مترجم فرانسوی بهویژه این دو داستان را با هم آورده و آنها را به دو شیار عمیق و ناهموار در جادۀ زندگی داستایفسکی تشبیه کرده است، دو شیاری که در عین متضاد بودن، نقششان یکی است و هر دو به یکجا ختم میشوند. نویسنده در «شبهای روشن» امید را در دل خواننده میپروراند، آنهم با شخصیتی منزوی و تنها که هیچ دوستی و عاطفی با کسی ندارد. اما این امید به مویی بند است و خواننده در حالت تعلیق زمانی که گمان میکند گل امید میرود که شکوفا شود، رشته پاره میشود و جز یاس و نومیدی چیزی برایش باقی نمیماند. در «یادداشتهای زیرزمین» که بسیاری از داستایفسکی شناسان آنرا کلید درک همۀ آثارش میدانند، نویسنده یعنی راوی دیگر جوان نیست، چهل ساله است، آنقدر بلاها سرش آمده که آدم تعجب میکند چهگونه دوام آورده و زنده مانده است...
Works, such as the novels Crime and Punishment (1866), The Idiot (1869), and The Brothers Karamazov (1880), of Russian writer Feodor Mikhailovich Dostoyevsky or Dostoevski combine religious mysticism with profound psychological insight.
Fyodor Mikhailovich Dostoevsky composed short stories, essays, and journals. His literature explores humans in the troubled political, social, and spiritual atmospheres of 19th-century and engages with a variety of philosophies and themes. People most acclaimed his Demons(1872) .
Many literary critics rate him among the greatest authors of world literature and consider multiple books written by him to be highly influential masterpieces. They consider his Notes from Underground of the first existentialist literature. He is also well regarded as a philosopher and theologian.
پنجمین کتاب داستایوفسکی : شبهای روشن تا به اینجا متفاوت ترین کتاب داستایوفسکی برام بوده کتابهای داستایوفسکی با صدای آرمان سلطان زاده واقعا تجربه دلچسبیه فصلهای اولیه رو چندین و چند بار گوش دادم سنگین تر از کتاب های دیگهی داستایوفسکی برام بود ولی بخش دوم کتاب که شروع میشه صحبتهای (بهتره بگیم اعترافات) راوی رو میتونید بهتر درک کنید روایتهای راوی باعث میشد یک جاهایی حس انزجار بهش داشته باشم و گاهی هم حس ترحم تراوشات ذهنی یک ادم افسرده که گاهی میتونید باهاش همزادپنداری کنید و به این فکر کنید که خود شخص ما این قدرت رو داریم که مورد اون چه که واقعا هستیم و اون چیزهای که بهشون فکر میکنیم اینقدر رک و بیپرده صحبت کنیم یادداشت های زیر زمینی بنظرم کتابیه که میشه بارها خوندش و بارها مطالب جدیدی رو از دلش بیرون کشید
«کتاب یادداشت های زیرزمینی »در مورد مردی با ذهنی مشوش و بیمارگونه هست که نسبت به همه چی نفرت انگیز و بدبینانه فکر میکنه همیشه درگیر واگویه های درونی و ذهنی هست که منشا نفرت و کینه نسبت به دیگرانه، گویی از رنج دادن و تحقیر شمردن آدما لذت میبره . یه جورایی یه حالت تشنج اخلاقی بهش دست میده و با الفاظ و حرفای نامناسب تلاش میکنه دیگران از کوره در بروند. اما پسِ این همه آشفتگی های ذهنی ، ترحم و دلسوزی عجیبی نسبت به دیگران داره . یه جورایی شاید هنگام خوندن کتاب ، گاهی خودمون و تصور کنیم که اینگونه با ذهنیت نسبت به دنیا و آدمای اطرافمون با نگاهی مسموم و بدبینانه رفتار میکنیم . رفتارهایی که از درون خودمون و می سوزونیم و از بیرون دیگران و نابود میکنیم . چه میشه کرد ! و اما «کتاب شب های روشن »که گویا چندین سال قبل از کتاب یادداشت های زیر زمینی نوشته شده ، در مورد مردی هست که نگاه دل انگیز و پر از حس درخشان نسبت به اطراف خود، آدما ، زمین و آسمان و خونه ها داره . روزی با دختری آشنا میشه که در نگاه اول عاشق دختر میشه ولی دختر ، خودش شیفته آن دیگری است . فضای این کتاب فضای سرشار از انتظار برای عشق هست با پایانی غیر قابل انتظار . هر دو کتاب رو دوست داشتم ولی کتاب «یادداشت های زمینی »یکم برام درکش سخت بود و تصمیم دارم دوباره بخونمش تا بهتر درکش کنم صوتی این کتاب با «صدای آرمان سلطان زاده »هست که بسیار به درک حس های جاری طی داستان ها کمک زیادی به من کرد و مثل همیشه از شنیدن داستان لذت بردم.
حس میکنم داستایوفسکی دست به تکرار خودش میزنه حداقل در این سه کتابی که من ازش خوندم یعنی شبهای روشن، جنایت و مکافات و این کتاب. در هر سه کتاب با فردی منزوی رو به رو هستیم که از جامعه بریده و در ذهن خودش خودش رو بالاتر از بقیه میبینه و خودقهرمان پنداری داره. این کتاب با روانشناسی آدلر که ریشهی این منزوی شدن و احساسات ضد اجتماعی رو در کودکی فرد میدونه بسیار منطبق هست. کودکی که پدر و مادرش رو از دست داده و توی مدرسه هم نتونسته ارتباط بگیره با بقیه تبدیل میشه به شخصیتی که همیشه عقدهی حقارت و خود کم بینی داره و توانایی ارتباط با سایر آدمها رو از دست داده. این آدم میخواد نقش قهرمان رو برای دخترک معصوم روسپی رو بازی کنه ولی توانایی عاشق شدن رو هم از دست داده و خودش هم میدونه که منظورش از عشق چیزی جز تسخیر دیگری نیست. این فاشگوییها و توجه به بیمعنایی نکتههای برجستهی کتاب هستن ولی چون به نظرم تکراری بود روال داستان برای من جذابیت کارهای قبلی رو نداشت. ترجمهی حسینی هم به نظرم خوب بود.
شبهای روشن: باسمه 🔰 این هم از اولین تجربه خوانش از جناب داستایفسکی؛ هر چند خیلی کوچیک و جمع و جور 🙂 خب اگه شما هم مثل من تا حالا کلاسیک روسی رو به طور جدی تجربه نکرده باشین، بازم اسم «شبهای روشن» رو شنیدین. حین صحبت با یکی از دوستان گودریدزی در مورد ادبیات روسی به این نتیجه رسیدیم که شاید برای گام اول توی مسیر طولانی این خطه، انتخاب بدی نباشه... الآن میتونم بگم انتخاب درستی بود... درست اما تلخ...
🔰 داستایفسکی که دیگه نیازی به رد و تأیید نداره. فقط یه چیز رو بخوام ذکر کنم، امکان برقراری ارتباط قوی با متن بود... توصیفات کوتاه و گیرای داستایفسکی از نمای شهر و طبیعت و حتی احساسات (که به نظرم اوجش توی سرگشتگی عاشقانه شب چهارم بود) خیلی برام جذابیت داشت.
🔰 راوی بینام داستان، به شکل عجیبی ارتباط خودش رو با واقعیت قطع کرده. به نظر میرسه بهخاطر طبقه اجتماعیش، آنچنان دغدغه پایهای برای مادیات نداره؛ اما آنچنان با خودمحورپنداری فاجعهباری مواجه هست که طبیعتاً هیچ شکلی از پدیداومدن شرایط مطلوب خودش رو به جز توی فکر و خیال پیدا نمیکنه... این مسئله توی همه جوانب زندگیش قابلمشاهده هست؛ مثلاً زندگی مشترک هم برای اون، چیزی خارج از این چارچوب نیست... لحظاتی که داشت به داستان تأسفبار زندگی خودش آبوتاب میداد تا طرف مقابل (ناستنکا) رو تحتتأثیر قرار بده، در حالیکه توی دلش داشت میخندید، واقعاً خواننده رو بیشتر به افسوس وامیداشت...
🔰 شخصیت ناستنکا برای من دوستداشتنی نبود. اون بدون تحصیلات آنچنانی یا تعاملات زیاد با اجتماع، شناخت نسبتاً خوبی از طرف صحبت خودش پیدا میکنه. این قبول؛ اما اینکه هر شخصی رو اول به چشم ابزاری برای رهایی از مادربزرگ ببینه، ناراحتکننده هست. میفهمم این عشق به مرور نسبت به مستأجر ریشهدارتر میشه؛ اما در قبال راوی تا آخر هم ابزاری باقی میمونه: زمانی برای شنیدهشدن، زمانی برای واسطهشدن و حتی زمانی برای جایگزینشدن!
🔰 گرچه شاید به قول خود ناستنکا، به مرور زمان عشقی هم به راوی پیدا میکرد (مشابه روند طیشده با مستأجر)؛ اما در کل مسیر کوتاه چهارشب و یک روز، فقط آسیب بود که نصیب راوی شد... اتفاقاً خود راوی هم بیتقصیر نیست! بارها و بارها عشق ناستنکا به دیگری رو حس کرد؛ اما خودش رو به اون راه زد. فکر کنین حتی در اوج عاشقانههای آخرین شب، بازم چند لحظه خود واقعی ناستنکا رو میدید و هی میخواست به خودش دروغ بگه... بازم زندگی خارج از واقعیت؛ حتی وقتی روی زمین چیزی در جریانه... بازشدن چشم راوی به آینده احتمالی خودش بعد خوندن نامه خداحافظی ناستنکا، شاید نشانهای بود از اینکه ممکنه بالآخره یه تغییری در راه باشه...
🔰 فارغ از محتوا، یه سری همزمانیهای جالبی موقع خوندن این کتاب اتفاق افتاد؛ مثل اینکه روز شروع خوانش کتاب مصادف شد با روز پایان فستیوال شبهای روشن شهر سنت پترزبورگ و دوم اینکه همسن راوی بودم. طبعاً تصادفی هست؛ ولی خب باعث شد یه کم بهش فکر کنم... حس جالبی بود.
🔰 من موقع خرید کتاب، چنتا بند رو مقایسه و این ترجمه رو انتخاب کرده بودم. در مجموع، خروجی کار آقای شهدی بد نبود؛ اما ویراستاری فاجعهبار کتاب، خیلی خیلی توی ذوق میزد! اشتباهات املایی، نگارشی و سختخوانی متن اصلاً جایی برای دفاع نمیذاشت!
✅❎ کتاب «شبهای روشن» با توجه به حجم کم و غنای بالا، احتمالاً برای شروع خوانش از جناب داستایفسکی گزینه مناسبی باشه؛ منتهی ترجیحاً از ناشری به غیر از نشر مجید (بهسخن) تا تجربه بهتری داشته باشین...
پ.ن: آخرین جمله کتاب مثل اولین جملهاش معروفه. تجربه کوتاه داستانی در این چندروزه و مرور یه سری خاطره مرتبط و غیرمرتبط، باعث میشه که وقتی جمله سوالی آخر کتاب رو خوندم، جوابم این باشه که: «نه آقای داستایفسکی؛ کافی نیست!» پ.پ.ن: یه نظریه بسیار تلخ بعد از تمومشدن کتاب شنیدم که ترجیح میدم اصلاً بهش فکر نکنم... متأسفانه خیلی هم منطقی به نظر میومد...
یادداشتهای زیرزمینی: باسمه 🔰 تا حالا شده ذهنتون، توی یه بازه زمانی کوتاه، در مورد یه چیزی پر از احساسات متناقض باشه؟ کتاب «یادداشتهای زیرزمینی» همچین تجربهای رو برام به ارمغان آورد: ترکیب خنده، عصبانیت، شوکهشدن و سردرگمی... انگار با یه بینظمی عجیبوغریب مواجه باشی که یه نظمی داره... پیچیده شد؟ واقعاً هست!
🔰 توی یادداشت کتاب «شبهای روشن» گفتم کتابی که دارم، این دو اثر داستایفسکی رو باهم آورده؛ آثاری که تقریباً ابتدا و انتهای خط کاری اون محسوب میشن. به نظرم ترکیب جالبی شده؛ اولی رو توی ۲۶ سالگی نوشته (چندروزه منتظرم شبهای روشن خودم رو بنویسم 😂) و دومی رو توی ۴۰ سالگی. چیزی که واضحاً دیدم، ناامیدترشدن داستایفسکی در عرض ۱۴ سال بود؛ مسئلهای که توی شخصیتها هم نمود جدی داشت...
🔰 مثل «شبهای روشن»، اینجا هم با یه راوی مواجه هستیم که نقش اصلی رو داره و تا آخر داستان هم برای ما ناشناس باقی میمونه. احتمالاً برای شما هم پیش اومده که هوش مصنوعی با اعتمادبهنفس بالا جوابتون رو بده؛ ولی شما بدونین که اشتباه میکنه. وقتی بهش میگین چیکار میکنه؟ یهو شروع میکنه با فروتنی به عذرخواهی و اصلاح! تقریباً این الگو رو توی مواجهه با راوی «یادداشتهای زیرزمینی» هم داریم؛ با این تفاوت که ایشون به شدت دروغگو و غیرقابل اعتماد هم هست! حالا خیلی تفسیری میشه؛ اما بهنظرم میشه تا حدی ربطش داد به فضای رمانتیسم (و در نتیجه غیرقابل اتکابودن دانستهها) در اون ایام که حتی به صورت مستقیم توی گفتههای ابتدای کتاب، در مقاب�� علمگرایی صرف، ذکر شده...
🔰 جناب راوی ما اینجا هم موجودی غرق در خیالبافی هست و پناهنده جهان خیال؛ با این تفاوت که خودش، آدم پلیدتری محسوب میشه... اگه راوی توی «شبهای روشن» فقط به خودش آسیب میزد، اینجا به بقیه هم آسیب میزنه؛ به همین خاطر بود که به شخصه کمتر پیش اومد باهاش ابراز همدردی کنم...
🔰 لازمه اینم بگم کم افکارش در خیلی جاها برام «قابلقبول» نبود؛ اما «قابل درک» بود... یادمه یه جایی خونده بودم داستایفسکی بیماره و فقط بیمارهای روانی آثارش رو میپسندن 😂 فارغ از این حرفها، ریشههای اعمال و تفاوتهای شخصیت راوی با پیشرفت داستان، بیشتر و بیشتر نمود پیدا کرد... من منجلابی که راوی «یادداشتهای زیرزمینی» توش دستوپا میزنه رو خیلی بیشتر از بدبختی راوی «شبهای روشن» وابسته به تصمیم خود شخص میبینم؛ اما باز هم جاهایی بود که بهخاطر وضعیتی که داخلش قرار میگرفت دلم براش میسوخت... یکی از نقاط اوج این قضیه، جایی بود که داستایفسکی تضاد بین طوفان درونی راوی و سکون دنیای بیرون رو به تصویر کشیده: راوی، حماسهای بزرگ از تحقیر و انتقام رو ماهها توی ذهن خود پرورش داده؛ درحالیکه توی دنیای واقعی، کل ماجرا و هر بخش اون، اینقدر بیاهمیت بوده که هیچکس جز خودش اصلاً حتی متوجهش هم نشده! اینجاست که تازه مفهوم انسان زیرزمینی قابل فهم میشه...
🔰 افسوسها و تأسفها خوردم موقع خوندن این کتاب... بهخصوص بابت دخیلکردن بیخود راوی توی یه مهمونی که از حضور توش نفرت داره و تجربه مجدد اون مصائب... جزئیات داستان رو نمیگم که لو نره؛ اما وقتی آدم روایت دلنشین راوی در مورد زیبایی زندگی مشترک خانوادگی رو میخونه، تأسف میخوره که میبینه براش فقط در حد حرفه... این تناقض توی مواجههاش با شخصیت آسیبپذیری مثل لیزا به اوج میرسه و یکی از بیرحمانهترین رفتارها رو رقم میزنه... تأسفآورتر اینکه راوی آخرش سعی میکنه برای ما (و در اصل خودش) بهونه بیاره که سبک رفتاری من اینه و ابراز علاقه من از این راه میگذره؛ در صورتی که خودش هم میدونه داره مزخرف میبافه...
✅❎ خب دیگه جمعش کنیم. ترجمه آقای شهدی مثل «شبهای روشن» بازهم قابلقبول بود. وضعیت ویرایشی متن، به نسبت از فاجعه «شبهای روشن» بهتر بود؛ اما بازهم ایرادهای زیادی داشت. کتاب «یادداشتهای زیرزمینی» سفری بود به تاریکی ذهن انسانی... موقع شروع مطالعه کتاب، واقعاً انتظار نداشتم اینقدر برام اثرگذار باشه... کتاب، اصلاً حجیم نیست؛ اما از عمد طولش دادم. اوایل برام خیلی عجیبوغریب بود؛ اما بعد خودم رو به دست جریان سیال افکار جاری توی کتاب سپردم. پیشنهاد میکنم اگه شما هم میخواین تازه توی این مسیر قدم بذارین و خیلی با داستانهای اینچنینی دمخور نیستین، همین مسیر رو طی کنین...
زورکف به عنوان رییس گروه اولین نفری بود که وارد اتاق شد. همگی می خندیدند، اما زورکف به محض اینکه چشمش به من افتاد، سرش را بالا گرفت، بدون عجله، ضمن اینکه مانند زنی لوند به بدنش پیچ و تاب می داد به طرف من آمد و با حرکتی دوستانه، اما نه اغراق آمیز، بلکه با گونه ای نزاکت فردی بلند مرتبه، انگار دارد از خودش در برابر خطری محافظت می کند، دستش را به طرفم دراز کرد. من برعکس فکر می کردم به محض ورود، مثل همیشه خنده ای بلند و پر سر و صدا راه خواهد انداخت و شوخی های بی مزه اش را شروع خواهد کرد. از دیروز خودم را برای چنین برخوردی آماده می کردم، اما به هیچ وجه انتظار طرز رفتار و لحن گفتاری چنین فروتنانه و این همه مودبانه را نداشتم. یعنی او از هر نظر این همه خود را نسبت به من بالاتر می دانست؟ باز اگر این لحن ارباب مآبانه را برای تحقیر من به کار برده بود، یک چیزی. من هم می توانستم با همان لحن پاسخش را بدهم. اما حالا که به هیچ وجه در فکر تحقیر من نبود و خیلی ساده در کله ی بی مغزش چنین فرو کرده بود که از نظر اجتماعی بی نهایت به من برتری دارد و جز این لحن حمایت آمیز، لحن دیگری را نمی تواند در مورد من به کار ببرد، چه باید می کردم؟ با چنین فرضی قلبم به شدت شروع کرد به تپیدن
《من آدم مریضی هستم. آدمی کینهتوز، شرور، آدمی بدعنق.》داستان 《یادداشتهای زیرزمین》 از داستایفسکی با این جمله آغاز میشود. آدمها دوست دارند با صفات پسندیده به یاد دیگران بیایند هرچند دارای این صفات نباشند. بنابراین سعی میکنند با بیان روایتهای جانبدارانه از وقایع، خود را در قامت یک قهرمان نشان دهند؛ روایتهایی ناقص، اصلاحشده یا به کلی دگرگون شده. آدمها قهرمان خاطرات خود، خیالبافیهای خود و حتی خوابهای خود هستند. اما روای داستان یادداشتهای زیرزمین اینگونه نیست. در اواخر داستان میگوید:《 برای نوشتن یک رمان قهرمانی لازم است؛ اما من انگار تعمد داشته باشم، همه ویژگیهای یک ضد قهرمان را گردآوری کردهام. 》 راوی نقض غرض و شکستهنفسی نمیکند؛ او در جمعی که به مناسبت تغییر محل خدمت یکی از همکلاسیهای قدیمیاش گردآمده، بعد از جروبحث مفصلی که با دیگران دارد، عمیقا تحقیر میشود: 《من درهم شکسته و مسخره شده سرجایم مانده بودم. گروه با سروصدای فروان از اتاق بیرون رفت. ترودولیوبف شروع کرد به خواندن تصنیفی مبتذل. سیمونف لحظهای پس از دیگران ماند تا به پیشخدمت انعام بدهد. من ناگهان به طرف او رفتم و با تصمیمی نومیدانه گفتم: سیمونف شش روبل به من قرض بدهید. با نگاهی آشفته و حیرتزده نگاهم کرد. او هم مست بود. - چی؟ شما هم میخواهید همراه ما به آنجا بیایید؟ - بله! با لبخندی تحقیرآمیز قاطعانه گفت: پول ندارم و رفت به طرف در خروجی. دامن بالاپوشش را گرفتم، کابوسی واقعی بود.》 چه کسی هنگام خواندن این داستان حتی برای لحظاتی خودش را جای روای میگذارد؟ به راحتی میتوان خود را به جای شخصیتهای دیگر گذاشت؛ جای سیمونف،ترودولیوبف یا زورکف. اما جای روای بودن جرات میخواهد: 《 آنچه را شما جرات نمیکنید حتا نیمهکاره انجام دهید، من آن را به آخر رساندهام، ضمن اینکه بزدلیتان را درایت مینامید و با دروغ گفتنها میخواهید خودتان را دلداری بدهید. بنابراین میتوان گفت که من از همه شما زندهترم.》 راوی این کتاب یکی از بهترین و جالبترین شخصیتهای داستانی است. شاید ابتدای کتاب کمی خستهکننده باشد ولی برای لذت بردن از یک داستان عالی باید دوام آورد و ادامه داد.
تقریبا هرجا چیزی راجع به اگزیستانسیالیسم خوندم گریزی هم به کتاب «یادداشتهای زیرزمینی» داستایوفسکی پیدا کردم. راستش انقدر فصل اولش سنگین شروع شد که یکم گرخیدم. اول، نسخه شنیداری به ترجمه و گویندگی علی مصفا رو گوش کردم. حدس میزنم این نسخه ترجمه دقیقتری داشته باشه و احتمالا لحن شخصیت اصلی داستان در ذهن داستایوفسکی به همون سردی و یکنواختی صدای علی مصفا بوده؛ اما ادامهدادنش برام سخت شد تا جایی که قبل از تمومشدن فصل اول با نسخه دیگری به ترجمه پرویز شهدی و گویندگی آرمان سلطانزاده ادامه دادم. ترجمۀ راحتتری داره و گویندۀ باتجربۀ اون داستان رو با فراز و فرود بیشتری روایتش میکنه که درست یا غلط، حس دراماتیک بیشتری داره.
شاید نیمی از داستان گذشت تا به فصل دوم رسید یا اینطور به نظرم رسید. هرچه بیشتر پیش رفت کمتر به یک تکگویی شباهت پیدا کرد و بیشتر شبیه داستان شد. تقریبا تمام جملهها به اندازهای خوندنی و قابل تامل هستند که فکر میکنی باید هر کدوم رو چندبار تکرار کنی. شخصیت اول داستان گاهی به یک ضدقهرمان شباهت پیدا میکنه و حس همزادپنداری با او مدام در نوسان هست حتی در متهوعترین حالات او. تنهایی، تنهایی و تنهایی با تمام توان خودش رو در معرض نمایش قرار میده. خوندن این کتاب که «یادداشتهای زیرزمینی» رو در کنار «شبهای روشن» قرار داده و بیشتر، مفهوم تنهایی رو یاد آدم میاره؛ اما به دو شکل متفاوت. هر کدون به روش خودش آگاهی برخواسته از این تنهایی و تفکر بنیادین به وجود رو به رخ میکشن.
واقعا فکر نمیکنم با یک بار شنیدن این آثار توان نوشتن نقد داشته باشم. امیدوارم در فرصت مناسبی دوباره و چندباره بخونمشون و بهشون بیشتر فکر کنم. شاید تونستم چیزی هم بنویسم.
«یادداشتهای زیرزمینی» داستایوفسکی از اون کتاباست که واقعاً تکونت میده، اما بههیچوجه کار راحتی نیست. داستایوفسکی با انتخاب یه ضدقهرمان تلخ و منزوی، بیرحمانه زوایای تاریک ذهن انسان رو میکشه بیرون. این جسارتش فوقالعادهست، ولی بعضی جاها حوصلهسربر میشه. بخش اول کتاب بیشتر شبیه یه مونولوگ فلسفی طولانیه که پر از نقد عقلگرایی و جامعهی اون زمانه و ممکنه خیلی از خوانندهها رو خسته کنه. وقتی وارد بخش دوم میشی و داستان به خاطرات و موقعیتهای ملموستر میرسه، کتاب جون میگیره و حتی لحظههایی هست که دلت میخواد مرد زیرزمینی رو همزمان در آغوش بگیری و سرزنش کن��. اما حتی اونجا هم امید چندانی نمیده و فضای کلی اثر تلخ باقی میمونه. با همهی این سختیها، چیزی که کتاب رو موندگار کرده، لحن خاص و جسارت داستایوفسکیه. اون بدون تعارف تناقضات انسانی رو نشون میده: غرور و حقارت، آزادی و خودتخریبی. این اثر بیشتر از اینکه سرگرمکننده باشه، یه جور چالش فکری و احساسی عمیقه؛ کتابی که یا عاشقش میشی یا ازش دلزده میشی، اما محاله بیتفاوت ردش کنی. این صداقت و کاوش عمیق روان آدمیه که باعث شده بعد از صد و شصت سال هنوز حرفی برای گفتن داشته باشه.
در نهایت نمره کلی: ۴/۵ – به دلیل نوآوری ادبی، عمق روانشناسی و تأثیر فلسفی.
داستانپردازی: ۳/۵ – گاهی کشدار و پراکنده.
شخصیتپردازی: ۵/۵ – ضدقهرمان بهیادماندنی.
پیام فلسفی: ۵/۵ – عمیق و پیشرو.
لحن و ساختار: ۴/۵ – تکگویی جذاب اما گاهی پراکنده.
داستایفسکی «شبهای روشن» را در سال ۱۸۴۷ نوشت، یعنی در بیستوشش سالگی، زمانی که هر جوانی بنا به مقتضیات سنیاش در عالم رؤیاها و خیالپردازیها بهسر میبرد و «یادداشتهای زیرزمین» را در سال ۱۸۶۴، یعنی در سن پختگی و پس از سرد و گرم چشیدنهای بسیار، بهویژه بعد از آن همه بلایی که سرش آمد، بیماری، تهیدستی، زندان، تبعید و خیلی دردسرها و مشکلهای دیگر. نویسنده در «شبهای روشن» امید را در دل خواننده میپروراند، آنهم با شخصیتی منزوی و تنها که هیچ پیوند دوستی و عاطفی با کسی ندارد. اما این امید به مویی بند است و خواننده در حالت تعلیق زمانی که گمان میکند گل امید میرود که شکوفا شود، رشته پاره میشود و جز یأس و نومیدی چیزی برایش باقی نمیماند. در «یادداشتهای زیرزمین» که بسیاری از داستایفسکیشناسان آن را کلید درک همهی آثارش میدانند، نویسنده یعنی راوی دیگر جوان نیست، چهل ساله است، آنقدر بلاها سرش آمده که آدم تعجب میکند چهگونه دوام آورده و زنده مانده است: بیماری صرع، تهیدستی، به دوش داشتن بار هزینههای زن و فرزندان برادرش، زندان و تبعید در بدترین شرایط
یادداشتهای زیرزمین اولین کتاب ضد قهرمان جهانه. داستان واقع گرایانه است. شخص اول داستان اهل معاشرت نیست. گوشه گیره و نمیتونه درست تصمیم بگیره و تصمیمات اشتباه زیادی داره اما در عین حال اشباهات خودش رو توجیه میکنه. مازوخیسم داره. داستایوفسکی مثل همیشه قلم بسیار جذاب و روانی داره و برای نقش اول داستان بسیار قوی شخصیت سازی کرده.
همیشه شوهر این کتاب درحد توقعی که از نویسندهی بسیار بزرگش داشتم نبود، اما کتاب معمولی داستایوفسکی از کتابهای خوب بقیه بهتره. موضوع کتاب، شروع و نحوه بیان خوبه. روال داستان و سرعتش هم خوبه. خواننده هیچ جایی از داستان خسته نمیشه. اما ترجمه به نظرم خوب نیست و نمرهی قابل قبولی نمیگیره. و من خوندن این کتاب رو البته با ترجمهی بهتر پیشنهاد میکنم. شرایط داستایوفسکی موقع نوشتن این کتاب بسیار دشوار بوده، مرگ فرزند، بدهی زیاد، قمار، بیماری و ... کتاب درباره خیانت به شوهر، شوهرِ مطیعی که بعد سالها متوجه خیانت شده، پشیمانی و ناراحتی مردی ک ضلع سوم در این رابطه بوده نسبت به گُذَشته اس که داستایوفسکی به خوبی به این موضوعات پرداخته و داستان رو جذاب کرده.
This entire review has been hidden because of spoilers.
نکته ای که توجه من رو در آخر داستان شب های روشن جلب کرد، ضربه ای بود که داستایوفسکی در آخر داستان به مخاطب خودش میزنه، توی آخر داستان این نکته رو به مخاطب خودش به خوبی یادآوری می کنه که درسته که مخاطب داره یه داستان غیر واقعی رو میخونه ولی در سبک رئال داستایوفسکی همچنان قوانین و قواعد دنیای واقعی جریان داره و مثل زندگی عادی، هیچوقت زندگی ایدهآل پیش نمیره و این رو به خوبی در آخر داستان شب های روشن نشون میده.
این اولین کتابی بود که از داستایفسکی خوندم و خب خیلی انتخاب بدی بود 😅 با اینکه بعد از خوندن برادران کارامازوف که به گفتهٔ خیلیها شاهکار داستایفسکیه همچنان نظرم در مورد آثارش منفیه، ولی بازم این یادداشتهای زیرزمین شروع بدی بود! فکر میکنم این کتابو باید کسی بخونه که قبلا آثار دیگهٔ داستا رو خونده و ازشون خوشش اومده! برای من که صرفا یه مشت دریبری و واگویههای بیسروته یه آدم روانی بود 😅 من صوتیشو گوش دادم و خیلی تلاش کردم که ادامه بدم ولی نشد و در نهایت ناتمام رهاش کردم...
آدم از خودش می پرسد: رویاهایت کجا رفتند؟ سرش را تکان می دهد و می گوید: سال ها چه زود میگذرند! دوباره از خودش می پرسد: با این سال ها چه کرده ای؟ بهترین لحظه هایت را کجا به خاک سپرده ای؟ زندگی کرده ای یا نه؟ آدم به خودش می گوید: نگاه کن ببین چه گونه این دنیا رو به سردی می رود.
Great philosophical and moral points. A wonderful variety of discussions and stories considering the brevity of the book. Accurate and beautiful illustrations with full details. Exciting and excellent thoughts.
یادداشتهای زیرزمین بیبروبرگشت جزو وحشیترین صنایعی از ادبیات هست که تا حالا وجود داشته شبهای روشن بیبروبرگشت جزو لطیفترین صنایعی از ادبیات هست که تا حالا وجود داشته
این کتابو بخاطر یاداشت های زیرزمینی گرفتم چون قبلا شبهای روشنو با ترجمه سروش حبیبی خونده بودم... حس عجیبی که آخر کتاب گرفتم خیلی عینی بود برام و حتی اشکمو درآورد
کتاب جوریه که از شدت رقتانگیز بودن کارکتر اصلی و بخاطر اینکه یه جاهایی تو رو خیلییی یاد خودت میندازه میخوای سرت رو بکوبی به دیوار. نمرهی اصلیم ۳/۵ ستارهست.
داستایفسکی شبهای روشن را در سن بیست و شش سالگی نوشته و آن زمان نسبت به زندگی دید مثبتتری داشته. به طوری که حتی لحظهای خوشبختی را برای تمام طول عمر کافی میداند. اما یادداشتهای زیر زمین را در سن چهل و سه سالگی نوشته، زمانی که بعد از عمری درد و رنج کشیدن دیگر آن نگاه مثبت به زندگی را ندارد و به شدت این تلخی در نوشتهاش دیده میشود. داستایفسکی در یادداشتهای زیرزمین دارد به زندگی نااصیل ما اعتراض میکند. میگوید زندگی اصیلی که با درد و رنج متعالی همراه است، میارزد به زندگی نااصیلی که با خوشبختی مسکینانه همراه است. شخصیت اصلی یادداشتهای زیرزمین تمام ویژگیهای یک ضدقهرمان را دارد و بسیار هم در زندگی رنج میکشد. چرا که تلاش میکند به شیوهی اصیل خودش زندگی کند ولو اینکه همراه با درد و رنج باشد. داستایفسکی این شخصیت را میستاید و زندگیهای ساختگی دیگران را ولو اینکه همراه با موفقیت و خوشبختی باشد به سخره میگیرد.
یادداشت بعد از خوانش دوم: یادداشتی بر رمان «یادداشتهای زیرزمین» از فیودور داستایفسکی
اصلیترین ایدهای که نویسنده به دنبال رساندن آن به مخاطب است این است: عقل و منطق نمیتواند خوشبختی انسان را تضمین کند و نمیتواند رفتارهای انسانی را توضیح دهد. زیرا علاوه بر وجود عقل و منطق، تمایلاتی کاملا غیرعقلانی نیز در روان انسان وجود دارد. در بخش اول رمان که مرد زیرزمینی به توضیح دیدگاههای خود میپردازد، مثالهای زیادی میآورد برای اینکه ایده اصلی خود را به خواننده ثابت کند؛ از جمله اینکه انسان گاهی اوقات از درد کشیدن لذت میبرد و انسان گاهی تمایل به رنج دادن خود و دیگران دارد. هیچ کدام از این دو مورد مواردی عقلانی نیستند، اما در انسان اتفاق میافتند. همچنین اشاره میکند که با وجود پیشرفت تمدن و فرهنگ و رشد خردگرایی همچنان آدمهایی وجود دارند که میتوانند مانند چنگیز مغول جنایت کنند. اینها همه نشانههایی است مبنی بر اینکه انسان صرفا موجودی عقلانی نیست و تمایلاتی غیرعقلانی نیز در خود دارد.
نویسنده این ایدهها را در مقابل ایدههای خردگرایی محض مطرح میکند. همچنین در جامعه آن زمان روسیه، ایدههای تغییر دادن ساختار اجتماعی به تازگی مطرح شده بود. این ایدهها بیان میکردند که با تغییر ساختار اجتماعی میتوانیم یک آرمانشهر ایجاد کنیم که همه در آن خوشبخت خواهند بود. داستایفسکی در این رمان، چنین ایدهای را به سخره میگیرد. او میگوید انسان همیشه تمایلی پنهان به بدبخت کردن خود دارد و حتی اگر برای او یک آرمانشهر ایجاد کنید، باز کاری خواهد کرد که به بدبختیاش بیانجامد.
انسان به بدبختی خود دامن میزند چون میخواهد اراده آزاد خود را نشان دهد. اگر قرار بود انسان صرفا بر اساس عقل و منطق و قوانین و عدالت رفتار کند، دیگر اراده آزاد معنایی نداشت. انسان هر کاری میکند که نشان دهد دودوتا همیشه چهارتا نمیشود.
وجود این تمایلات عقلانی و ضدعقلانی به صورت همزمان، در متن رمان به خوبی خودشان را نشان میدهند. مرد زیرزمینی در یک خط یک حرف میزند، دو خط پایینتر همان حرف خود را به سخره میگیرد. او چند خاطره از دوران جوانی خود تعریف میکند که در آنها به رنج دادن خود و دیگران میپردازد و از این کار لذتی نهان میبرد. او میداند کار عقلانی چیست اما باز به کار خود ادامه میدهد. این وجهی است که خواننده کتاب را به تجربه مرد زیرزمینی وصل میکند. همه ما در زندگی میدانیم چه کاری منطقی است و چه کاری رنج ما را کاهش میدهد، اما باز از انجام آن کارها اجتناب میکنیم.
چرا مرد زیرزمینی این چنین خصمانه زندگی میکند؟ با همان اشارات کوتاهی که به کودکی و نوجوانی خود میکند متوجه میشویم که او محبت ندیده. کسی که محبت نبیند نمیتواند به خود و دیگران محبت کند. کسی که محبت نبیند میتواند به یک «جوکر» تبدیل شود یا در حالت کمآزارتر به یک «مرد زیرزمینی».