شايسته تو را نديده ولی بويت را شنيده. نگو كه پرسههايت را به آن طرفها نبردهای. وقتش همين حالاست. سلولهای خشكيده و حسهای رو به مرگت را زنده میكند. تو را به زندگی برمیگرداند. چارهی كارت اوست. تا كی سرگردانی و حيرانی؟ خودت میگفتی عشق قديمی هيچوقت نمیميرد و زخم كهنه هميشه تازه میماند... ؛
اول اسم کتاب را یادم نمی آمد. رفتم کتابفروشی ثالث. هی توضیح دادم که جلد کتاب سورمه ای است و رویش درخت دارد و در مورد چریکها است و کسی نفهمید. بار دوم خودم بین کتاب ها پیدایش کردم. مندنی پور گونه بود. به سبک دل دلدادگی.
بد، خیلی بد... از صفحه ۳۰ به بعد فقط مقاومت کردم تا کتاب رو تموم کنم تا زود قضاوت نکرده باشم. اما حیف در هیچ لحظهای نتونستم با کتاب همراه شم. سراسر زیادهگویی و تکرار ، پر از دیالوگهای غیر واقعی و کلیشههای جنسیتی. پایانبندی قابل پیشبینی و لورفتهای که با تعلیقی ساختگی اقلا ۱۰۰ صفحه به تاخیر افتاده..
بسیار ناامید شدم از این نویسنده. اصرار بر تقلیدی خام و لوس و کلیشهای از دیالوگها و قصار نویسیهایی همچون فیلمنامههایی اخیر مسعود کیمیایی در کنار اشتباهات فاحش زمانی و مکانی. سیگار بهمن و یا اشاره به کنایه ژاپنی یا بازار مشترک در سالهای پیش از انقلاب، رفتن به قصد تالش از مسیر جاده چالوس و رسیدن به مقصد در زمان بسیار کم از آن جملهاند. قرار است داستان یک فعال سیاسی باشد اما نه معلوم است چرا اینها درگیر مبارزه سیاسی شدند و اصلا اگر به جای سیاسی بود اعضای باند سرقت مسلحانه بانک میشدند چه فرقی در داستان و شخصیت ها ایجاد میشد؟ به نظر من هیچ!