کسانی که با الهیات جدید آشنا و مأنوسند، بی تردید نام رودولف بولتمان را شنیده اند. او از جمله متألهان مسیحی است که با طرح موضوعات و آرایی نسبتاً بدیع و خارق عادت به مباحث الهیات مسیحی رونق بسیار بخشیده است و اگر بخواهیم از چند متفکر دینی معاصر یاد کنیم که افق الهیات جدید را وسعت بخشیده اند، او بی شک از زمرۀ آن هاست.
نگرش هرمنوتیکی او به عهد جدید، قرابتی که میان نظرات او و اندیشۀ هایدگر هست، و فهم «اگزیستانسیل» او از تعالیم مسیحی و از وضعیت بشری، بحث و مناقشه های فراوانی انگیخته است. یکی از ابعاد مهم الهیات بولتمان مفهوم اسطوره زدایی است که با نام او پیوند خورده و شاید مهم ترین رکن میراث فکری اوست. این کتاب مجملی از دیدگاه های او در این باره است.
Rudolf Karl Bultmann (August 20, 1884, Wiefelstede – July 30, 1976, Marburg) was a German Lutheran theologian and professor of New Testament at the University of Marburg. He was one of the major figures of early 20th century biblical studies and a prominent voice in liberal Christianity.
Bultmann is known for his belief that the historical analysis of the New Testament is both futile and unnecessary, given that the earliest Christian literature showed little interest in specific locations.] Bultmann argued that all that matters is the "thatness", not the "whatness" of Jesus, i.e. only that Jesus existed, preached and died by crucifixion matters, not what happened throughout his life.
Bultmann relied on demythologization, an approach interpreting the mythological elements in the New Testament existentially. Bultmann contended that only faith in the kerygma, or proclamation, of the New Testament was necessary for Christian faith, not any particular facts regarding the historical Jesus.
این باور رایجی است که گذشتگان اگر از اساطیر صحبت می کردند، به خاطر ذهن محدودشان بود. وقتی وقایع طبیعی را می دیدند و نمی توانستند توجیهی برای آن ها پیدا کنند، دست به خلق علت های خیالی می زدند، مثل ثور که پتکش را به آسمان می کوبد و رعد و برق ایجاد می شود، یا اژدهایی که خورشید را می بلعد و خورشید گرفتگی پدید می آید.
این تا حدی می تواند اسطوره ها را توجیه کند، اما فقط تا حدی. بسیاری از اسطوره ها کارکرد توجیهی ندارند، و در پی آن نیستند که یک پدیدۀ طبیعی را به علّتی خیالی نسبت دهند. تکلیف ما با این اسطوره ها چه می شود؟ این که انسان ها در پایان جهان از گورها بر می خیزند، هیچ پدیدۀ طبیعی ای را توجیه نمی کند، و تصور رایج از اسطوره به مثابه علم بدوی، در توضیح دادن این دست اسطوره ها که اتفاقاً بسیار زیادند، ناتوان است.
رودولف بولتمان، دانشمند الهیات و همدوره و تأثیرگرفته از مارتین هایدگر، برای توضیح دادن این دست اسطوره ها نظریۀ جدیدی بنیاد می ریزد. نظریه ای که بر پایۀ آن، اسطوره های باستانی حتی در زندگی امروزی هم به کار می آیند.
بولتمان می پذیرد که ذهن انسان باستانی محدود و خیالباف بود، اما می گوید انسان باستانی تنها در توجیه پدیده های طبیعی از این ذهن خیالباف استفاده نمی کرد، بلکه در تشریح موقعیت انسانی هم به همین شکل دست به خلق اسطوره می زد. مثلاً انسان های گذشته تاریخمندی و محدودیت زندگی بشری را می دیدند، و از آن دچار رنج و اضطراب می شدند، و این را در ذهن ساده و خیالباف خود به زندگی محدود دنیوی و حیات نامحدود اخروی تبدیل می کردند. یا تعالی خداوند نسبت به جهان مادی را به صورت مکانی (خدا در آسمان است) یا زمانی (خدا در پایان جهان در قیامت، ظهور خواهد کرد و جهان مادی را به جهانی الهی تبدیل خواهد کرد) درک می کردند. یا مقهور بودن انسان نسبت به نیروهای شهوانی یا اجتماعی و تاریخی که او را ناگزیر به افعال زشت و ددمنشانه می کردند را به صورت سلطهٔ موجوداتی اهریمنی بر جهان و حلول آن ها در انسان درک می کردند.
یعنی از آن جا که ذهن بشری کمال نایافته بود، نمی توانست مضامین انتزاعی و اگزیستانسیالیستی را به همان صورت انتزاعی فهم و بیان کند، بلکه این مفاهیم را در قالب صور تخیلی می ریخت و این گونه می توانست آن ها را فهم و بیان کند. این بدان معنا نیست که انسان باستانی خود از استعاری بودن اساطیر آگاه بود، بلکه خود او هم از ماهیت استعاری اساطیر ناآگاه بود، زیرا خارج از چهارچوب مفاهیم اسطوره ای نمی توانست بیندیشد تا به استعاری بودن اساطیر پی ببرد.
علاوه بر این، همچنان که زمانی گالیله هم گفته بود، متون مقدس به دنبال بیان این یا آن نظریه راجع به آغاز و پایان جهان نیستند، بلکه مقصود اصلی این متون مخاطب قرار دادن اشخاص انسانی و فراخواندن آن ها به نوع خاصی از زندگی است، و اگر مطابق این یا آن جهان بینی اسطوره ای اند، فقط به خاطر آن است که اذهان مردم آن زمان در چهارچوب این جهان بینی اسطوره ای می اندیشید و هر چه مخالف آن بود را بی گفتگو انکار می کرد.
حال که وضع چنین است، ما هم برای فهم مقصود واقعی متون مقدس باید پردهٔ اسطوره را کنار بزنیم و آن مضامین انتزاعی پشت پرده را ببینیم. آن احساس اضطراب یا امید، آن ادراک فلسفی که ذهن خیالباف انسان باستانی را واداشته دست به ساختن اساطیر بزند، این است که جوهرهٔ اصلی متون مقدس است و ما می توانیم با رها کردن معنای اساطیری متون مقدس و نگه داشتن روح انتزاعی و اگزیستانسیالیستی آن، به این جوهره پی ببریم.
رودولف بولتمان نام این گونه تأویل کردن متون مقدس را اسطوره زدایی می گذارد. یعنی تبدیل اسطوره به استعاره، یا تفسیر نمادین از اسطوره، به عبارت دیگر خالی کردن گزاره های متون مقدس از معنای اسطوره ای و تطبیق دادن آن ها با وضعیت و موقعیت انسانی.
معنای ایمان
فصل آخر از فصل های خوب کتاب بود که متأسفانه مقدار زیادی از آن به خاطر ناآشنایی با اصطلاحات اگزیستانسیالیستی از دستم لغزید و فرار کرد.
از جمله، بولتمان با توجه به روش تأویلش، معنای ایمان را بررسی می کند و می گوید: اگر رویکردی اگزیستانسیالیستی در فهم متون مقدس پیش گرفتیم، ایمان دیگر به معنای باور به خدایی کیهانی نیست که در ابتدای زنجیرهٔ علل مادی قرار می گیرد یا به هنگام معجزه، در میانهٔ زنجیرهٔ علل مداخله می کند. این دیدی اساطیری به خداست که باید کنار گذاشته شود. در دید اگزیستانسیالیستی ایمان به معنای رابطهٔ شخصی من در لحظهٔ اکنون با امر متعالی است. این که من با خدا رابطهٔ شکرگزاری یا... داشته باشم. در این رابطهٔ شخصی، من کاری به زنجیرهٔ علل کیهانی ندارم. بلکه به همان چیزهایی معتقدم که علم می گوید٬ این که جهان فارغ از خدا با قوانینی فیزیکی کار می کند. اما در ضمن، ایمان دارم که خدا در ضمن همین علل مادی و فیزیکی با من رابطه دارد، مثلاً وقتی پسرم با علل مادی از بیماری شفا می یابد، دست خدا را در کار می بینم و از لطف او غرق شعف و شکرگزاری می شوم. عنصر اصلی ایمان به این ترتیب در عبارت پارادوکسیکال «به رغم» نمایان می شود: به رغم این که فقط علل مادی در جهان در کارند، من دست خدا را می بینم.
این دیگر چیزی نیست که بتوان با برهان به شکلی عینی اثبات کرد. این ایمان متوقف است بر این که من به اختیار خود وارد رابطه ای مؤمنانه و شخصی با خدا شوم. و آن چیزی که می تواند در زندگی من اثرگذار باشد همین ایمان شخصی است، نه اعتقاد به نظریه ای عینی راجع به چگونگی پیدایش کیهان.