ما تو یک آپارتمان ششطبقهی چهل و دوواحدی زندگی میکردیم به اسم گلچین، طرفهای حکیمیهی تهران. برای همین، اسم گروه را گذاشتیم «ببرهای زخمی حکیمیه»؛
بعدازظهرها، دوتا سوت میزدم و بچهها را جمع میکردم میرفتیم تو حیاط و در مورد آدمهایی که باید بهشان حمله میکردیم حرف میزدیم و بعد که حوصلهمان سر میرفت، حمله میکردیم به گلریزیها و خوراکیهایشان را کش میرفتیم. گلریزیها بچههای بلوک کناریمان بودند که درِ ورودی و پارکینگشان با ما یکی بود و چون مقامشان از ما پایینتر بود باید نوکرمان میشدند و به ما مالیات میدادند. مشکل این بود که گلریزیها، مثل ما، گروه و رییس و از این چیزها نداشتند. برای همین، خودمان یکی از دخترهای چاقشان به اسم رژین را بهعنوان رییسشان انتخاب کرده بودیم و هر وقت بیکار میشدیم، کتکش میزدیم یا گلسر و وسایلش را برمیداشتیم توی پارکینگ دسترشته میکردیم؛
اوایل کسی کاری به کارمان نداشت ولی بعد ازاینکه یکی از بچههای ساختمان را که «رییس» صدایم نکرده بود مجبورکردم تو باغچه سینهخیز برود، مامان گوشم را پیچاند و گفت «رییسبازی از امروز تعطیله امید... بهخدا قسم اگه یهبار دیگه یکی بیاد درِ خونه بگه بچهش رو کتک زدی خودت میدونی.» اینطوری شد که یک مدتی کمتر تو حیاط جمع شدیم و کارهای ناجور نکردیم تا اینکه قضیهی جنیفر پیش آمد؛
ببرهای زخمی حکیمیه کتاب سادهای که روایتگر شیطنتهای بچگیه و البته خیلی تینیجریه! قبل از این کتاب، آبنباتهلدار رو خونده بودم و همش ناخودآگاه اون کتاب میوند تو ذهنم، آبنبات برام شیرین تر بود چون معصومیت بچگی توش بیشتر حس میشد اما این کتاب مشخص بود که توسط یه بزرگسال نوشته شده. به نظرم اگه انتهای هر فصل، مثل قصههای امیرعلی، یه سری تصویر میومد کتاب جذابتر میشد. به طورکلی به نظرم کتاب جای طنز بیشتری داشت اما خیلی کمرنگ بود طنز و بیشتر روی ژانر کارآگاهی طورش مانور داده بودند. ببرهای زخمی حکیمیه از اون کتابهاست که داستان و ساختار خوبی داره اما من دوست دارم بهش فکر کنم تا داستان دیگهای از دلش و مطابق سلیقه خودم در بیارم! پ.ن: ساختمان گلچین برام یادآور ساختمانی بود که پیشتر در اونجا زندگی میکردیم، شیطنتهامون و گروهمون و ....
«ببرهای زخمی حکیمیه» رمانی طنز است در مورد ماجراهای گروهی از بچههای ۱۲-۱۳ ساله است که به تقلید از فیلمهای ژانر گانگستری، در آپارتمان محل سکونتشان دار و دستهای به اسم «ببرهای زخمی» راه انداختهاند. این گروه ابتدا هدف خاصی جز خرابکاری ندارد اما با ناپدید شدن جنیفر، آنها همقسم میشوند تا قاتل مرغشان را پیدا کرده و به سزای اعمالش برسانند! «ما تو یک آپارتمان شش طبقهی چهل و دو واحدی زندگی میکردیم به اسم گلچین، طرفهای حکیمیهی تهران. برای همین، اسم گروه راگذاشتیم «ببرهای زخمی حکیمیه»… اوایل کسی کاری به کارمان نداشت ولی بعد ازاینکه یکی از بچههای ساختمان راکه «رییس» صدایم نکرده بود مجبورکردم تو باغچه سینهخیز برود، مامان گوشم را پیچاند وگفت: «رییس بازی از امروز تعطیله امید… بهخدا قسم اگه یه بار دیگه یکی بیاد در خونه بگه بچهش رو کتک زدهای خودت میدونی.»اینطوری شد که یک مدتی کمتر تو حیاط جمع شدیم وکارهای ناجور نکردیم تا اینکه قضیهی جنیفر پیش آمد.» حسام حیدری سعی کرده در قالب داستانی شیرین و پرهیجان، روایتی ساده از ماجراهای دوران کودکی داشته باشد. پ.ن: کتاب خوب و روانی است. هم داستان و ماجرا دارد و هم طنز شیرینی که کتاب را خواندنی میکند. به دلیل اینکه شخصیتهای اصلی داستان نوجوان هستند، میتواند کتاب خوبی برای نوجوانها هم باشد. پ.ن.ن: کتاب را از دفتر نشر گرفتم. مراحل نوشتن و بازنویسی و آمادهسازی کتاب بیش از دو سال طول کشید و نویسنده زحمت زیادی برای جذاب شدن ماجراها و روان شدن زبانش کشید. امیدوارم که بتواند خوانندگان خودش را پیدا کند. https://goo.gl/wKqbjk
از همون روزی که نوشتهی پشتش رو خوندم، فهمیدم با کتاب خوبی روبرو ام. واقعا دوسش داشتم و از کیوتترین کتابهایی بود که خوندهام. با خیلی جاها واقعا خندیدم و حالمو خوش کرد و خلاصه که بهترین انتخاب برای همین روزهام بود.
فقط اولش فکر میکردم شبیه کتابای دیوید سداریس، از داستانای زندگی خود شخصه، ولی به مرور فهمیدم نه تنها این، داستان بچههای دهه شصت نیست، که اصلا این حجم از طنز اغراقآمیز نمیتونه واقعی باشه.
+ دقیقا حس خوب کودکیهایی رو میداد که کتابای آقای مرادی کرمانی رو میخوندم. همونقدر پر از سادگی کودکانه و قشنگ.
داستان یه گروه گنگستری از بچههای دوازده سیزدهساله توی یه ساختمان به اسم ببرهای زخمی حکیمیه که داستان از زبان امید رییس این گروه روایت میشود. همه چیز خوب است و خرم. کتک زدن بقیهی بچهها بازجویی از بچهها، به هم ریختن ساختمان... تا اینکه جنیفر، مرغ گروه به سرقت میرود. یک طنز خوب در قالب یک داستان عالی که خیلی خوب شکل گرفته، شخصیت پردازیها عالیست و کلی شخصیت پخته میبینیم که هر کدوم طنز همراه خودشان را دارند. شخصیت پردازیها به اضافهی کلیشههای سینمایی ژانر جنایی و معمایی که چند تا بچه از همان سینما الگو گرفتند و حالا در ابعاد خود پیاده میکنند موقعیتهای خندهدار و جذابی را درست کردند که بسیاری اوقات هم به موقعیتهای قهقههدارتبدیل میشوند . علاوه بر این موقعیتهای کمیک شخصیتهای فرعی به مانند پدر امید (که شخصیت مورد علاقهی من شده) هم کم نیست. خوبی این کتاب اینجاست که حالا اگر از طنز کار هم بگذریم، از داستان جنایی بسیار درست و محکم و جذابی هم بهره میبرد. تا جایی که در اواخر کتاب خندیدن را کنار گذاشته بودم و با هیجان بالا درگیر رخدادهای خود داستان شدهبودم. همچنین کتاب ادای دینی است به رویاهای کودکی، به آن کودکان خیالپرداز باهوش. چقدر دوران کوتاه و لذتبخشی بود خواندن این کتاب. دوست دارم کتاب جلوی چشمم باشد هرازچندی ببینمش یادش زنده شود و خاطرم خوش گردد.
یه داستان پیش پا افتاده باادبیاتی که تقلید از رمان های خارجی (امریکایی) هستش و مخاطب نوجوونا هستن ، نمیدونم چرا اقای کتاب فروش کتاب پیشنهاد بهم!!! ( اگر از فصل ۸ بپرید به فصل ۲۸ چیزیو از دست نمیدید )
ببرهای زخمی حکیمیه. داستان به زبان طنز هست و از زبان امید، پسری نوجوون روایت میشه. امید و دوستاش تو مجتمع مسکونیشون دنبال کارآگاه بازی و شیطنتهای بچه گونه هستن. این شیطنت ها ماجرای کتاب کوتاه و کم حجم ببرهای زخمی حکیمیه رو تشکیل میده. از اسم کتاب و اینکه کتابی به زبان طنز هست، کتاب رو خریدم ولی واقعا داستان ایرادهای فاحشی داشت. داستانی بدون شخصیت پردازی، نویسندگی سرسری و عجولانه ای که منو یاد انشاهای دوران مدرسه می انداخت. بیشتر از اینکه داستان بخونم، فکر میکردم انشایی از زبان کودکی میخونم که تو انشا نوشتن خیلی ناشیه. داستان فضا سازی و شخصیت پردازی نداشت زود وارد ماجرا میشد و ماجراها و شوخی های نخ نما و لوس رو پشت هم تعریف میکرد. یکی تموم نشده میرفت سراغ دیگری و خط داستانی مشخصی رو طی نمیکرد. زمان داستان معلوم نبود کی هست و این اتفاق ها تو چه دوره ای افتاده. در مجموع داستانی نخ نما، بدون پردازش اصول اولیه داستان نویسی و ناشیانه بود. از خوندنش لذت نبردم و به هیچ وجه خوندنش رو پیشنهاد نمیدم. ای کاش جای نوشته های طنز آنقدر تو کتابهای ما خالی نبود و ایکاش نشری مثل نشر چشمه کتابهای بهتری چاپ میکرد.
یادمه دوران کودکیم همبازی هام، همسایه هامون بودن که توی یه آپارتمان زندگی میکردیم. خیلی وقتا سر کارشون میذاشتم و خیلی وقتا جوگیربازی در میاوردیم. مثلا یادمه یه مدت زیادی همه بچه های همسایه فکر میکردن ساعت مچی من یه بیسیم فوق پیشرفتس که ارتباط با مراکز مهم جاسوسی دنیا داره درحالی که بزرگوار با باتریشم رابطه خوبی نداشت و همیشه عقب بود. ما دوران کودکی، رویاهامونو زندگی کردیم اما وقتی بزرگ شدیم دیدیم چهارچوب های این دنیا سفت و کفت تر از از اونه که به ما اجازه انجام دوباره اون کارا رو بده. برای همین خیلی معمولی شدیم. همونقدر معمولی که مامان باباهامون بودن. برای همین گاهی وقتا با دیدن فیلم های تخیلی برای لحظاتی مهمان دنیای رنگارنگ خیالات میشدیم. با این تفاوت که بچگی رویاها ساخته خودمان بود و الان رویای دیگران را به تماشا نشسته ایم. ماجراهای چندتا بچه راهنمایی شر و جوگیری هاشون داخل یه ساختمان که من به شدت دوستش داشتم. فکر کنم همذات پنداری من هم خیلی کمک کرد به اینکه بیشتر کتابو دوست داشته باشم. قلم روان و شیرین قصه ایرانی اما به روز روایت و کشش بالا از اوناس که نمیشه زمینش بذارید خیلی ممنون از دوست خوبم محمدرضا اسکندری که این کتاب خوبو بهم معرفی کرد.