این رساله میکوشد تا با رویکردی سلبی، نشان دهد که نه تنها ارائه تعریفی همهجانبه و دقیق از مفهوم روشنفکر امکانپذیر نیست بلکه اساسا اطلاق مفهوم روشنفکر به یک شخص، دشواریهای بسیاری را موجب میشود. جناب احمدی به عنوان مثال از هواداری سارتر از دیکتاتوری استالین، طرفداری کامو از استعمار الجزایر و گرایشهای اعتقادی هایدگر به نازیسم نام میبرد و اشاره میکند که در چنین مواردی، اطلاق عنوان روشنفکر به شخص، هزینه خطاهای رفتاری این افراد را به عنوان سرنمون و الگوی جامعه، به مراتب گستردهتر میسازد و ایده "خیانت روشنفکران" را تشدید میکند.
در ادامه، نویسنده جملهای از دریدا را مطرح میکند:"چیزی بیرون از متن وجود ندارد" و خاطرنشان میکند که این جمله بدان معنی نیست که دنیای واقعی، خارج از زبان وجود ندارد، بلکه معنی آن این است که هر پدیده برای اینکه قابل فهم شود باید یک قالب زبانی به خود بگیرد، یعنی در یک گفتمان خاص مطرح شود. احمدی، از این حکم دریدا استفاده میکند تا نشان دهد کار روشنفکری هم الزاما باید در قالب گفتمانی تعریف شود و آن را به صورت یک کردار گفتمانی انتقادی تعریف میکند.
کتاب، شامل دو فصل است که در فصل اول، نابسنده بودن تعاریف عینیگرایانه و پوزیتیویستی و جامعهشناسانه موجود از روشنفکر اثبات میشود و در فصل دوم درباره مفهوم کار روشنفکرانه بحث شده است.
رساله، همچنین پیوست زیبایی درباره روشنفکر دینی دارد. در این پیوست آمده است که در سالیان اخیر فقدان نهادهای مستقل جامعه مدنی مانند اتحادیههای کارگری و سندیکاها، اصناف، و تشکلهای مدنی که وظیفه تبیین و بیان خواستهای دموکراتیک مردم را بر عهده دارند، باعث شده است که گروهی عموما مرتبط با بدنه قدرت و با رویکردی اصلاحطلبانه، این وظیفه را بر عهده بگیرند که البته این امر دشواریهای زیادی را سبب شده است.
اول اینکه شماری از اهل فرهنگ یا روشنفکر دینی قادر به ایفای نقش احزاب و تشکلهای مدنی و سیاسی نیست. و دوم اینکه به دلیل فقر نظری اندیشههای روشنفکر دینی، این افراد به طور مستقل از روشنفکری سکولار در تعیین جایگاه جود دچار سوء تفاهم شدهاند.
بابک احمدی در ادامه تعریفی از متفکر دینی از ارائه میدهد :"متفکر دینی کسی است که به یاری جهانبینی خاص دینی در فهم مسائل اجتماعی میکوشد." این خود یک تعریف ذاتباورانه از متفکر دینی است که جناب احمدی در همه کتاب کوشیده است که آن را نابسنده و مشکلزا معرفی کند. چرا که امروزه، به یاری هرمنوتیک، مسائل اجتماعی فهمیده نمیشود بلکه تأویل میشود و این ایده فهم، خود ریشه در ابژکتیویسم علمی دارد. یعنی رویکردی عینی، که هدفش کشف حقیقت چیزهاست. مضاف بر این، مفهوم جهانبینی دینی، آن گونه که خود رساله میگوید، نشان میدهد که آموزههای دینی برای مومنان آن در حکم اصول قطعی زندگی هستند. در سراسر این پیوست، نویسنده تلاش کرده است تا نشان دهد اعتقاد به یک ایدئولوژی دینی، هیچ تناقضی با توانایی شخص برای پذیرش تاویلهای گوناگون از مسائل اجتماعی ندارد و بنابراین کار روشنفکر دینی میتواند گفتمان دینی را با گفتمانهای دیگر مرتبط سازد.
نقد من بر کار جناب احمدی این است ایشان کوشیدهاند تا روشنفکری دینی را مفهومی جدید و متاثر از حرکت اصلاحطلبانه معرفی کنند، در حالی که نگاهی به انشعابات و فرقههای مذهبی بسیار متنوع در ادیان ابراهیمی نشان میدهد که روشنفکری دینی در رادیکالترین سطح آن در این ادیان وجود داشته و این فرقهها و مذاهب، حاصل یک کار روشنفکرانه در حوزه گفتمان دینی در جهت کسب قدرت و نه لزوما برآورده کردن منافع مردمی بوده است. بحث بر سر رد مفهوم روشنفکری دینی و ارجح دانستن روشنفکری سکولار نیست، بلکه نکته اینجاست که روشنفکری دینی در سدههای طولانی، نابسندهگی و ناکارآمدی خود را اثبات کرده است و حال، نوبت به سنجش ایدههای روشنفکری سکولار رسیده است. این است که مفهوم روشنفکری دینی، در حالی که در ماهیت وجودی آن محلی برای تردید نیست، در روزگار مدرن اینگونه رنگ کهنهگی بر خود گرفته است و از نظر من کار روشنفکری دینی را [با تمام اثرگذاری آن] میتوان یک منش گفتمانی شکستخورده در حوزه دینی دانست که تلاش آن نه در جهت رهایی بشر بلکه در راستای انقیاد همهجانبه آن است.
نکته دیگر در نگارش رساله این است که ناشر محترم در استفاده از نیمفاصله، به شدت افراط داشته است. به عنوان مثال واژه دانشگاه را به صورت دانشگاه آورده است که البته معنای دو واژه، بسیار با هم متفاوت است. دانشگاه با این شکل نگارش، به معنی موقعیت [زمانی یا مکانی] آشکارگی دانش است و ابدا معنی دانشگاه را نمیدهد و با این فرم نگارشی به عنوان مثال عبارت "دانشگاه هنر" بیمعنی خواهد بود.