From an early age, Matei Vişniec discovered literature as a space dedicated to freedom. He draws his strengths from Kafka, Dostoevsky, Poe, Lautréamont. He loves the Surrealists, the Dadaists, absurd and grotesque theatre, surrealist poetry, fantastic literature, magical realism, even the realist Anglo-Saxon theatre. He loves everything except Socialist Realism.
Vişniec studied philosophy at Bucharest University and became an active member of the so-called Eighties Generation, who left a clear stamp on the Romanian literature. He believes in cultural resistance, and in literature’s capacity to demolish totalitarianism. Above all, Matei Vişniec believes that theatre and poetry can denounce manipulation through "great ideas", as well as brainwashing through ideology.
Before 1987 Matei Vişniec had made a name for himself in Romania by his clear, lucid, bitter poetry. Starting with 1977, he wrote drama; the plays were much circulated in the literary milieus but were barred from staging. In September 1987, Vişniec left Romania for France, where he was granted political asylum. He started writing in French and began working for Radio France Internationale. At the present time, Vişniec has had many of his works staged in France, and some twenty of his plays written in French are published (Actes Sud-Papier, L'Harmattan, Lansman). His plays have been staged in more than 20 countries. In Romania, after the fall of Communism, Matei Vişniec has become one of the most frequently performed authors.
The work of Matei Vişniec has been represented in London by the performance "The Body of a Woman as a Battlefield in the Bosnian War", staged at the Young Vic Theatre, in November 2000. The play received rave reviews in the British newspapers and magazines, including The Guardian. "The Story of the Panda Bears told by a Saxophonist who has a Girlfriend in Frankfurt" has been performed at the Edinburgh Festival (August 2005). The production is by Rouge28 Theatre, London. In Unites States, the work of Matei Vişniec has been represented in New York, Chicago, New Jersey and Hollywood.
نمایشنامه ای کوتاه که در سال 1987 در رومانی ممنوع اعلام شد و در سال 1991 در فرانسه برای اولین بار به اجرای صحنه ای درآمد. نمایشنامه ای است به شدت کنایی و انتقادی با زبانی طنز. این نمایشنامه سفری است در سه قرن مختلف، سه کارکتر مختلف. سه زن که هریک عزیزی را در جنگی احمقانه و پوچ به نحوی از دست داده اند. کارکتر اصلی (پیک) که اخبار بد را به "مادر" ، "دختر" و همسر میدهد. مادری که نگران فرزندی است که به خط مقدم جبهه میرود و و به طور اتفاقی و بدون هیچ افتخاری فرزندش میمرد پدری که عقل خود را از دست داده و بخاطر جنگ دیوانه شده است و مردی که در جنگ توسط سربازان خودی آنقدر زیر پا لگد شده است که مرده . ماتئی ویسنیک سعی در نشان دادن این افتخار مضحک و عبث، جنگیدنی که جز بدبختی چیزی به بار نمیاورد، دارد. تمامی کارکتر ها مانند عروسکانی هستند که احساساتشان دائم در حال تغییر است و رفتارشان شما را در حالی که شکه شده اید بازهم خواهد خندانید، خنده ای تلخ از عمق وجودتان.
مشخصه ی کارهای ماتئی ویسنییک ،سورئال بودن آن و تا حدی سمبولیک بودنشان است: به عنوان مثال:
در بیرون هر سه خانه باران شدیدی می بارد (بارش شدید باران نماد طغیان و آشوب است. نمادی از ظلم و ستمی بی مورد.). باران که ما آنرا به خوبی می شناسیم که سبب رشد محصولات است. آبی که از شیر خارج میشود تیره و سیاه هست ( آب تیره نماد جامعه ی نادان و سکوت حاکم بر آن است. ) همانگونه در داستان خواندید: هر سه زن شیر آب را که باز میکردند، آرام میشدند. گویی به دردهایشان خو گرفته اند. خرده های کلوچه و نانی که لای درز زمین ریخته شده و کم کم خواهد پوسید و دیگر به راحتی جمع نمی شود: (نشانی از ویرانی و گرسنگی که جنگ آن را باخود می آورد.) و اسب هایی که در پشت پنجره در حال رفت و آمدن : (اسب سرنوشتش از انسان جدایی ناپذیر است. موجودی بسیار زیبا و تنومند که نشان افتخار و غرور است. و به طرز شگفتی می بینید که ماتئی ویسنیک آنرا چون مرگ دانسته. هر بار که میگذرد و یا می آید با خود قاصد خبر دهنده ی مرگ را می آورد و اولین شخصیت کتاب نیز بطور اتفاقی با لگد یک اسب در خارج از جنگ می میرد.) ماتئی ویسنیک خواسته تا بگوید که کشته شدن در جنگ نتنها افتخاری ندارد بلکه کاری پوچ و مضحک است. چه فرقی دارد شخصی خارج و یا داخل جنگ بمیرد. او در آخر مرده و بدبختی گریبان گیر خانواده ی اوست . هر یک نمادیست که ویسینی یک به زیبایی در عمق داستان گنجانده است.
نمایشنامه به شدت یادآور فلسفه پوچی و مضحکی که در نمایشنامه های سموئل بکت و همچنین گوشه های باریک سیاسی که بیشتر در آثار کافکا دیده میشود ،است.
شما در طول داستان به هیچ وجه متوجه زمان وقوع داستان نمیشوید. حتی مشخص نیست که این 3 کشته شده ی جنگ آیا در یک جنگ بوده اند و یا جنگ های مختلف. ماتئی ویسینیک با این کار قصد آنرا داشته که نشان دهد همیشه جنگ در هر زمان و مکانی بوده است و بدبختی های خود را به بار آورده.
اگر به دنبال کتابی هستید که آنرا به راحتی درک کرده و لذت ببیرد؛ کتاب های ماتئی ویسنی یک را هرگز به شما توصیه نخواهم کرد
یا خیلی ابزورد بود. یا خیلی سمبلیک بود که مغز من از درکش عاجز بود. یا سورئال بود. یا دادا بود. اگه اخری باشه که دلم میخاد بزنم نویسنده رو. ولی خب دادا نیست :)) درکل، هیچ معنای خاصی برام تداعی نکرد جز یک فضای سیاه از جنگ و فرار ذهنی مردم در جنگ در عین بودن در عمق جنگ. یا مثلن اینکه اون شوهر، زیر دستو پا له میشه، و معنای این رو میده که درواقع مرگ تو جنگ چقد پوچه. اینطوری.
خوب، بیاین یه لحظه جنگ رو از این زاویه نگاه کنیم؛ از زاویهای دقیقا مخالف قهرمانی و رشادت، زاویهی دیدی که از نظر من بخش بیشتری از ماجرا رو بیان میکنه. من همیشه با شهیدپروری و هر دیدگاهی که جنگ رو ذرهای ارزشمند و خوب نشون بده مخالف بودم؛ و این کتاب با سبک منحصر به فرد، حجم کم و متن روان بیانش کرده. "ده هزارتا پوتین، خانم. مقبرهش همینجاست، زیر پاشنههای همین پوتینها."
میشود در این نمایشنامه دنبال نمادها و استعارهها بود. اسب. پیک. زن. سه مرد. اما گذاشتم همهشان همانطور که هستند، بمانند. دست نخورده. بدون کالبدشکافی. برخلاف همیشه اینبار نزدیک نشدن بیش از اندازه به این کتاب بیشتر بهم لذت میدهد و فکر میکنم دیالوگها واقعاً خوب است و حرکات شخصیتها و صداهای مختصری که گاه از کمد شنیده میشود، صحنهای که توی ذهنم ازش چیدهام را زیباتر میکند.
از وجوه مختلف این نمایشنامه چیزی که بیشتر و بارزتر به نظر میرسید بازیهای نمایشیای بود که در اختیار بازیگر قرار گرفته. این متن و این ترجمه، به نظرم انتخاب خوبی برای کارگاههای تئاتر، کار با لوازم صحنه و بازیگری خلاق هستن [و نه الزاما یه گزینهی خوب برای اجرای عمومی.].
خب داشتیم میگفتیم پوتین. باید بشورینشون خانم.اول بشورینشون و بعدش بذارین آروم خشک بشن...بعدش هم یه کم واکسشون بزنین...بعدش هم برقشون بندازین..این ها همش اجباریه..چون به هر قیمتی که شده، وظیفه ما به خاک سپردن شهیدمونه:))
اونی که انتظار کشیدن رو بلده نجات پیدا می کنه. اگه بلد باشی انتظار بکشی مغزت خود به خود استراحت میکنه. اونی که بلده استراحت کنه به سادگی می تونه انتظار بکشه. هر چه بیشتر در استراحت انتظار باشی، همونقدر هم دنیا برات بی اهمیت می شه. ولی وقتی آدم انتظار می کشه...بهتره تنها باشه. اونی که انتظار نمی کشه لایق انتظار نیست. از همه بهتر انتظار در تاریکیه. اونی که پرده های مخملی داره نجات پیدا می کنه. چون هر وقت بخواد میره تو تاریکی...هر وقت بخواد.
نمایش نامه ای ابزورد در سه روایت در ارتباط با تاثیرات جنگ و پوچی آن.
نمایشنامه ای دوست داشتنی در باب جنگ، تمسخر اون و افتخارات ساختگی مثل هانس، که تو جبهه سکندری خورد و زیر دست و پا له شد! بعد به جای جنازه اش ده هزار پوتین آوردن که جسدش بهش چسبیده بود یا مثلاً اسطوره ساختن از فرماندهان، مثل تیکه کلام شوهر: جناب سرهنگ هم همین رو میگن، تا حالا درباره جناب سرهنگ باهات حرف زدم؟ در واقع هدف، نمایاندن چهره احمقانه جنگ هست. وقتی وحشتناکترین و تلخترین لحظات رو به صورتی کاملاً احمقانه بیان میکنه. با اون شخصیت پیک که وظیفهاش گفتن اخبار به شکل احمقانه است و البته قربانیان اصلی جنگ، که زنان هستند: مادران، دختران، همسران و حتی کسانی که پیروز شده اند هم نابود شدن، روح و روانشون از بین رفته
در کل جنگ حرکتی احمقانه است که تنها به این خاطر به وجود میاد: جناب سرهنگ گفتند
This was the third play that I read from Matei & I should say I couldn't find much similarities between these three. All these three plays had different nature & themes. However, one specific similar & significant feature between them is the revolutionary nature.
They are also all thought-provoking. It's true that this specific play is really symbolic but it's not to relate all these symbols and motifs.
The most touching part for me was the first part: the dialogue between the son & the mother. They seem to be in a sort of conversation but the sentences spoken have nothing in common; it's as if the son is in his own thoughts and speaks his own mentality, & mom too: she doesn't even listen to her sons questions and sentences.
However, this is not so. Later on we notice that the seemingly unconversational conversation has had its own implications. That's because later on when the messenger comes mom asks questions that the boy once asked: so she's heard all her son's questions & hallucinations.
Thereby, we have a mother with all her worries & advice: dos and don'ts. And a son that is drowned in his own thoughts & dreams.
The last point that I'd like to make is the 'mock epic' elements present in this play. It somehow reminded me of Pope. All the grandeur of war & martyrdom are mocked. This, of course, is in line with the play's theme: its anti-war feature.
نمایشنامه فوق العادست! از اینکه ویسنی یک در ایران، از طریق “داستان خرس های پاندا” مشهور شده واقعا ناراحتم. این نمایشنامه نقدی بر جنگه که نویسنده تک تک دیالوگ ها رو کاملا فکر شده نوشته. تا جایی که دقت کردم، گویا کسایی که متوجه ی سمبل در نوشته ها نمیشن اصولا نادانی خودشون رو به پای بد بودن اثر مینویسن؛ این نمایشنامه هم، سمبولیکه و برای همین نظرها متفاوتن.
این مجموعه فوقالعاده نشر نی تبدیل شده به یکی از موردعلاقههام و تمون کردنشون برام مثل یه رسالت میمونه! و این نمایشنامه:) جنگ چیزی نیست جز یه توده درهم از پوچی و سیاهی، چیزی که فقط میبلعه یا به تصادف از کاملا عامدانه و برنامهریزی شده... اهمیتی نمیده که به چه دلیلی اونجایی، یا کسی رو چشم به راه خودت داری یا نه و یا حتی برای کدوم جبهه میجنگی! اون میاد و مرگ رو هدیه میده، در هیئت یک اسب، تنهایی جنونآمیز مسیر بازگشت یا حتی یه پوتین. اون فقط اومده تا برای اشتهای سیری ناپذیر خودش قربانی جمع کنه و مرگ و جنون و تباهی از خودش به جا بگذاره. «دههزارتا پوتینن، خانم مقبرهاش همینجاست، زیر پاشنههای همین پوتینها.»
بیا بهت شنا یاد بدم. اول باید ب آب عادت کنی. بعدش ب هوا. بعدش ب آتیش و ب زمین. چون باید یاد بگیری همه جا شنا کنی، ایزابل، حتی توی این دنیای وارونه. می بینی چقدر همه چیز امروز متزلزله، متزلزل. واسه اینه ک هیچی دیگه مفصل نداره، می فهمی؟ بدون مفصل هم نمیشه شناور شد. می بینی چه جوری ساعت آبی قدیمی داره ما رو می بلعه، می دونی تو همیشه باید سعی کنی روی سطح آب شناور باشی. __________________________________________ اونی ک انتظار کشیدن رو بلده نجات پیدا می کنه... اگه بلد باشی انتظار بکشی مغزت خودبه خود استراحت می کنه... اونی ک بلده استراحت کنه ب سادگی می تونه انتظار بکشه... هرچه بیشتر در استراحت انتظار باشی، همون قدر هم دنیا برات بی اهمیت میشه... ولی وقتی آدم انتظار می کشه... بهتره تنها باشه...خانم هیلدا تنها انتظار نکشید... خانم هیلدا تنها انتظار نکشید، واسه همینه ک زود تموم کرد... اونی ک تنها انتظار نمی کشه لایق انتظار نیست... از همه بهتر انتظار در تاریکیه... اونی ک پرده های نخملی سیاه داره نحات پیدا می کنه... چون هروقت بخواد میره توی تاریکی... هروقت بخواد... __________________________________________ تنها مرگه ک ما رو نیرومند می کنه... و تنها مرگه ک ما رو تربیت می کنه... چون شبیه ی چشمه ک ب ما نگاه می کنه... بی وقفه... از این گوشه... از اون گوشه... از بالا... از پایین... ما رو می فهمه. داور ماست! همیشه مرگه ک ما رو سرمست می کنه... چون پشت مرگ، پیروزیه!
به جنگ و داستانهاش علاقه دارید؟ این نمایشنامه برای شماست:) نمایشنامههای ویسنییک یه حالت عجیبی دارن؛ انگار داری خواب میبینی یا حتی کابوس! همین هم نمایشنامههاش رو جذاب میکنه. قبلاً از این نویسنده "داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوستدختری در فرانکفورت دارد" و "سه شب با مادوکس" رو خوندم. نمایشنامه که تموم میشه، کتاب رو که میبندی، فقط پنج دقیقه باید به سقف زل بزنی و با خودت میگی "چی بود این که من خوندم آخه؟" :)))) میخواستم یه رمان جنایی رو شروع کنم و با دودلی این نمایشنامه رو قبلش خوندم ولی دیگه نتونستم بذارمش زمین:) نمایشنامه اونجایی جالب میشه که [گویا] بیانگر سه داستانه که نقشهای مختلفی توش بازی میکنن اما فقط یک پرده داره!!! چطور؟! پیشنهاد میکنم نمایشنامه رو بخونید تا بفهمید:)
داستان نمایشنامه همون داستان همیشگیه جنگ هاست. مردانی که برای غرور و افتخار به جنگ میرن و زن هایی که سهشمشون انتظار و جنونه "نمایشنامه منو یاد اون نقل قول مارکس انداخت که گفته "تاریخ خودش را تکرار میکند نخست به صورت تراژدی و بار دوم به صورت کمدی حالا داستان جایی اتفاق میفته که از تراژدی و کمدی عبور کرده و تبدیل به گروتسک شده. مردها به دلیل احمقانه تری در جنگ ها میمیرن و دیگه حتی ازشون بدنی هم برای سوگواری باقی نمیمونه تنها چیزی که باقی میمونه روایتی چند جمله ای ازنحوه مرگِ فرد کشته شده است
نمایشنامهای درباره تبعات روحی و روانی جنگ. نویسنده با خلق موقعیتهای گروتسک رنج زنانی را بازگو میکند که پدر ، پسر و یا همسرشان از قربانیان جنگ بودهاند
حالا چند دقیقهای هست که بعد از یک ماه پشت گوش اندازی نیمهی باقی ماندهی اسبهای پشت پنجره را در مکانی پرت به دور از هیاهوی خانه تمام کردم. پیش از این هم همینجا یکبار بعد از خواندن تماشاچی محکوم به اعدام (نوشتهی همین نویسنده) نوشتم که ماتئی ویسنیک حقیقتا یک کریزی تمام عیار است! چنان هوشمندانه مفاهیم را در پوچی گره میزند که آدم دائما بین احساس فهمیدن و نفهمیدنش در نوسان میماند. چیزی که در دنیا آرام نمیگیرد آتش جنگ میان مرزهاست و این نمایشنامه درواقع سه روایت پس و پیشتر و پیش از زندگی یک زن را در جریان جنگهای بیپایان جهان به کلمه میکشد. نوع چینش نامتوالی صحنهها به گونهای سفر در زمان را تداعی میکند که کمک بیشتری است برای درک روند پختگی زن. هیچ کدام از شخصیتها از ثبات عقلی برخوردار نیستند که البته این احمق ترسیم کردن کارکترها تنها به این نمایشنامهی ویسنیک محدود نمیشود. میتوان گفت که دنیای ماتئی ویسنیک دنیای امنی است برای ساده احمق بودن. نمادها میان پردهها دائما تکرار میشوند. پیام مهمی که ویسنیک در این نمایشنامه گنجانده، مقولهی بیهودگی بیرحمانهی جنگ است. صاحبان قدرت همیشه بر سر هیچ و پوچهای دنیای احمقانهایشان با جاه طلبی پیش میروند و سربازهایی که با رسوخ تفکر موضع بر حق بودن و همراهی خداوند شستشوی مغزی داده شدهاند را مثل گوشت قربانی به جان همنوعان خودشان میاندازند. در پردهی آخر نمایش عبارت: جنابسرهنگ هم همین رو میگن! از دهان شخصیت شوهر نمیافتد. یکی دیگر از این دست آویزیها به تکرار هم آنجاست که هربار برای تغییر موقعیت شخصیتها بهم کوفته میشود. سیاهیی که از شیر آرامش بخش بجای آب به بیرون جاری میشود. یکی از ابهامات نمایش آخرین جملهی آخرین پرده است: پیک(با محبت) روی من حساب باز کنین خانوم. من هم اسمم هانس ئه. برگردیم به چندصفحه قبلتر از پردهی آخر، جایی که شوهر به هم اسمیاش با جناب سرهنگ افتخار میکند. آیا پیک همان جناب سرهنگ است که هربار قاصد خبر میشود؟ معنای دقیق بکار گیری عنصر اسب را هم در نمایشنامه بعنوان وسیلهی مرگ (یا شاید همان عزرائیل؟ ) نفهمیدم. درکل چسبید. :)
گريختگان از پس ديوار آهنين انگار كه پروانه سعدي باشند كه جانشان شده و آواز برآورده اند.خبرشان شده و براي بازگويه كرنش بازآمده اند.زيستن در ميان چرخهاي يك ماشين جهنمي با همه مخلفاتش حرفهاي آن ها را شنيدني تر و نوشته هاشان را خواندني تر مي كند.از اين پروانه هاي آشكاره گويان پيشتر كوندرا نمونه اي بارز بود و امروز ويسني يك. خود او در مصاحبه اي گفته به عدم تسلط كامل به زبان فرانسه درست خودم هم نمي دانم آنچه كه انديشيده ام هماني است كه به اين زبان در نمايشنامه هايم مي نويسم يا خير.و مهمترين المان نوشته هاي او درست از همين جا آغاز مي گردد.بيان سكوت و خفقاني كه سالها گرفتارش بوده.از همين روست كه بيشتر اصطلا0حات و كلمات ممنوعه در پس ديوار آهنين در نوشته هاي او نه صرفا به صورت يك رمز كه واژه هايي معمولي به كار مي روند.آنجا كه پيك به مادر مي گويد از فرزندش چيزي باقي نماندواصلا چيزي نبوده ما را به ياد تبخير شدن و محو شدن مي اندازد. دور شدن از يك سبك منطقي با توالي قابل قبول كه گاه به طنزي سياه با رگه هاي پست مدرن نزديك مي شود نيز در كنار ديگر ويژگي هاي قلم ويسني يك براي در ميان گذاشتن تجربه هراس و ترس گذشته او موثر است. ا اين همه ارزش ويسني يك به بيان تجربيات سكوت و سانسور در پس ديوار آهنين نيست.او را به عنوان يك اومانيست با خواستاري آزادي براي همه مردم مي توان شناخت.
با اين همه ناشر و مترجم كتاب هاي او مي بايست پاس انحصاري نمودن آثار او را داشته باشند.شعر آغاز كتاب به بدي و ضعف ترجمه شده است و يك ويرايش به پاكيزگي نثر آن كوكمك مي كرد.
با این که یک سریقسمت های قشنگ مثل پوتین ها داشت و بهترین شخصیت شخصیت زن بود که پسر،پدر و همسرش و تو جنگ از دست میده... ولی در حالت کلی کتاب به خوبیه بقیهی کتاب هاش نبود. نشون میده هنوز قلمش به اون سطحی از پختگی که باید برسه نرسیده توی اون برحهای که این کتاب رو نوشته. این کتاب رو شاید بشه قسمتی از سیر تکاملی ویسنییک برای رسیدن به اون سبک و سیاق خاص خودش و نوشتن اثر های بهترش به شمار آورد مثل: داستان خرس های پاندا...
پیک : من راه دیگه ای ندیدم٬ خانم . هرچی از ایشون باقی مونده زیر پاشنه های این پوتینهاست که له و آورده اش کردن. واسه همین من همه شون رو براتون آوردم.
زن : می خواین من با این پوتینها چی کار کنم؟
پیک : ده هزارتا پوتین٬ خانم.مقبره اش همینجاست٬ زیر پاشنه های همینها. من وظیفه ام بود براتون بیارمشون. به من دستور دادن. حالا شما هر کاری دوست دارین می تونین با این پوتین ها بکنین.
اسبهای پشت پنجره …ماتئی ویسنی یک… تینوش نظم جو ...۷۸ ,۷۹
پیک: خودتون که میدونین راهه دیگه.. هرچی درازتر باشد تنهایش بیشتره... راه بازگشت هم ٬ مادموازل٬ همیشه درازه ... می فهمین…
واسه پدر شما جنگیدن مثل آب خوردن بود ... ولی تنهایی راه بازگشت اون رو خورد کرد ...
اسبهای پشت پنجره …ماتئی ویسنی یک… تینوش نظم جو ...۵۰
پیک : من نمی دونم باید چی در این مورد فکر کنم... پسرتون مثل جریان هوا بیرنگ بود میشد گفت بخار شده و توی فضا گم شد ...زیر فشار درد آنقدر کز کرد که دیگر تنها یه نقطه شد یه نقطه ای که که ناپدید شد و من بهتون اطمینان میدم که از این لحاظ نشون داد سرباز نمونه ایه ...هیچ وقت فکر کردین چه قدر دنیای ما دنیای پاکیزه ای میشود اگر کسی که سربازی جسدش را پشتسرش نمیذاشت؟
اسبهای پشت پنجره …ماتئی ویسنی یک… تینوش نظم جو ...۳۱
دقیقا اون قسمتی که مادر پوتینها رو سمت پسرش پرت میکنه ولی پیک جلو در ظاهر میشه با همون پوتینا دور گردنش رو تصور کردم و خیلی زیبا بود. تصویرسازی قسمتای سورئالش جالب بود بهش مثل یه فیلم عجیب نگاه کردم .جاییم ک دختر در مورد پدرش گفت پدرم اونقدر آدم مهربونی بود که چیزی ازش یادم نمونده هم ناراحتم کرد و آخرکتاب نوشته بود نویسنده مورد علاقه ویسنی یک کافکا هست.
«پیک: بله، خانم. منرو برای همین فرستادن، برای اینکه شما رو آماده کنم. آماده کردن روحیِ یه آدم دیگه کار آسونی نیست. شما خودتون رو بذارین جای من... بعضی از این پیکهایِ بدخبر میان و ناشیانه رگ آدم رو میزنن. ولی بنده، خانم، همیشه با ملاحظه و ظرافت کار میکنم. همیشه میتونم دردناکترین خبر ها رو به ظریف ترین نوع ممکن بدم. هرگز در زندگیم در این مأموریت ناکام نموندم. برای شیوههای باملاحظه و محبتآمیزم کلی آدم هنوز به من مدیونن. میتونم به جرئت بگم، با این روش، هزاران قطرهٔ اشک صرفه جویی کردیم...»
اسب های پشت پنجره / ماتئی ویسنی یک/ ترجمه ی تینوش نظم جو / نشر نی / 88 صفحه / تاریخ اتمام کتاب: مارچ 2021 / امتیازم به کتاب از پنج نمره: 2.5 کتاب رو خیلی وقت پیش خوندم و با چندین ماه فاصله دارم ریویو می نویسم براش و جزئیات کتاب اصلا یادم نیست. مرموز و گنگ بودنِ همیشگی ویسنی یک رو داشت ولی اونقدر برام جذاب نبوده که یادم بمونه و وقتی به گزیده صفحات کتاب هم نگاه کردم چنتا جمله درباره تنهایی بود ولی خب اونقدر چیزی خاصی نبود که بازگو کنم. موضوع کلیش نشون دادن پوچی جنگ بود شاید.