What do you think?


آرش
آرش یک برخوانی است از بهرام بیضایی بر اساسِ داستانِ آرشِ کمانگیر. آرشِ بیضایی قهرمان نیست و تیر را با عشق پرتاب نمیکند. او ستوربانی است که تیر را با بیزاری رها میکند و ناخواسته شهید و قهرمان میشود.
53 pages, Paperback
First published April 1, 1977
About the author
بهرام بیضائی
70 books84 followersبهرام بیضایی: مروری بر زندگی و آثار یک اسطوره زنده
آغاز راه و شکلگیری اندیشه
کارنامه هنری: از صحنه تئاتر تا پرده سینما
سبک و مضامین کلیدی
مهاجرت و تداوم فعالیت
بهرام بیضایی، نویسنده، کارگردان، پژوهشگر و اسطورهشناس برجسته ایرانی، در ۵ دی ۱۳۱۷ در تهران چشم به جهان گشود ور در روز ۵ دی ۱۴۰۴ در سن ۸۷ سالگی، دور از وطن، چشم از جهان فروبست. او به عنوان یکی از پیشگامان موج نوی سینما و تئاتر ایران و از تأثیرگذارترین چهرههای فرهنگی معاصر شناخته میشود که با خلق آثاری عمیق و چندلایه، نقشی بیبدیل در غنای هنر و اندیشه ایرانی ایفا کرده است.
آغاز راه و شکلگیری اندیشه
بیضایی در خانوادهای اهل فرهنگ و ادب در تهران زاده شد. پدرش، ذکایی بیضایی، شاعر بود و این پیشینه، او را از همان ابتدا با ادبیات و هنر مأنوس کرد. علاقهی وافر او به سینما و نمایش از دوران نوجوانی آغاز شد و همین علاقه او را به سمت پژوهشهای گسترده در تاریخ نمایش ایران و جهان سوق داد. بیضایی تحصیلات خود را در رشته ادبیات فارسی در دانشگاه تهران آغاز کرد، اما آن را ناتمام گذاشت تا به صورت مستقل به تحقیق و آفرینش هنری بپردازد.
حاصل پژوهشهای ژرف او در همان دوران جوانی، کتاب مرجع و ماندگار "نمایش در ایران" بود که به عنوان یکی از مهمترین منابع در زمینه تاریخ نمایش ایرانی شناخته میشود و تسلط عمیق او بر ریشههای فرهنگی و نمایشی ایران را به نمایش میگذارد.
کارنامه هنری: از صحنه تئاتر تا پرده سینما
فعالیتهای هنری بیضایی در دو حوزه اصلی تئاتر و سینما متمرکز است، هرچند قلم او در قالب فیلمنامه، نمایشنامه، پژوهش و داستاننویسی نیز آثاری درخشان خلق کرده است.
در عرصه تئاتر، بیضایی با نگارش نمایشنامههایی چون "پهلوان اکبر میمیرد"، "مرگ یزدگرد"، "چهار صندوق" و "افرا، یا روز میگذرد"، جانی تازه به تئاتر ایران بخشید. آثار نمایشی او با بهرهگیری هوشمندانه از اساطیر، تاریخ و فرمهای نمایش ایرانی (همچون تعزیه و نقالی) و ترکیب آن با تکنیکهای مدرن تئاتری، به کاوش در مفاهیمی چون هویت، تاریخ، زن، مرگ و حقیقت میپردازند. زبان فاخر، ساختار پیچیده و شخصیتپردازی عمیق از ویژگیهای بارز نمایشنامههای اوست.
در حوزه سینما، بیضایی کار خود را با ساخت فیلم کوتاه "عمو سیبیلو" در سال ۱۳۴۹ آغاز کرد و با اولین فیلم بلندش، "رگبار" (۱۳۵۱)، نام خود را به عنوان یک فیلمساز صاحبسبک و اندیشمند مطرح کرد. "رگبار" با نگاهی دقیق و شاعرانه به تحولات اجتماعی و تقابل سنت و مدرنیته، آغازگر مسیری بود که با شاهکارهایی چون "باشو، غریبه کوچک" (۱۳۶۴)، "شاید وقتی دیگر" (۱۳۶۶) و "مساف" (۱۳۷۰) ادامه یافت.
فیلم "مرگ یزدگرد" (۱۳۶۰)، که اقتباسی از نمایشنامه خود او بود، نقطه عطفی در کارنامه سینمایی او و سینمای ایران به شمار میرود. این فیلم با ساختاری مبتنی بر روایتهای متناقض و تمرکز بر مفهوم نسبیت حقیقت، نمونهای درخشان از سینمای فلسفی و تاریخنگر است. "سگکشی (۱۳۷۹) نیز پس از سالها دوری از فیلمسازی، بازگشتی قدرتمندانه برای او بود که با استقبال منتقدان و تماشاگران روبرو شد.
سبک و مضامین کلیدی
آثار بیضایی، چه در سینما و چه در تئاتر، از ویژگیهای منحصر به فردی برخوردارند:
زبان و دیالوگ: استفاده از زبانی فاخر، ادیبانه و در عین حال دقیق و حسابشده که به آثار او عمقی چندبعدی میبخشد.
اسطوره و تاریخ: بهرهگیری از اساطیر ایرانی و بازخوانی رویدادهای تاریخی برای طرح مسائل جهان معاصر.
هویت زنانه: توجه ویژه به شخصیت زن و جایگاه او در تاریخ و اجتماع. زنان در آثار بیضایی اغلب شخصیتهایی قدرتمند، کنشگر و پیچیده هستند.
ساختار روایی: استفاده از ساختارهای روایی غیرخطی، روایتهای تودرتو و شکستن مرز میان واقعیت و خیال.
پژوهش و دقت: تمامی آثار او بر پایه تحقیقات گسترده و دقیق در زمینههای تاریخی، اسطورهشناسی و فرهنگی بنا شدهاند.
مهاجرت و تداوم فعالیت
بهرام بیضایی در سال ۱۳۸۹ به دعوت دانشگاه استنفورد به ایالات متحده آمریکا مهاجرت کرد و به عنوان استاد مدعو در این دانشگاه به تدریس و پژوهش در زمینه ادبیات و هنرهای نمایشی ایران پرداخت. او در طول اقامت خود در آمریکا نیز از فعالیت هنری باز نایستاد و چندین نمایشنامه از جمله "طربنامه" و "چهارراه" را با حضور بازیگران ایرانی در کالیفرنیا به روی صحنه برد و کارگاههای آموزشی متعددی برگزار کرد.
بهرام بیضایی، با بیش از نیم قرن فعالیت هنری و پژوهشی، نه تنها به عنوان یک هنرمند بزرگ، بلکه به مثابه یک اندیشمند و روشنفکر تأثیرگذار، جایگاهی رفیع در تاریخ فرهنگ
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 58 reviews
December 23, 2023
بیضایی رو به این دلیل دوست دارم که همیشه شَک میکنه، به قهرمان ها، به افسانه ها و به روایت های همیشگی. اون همیشه یک طرف دیگه ماجرای آشنای قدیمی رو میبینه و اصالت روایت رو زیر سوال میبره، طرفی که کسی جرات نداره بهش نگاه کنه چون این کار اسطوره زدایی میکنه و قهرمان داستان رو به زیر میندازه. این کار به مذاق ملتی که عمری اسطوره هاشون رو تقدیس کردن هرگز خوش نخواهد اومد.
اما چه به سر اسطوره های ما میاد اگر قهرمان ابرمردی که ایزدان حمایتش می کنن وجود نداشته باشه؟ "بیچاره ملتی که قهرمان ندارد"
پاسخ بیضایی به این سوال اینه: قهرمان در آینه است.
.....
در نمایشنامه آرش، بیضایی با حفظ درونمایه داستان، اسطوره آرش رو بازآفرینی میکنه و اونو از جایگاه قهرمانی مادرزاد به جایگاه انسانی عادی و حتی تحقیر شده میکشونه.
بیضایی با اینکار میخواد به نسل سرخورده خودش و نسل های توسری خورده و تحقیر شده بعدی بگه هیچ قهرمان مادرزادی وجود نداشته و نداره، و هرکدوم از ما، ما آدمای معمولی که هیچی نیستیم، دیده نمیشیم، تنهاییم، فراموش شدیم، در زمان مناسب و در جای لازم، میتونیم تبدیل به قهرمان بشیم. چه قهرمان زندگی خودمون و چه قهرمان مردم مون.
......
ریویوو صوتی براش گذاشتم. فایل صوتی کتاب هم هست.
اما چه به سر اسطوره های ما میاد اگر قهرمان ابرمردی که ایزدان حمایتش می کنن وجود نداشته باشه؟ "بیچاره ملتی که قهرمان ندارد"
پاسخ بیضایی به این سوال اینه: قهرمان در آینه است.
.....
در نمایشنامه آرش، بیضایی با حفظ درونمایه داستان، اسطوره آرش رو بازآفرینی میکنه و اونو از جایگاه قهرمانی مادرزاد به جایگاه انسانی عادی و حتی تحقیر شده میکشونه.
بیضایی با اینکار میخواد به نسل سرخورده خودش و نسل های توسری خورده و تحقیر شده بعدی بگه هیچ قهرمان مادرزادی وجود نداشته و نداره، و هرکدوم از ما، ما آدمای معمولی که هیچی نیستیم، دیده نمیشیم، تنهاییم، فراموش شدیم، در زمان مناسب و در جای لازم، میتونیم تبدیل به قهرمان بشیم. چه قهرمان زندگی خودمون و چه قهرمان مردم مون.
......
ریویوو صوتی براش گذاشتم. فایل صوتی کتاب هم هست.
June 14, 2024
آرش کمانگیری که ما میشناسیم یک تیرانداز اسطورهایه که پس از صلح ایران و توران و قبول این موضوع که توران زمینی به اندازهی پیمودن یک تیر به ایران بده، به خاطر تبحر در تیراندازی از سوی ایرانیان انتخاب میشه تا مرز بین ایران و توران با تیری که از کمانش رها میشه مشخص بشه. اما آرش بهرام بیضایی یک فرد عادی و معمولیه که به خاطر مکر و حیلهی تورانیان مجبور به تیر انداختن میشه و برای اولین بار با وجود تمام تنفری که داشته با دلش تیری رها میکنه که روزها در راهه.ه
February 16, 2022
و تیر میرفت
از آن بیابانهای خشک که آدمی در آنها پیدا نیست
و آن دشتهای سبز که کومه ها در آن روئیده
از آن آسمانها که مهر گردونه در آنها میراند
و آن دریاها که ناهید بر آنها گام مینهاد
و یابندگان که به یافتن "آرش" رفته بودند بازگشتند
پیشانی پرچین و موی سپید
اوچگونه میتواند بازگردد ؟
زیرا اون تیرش را
که به بلندی نیزه ای بود
با دل خود انداخته بود و نه بازوی خویش
از آن بیابانهای خشک که آدمی در آنها پیدا نیست
و آن دشتهای سبز که کومه ها در آن روئیده
از آن آسمانها که مهر گردونه در آنها میراند
و آن دریاها که ناهید بر آنها گام مینهاد
و یابندگان که به یافتن "آرش" رفته بودند بازگشتند
پیشانی پرچین و موی سپید
اوچگونه میتواند بازگردد ؟
زیرا اون تیرش را
که به بلندی نیزه ای بود
با دل خود انداخته بود و نه بازوی خویش
January 19, 2021
آرش بازخواهد گشت ...
January 6, 2026
و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند؛ آرش بازخواهد گشت.
December 27, 2025
"ایشان، مردان، مردان ایران، با دل خود، با دل اندوهبار خود میگویند: ما اینک چه میتوانیم؟ که کمانهامان شکسته، تیرهامان بینشان خورده و بازوهایمان سست است…
هیچ! و دلها پراندوه؛ که آسمان تاریک بود."
تاریخ همواره تکرار میشود. هیچچیز تغییر نخواهد کرد. و ایشان هنوز آرش را به راستکاریاش سرزنش میکنند. این همان پارادوکسیاست که همواره دچارش بودهایم. آرش مینگرد که تنهاست و تا ریشه به درد آمده.
بیضایی با بازگفت "آرش" موفق به شخصیتپردازی دوبارهی او میشود. اینبار آرش انسانیتر است. ایرانیتر است. آرش تیرش را از عشق رها نمیکند. بلکه از سر بیزاری آنرا میرهاند.
اثر، فارسیِ بسیار زیبایی دارد. به مناسبت فوت آقای بیضایی خوانشی دوباره بر این اثر داشتم. به طور کل در یک نشست تمام میشود. اما تا ساعتها آدم میان آسمان سیاه وطنش غرق میشود. این روایت ابدی ایران است. البرز بلند است و سر به آسمان میساید. و ما در پای البرز بهپای ایستادهایم، و در برابرمان دشمنانی از خون ما؛ با لبخند زشت. هیچچیز تغییر نخواهد کرد.
ششم دی ماه ۱۴۰۴. درگذشت بهرام بیضایی.
هیچ! و دلها پراندوه؛ که آسمان تاریک بود."
تاریخ همواره تکرار میشود. هیچچیز تغییر نخواهد کرد. و ایشان هنوز آرش را به راستکاریاش سرزنش میکنند. این همان پارادوکسیاست که همواره دچارش بودهایم. آرش مینگرد که تنهاست و تا ریشه به درد آمده.
بیضایی با بازگفت "آرش" موفق به شخصیتپردازی دوبارهی او میشود. اینبار آرش انسانیتر است. ایرانیتر است. آرش تیرش را از عشق رها نمیکند. بلکه از سر بیزاری آنرا میرهاند.
اثر، فارسیِ بسیار زیبایی دارد. به مناسبت فوت آقای بیضایی خوانشی دوباره بر این اثر داشتم. به طور کل در یک نشست تمام میشود. اما تا ساعتها آدم میان آسمان سیاه وطنش غرق میشود. این روایت ابدی ایران است. البرز بلند است و سر به آسمان میساید. و ما در پای البرز بهپای ایستادهایم، و در برابرمان دشمنانی از خون ما؛ با لبخند زشت. هیچچیز تغییر نخواهد کرد.
ششم دی ماه ۱۴۰۴. درگذشت بهرام بیضایی.
July 25, 2026
به تازگی خوانشی درجه یک از آرش به کارگردانی بهرام بیضایی در کانال یوتوب @StanfordIranianStudiesProgram منتشر شده که تماشای آن حین یا پس از مطالعهی نمایشنامه به جد توصیه میشود.
July 11, 2018
و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند: آرش باز خواهد گشت
June 7, 2020
و هومان به دور مینگرد،در غبار :
خواستم بدانم که مهر به خاک هنوز در من هست ؟ و نبود !
خواستم بدانم که مهر به خاک هنوز در من هست ؟ و نبود !
October 27, 2024
خوانش دوم:
در جایی کشواد به آرش میگوید: “ای آرش، این رهایی جاودانه نیست. هر پیمان روزی شکسته خواهد شد. در آن روز تو کجا خواهی بود؟
ای آرش تنگناها در پیش است. اگر تو آنها را برهانی امید خواهی شد، و این وحشتآور است. امید که در هر گدار سخت مردی خواهد آمد، انبوه را کاهل میکند. در هر تنگی ایشان چشم میگردانند تا برگزیده کیست. و خود بر جای نشسته”
و در پایان میخوانیم:
“آنک البرز؛ بلند است و سر به آسمان میساید. و ما در پای البرز به پای ایستادهایم، و در برابرمان دشمنانی از خون ما؛ با لبخند زشت.
و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند: آرش بازخواهد گشت…”
و من خستهام از ایرانیان همیشهطلبکار که همواره نشستهاند در انتظار ناجی. تنها، ماندهاند در ابر سیاه ناامیدی و فقط نگاه میکنند که هر کس چه میگوید و چه میکند تا بازخوردی نالهوار بدهند و دوباره سر در لاک بیدردسریِ خود کنند. هر بار هزاران ایرانی جان میدهند تا این جماعت سیاه کمی امید بگیرند؛ اما دمی که میگذرد و ناجی نمیآید، دوباره در لاک سیاه انفعال و همیشهطلبکار خود رفته و بانگ میزنند: دیدید هیچ نشد؟ دیدید دوباره برگشتیم در نقطهی اول؟
عدهی همیشه عزادار سانتیمانتال عاشق ملاها هم در جامهی کثیف اخلاقیاتشان، میروند و هنر میافرینند در خلاف میل همان آرشهایی که جان دادند.
نجاتدهنده در آینه است.
.
.
خوانش اول:
خیلی این نمایشنامه زیبا نوشته شده بود. توصیف صحنهها و شخصیتها عالی بودند.
شخصیت کشواد من رو یاد آدم هایی در زمانهی خودمون میندازه که شما رو، وقتی میخواید کاری کنید، با حرفهای بی سر و ته در یک دور باطل میندازند بدون اینکه خودشون بخوان کاری انجام بدن یا راهحل دیگهای بدند.
جالبه بدونید که داستان آرش در شاهنامه نیومده و قدیمیترین جایی که آورده شده در اوستاست.
داستان آرش خیلی غمانگیزه برای من و این کتاب اشکم رو درآورد.
“خروشید: دورتر!
آرش میماند: تا مرز؟
اینک او فریادی است: دورتر!
و آرش به خاک میافتد: ای پدر، به من مهر بیاموز.
او: نه!
آرش: به من نیرو ببخش.
او: نه! - اگر تو بیزاری، اگر از این که هست بیزاری، پس من چیزی ندارم تا ببخشمت، که تو از من تواناتری. هان این دل تست که تیر میاندازد و بازوی تو نه!
چنین گفت. و به شکوه شکوهمندترین بود.
پس آرش بهراه خود بالا رفت. دور رفت، و دورتر رفت.”
.
.
.
“آنک البرز؛ بلند است و سر به آسمان میساید. و ما در پای البرز به پای ایستادهایم، و در برابرمان دشمنانی از خون ما؛ با لبخند زشت.
و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند: آرش بازخواهد گشت…”
در جایی کشواد به آرش میگوید: “ای آرش، این رهایی جاودانه نیست. هر پیمان روزی شکسته خواهد شد. در آن روز تو کجا خواهی بود؟
ای آرش تنگناها در پیش است. اگر تو آنها را برهانی امید خواهی شد، و این وحشتآور است. امید که در هر گدار سخت مردی خواهد آمد، انبوه را کاهل میکند. در هر تنگی ایشان چشم میگردانند تا برگزیده کیست. و خود بر جای نشسته”
و در پایان میخوانیم:
“آنک البرز؛ بلند است و سر به آسمان میساید. و ما در پای البرز به پای ایستادهایم، و در برابرمان دشمنانی از خون ما؛ با لبخند زشت.
و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند: آرش بازخواهد گشت…”
و من خستهام از ایرانیان همیشهطلبکار که همواره نشستهاند در انتظار ناجی. تنها، ماندهاند در ابر سیاه ناامیدی و فقط نگاه میکنند که هر کس چه میگوید و چه میکند تا بازخوردی نالهوار بدهند و دوباره سر در لاک بیدردسریِ خود کنند. هر بار هزاران ایرانی جان میدهند تا این جماعت سیاه کمی امید بگیرند؛ اما دمی که میگذرد و ناجی نمیآید، دوباره در لاک سیاه انفعال و همیشهطلبکار خود رفته و بانگ میزنند: دیدید هیچ نشد؟ دیدید دوباره برگشتیم در نقطهی اول؟
عدهی همیشه عزادار سانتیمانتال عاشق ملاها هم در جامهی کثیف اخلاقیاتشان، میروند و هنر میافرینند در خلاف میل همان آرشهایی که جان دادند.
نجاتدهنده در آینه است.
.
.
خوانش اول:
خیلی این نمایشنامه زیبا نوشته شده بود. توصیف صحنهها و شخصیتها عالی بودند.
شخصیت کشواد من رو یاد آدم هایی در زمانهی خودمون میندازه که شما رو، وقتی میخواید کاری کنید، با حرفهای بی سر و ته در یک دور باطل میندازند بدون اینکه خودشون بخوان کاری انجام بدن یا راهحل دیگهای بدند.
جالبه بدونید که داستان آرش در شاهنامه نیومده و قدیمیترین جایی که آورده شده در اوستاست.
داستان آرش خیلی غمانگیزه برای من و این کتاب اشکم رو درآورد.
“خروشید: دورتر!
آرش میماند: تا مرز؟
اینک او فریادی است: دورتر!
و آرش به خاک میافتد: ای پدر، به من مهر بیاموز.
او: نه!
آرش: به من نیرو ببخش.
او: نه! - اگر تو بیزاری، اگر از این که هست بیزاری، پس من چیزی ندارم تا ببخشمت، که تو از من تواناتری. هان این دل تست که تیر میاندازد و بازوی تو نه!
چنین گفت. و به شکوه شکوهمندترین بود.
پس آرش بهراه خود بالا رفت. دور رفت، و دورتر رفت.”
.
.
.
“آنک البرز؛ بلند است و سر به آسمان میساید. و ما در پای البرز به پای ایستادهایم، و در برابرمان دشمنانی از خون ما؛ با لبخند زشت.
و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند: آرش بازخواهد گشت…”
December 23, 2023
و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند: آرش باز خواهد گشت.
یک آهنگی از گروه بمرانی بود به اسم احتمالاً قهرمانی در کار نیست! اولین باری که این قطعه را شنیدم حس و حال عجیبی داشتم. ما عاشق قهرمانها هستیم. عاشق اسطورهها و در دنیای قهرمانپرور و اسطورهپرور، فریاد این که قهرمانی در کار نیست! اقدام ماهرانه ایست.
زیبایی قلم بیضایی در آرش، شکستن تصویر اسطوره و ساختن آرش تازه است. آرشِ بیضایی پهلوان نیست! نه شجاع است و نه جنگاور. میترسد. اشتباه میکند و تخطئه میشود. مطرود دوست و مایه تمسخر دشمن میشود. حتی بیضایی گام را فراتر مینهد و حتی اصل عمل قهرمانه آرش را هم به چالش میکشد؛ که آیا اصلاً پرتاب تیر درست است؟
پیشتر در سهرابکشی جادوی قلم بیضایی را چشیده بودم. این بار در این داستان، مفتون نگاه تازهاش شدم. در آرش سفیدی وجود ندارد. حتی خود آرش هم خاکستری است. حتی کِشواد هم که گاه زبان عقلانیت میشود هم لغزشهایی دارد. آرش، ستوربانی است رانده شده. اگر بازگردد؛ خویشان، بر او میتازند و هلاکش میکنند و اگر به سوی تورانیان برود، ننگ وطن فروشی بر پیشانیاش نقش میبندد! حالیا انتخاب مردن برای چنین آرشی دیگر امری لزوماً شجاعانه محسوب نمیشود و انتخابیست لاجرم. چنانکه کشواد به او هشدار میدهد که تن به تیر نده زیرا فردا که تو نباشی چه کسی زنجیر از دست این مردم باز کند؟ آرش چه میکند. تیر را رها میکند و جان میسپرد!
_ کشواد: تیر تو ایشان را یک بار رها خواهد کرد اما برای همیشه به بند خواهد کشید!
نکته جالب دیگری که دوست دارم به آن اشاره کنم؛ شخصیت جالب هومان بود. هومان، پهلوانی که سرزمینش را به تورانیان فروخته و حالا در صف دشمن قرار گرفته است. اما ایرانیان خیال میکنند که او بر طریق میهنپرستی استوار بوده است و در راه ایران جان سپرده!
_ و هومان به دور مینگرد، در غبار: خواستم بدانم که مهر به خاک هنوز در من هست؟ و نبود!
هر اثر بیضایی، تجربه تازه و بسیار متفاوتی را برای من ایجاد میکند. طعمی تازه که پیشتر هیچجا آن را نچشیدهام.
یک آهنگی از گروه بمرانی بود به اسم احتمالاً قهرمانی در کار نیست! اولین باری که این قطعه را شنیدم حس و حال عجیبی داشتم. ما عاشق قهرمانها هستیم. عاشق اسطورهها و در دنیای قهرمانپرور و اسطورهپرور، فریاد این که قهرمانی در کار نیست! اقدام ماهرانه ایست.
زیبایی قلم بیضایی در آرش، شکستن تصویر اسطوره و ساختن آرش تازه است. آرشِ بیضایی پهلوان نیست! نه شجاع است و نه جنگاور. میترسد. اشتباه میکند و تخطئه میشود. مطرود دوست و مایه تمسخر دشمن میشود. حتی بیضایی گام را فراتر مینهد و حتی اصل عمل قهرمانه آرش را هم به چالش میکشد؛ که آیا اصلاً پرتاب تیر درست است؟
پیشتر در سهرابکشی جادوی قلم بیضایی را چشیده بودم. این بار در این داستان، مفتون نگاه تازهاش شدم. در آرش سفیدی وجود ندارد. حتی خود آرش هم خاکستری است. حتی کِشواد هم که گاه زبان عقلانیت میشود هم لغزشهایی دارد. آرش، ستوربانی است رانده شده. اگر بازگردد؛ خویشان، بر او میتازند و هلاکش میکنند و اگر به سوی تورانیان برود، ننگ وطن فروشی بر پیشانیاش نقش میبندد! حالیا انتخاب مردن برای چنین آرشی دیگر امری لزوماً شجاعانه محسوب نمیشود و انتخابیست لاجرم. چنانکه کشواد به او هشدار میدهد که تن به تیر نده زیرا فردا که تو نباشی چه کسی زنجیر از دست این مردم باز کند؟ آرش چه میکند. تیر را رها میکند و جان میسپرد!
_ کشواد: تیر تو ایشان را یک بار رها خواهد کرد اما برای همیشه به بند خواهد کشید!
نکته جالب دیگری که دوست دارم به آن اشاره کنم؛ شخصیت جالب هومان بود. هومان، پهلوانی که سرزمینش را به تورانیان فروخته و حالا در صف دشمن قرار گرفته است. اما ایرانیان خیال میکنند که او بر طریق میهنپرستی استوار بوده است و در راه ایران جان سپرده!
_ و هومان به دور مینگرد، در غبار: خواستم بدانم که مهر به خاک هنوز در من هست؟ و نبود!
هر اثر بیضایی، تجربه تازه و بسیار متفاوتی را برای من ایجاد میکند. طعمی تازه که پیشتر هیچجا آن را نچشیدهام.
September 5, 2012
بازنویسی افسانه ی آرش کمانگیر البته با کمی جزئیات که من قبلا نشنیده بودم.
البته بیضایی افسانه ی آرش کمانگیر رو وسبله ای قرار داده برای بیان یک مشکل اجتماعی: همه ی ما منتظریم تا بزرگ مردی برپا خیزدو آزادی برای ما به ارمغان آورد و ما او را پرستیدن گیریم و چون او مرد منتظر بزرگمرد دیگری باشیم.
زبان بسیار افسانه گون و بیان زیبای احساسات شخصیت ها از خوبی های این کتابه.
نثر کتاب بسیار با ابهته و همه ی این موارد باعث شده که "آرش" بیضایی افسانه ای باشد در حد "افسانه ی آرش کمانگیر" ولی با تکیه بر مفاهیمی متفاوت..
داستان برای "برخوانی " نوشته شده. نوعی نمایش که یک شخص رو سن میاد و کل داستان رو روایت می کنه و به جای همه ی شخصیت ها صحبت می کنه. یه جورایی مثل نقالی.
من این داستان رو به همراه دو داستان دیگه در کتاب "سه برخوانی" خوندم.
اون دو تا داستان هم بسیار قوی هستند. منظور اینکه از دست ندینش.
البته بیضایی افسانه ی آرش کمانگیر رو وسبله ای قرار داده برای بیان یک مشکل اجتماعی: همه ی ما منتظریم تا بزرگ مردی برپا خیزدو آزادی برای ما به ارمغان آورد و ما او را پرستیدن گیریم و چون او مرد منتظر بزرگمرد دیگری باشیم.
زبان بسیار افسانه گون و بیان زیبای احساسات شخصیت ها از خوبی های این کتابه.
نثر کتاب بسیار با ابهته و همه ی این موارد باعث شده که "آرش" بیضایی افسانه ای باشد در حد "افسانه ی آرش کمانگیر" ولی با تکیه بر مفاهیمی متفاوت..
داستان برای "برخوانی " نوشته شده. نوعی نمایش که یک شخص رو سن میاد و کل داستان رو روایت می کنه و به جای همه ی شخصیت ها صحبت می کنه. یه جورایی مثل نقالی.
من این داستان رو به همراه دو داستان دیگه در کتاب "سه برخوانی" خوندم.
اون دو تا داستان هم بسیار قوی هستند. منظور اینکه از دست ندینش.
January 24, 2017
قسمتهایی از متن
تیره به تیره، از سینه به سینه، از پشت به پشت. و تا گیهان بوده است، این تیر رفته است
--
آنک البرز بلند است و سر به آسمان می ساید. . ما در پای البرز به پای ایستاده ایم، و در برابرمان دشمنانی از خون ما؛ با لبخند زشت. و من مردمی را می شناسم که هنوز می گویند؛ آرش بازخواهد گشت
--
او از پدرش می داند که کژدم کوچک هنگام که در بند آتش است به خود نیش می زند که خاکستر. واو - آرش - خود را می نگرد که در آتش اندیشه هاش دربند است.
تیره به تیره، از سینه به سینه، از پشت به پشت. و تا گیهان بوده است، این تیر رفته است
--
آنک البرز بلند است و سر به آسمان می ساید. . ما در پای البرز به پای ایستاده ایم، و در برابرمان دشمنانی از خون ما؛ با لبخند زشت. و من مردمی را می شناسم که هنوز می گویند؛ آرش بازخواهد گشت
--
او از پدرش می داند که کژدم کوچک هنگام که در بند آتش است به خود نیش می زند که خاکستر. واو - آرش - خود را می نگرد که در آتش اندیشه هاش دربند است.
November 13, 2024
خیلی خیلی خیلی خوب بود.
یکی از بهترین نمایشنامه ها که خوندم .
آخرش کلی گریه کردم
متن نمایشنامه بکم سنگینه و کلمات قدیمی داره که ممکنه متوجه نشید که با یه سرچ ساده حل میشه.
حتما پیشنهاد می کنم بخونید.
امتیازم :۵
پ.ن: باید کتاب سه برخوانی رو تهیه کنید که آرش بکی از سه نمایشنامه شه.
۸۱
یکی از بهترین نمایشنامه ها که خوندم .
آخرش کلی گریه کردم
متن نمایشنامه بکم سنگینه و کلمات قدیمی داره که ممکنه متوجه نشید که با یه سرچ ساده حل میشه.
حتما پیشنهاد می کنم بخونید.
امتیازم :۵
پ.ن: باید کتاب سه برخوانی رو تهیه کنید که آرش بکی از سه نمایشنامه شه.
۸۱
August 29, 2013
واي خداي من چه قدر عالي بود اين كتاب!
نثر عالي، داستان عالي، توصيف عالي، پايان عالي...
حقيقتا لذت بردم!
نثر عالي، داستان عالي، توصيف عالي، پايان عالي...
حقيقتا لذت بردم!
November 26, 2020
فقط اون لحظاتی که آرش میگه "تیر نخواهم افکند" منو دیوونه میکنه، واقعا" چطور میشه بهرام بیضایی ما این همه شگفت انگیز باشه؟!!
August 31, 2024
« ای پدر، چرا به من گریستن نیاموختی؟»
نمیدونم تاثیر حماسه و خاک بود یا انتظارم برای آرشی نجاتدهنده و یا حال این روزهام، امّا همراه این اثر گریستم.
هر چند به خوبی کارهایی مثل مرگ یزدگرد نبود، شجاعتِ روایتکردن آرش به این شکل، ستودنیه.
لذّت بردم و قلبم تپید. لذا به خواندن از آقای بیضایی ادامه خواهیم داد.
نمیدونم تاثیر حماسه و خاک بود یا انتظارم برای آرشی نجاتدهنده و یا حال این روزهام، امّا همراه این اثر گریستم.
هر چند به خوبی کارهایی مثل مرگ یزدگرد نبود، شجاعتِ روایتکردن آرش به این شکل، ستودنیه.
لذّت بردم و قلبم تپید. لذا به خواندن از آقای بیضایی ادامه خواهیم داد.
Read
October 21, 2013من از ستم به ستم گریختم ـــ از دژخوی به دشمن؛ هنگام که باید گردن نهم، نزد آنکس می نهم که بیشتر فربهم کند
February 24, 2017
و تیر میرفت. روز از پی روز، وشب از پی شب؛ بندیان که آمدند آنرا در شتاب دیده بودند، و گروگان ها. آوارگان دشت به دیده خود باور نداشتند، و هنگامه در آنان افتاد که از پشته های ویرانه سربرآوردند. و هرکس از آن می گفت؛ پدر با پسر، برادر با برادر، و زن شویمند با شوی. و شور برخاست، و افسانه تیر در دهان ها افتاد، از تیره به تیره، از سینه به سینه، از پشت به پشت. و تا گیهان بوده است این تیر رفته است.
-برشی از متن
***
دوستش داشتم با آغاز و پایانی عالی و به جا؛ آرش داستان نه تنها پهلوان نیست که حتی تیرانداختن نیز نکو نمی داند. او ستوربانیست مرزنشین که از بد حادثه زبان دشمن را نکو می داند و در غیاب پیک سپاه مجبور می شود برای فرمانده تورانیان پیغامی ببرد.
آرش یکی از همین مردم است که به خاطر مرز و بوم و مردمش، بی مهری ها و نامرادی ها را به جان میخرد. در حال خواندن داستان که بودم بیشتر از همه دو چیز را به یادم می انداخت یکی آنکه در آخر هم این خود مردمند که کاری از پیش خواهند برد؛ و دیگر آنکه حال و هوایی که نویسنده ترسیم می کند آدم را به یاد این نکته می اندازد که مردم چگونه منجیانشان را تنها می گذارند تا به تنهایی با سختی ها روبرو شوند.
توصیف های کوتاه اما گیرایی دارد نویسنده و قلمش روحنواز است.
-برشی از متن
***
دوستش داشتم با آغاز و پایانی عالی و به جا؛ آرش داستان نه تنها پهلوان نیست که حتی تیرانداختن نیز نکو نمی داند. او ستوربانیست مرزنشین که از بد حادثه زبان دشمن را نکو می داند و در غیاب پیک سپاه مجبور می شود برای فرمانده تورانیان پیغامی ببرد.
آرش یکی از همین مردم است که به خاطر مرز و بوم و مردمش، بی مهری ها و نامرادی ها را به جان میخرد. در حال خواندن داستان که بودم بیشتر از همه دو چیز را به یادم می انداخت یکی آنکه در آخر هم این خود مردمند که کاری از پیش خواهند برد؛ و دیگر آنکه حال و هوایی که نویسنده ترسیم می کند آدم را به یاد این نکته می اندازد که مردم چگونه منجیانشان را تنها می گذارند تا به تنهایی با سختی ها روبرو شوند.
توصیف های کوتاه اما گیرایی دارد نویسنده و قلمش روحنواز است.
October 2, 2009
خورشید به آسمان و زمین روشنی میبخشد، و در سپیدهدمان زیباست. ابرها باران به نرمی میبارند. دشتها سبزند. گزندی نیست. شادی هست، دیگران راست. آنک البرز؛ بلند است و سر به آسمان میساید. و ما در پای البرز به پای ایستادهایم، و در برابرمان دشمنانی از خون ما؛ با لبخند زشت. و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند؛ آرش باز خواهد گشت
February 7, 2021
من این نمایشنامه رو دوازده سالگیم اتفاقی زیر یکی از میزای کلاسمون پیدا کردم و یادمه انقدر خوشم اومده بود که سه چهار بار خوندمش و کلی باهاش گریه کردم و شروع این شد که به آثار بهرام بیضایی و به طور کلیتر نمایشنامه و همچنین ادبیات اسطورهای ایران علاقمند بشم. کوتاهه و به شدت ارزش خوندن داره.
January 25, 2025
"کشواد میغریود سهم: پیش از دشمن آیا بندگی نبود؟"
انتظار پرداخت انتقادیتری به داستان آرش داشتم. پیش از حملهی تورانیان هم بندگی بود. یگانگی نبود و هر کس به خود میاندیشد. حتی پهلوانی مثل هومان در بین جنگ به ایرانیان خیانت کرد. آرش هم ستوربانی از همه جا بیخبر بود که تصادفی وظیفهی تیر انداختن به او تحمیل شد و مغضوب و منفور ایرانیان و تورانیان. اما بیضایی در پایان همان کلیشه قهرمانسازی ناسیونالیستی را حذف میکند. آرش جان خود در تیر میکند و تیرش روزها و شبها میرود تا گیهان میرود.
سوال من این است آیا این ایرانی که در آن بدون تورانیان هم مردمان در بندند، لیاقت حفظ شدن دارد؟ آرشها جان در کمان میکنند برای ماندن بندگی؟
آرشها را به حال خود رها کنید. به چوپانی خود. و برایشان اسطوره نسازید.
انتظار پرداخت انتقادیتری به داستان آرش داشتم. پیش از حملهی تورانیان هم بندگی بود. یگانگی نبود و هر کس به خود میاندیشد. حتی پهلوانی مثل هومان در بین جنگ به ایرانیان خیانت کرد. آرش هم ستوربانی از همه جا بیخبر بود که تصادفی وظیفهی تیر انداختن به او تحمیل شد و مغضوب و منفور ایرانیان و تورانیان. اما بیضایی در پایان همان کلیشه قهرمانسازی ناسیونالیستی را حذف میکند. آرش جان خود در تیر میکند و تیرش روزها و شبها میرود تا گیهان میرود.
سوال من این است آیا این ایرانی که در آن بدون تورانیان هم مردمان در بندند، لیاقت حفظ شدن دارد؟ آرشها جان در کمان میکنند برای ماندن بندگی؟
آرشها را به حال خود رها کنید. به چوپانی خود. و برایشان اسطوره نسازید.
February 6, 2022
آرش ، روایتی غریب است از آرش کمانگیر که نه کمان دارد و نه تیرانداختن میداند. او ستوربانی جوان و ساده دل است که "مهر به او دلی آتشین داده بود" ...
از خواندن نوشتههای جناب بیضایی به وجد میام . نثری مسحور کننده که نشاندهنده دانایی و بینش عمیق نویسنده است.
از خواندن نوشتههای جناب بیضایی به وجد میام . نثری مسحور کننده که نشاندهنده دانایی و بینش عمیق نویسنده است.
August 23, 2018
فیلم نامه های بهرام بیضایی رو از مدرسه یادم هست و هنوزم کتاب فارسی دبیرستانم رو دارم. از اونجا عاشق نوشته های بیضایی شدم و بعد فیلم هایی که ساخته. این مرد گنجِ،طلاس. کاش قدرش رو میدونستیم و میدونستند.
July 16, 2007
بدترین روایت آرش که در عمرم خواندم
January 3, 2022
و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند؛ آرش باز خواهد گشت …
May 13, 2008
نخستين تلاش هاي بيضايي براي دوباره سازي اسطوره ها جهت كاركرد در فضاي امروي با توجه به نيازها.اگرچه نقاط خلاقيت كار كمرنگ تر از كارهاي بعدي او در اين برخواني ها مانند كارنامه بندار بيدخش و ضحاك است ولي با توجه به زبان حماسي بيضايي و جاري شدن يك نوع تصوير سازي در لابه لاي نوانديشه هاي او در مرتبه اي فراتر از آرش كمانگير كسرايي قرار مي گيرد.
October 1, 2013
- با من میا آرش، از من دورتر بایست، تو مرا به خویش آلوده میکنی.
- کجا بمانم ای آرش. تو تنها مرا داری. از من به کجا میتوانی گریخت؟ این سپیده دم بخت سیاه را دیدم در آسمان می گشت تا بر سری فرود آید؛ دانستم پی تو می گردد.
- من سزاوار نبودم.
- تو سزاوار بدتری آرش. ترا به راستکاری ات سرزنش می کنند و تو سزاواری ...
- کجا بمانم ای آرش. تو تنها مرا داری. از من به کجا میتوانی گریخت؟ این سپیده دم بخت سیاه را دیدم در آسمان می گشت تا بر سری فرود آید؛ دانستم پی تو می گردد.
- من سزاوار نبودم.
- تو سزاوار بدتری آرش. ترا به راستکاری ات سرزنش می کنند و تو سزاواری ...
December 27, 2017
من مردمی را می شناسم که هنوز می گویند؛ آرش باز خواهد گشت.
Displaying 1 - 30 of 58 reviews





























