Call me Ishmael. These three famous words begin one of America’s most epic novels, a tale of one obsessed captain, his doomed crew, and an elusive white whale named Moby-Dick. The massive original, however, can be very hard for young readers to navigate. This beautifully abridged and adventure-filled version will thrill children and whet their appetite for the complete work—when they are ready to tackle it.
Kathleen Olmstead is the author of several Classic Starts books, including Anne of Avonlea and Moby Dick, as well as Jacques Cousteau: A Life Under the Sea and Matthew Henson: The Quest for the North Pole, both in the Sterling Biographies series.
بالاخره تموم شد! باورم نمیشه! بالاخره موبی دیک هم تموم شد! :)) بعد از یک مدت طولانی که شاید اگر همین مدت رو کتاب روانتری میخوندم میتونستم ده دوازده کتاب رو تموم کنم! موبی دیک به ظاهر یک رمان هشتصد صفحهایه که نهایتا طی مدت دو هفته تموم خواهد شد. اما نه، ادبیات سخت و ترجمهی به شدت چالش برانگیزش و البته طولانی بودنش، باعث میشه که چهار پنج برابر زمان قانونی، خوندنش وقت ببره!
اگر نخوام داستان کتاب رو لو بدم، هیچ اطلاعاتی هم نمیتونم ازش ارایه کنم! اما بطور کلی، موبی دیک برای من، بعضا سرد و کسالت آور بود! کسالت آور نه از نظر داستان، نه از نظر شیوه بیان، نه از نظر ترجمه و نه از نظر فضاسازیها و شخصیت ها!! بلکه کسالت آور از اون نظر که بیشتر حجم کتاب، نویسنده به شرح چیزهایی پرداخته که شاید به گوش متخصصین رشتههای خاص (!) شیرین و جذاب بیاد ولی برای خوانندهی ساده، چیزی جز ملال و کسالت به همراه نداره! مثال میزنم، من که یک خوانندهی معمولی با سطح اطلاعات دریایی و کشتیرانی تقریبا صفر هستم، برای من هیچ جذابیتی نداره هفت هشت فصل در مورد انواع طنابها و آلات کشتی و شکار نهنگ بخونم، اون هم نه یک روخوانی و متن ساده، بلکه چندین فصل توضیحات مفصل با متنی به شدت سختخوان و محتوایی پیچیده و البته با اطلاعاتی ناکارآمد نسبت به خط داستان که هیچ کمکی به درک بهتر خواننده از کتاب نمیکنه! اگر نامردی نکنم، کل خط داستانی کتاب، کمتر از چهل درصد از کل متن رو تشکیل میده و شصت درصد دیگهی کتاب، توضیحات و تفسیرات پیرامون کشتی و وال و دریانوردی هست که واقعا برای من به شخصه هیچ جذابیتی نداشت! بارها پیش میاومد که تشنهی خوندن موبی دیک بودم، کتاب رو برمیداشتم و شروع میکردم و پیش میرفتم و پیش میرفتم و پیش میرفتم، ولی اصلا به داستان نمیرسیدم و کل اون شب، توضیحات دریانوردی میخوندم و یا اطلاعاتی پیرامون انواع و اقسام وال و ماهی! که خب خیلی توی ذوقم میخورد! تنها مشکل کتاب همین مساله بود، که البته ظاهرا انتشارات مختلفی هستن که خلاصهی کتاب رو دارن و توصیفات ناکارآمد رو حذف کرده و فقط بخش داستان رو چاپ کردن! اگر مثل من حال خوندن توصیفات اضافی رو ندارین، یکی از اون کتابهای خلاصه رو بخونید.
ترجمهی کتاب هم فکر میکنم انقدر کامل و بزرگ و شاهکار بود که بهتره من حقیر، با سواد کمم در موردش حرفی نزنم! که خب همهمون میدونیم انتشارات نیلوفر جزو بهترینهاس، اگر بهترین نباشه!
در کل موبی دیک کتاب خوبیه، البته نه برای من که از کلاسیکخوانی در فرارم! :)) این کتاب میتونه کابوس کسانی باشه که از ادبیات کلاسیک احساس خستگی و بیحوصلگی و ملال میکنن! :))
امتیاز واقعی من به موبی دیک سه و نیم ستاره هست، که به دلیل کلاسیک بودنش و توضیحات زیادی از صبر من، به سه ستاره روندش میکنم!
موبیدیک را یکی از بزرگترین رمانهای کلاسیک تاریخ ادبیات میدانند، رمانی که در سال 1851 توسط «هرمان ملویل» شاعر و رماننویس نهچندان شناختهشدۀ آمریکایی نوشته شد و تا سالها بعد نیز بهمانند سایر آثار ملویل، مورد استقبال مخاطبان قرار نگرفت تا اینکه در اوایل قرن نوزدهم میلادی بهعنوان یکی از شاهکارهای ادبی مطرح شد.
موبی دیک، داستان سفر کشتی والگیریِ پیکواد با فرمانروایی ناخدا آخاب، برای صید وال عظیمالجثۀ سفیدرنگی (زال) بهنام موبیدیک است. والی که در سراسر اقیانوسها مشهور است و ناخداهای زیادی آرزوی صید آن را دارند و بسیاری از آنها در سودای این کار به کام مرگ فرو رفتهاند یا زخمهای دیگری برداشتهاند، مانند ناخدا آخاب که در مبارزه با این غول دریاها یکی از پاهای خود را از دست داده است و داستان اصلی رمان، شرح جستجوهای آخاب برای پیداکردن موبیدیک و انتقامجویی از اوست.
رمان «موبی دیک»، پیش از اینها به ترجمۀ مرحوم پرویز داریوش در اختیار مخاطبین ادبیات قرار داشت، ترجمهای که با استقبال خوبی مواجه شد، ولی پس از سالها در سال 1394 برگردان کاملتری از این شاهکار ادبی به ترجمۀ آقای صالح حسینی روانۀ بازار نشر شد. این ترجمه از آن جهت کامل است؛ چراکه از نسخۀ کاملتری برگردان شده است.
موبیدیک در صدوسیوشش فصل، بهروایت اسماعیل، یکی از خدمههای پیکواد، نوشته شده است. در ادامه، قسمتی از این رمان را میخوانیم
«فصل صدوبیستوهشتم»
دیدار پیکواد با کشتی راحیل
روز بعد، کشتی بزرگی راحیلنام، به دیده درآمد که یکراست به سمت پیکواد میآمد، و آدم بود که بر گرد دیرکهای آن حلقه زده بود. همانوقت، پیکواد با سرعت از میان آب میگذشت، اما همچو که کشتی بادبان برافراشتۀ رو به باد غریبه نزدیکش رسید، بادبانهای پر از باد بروت پیکواد روی هم افتادند، مانند کیسۀ هوای سفید که میترکد، و بادش خالی شد.
پیرمرد اهل مان زیر لب گفت: «خبر بد؛ حامل خبر بد است»، اما پیش از اینکه فرماندۀ این کشتی، که شیپور بر دهان در قایقش به پا ایستاده بود، پیش از اینکه وی دهان به درود گفتن باز کند، صدای آخاب به گوش رسید.
ـ وال سفید را دیدهای؟
ـ آری، دیروز. شما قایق والگیری دستخوش امواجی را ندیدهاید؟
آخاب، که شادی خود را مهار میکرد، به این سؤال نامنتظر جواب منفی داد و چیزی نمانده بود سوار کشتی غریبه شود. پس از متوقفساختن قایقش، زیر نگاه همگان از پهلوی آن فرود آمد. پاروزنان دوـسه بار پارو زدند و طولی نکشید که تیرک قلابدار قایق در زنجیر اصلی پیکواد حلقه شد و ناخدای غریبه، جستزنان پا بر عرشۀ کشتی نهاد. آخاب بلادرنگ او را به جا آورد. یعنی معلوم شد از نانتوکتیهای آشنای اوست. منتها سلاموعلیک رسمی ردوبدل نشد.
آخاب که نزد او میرفت، به بانگ بلند گفت: «کجا بود؟ ـمقتول نه! ـمقتول نه! چطور دیدیاش؟».
معلوم شد که دیرگاه بعدازظهر روز قبل، درحالیکه سرنشینان سه قایق متعلق به کشتی غریبه، سر در پی چندین وال گذاشته و به همین سبب، چهارـپنج فرسخی از کشتی دور شده بودهاند و درحالیکه همچنان تیزتک به دنبال والها میرفتهاند، کوهان و سرِ سفید موبیدیک ناگهان از میان آب نیلگون فرا میآید و دردم، قایق آمادۀ چهارم، بهقصد تعقیب به آب افکنده میشود. بهنظر میآید از این قایق، که از سه تای دیگر تیزروتر بوده، زوبین به تن وال مینشیند و قایق را با خود میبرد ـدستکم تا جایی که به چشم سردکلبان میآمده. وی قایق کوچکشدۀ بهصورت نقطۀ سیاه درآمده را در دوردست میبیند و پس از آن درخشش آنی آب سفید قلقلکننده را، و دیگر چیزی نمیبیند. و با توجه به همین، بنا را بر این میگذارند که وال مضروب، لابد گریخته است و دنبالکنندگانش را با خود برده است که اغلب اوقات چنین هم میشود. همین بهنوعی نگرانی دامن میزند، ولی مایۀ هول و هراس نمیشود. علائم مبنی بر دستور بازگشت را در قسمت افزارش قرار میدهند. تاریکی فرا میرسد و ناچار میشوند ـپیش از رفتن به دنبال این قایق چهارم در جهت عکس سه قایق دیگرـ سه قایق رو به سمت باد را به کشتی دربیاورند و علاوهبر ضرورت رها کردن قایق چهارم به امان خدا تا نیمۀ شب، فاصلۀ کشتی را با آن بیشتر میکنند. ولی عاقبت خدمۀ هر سهقایق، صحیح و سالم سوار کشتی میشوند، بادبان برمیکشند و سر در پی قایق گمشده میگذارند. به جای علامت رهنما، در کورۀ آجری، آتش روشن میکنند و خدمه را یکدرمیان در سردکل به دیدبانی میگذارند، ولی بااینکه مسافت کافی را بدینسان میپیمایند تا به مکان فرضی خدمۀ گمشده به وقت رؤیت آخرین بار ایشان برسند. بااینکه بدانگاه توقف میکنند و قایق به آب میاندازند و دور و بر کشتی پارو میزنند. و چون چیزی پیدا نمیکنند از نو پیش میروند، از نو توقف میکنند و قایق به آب میاندازند. و بااینکه تا پیش از تاریکشدن هوا همین روند را مکرر میکنند، باز هم کوچکترین اثری از آثار قایق گمشده به دیده درنمیآید.
ناخدای غریبه، پس از نقل ماجرا، بلادرنگ از نیت خود مبنی بر برآمدن به عرشۀ پیکواد پرده برداشت. خواستش این بود که افراد کشتی خودش با افراد کشتیِ پیکواد در کار جستوجو دست در دست هم بدهند و بر خط موازی، حدود چهارـپنج فرسنگ، جدا از هم بر روی دریا پیش بروند تا به این ترتیب، افق دوگانهای را درنوردند.
استاب زیر لب به فلاسک گفت: «حتم دارم کسی در آن قایق گمشدۀ نیمتنۀ فاخر، یار و ناخدا را برداشته برده، شاید هم ساعتش را، از همین است که برای پس گرفتنش شور میزند. آخر کی شنیده که دو کشتی والگیری در بحبوحۀ موسم شکار وال بیفتند دنبال یک قایق والگیری گمشده؟ فلاسک نگاه کن، ببین چه رنگورویی ازش پریده. از زیر چشم به پایین، رنگ به صورتش نمانده. نگاه کن. نیمتنهاش نیست. لابد چیز دیگری است یا کسی...».
«پسرم، پسرکم بین آنهاست. بهخاطر خدا، استدعا میکنم، تمنا میکنم». اینجا دیگر ناخدای غریبه به آخاب، که تا آنوقت نسبت به عرضحال او خونسردی نشان داده بود، نهیب زد. «بگذار کشتیات را چهلوهشت ساعت کرایه کنم. پول کرایه را از دل و جان میپردازم. اگر راه دیگری نباشد، دو برابرش را میپردازم. فقط چهلوهشت ساعت، همین. باید، آری باید این کار را بکنی، حتماً میکنی».
استاب به بانگ بلند گفت: «پسرش است! ای وای، پسرش را گم کرده! حرفم را راجع به نیمتنه و ساعت پس میگیرم. آخاب چه میگوید؟ آن پسر را باید نجات بدهیم».
دریانورد پیر اهل مان که بین آنها ایستاده بود، گفت: «دیشب با بقیه غرق شده. صدای ارواحشان را شنیدم، همگی شما شنیدید».
باری، به زودی معلوم شد که آنچه این واقعۀ کشتی راحیل را غمانگیزتر میکرد، این بود که علاوه بر بُرخوردن یکی از پسران ناخدا بین خدمه قایق گمشده، پسر دیگرش هم در تاریکی و پست و بلند تعقیب، از کشتی جدا میشود و پدر بیچاره، که در گرداب سرگردانی دستوپا میزده، از نایب اولش چارهجویی میکند و او هم به حکم غریزه، شیوۀ معمول در کشتی والگیری را در چنین حادثههای نامنتظر اختیار میکند، یعنی درآوردن اکثریت به کشتی به وقت قرارگرفتن بین دو قایقِ به خطرافتادۀ جدا از هم. ولی ناخدا، به دلیل مزاجی نامعمولی، از ذکر این گرفتاری خودداری کرده بود و اگر خونسردی آخاب نبود، به ماجرایِ پسر گمشدهاش اشارت نمیکرد. این پسرک، دوازدهسالی بیشتر نداشت و پدرش در ظل مهر پدری نانتوکتیها، که آمیخته با شهامت راسخ و تزلزلناپذیری است، درصدد برآمده بود او را در همین سنوسال، با مخاطرهها و عجایب حرفهای آشنا کند که از همان عهد ازل، پیشانینوشت نژادش بوده است. اغلب اوقات نیز چنین پیش میآید که ناخدایان نانتوکت پسری را در چنان سنوسال کم به سفری سهـچهار ساله در کشتی دیگری غیر از کشتی خود میفرستند تا مبادا بروز اتفاقی، دلبستگی طبیعی ولی نابهجای پدر، یا نگرانی و تیمار بیجا، شناخت اولیۀ او را از کار و بار والگیری خدشهدار کند.
در همین اثناء، ناخدای غریبه همچنان بر اجابت خواهش خویش ابرام میکرد، و آخاب هم همچنان عین سندان ایستاده بود و ضربات پتک، کوچکترین اثری بر وی نمیگذاشت.
ناخدای غریبه گفت: «تا جواب مثبت ندهی، از اینجا نمیروم. خودت را به جای من بگذار و در حقم احسان کن؛ چون ناخدا آخاب، خودت هم پسر داری. گیرم که طفلی ذبیش نیست و همینحالا در حصن حصین خانه در امن و امان است. عصای دست دوران پیریات هست. آری، آری، دلت از سنگ که نیست، به معاینه میبینم. بچهها بدوید، بدوید، منتظر فرمان برای بالابردن بادبانها باشید».
آخاب به بانگ بلند گفت: «سرجای خود بایستید. به یک طناب هم دست نزنید». آنوقت با صدایی که هر کلمه را درازآهنگ شکل میداد: «ناخدا گاردینر، این کار را نمیکنم. تازه همینحالا هم فرصت را از دست میدهم. خداحافظ، خداحافظ. خدا بر تو رحم کند، از سر تقصیرات من هم بگذرد، ولی باید بروم. آقای استارباک، به میزانالحرکه نگاه کن، و از همین لحظه تا سه دقیقۀ دیگر را رد کن بروند: آنوقت کشتی را از نو در برابر باد قرار بده و بگذار مثل قبل پیش برود».
سپس رو برگرداند و شتابان راه بلنج خود را در پیش گرفت، و ناخدای غریبه را با رد بیقیدوشرط تقاضای عاجزانهاش میخکوب برجای گذاشت. ولی گاردینر، که از افسوس خود بیرون آمده بود، بیسروصدا به سمت پهلو شتابان رفت. بهجایاینکه قدم در قایقش بگذارد در آن افتاد و به کشتیاش بازگشت.
دیری نگذشت که دو کشتی از یکدیگر فاصله گرفتند و تا وقتی که کشتی غریبه از نظر ناپدید نشده بود، به محض رؤیت هر نقطۀ سیاهی، ولو کوچک هم بر دریا تغییر جهت میداد. طناب شراعهایش اینسو و آنسو تاب میخورد. همچنان مارپیچ به سمت راست و چپ حرکت میکرد. گاهی سینۀ دریای مواج را میشکافت و از نو باز به دست دریا به پیش رانده میشد. و در تمام این احوال، انبوه آدمها بر هرچه دکل و شراع داشت ایستاده بودند، عین سه آلبالوبُن بلندی که پسربچهها از آن بالا رفته باشند تا در میان شاخهها آلبالو بچینند.
اما از نحوۀ رفتن و ایستادن، و شیوۀ پیچوتاب خوردن محزونش به روشنی پیدا بود که با افشانه میگریست، و چه گریستنی، و همچنان بیتسلّا برجای مانده بود. راحیل بود، که برای فرزندانش میگریست، زیرا نبودند».
گفتنی است که «موبی دیک یا نهنگ بحر» در 770 صفحه و با قیمت چهلوهشت هزار تومان توسط انتشارات نیلوفر در اختیار علاقمندان ادبیات داستانی قرار دارد.
کارلوس فوئنتس می گوید: "موبی دیک قصه نبرد ناخدا آخاب با وال سفید است.این گفته ی موجز درباره ی فوق العاده ترین اثر قرن نوزدهمی دبیات آمریکا "ای بسا گویای همه چیز و هیچ چیز باشد. موبی دیک در واقع یک اثر والا است که ماجرای دریانوردی سه ساله ی کشتی والگیری در اقیانوس های سرتاسر گیتی است. در این اثر، نزدیک به هشتصد صفحه ای نویسنده از زبان اسماعیل راوی داستان به شرح قوائد و حوادث دنیای والگیری، شرح انواع وال ها، نحوه شکار وال و عنبر گیری می پردازد. آخاب ناخدای کشتی که در پی حادثه ای قبلی پای خود را در نبرد با وال سفید از دست داده است در این سفر در جستجوی وال سفید و شکار او همه ی اقیانوس هارا پشت سر می گذارد. در این اثر نمی توان آخاب را نماد خیر و موبی دیک را نماد شر مطلق دانست. موبی دیک این وال سفید قدرتمند که در بین همه ی دریانوردان شهره است بیانگر قدرت تسخیر ناپذیر طبیعت و حرکت رو به جلوی زندگی است، که علیرغم همه ی حوادث، رنج ها و آرزوهای بشر زندگی ادامه دارد. آخاب ناخدای زخم خورده ی کشتی بعد چهل سال دریانوردی، غلبه بر این وال قدرتمند را غایت و معنای حیات خود قرار داده است و خدمه و دریانوردان خود را نیز خواسته و ناخواسته به سوی این مبارزه فرا می خواند.
قسمتی از کتاب: در بعضی جان ها عقاب کوهستان منزل کرده است و می تواند به یکسان تا سیاه ترین کریوه ها فرود آید و از نو بال بگشاید و فرا برود و آنقدر پربکشد که در فضاهای آفتابی ناپدید شود. از این رو حتی در فرودست ترین فرودش این عقاب کوهستان همچنان فراتر از دیگر مرغان هوا برروی دشت است حتی اگر هم این مرغان پربگشایند و بالا بروند. . . . این اقیانوس بی قعری که در آن نفس نفس می زنی زندگی است، آن کوسه ها دشمنانت، آن بیل ها دوستانت و تو در میان کوسه ها و بیل ها ای طفلکی در معرض گرفتاری و خطر قرار داری.
توصیفهایِ کتاب از طبیعت و بخصوص "وال" یا همان "نهنگ" حیرت انگیز است. تأثیر و نفوذِ داستانِ مِلویل از کتابِ مقدّس آشکار است. تقریبًا همۀ شخصیّتهایِ داستان، چه در نامها و چه در اوصاف و أحوال، از کتابِ مقدّس گرفته شده اند. *اسماعیل* تنها نجات یافتۀ کشتی است. اوست که قرار است ماجرایِ شگفت انگیز سفر را بازگو کند. تصاویر اِحتمالًا آشنا هستند، در عهدِ عتیق در سِفْرِ پیدایش داستان نوح و طوفانِ بزرگ را می گوید، روایت عبرانی/یهودی تفاوتی دارد با داستانِ قرآن در سورۀ 71 اُم. آنچه در ادبیّات غرب آشناست و از داستانِ طوفان نوح به ادبیّات وارد شده است و مؤثّر اُفتاده شاید این چند تصویرِ کلّی باشند: طوفان بزرگ، کشتی، زندگیِ جدید، و خودِ نوح. اینها عناصرِ أصلیِ داستان هم هستند. کشتی و دریایِ متلاطم و موّاج و خشن البته که بیانگر داستان نوح هستند، و نجات یافتن اسماعیل نیز همان زندگیِ جدید را بیان می کند. "استعارۀ طوفان" در رُمانِ "در جستوجویِ زمان گُمشده" هم هست، مارسل خودش را با نوح مقایسه میکند؛ در "پیرمرد و دریا" نیز عناصری از داستانِ نوح هستند: سعیِ پیرمرد در شکارِ ماهی که شبیه است به سعیِ کاپتان آهاب در موبی دیک در شکارِ وال، آشکار است که تأثیرِ موبی دیک و ملویل را می توان در قرنِ بیستم و همینگوی سُراغ کرد، پیرمرد وقتی به خشکی بر میگردد نیز زندگیِ تازهای شروع میکند. همچنان که اسماعیل نجات یافته در موبی دیک و نوح در داستانِ عهد عتیق. تقلیل و تجزیبۀ داستانهای بزرگ به اینکه طبیعتگرایانهاند و یا روانشناسانه و یا استعماری و یا ضدّ استعماری خطای فاحشی است. اوّل چیز لذّت ادبی است برایِ من و این کتاب فراوان میبخشد، دوم این تأثیر گرفتن از جاهایِ دیگر و أصالت داشتن و تقلیدی نبودن است که این داستان شگفتانگیز برآورده. اگر کسی حوصله دارد نثرِ برایِ من گیرایِ قرنِ نوزدهمی ملویل را بخواند و اگر نه، در بینِ ترجمههای عدیده، ترجَمۀ صالح حسینی نسبت به ترجمههای دیگر از جمله مرحوم داریوش بسی موفقتر است. و شاید گفتنش بیفائده هم نباشد که صالح حسینی از فاضلترین ایرانیانی است که کتاب مقدّس را خوب میشناسد. دانشی که در ترجَمۀ این کتاب شاید ضرورت داشته باشد. در دهۀ نودِ میلادیِ قرنِ گذشته نیز بحثی شده بود دربارۀ ابعادِ روانشناسانۀ آثارِ ملویل و "خودشیفتگی" در آثار او. اگر داستایفسکی را کاوشگار "وسوسه و وسواس" آدمی قلم دادهاند احتمالًا میتوان دربارۀ ملویل گفت کاوشگرِ دقیقِ خودشیفتگیِ انسان. و از همه بهتر در همین شاهکارِ ادبی ظرائفی را مجالِ طرح داده است.
«صدایم کن اسماعیل»؛ این جملۀ آغازین یکی از شگفتانگیزترین رمانهای تاریخ است. راوی که خود را اسماعیل مینامد به شرح ماجرای ورودش به پهنۀ اقیانوس و پیشۀ شکار وال و همسفر شدنش با کشتی پیکواد به فرماندهی ناخدایی لجوج به نام «اِیهَب»¹ میپردازد. ایهبِ کهنسال تنها یک هدف دارد و آن هم نابود ساختن موبیدیک است. موبیدیک هیولایی سفید و دهشتناک از گونۀ وال عنبر است که در گذشته در نبرد با ایهب، باعث قطع پای وی شدهاست؛ از این رو این ناخدای لجوج کینهای از آن لویاتان² به دل گرفته است که جز با شکارش فروکش نمیکند. اما داستان به همین سادگی نیست بلکه ملویل از زبان راوی تمام چیزهایی که در مورد وال و پیشۀ والگیری میدانسته به رشتۀ تقریر درآورده؛ از ارجاع به متون عهد عتیق و عهد جدید گرفته تا شرح جزبهجز عملیات شکار و روغنگیری وال و هرجا که لازم بوده چندین صفحه در خصوص یک شخص یا موضوع توضیحات مفصل دادهاست. تمام این موارد خوانش موبی دیک را تجربه ای شگفت انگیز و وصف ناپذیر میسازد. متن دارای نثر سنگینی است و به همین جهت خواندن آن حوصله و ممارستی مضاعف می طلبد.³ ---------- 1. مترجم برخی نامهای موجود در کتاب را به صور عبری آن نامها ذکر نمودهاست، از این در کتاب مذکور از ناخدای پیکواد با نام «آخاب» یاد کرده است. (املای انگلیسی: Ahab) 2. در ادبیات مسیحی و غرب لویاتان گاهی با هرگونه هیولا یا موجود عظیم دریایی یکسان انگاشته میشود. این واژه در ادبیات به نهنگ بزرگ اشاره میکند و در عبری جدید، هم حقیقتاً نهنگ معنی میدهد. (ویکیپدیا) 3. موبیدیک یا نهنگ بحر، هرمان ملویل، ترجمۀ صالح حسینی، نشر نیلوفر
This is a fantastic story with the details about whale hunting, the process of cutting the whale and storing the meat and oil, and what a harpooner does. Overall, the main focus of this story is about Captain Ahab's obsession in hunting Moby Dick. There are so much to learn from this story, such as the narrator's first impression about Queequeg because of his tattoos, and Captain Ahab's leadership is the most valuable for us to ponder about.
I have never enjoyed reading classic novels such as Moby-Dick, so I was intrigued when I saw this "Classic Starts" series that rewrites these classics for easier reading for young people (and people like me, hopefully). I liked reading this small book which retells the Herman Melville tale of man versus whale. I don't know if I will ever read the real novel, but this smaller version made me more interested in doing so.
This version of Moby Dick is perfect for a young reader: it is exciting, adventurous, and kept my 9-year-old's attention to the very end. There's some good history here and a lot of interesting tidbits of life on a whaling boat in the 19th century; though as an animal lover, he found some of the descriptions of killing a whale pretty disturbing. He was relieved to know commercial whaling is now illegal, at least in the United States.
As a third-grader, he's been working in school on analyzing characters, describing their personality traits, their motivations, etc. This was a great book for practicing that particular skill. Ahab, Starbuck, and Ishmael all made for good character analysis and discussion. We will continue reading more classics in this series for sure. They are written in a more accessible style for young readers.
این کتاب به تمام معانی یک ابر شاهکاره، کتابی بسیار زیبا، تراژدی و پر از جزئیات که بسیار استادانه نوشته شده، ترجمهی استاد صالح حسینی انقدر قوی و زیباست که به جرات میشه گفت از معدود کتابهایی هست که ممکنه خواننده حسرت این رو نخوره که چرا زبانش انقدر خوب نیست که بتونه نسخهی اصلیش رو بخونه واقعا همه چیز تمومه این کتاب و ترجمه، در پایان باید گفت که این رمان به شدت سنگینه صرفا برای اسمش نباید رفت سمتش و ذهن آماده میخواد اما به سختی و زحمتش میارزه خوندنش واقعا لذت بردم ازش.
This book is full of action and adventure. It is a classic so you should read it. I like this book because it the perfect book to read when their is nothing to do. Once you start, it will take a hour before you put it down.
درباره موبي ديك خيلي گفته و نوشته شده و هميشه انگار در موردش حرف هست. آدم تا اين كتاب نخونه نميفهمه چرا و خيليها هم بعد از اينكه خوندن بازم نميفهمن چرا! بعد از سه مرتبه تلاش بالاخره موفق شدم كتاب رو تموم كنم.
Kind of silly that I read this in my 30s but greatly satisfied at reading it. It's a story without a clear ending but the moral...that nature is not tameable and that there is a sense of recklessness in the best of us and sometimes we let it go too far. (am all smiles)
I’ve been wanting to read Moby-Dick for some time now but didn’t want to suffer through a dense book about killing whales. However, once I found this retelling(yes it’s designed for elementary students), I was intrigued. I went in expecting a boring book about the journey of men on a ship but instead, I was happy to read about a (semi) heart felt adventure. (The “heart felt” part being Ishmael and Queequeg’s friendship).
Characters My favorite character was Queequeg, which I think is true for most people. I loved his passion, this could be seen in his friendships as well as the work he did. I also loved how determined he was and how he always lived up to his promises. In a way, he did end up “dying for Ishmael.” Maybe not literally but I like to believe that they’re friendship helped them withstand a lot of hardships during the adventure. In the end, his “coffin” saved Ishmael. My least favorite character was Captain Ahab. I think this one is self-explanatory. Not only did his quest for vengeance put so many men in danger(and led to their doom) but his disregard for others made him a dislikable character in my eyes. Though I could sympathize with him due to the loss of his leg, that wasn’t enough to make me like him. Oh and especially his dismissal of other people’s encounters and horrific experiences with Moby Dick. He completely disregarded their pain and suffering(which was important in showing his obsession). I also loved Starbucks level-headedness
I wish they had discussed some of the discrimination faced by Queequeg a little more as I think that would be a good learning point for some younger readers. I didn’t like how it went: - he’s discriminated against - he does a “noble action” and “wins them over” by proving he’s not what they initially perceived him as - poof all racism is gone! They all love each other! I think these issues are a bit more nuanced than that and should’ve been explored a little more.
This book made me a bit sad and almost angry at the past of whale hunting and killing. I didn’t like that the killing of whales was almost romanticized and was a action of glory. However I do understand that in the 19th century, whale oil was extremely popular which is how that culture around the act of killing whales was created.
While the book at times was “too simple,” as in there were some topics that in the original text, I gather would’ve been more explored. I strongly recommend it!!!
This entire review has been hidden because of spoilers.
Highly simplified and abridged version of the classic Moby Dick designed for elementary-age children. As an adult, I was looking for an abridged version that I could read to enjoy the story without wading through hundreds of pages of dense text. This book was a bit too oversimplified for me, however it could be fun for a child to read. I thought the language was cleaned up too much. For example, the story kept referring to "catching" whales instead of killing whales and Queequeg's "canoe" instead of his coffin. There were also some classic lines from the original book that were omitted, as well as themes such as the old man on the dock in the beginning predicting the demise of the Pequod. Once the hunt was on, even this simplified version of the story was exciting to read. Recommended for children.
This abridged version of the classic Moby Dick is perfect for young readers. I would have never read Herman Melville's original classic tale because I think the writing style of 1851 and the endless nautical terms would have bored me to death. I picked up this young readers version because my son read it for a book report and I'm so happy that I read it. It was a great story that is packed with adventure and it moves along at a quick pace. It would be fun to read other Classic Starts books in the future. Highly Recommended!
I remember the first time I tried to read Moby-Dick it was the huge version with so much language that I was unable to follow, that I attempted the first chapter, hated every second of it, and put the book away for good.
This version still gives you the same basic story, but makes it easy for younger readers to understand without becoming overwhelmed.
Great for the kids. I’m such a slow reader that it took me about a month to read this 1 hour story. I kept losing interest and putting off reading after every 2 chapters or do. The story was a bit boring.
I read this to my 10 year old and we both wanted to know what was going to happen yet we weren’t swept away by the story. About halfway through, we figured out what would happen to the captain, so honestly, it felt like we were just reading to get to the ending so we could be validated.
“ If only you would give up this terrible mission. Why can’t you realize that the whale does not care about you. He is not chasing you. Only you are chasing him.”
My kids loved this version. It kept them interested and on the edge of their seats. It was easy to understand as well as to discuss the themes in the book.