داستانهای کوتاه غریبهها شامل: غریبهها، آسمان آبی دز و باهم پسرک بومی شامل: شهر کوچک ما، در راه، وقتی تنها هستیم نه، چشم انداز، اجاره نشینان، خانه ای بر آب، پسرک بومی
احمد اعطا با نام ادبی احمد محمود (۴ دی ۱۳۱۰، اهواز – ۱۲ مهر ۱۳۸۱، تهران) نویسندهٔ معاصر ایرانی بود. او را پیرو مکتب رئالیسم اجتماعی میدانند. معروفترین رمان او، همسایهها، در زمرهٔ آثار برجستهٔ ادبیات معاصر ایران شمرده میشود
سوار ماشین و درحال رانندگی هستم. بابا کنارم نشسته و پوریا پشت. ماشینی به سرعت از کنارم میگذرد و سبقت بدی میگیرد. بابا تشر میزد که حواسِت کجاست، دوساعته داره چراغ میزنه. حواسم نیست. تشر میزد که انگار توی هپروتی. این هپروت عجیب سرزمین زیباییست. چیزهای دیگری هم میگوید که نمیشنوم. اصلا نمیفهمم چطور اشکم سرازیر میشود. میزنم کنار. هنوز دارد حرف میزند. ولی منکه ناراحت نشدهام بابا. نمیدانم چم است. جایم را با پوریا عوض میکنم. فکر میکنند از تشرها ناراحتم . اشکالی ندارد. چه بهتر. حالا دیگر لازم نیست برای اشکهایی که بند نمیاید توضیح بدهم. چیزی نمیشنوم. بگذار هرچه میخواهد بگوید. توی دلم یک چاه دهان باز میکند و فرو میبردم. دلتنگ میشوم. صفحه گوشی را باز میکنم. تماشایش میکنم. از پشت پرده اشک. مثل شهرو ، منهم اینطور دوستش دارم که فقط میخواهم تماشایش کنم. میخواهم از دور ببینمش و برایم دست تکان دهد. این طور دوست داشتن هم برای من کافیست.
یازده سال پیش مستندی دیدم با این عنوان «احمد محمود: نویسندهٔ انسانگرا» آن زمان کمی به نوشتن علاقه نشان میدادم اما زندگی احمد محمود در قاب دوربین اولین برخورد از نزدیک من با زندگی یک نویسنده بود. من حتی اسم احمد محمود هم به گوشام نخورده بود چه برسد که ایدهای دربارهٔ نوشتههایاش داشته باشم. بخشی از داستان «پسرک بومی»، آخرین داستان همین مجموعه را در آن فیلم با صدای خود نویسنده شنیدم. مجذوب ایدهٔ بکر و بدیع داستانک شدم. اما نمیدانم چه شد که احساس کردم احتمالا من بهتر از نویسنده میتوانم آن داستان را دربیاورم. قلم به کاغذ بردم و تفالههای مخدوشی از ذهن یک نوجوان خام را بیرون ریختم. یاد دارم که با ترسی آمیخته به افتخار آن به اصطلاح اولین داستان نابام را برای استاد گرانقدرام هم ایمیل کردم. وی چیزی با این مضمون در جواب من گفت: جوانی و هنوز ناپخته اما زود باشد که نسبت به روابطِ انسانها بیآموزی و آن روز از پس نوشتن این چنین داستانی بر خواهی آمد. یازده سال طول کشید تا این کتاب را بخوانم و احمد محمود را بشناسم. چه بزرگ مردی و چه نیرومند قلمی.
دیگه از خواندن و شنیدن داستان های جنگ و گلوله و خمپاره و محاصره و مقاومت مردم بومی خسته شدم واقعیت کجا و داستان سرایی کجا! ولی باز هم توبه میشکنم و این داستان ها رو میخونم
احمد محمود یک قصه گوی بومی ست، با روایت هایی خطی و مضامینی سخت اجتماعی. آثار محمود اگرچه در ادبیات معاصر ما قابل تامل اند، اما در مقایسه با ادبیات امروز جهان، مقام بلندی نصیبشان نمی شود. با این همه اگر حوصله ای باشد و حال و هوایی برای شنیدن خاطرات پدر بزرگ از جنگ و کودتا و طبقات محروم و... خواندن آثار احمد محمود در رده ی بالای اولویت هاست. او از نسلی ست که بیش از ادبیات، به جامعه گرایی و مردم گرایی گرایش داشتند (از جمله محمود دولت آبادی). زبان احمد محمود ساده، شیرین و خودمانی ست. این ویژگی در برخی از داستان های کوتاهش مانند "پسرک بومی" و هم چنین در اولین رمانش "همسایه ها"، چشمگیر است. همسایه ها بهترین اثر بلند احمد محمود و دلچسب ترین کار اوست. در "داستان یک شهر" و به ویژه در "زمین سوخته"، این "مردمی" بودن و "اجتماعی نویسی"، صمیمیت قلم او را خفه کرده است، و عبارات، گاه به شعار تبدیل می شوند. در "مدار صفر درجه" دوباره از اجتماعی نویسی فاصله می گیرد. با این همه "مدار صفر درجه" هم از هر لحاظ، پایین تر از "همسایه ها" ایستاده است. غریبه ها و پسرک بومی از زمره ی کارهای اولیه ی احمد محمود هستند
شهر کوچک ما، داستان مورد علاقهام بود. داستانی در باب اجبار. احمد محمود با چند صفحهی خواندنی و به شدت قابل درک، میگوید که چطور نخلها را میکشند، دکل میزنند، بوی نفت را تا ته گلوهایت میبرند، در صورت لزوم از خانهات اخراجت میکنند و تو، فقط مجبور به رفتن هستی. البته او از غیرت و مقاومت مردمان این شهر کوچک هم میگوید. مقاومتی که در همان کلمهاش کشته میشود. از قسمی که برای محافظت میخورند میگوید. میگوید که چطور قسمشان شکسته میشود. و چطور کلمهای با وزنی به این سنگینی(اجبار) میتواند اعتقاداتت را فرو ریزد.
گاهی در اعتراض به نثر احمد محمود میخوانم که میگویند زیادی بومی مینویسد و در وصف جنگ زیاد میگوید و اینها. نمیفهمم چطور میشود به نوشتهای چون این اعتراض کرد؟ اهمیت اصلی یک نویسنده رئالیست اجتماعی به این است که برای اقشار جامعه قابل درک باشد؛ و وقتی دغدغه همچنان همانست، همچنان هر روز زیر سلطه اجباریم، وقتی نوشتهی او که مربوط به مردمانی در یک شهر کوچک، در سالها پیش است، برای من و شما در امروز و شهری بزرگ صدق میکند، چه جای بحث میماند؟
از سیر احمد محمود خواندنم، چیز زیادی نگذشته و حتی هنوز رمانهایش را نخواندهام؛ ولی نوشتههای این همشهری برایم سراسر لذت است. مشتاق ادامه هستم.
«غريبه ها و پسرک بومي» از آن مجموعه هاي بودار است! داستانهايش بو ميدهند، بوي جنوب، بوي بهمنشير، بوي خاک آميخته به نفت، بوي تن کارگران زحمت کش! احمد محمود، از آن دست نويسندههايي است که انگار با خونش مينويسد و اصلا نميشود او را جدي نگرفت و سرسري از کنار داستانها گذشت. آه سوزان و رنج احمد محمود از وضعيت نابسامان «کارگران» و «زحمتکشان» سرزمين ما، از لابلاي کلمات متصاعد است. احمد محمود، خيلي شناسنامه دار و خاصّ مينويسد: "شبها، وقت دور هم نشستن بود و وقت گپ زدن و وقت اين بود که ناگهان، بعضيها از جا در بروند و صداشان بلند شود." (آسمان آبي دز، ص 32) به نظر من ايده اصلي بسياري از داستانهاي اين مجموعه «رنج انسانها»ست که محمود به خوبي حق آن را ادا کرده و نشان داده که نويسندهاي دردمند است. از اين مجموعه داستان «آسمان آبي دز» را بسيار پسنديدم. داستاني که نمونه اي از «تعدد قهرمانان» است و در نهايت به زيبايي به سرانجام مي رسد.
وقتی که حرف ها تو مغز آدم جوش می زنن و تو دل آدم آتیش می ندازن ، همه گرم و گیران ولی همچین که از دهن بیرون ریخته شدن و گرمای خون ازشون گرفته شد و رفتن تو قالب کلمات ، همه سرد و یخ زده می شن ...!
احمد محمود در کنار چوبک از نویسندگان محبوب من در بین تمام نویسندههای ایرانی است. این که دو نویسندهی محبوب من هر دو اهل جنوب هستند شاید کاملا اتفاقی باشد. شاید هم دلیل آن نوع نگرش آنها به زندگی و نحوهی بیان و تصویرسازیهای زنده باشد. در مورد احمد محمود یکی دیگر از جاذبهها لحن و زبان شیرین داستانهایش است که لهجهی جنوبی را چنان در زبان فارسی به کار برده که نه تنها خواندن داستانهایش را سخت نکرده بلکه صمیمیت و شیوایی خاصی به آنها بخشیده است. در دو مجموعه داستان غریبهها و پسرک بومی به خوبی تمام این موارد دیده میشود شاید حتی بیشتر از دیگر کتابهای این نویسنده لحن و گفتار در آنها نزدیک به لهجه جنوب است. داستانهای کوتاه و رئال احمد محمود پر از فضاهایی است که به خوبی تصویر شدهاند و شخصیتهایی که تنها با نشان دادن بعضی از رفتارشان تا عمق وجودشان را نمایان میکنند.
وقتی که حرفها توی مغز آدم جوش میزنن و توی دلِ آدم آتیش میندازن، همه گرم و گیران،ولی همچین که از دهن بیرون ریخته شدن و گرمای خون ازشون گرفته شد و رفتن تو قالب کتاب، همه سرد و یخزده میشن... بخشی از کتاب
مجموعه داستان غریبه ها و پسرک بومی شامل دوازده داستان کوتاه نوشته احمد مجمود انتشارات معین. بخشی از داستان غریبه ها: نعمت تکون نخور. دور تا دور حیاط محاصره شده چهره نعمت تو هم رفت.دندان هایش رو هم نشست.فک هایش زیر پوست بازی کرد و از لای دندان های کلید شده غرید - کدوم نامرد خبر داده ؟ - جلوتر نیا نعمت... همونجا بایست و گر نه مخت رو داغون می کنم. نعمت در آستانه در ایستاد و حرف، مثل گلوله های داغ سربی، از چانه ی گلویش بیرون زد - نامردا ... من دارم به یه مشت گشنه خدمت می کنم ... شما دارین به کی خدمت می کنین؟ ها ؟ ... به نیروی خارجی؟ تف ... باز صدای مرد بود که آشکارا لرزه داشت - تفنگو بنداز نعمت
خوانش اول به تاریخ جمعه بیست و یکم آذر ماه هزار و چهارصد و چهار هجری شمسی. خب برای احمد محمود امسال سراغ غریبهها و پسرک بومی رفتم، کتابی که از دوتا مجموعه داستان غریبهها و پسرک بومی تشکیل شده که هر کدوم چند تا داستان کوتاه دارن. اگر بخوام به صورت کلی بگم با داستانهای غریبهها بیشتر از داستانهای پسرک بومی کیف کردم ولی سه تا داستان بود که خیلی دوستش داشتم اولی غریبهها، دومی با هم و پسرک بومی. غریبهها منو یاد کلیدر و گلممد انداخت و عیاران سریال خاتون. پسرک بومی هم پایان بندی درجه یکی داشت و تعریفی از یک عشق پاک که پسر از عشق چیزی جز نگاه کردن و حرف زدن نمیخواست. اما با هم واقعا درجه یک بود! مردی شکست خورده و مورد خیانت واقع شده که شبگردی میکنه سیگار میکشه و الکل پناه برده. تقابل دو مردی که از دست دادن، یکی زنش رو با خیانت و یکی دخترش در راه مبارزه. و شبی رو تا صبح با هم میگذرونن. احمد محمود داستاننویس خیلی کار داره تا به احمد محمود رماننویس برسه. این به این معنی نیست که احمد محمود داستاننویس خوبی نیست یا داستانهاش خوندنی نیستن. رمانهاش درجه یکن، درجه یک...
اولین تجربه م از قلم نویسنده، پسرک بومی بود و چه قلم خوبی داشت؛ پخته، توصیفات به جا و فضاسازی فوق العاده، طوری که انگار منم داشتم هوای گرم جنوب رو فرو می دادم. و پایانش، بنظرم نقطه ی قوت داستان، جایی که میگی «عجب داستانی بود!» همون پایانشه...
به نظرم دو مدل کلی داستان میشه توش دید البته نه بعضی ها استثنا هستند یه تعدادی از داستان ها داستان همسفر شدن هستند مثلا داستان های باهم-وقتی تنها هستم نه و داستان در راه این سه تا داستان داستان هایی هستند که کسی با کسی همسفر میشه حالا توی یکی با موتور توی یکی توی شب و پیاده توی یکی دیگه هم با ماشین
یه سری از داستان هم هستند که روایت یه درگیری جمعی هستند غریبه ها -آسمان آبی دز -چشم انداز-شهر کوچک ما
دوتا داستان هستند که یکمی فشرده هستند یعنی پیرنگ کم رنگی دارن ولی جالب توجه هستند داستان اجاره نشین ها که داستان از زبون یه متصدی آسناسور هست که دوتا از اعضای ساختمون که احتمالا زن و شوهر هستند توی داستان خودشون رو از سقف خونه آویزون میکنند و میکشن
یه جوری بیش از حد آرومه و اتفاقه کم هضم
و داستان خانه ای بر روی آب
نطوری که یه زن و مرد یه جا نشستند و دارن فرو ریختن یه بنا رو میبینند و انگار به چشم هاشون مطمئن نیستند که داره واقعا این اتفاق می افته اونقدر هیچ کاری نمیکنند که خونه فرو میریزه یکمی نمادین هست شاید یه ذره خیلی کمی هم داستان تپه هایی چون فیل های سفید همینگوی رو به یادم آورد.
و تنها داستانی که فک میکنم یه شخصیت اصلی مشخص داشت و البته من از همه بیشتر دوسش داشتم داستان پسرک بومی بود داستان عشق یه پسر بومی به یه دختر فرنگی به اسم بتی و پایان دراماتیک داستان...البته اون فضاسازی ها و یکمی طولانی شدن داستان ارتباط رو خیلی عمیق میکنه با شخصیت و جریان و حس هاش
مجموعهٔ ۱۰ داستان از آقای محمودِ عزیز. قلم احمد محمود پر از تصویر است ایماژ. سرشار از قابهای تصویری ناب و غیرتکراری و درجهیک. اما تصویری بودنِ داستان، وقتی سهم خودش را درست ایفا میکند که داستان در گام اول دو چیز داشته باشد: ۱. شخصیتهای درست ۲. ماجرا غیر از داستان پسرک بومی، در نه داستان دیگر ما با شخصیتهای ابتر و ناقص روبرو هستیم. شخصیتهایی که لازم بود فقط چند قُلِ دیگر بخورند تا جا بیفتند، شخصیتهایی که باید در زمستان هرس میشدند تا بهار به شکوفه بنشینند، شخصیتهایی که رها شدهاند و چه حیف. ماجراهای هر ده داستان هم در حد یک خردهداستان هستند.... در مجموع، این ده داستان بیشتر شبیه پیشنویس یک رمان هستند تا یک مجموعهداستان قابل قبول. بعد! داستانها در بوم و جغرافیای جنوب کشور روایت میشوند. ولی چرا هیچ خبری از لهجه نیست؟! مگر میشود؟... ضمن ادای احترام به آقای احمد محمود عزیز و دوستدارانِ پرشمارشان، من توقعم بسیار بسیار بیشتر بود. و البته که درستترین بخشِ این کتاب، اسامیِ داستانها بود. محشر. عالی و تکاندهنده. یک میکروکلاسِ نامگذاری داستان کوتاه.
یه داستان از این کتاب مونده بود و تصمیم گرفتم امشب بخونمش. این کتاب مجموعهای از ده داستانه و با اینکه ٢٠٧ صفحست خوندنش زمانبر و سخته، روایت ها غمگینن و بیشتر حول محور طبقه کارگر جامعه اتفاق میوفتن، البته که رنج عجین شده با حکایت های این خاک. با بازکردن کتاب غم و استعمار و فقر میخوره تو صورتتون و سرما و گاهیم شرجی میشینه رو تنتون و بوی نفت و تعفن غارت و عذاب رو سینتون سنگینی میکنه، خلاصه که قبل خوندن بدونید روبروتون یه چیزی بیشتر از غم وایساده.
لحن کتاب ساده و روان هست و نویسنده تقریبا بدون تعصب تنها مشغول روایت داستان هاست و قضاوت در مورد شخصیت های داستان را به عهده خواننده گذاشته است کاری که در این طور اثار متاثر از ایدئولوژی ای خاص کمتر شاهد آن هستیم