروغش میخزید آرام
گوئی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو میکرد
من خزیدم در دل بستر
خسته از تشویش و خاموشی
گفتم ای خواب ای سرانگشتت کلید باغهای سبز
چشمهایت برکهی تاریک ماهیهای آرامش
کولهبارت را بهروی کودک گریان من بگشا
و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پریهای فراموشی
مینشست آرام، چون خاکستری تبدار
باد نقش سایهها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو میکرد
پیچ نیلوفر چو دودی موج میزد بر سر دیوار
در میان کاجها جادوگر مهتاب
با چراغ بیفروغش میخزید آرام
گوئی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو میکرد
من خزیدم در دل بستر
خسته از تشویش و خاموشی
گفتم ای خواب ای سرانگشتت کلید باغهای سبز
چشمهایت برکهی تاریک ماهیهای آرامش
کولهبارت را بهروی کودک گریان من بگشا
و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پریهای فراموشی
Read
January 1, 2024«در “اسیر” من فقط بیان کنندهی ساده از دنیای بیرونی بودم. در آن زمان شعر هنوز در من حلول نکرده بود بلکه با من همخانه بود مثل شوهر، مثل معشوق، مثل همهی آدم هایی که چند مدتی با هم هستند. اما بعداً شعر در من ریشه گرفت.»
از مصاحبه صدرالدین الهی با فروغ، اسفند ۱۳۴۵.
از مصاحبه صدرالدین الهی با فروغ، اسفند ۱۳۴۵.
Displaying 1 - 30 of 41 reviews































