Mikhail Aleksandrovich Sholokhov was awarded the 1965 Nobel Prize in Literature "for the artistic power and integrity with which, in his epic of the Don, he has given expression to a historic phase in the life of the Russian people."
سیزده داستان از نویسندگان روس در مجموعه ای با نام عشق بی پایان چاپ شده است،داستان ها هر یک ماجرای منحصر به فرد و به قلم خاص خود نوشته شده اند و در کنار هم مجموعه ای خواندنی را ساخته اند. لئو تولستوی: عشق و قلب های یخ زده: "ایوان واسیلیچ ناگهان سرخ شد و تقریبا عصبانی داد زد: بله،این شما،جوان های امروزی هستید،شما غیر از بدن چیزی نمیبینید،در روزگار ما اینطور نبود،هر چه من بیشتر عاشق میشدم او برایم بی بدن تر میشد.شما حالا پاها،ساقها و چیز های دیگری میبینید،شما زنهایی که عاشقشان شده اید را برهنه می کنید،ولی همانطور که آلفونس کار_که نویسنده خوبی بود_گفته برای من معشوقه ی من همیشه لباسی از برنز در برداشت،ما نه تنها زنها را برهنه نمی کردیم بلکه می کوشیدیم همانند پسر خلف نوح برهنگی آنان را بپوشانیم،باری شما نخواهید فهمید.." چگونه رخداد هایی کوچک..گاه تکان دهنده گاه بی اهمیت می توانند این چنین مسیر زندگی ما را تغییر دهند؟..سوالی ست که سال ها ذهن مرا به خود مشغول داشته. عشق بی پایان آلکسی تولستوی داستانی کوتاه و تکان دهنده از قهرمانی جنگی که به خانه باز میگردد،مجروحیت ها چنان او را تغییر داده اند که در خانه شناخته نمی شود..به ناچار شبی را به عنوان غریبه ای در نزد پدر و مادر خود سپری می کند..اگر زمانی به آغوش کسانی که دوستشان داریم بشتابیم اما آنان ما را از اثر رنج هایی که در زندگی کشیده ایم نشناسند..آنگاه چه باید کرد؟ شوخولوف،سرنوشت یک انسان.. گاه در پایان جنگ..انسان های بازمانده ای را میبینیم که جنگ همچو تندبادی مرگبار زندگی گذشته و آرامش روان ایشان را از آنان گرفته..انان را هچو عروسک هایی پاره در مسیر های جدید و نا آشنایی رها ساخته..همانند گرده های غبار که باد به هر سویشانمی برد..تا که دوباره به جریان زندگی روزمره بازگردند..زندگی ای که پس از چندی چنان به روال عادی بازگشته که گویی جهان را از تمام وحشت هایی که بر ما رفته خبری نیست..همه به زندگی مشغول اند..ما نیز..اما با حفره ای بزرگ..در جایی که روزگاری قلب مان می تپید..