What do you think?


پهلوان اکبر میمیرد
جلدِ یکم از نمایشنامههای کتابِ دیوانِ نمایش
پهلوان اکبر، قهرمان این نمایشنامه، پهلوانی است قلندر و خسته و دلشکسته که در کودکی گم شده و از خانوادهاش جدا مانده و در ایل بزرگ شده و در عشق شکست خورده و تنها و نومید و سرگشته و مغموم است. او قرار است با جوانی به نام حیدر کشتی بگیرد و روز قبل از این کشتی از مادر حیدر میشنود که اگر پسرش پهلوان اکبر را در این کشتی ببرد به جاه و مقام و درنتیجه به دختر دلخواهش خواهد رسید.
پهلوان اکبر، قهرمان این نمایشنامه، پهلوانی است قلندر و خسته و دلشکسته که در کودکی گم شده و از خانوادهاش جدا مانده و در ایل بزرگ شده و در عشق شکست خورده و تنها و نومید و سرگشته و مغموم است. او قرار است با جوانی به نام حیدر کشتی بگیرد و روز قبل از این کشتی از مادر حیدر میشنود که اگر پسرش پهلوان اکبر را در این کشتی ببرد به جاه و مقام و درنتیجه به دختر دلخواهش خواهد رسید.
Paperback
First published January 1, 1965
About the author
بهرام بیضائی
70 books84 followersبهرام بیضایی: مروری بر زندگی و آثار یک اسطوره زنده
آغاز راه و شکلگیری اندیشه
کارنامه هنری: از صحنه تئاتر تا پرده سینما
سبک و مضامین کلیدی
مهاجرت و تداوم فعالیت
بهرام بیضایی، نویسنده، کارگردان، پژوهشگر و اسطورهشناس برجسته ایرانی، در ۵ دی ۱۳۱۷ در تهران چشم به جهان گشود ور در روز ۵ دی ۱۴۰۴ در سن ۸۷ سالگی، دور از وطن، چشم از جهان فروبست. او به عنوان یکی از پیشگامان موج نوی سینما و تئاتر ایران و از تأثیرگذارترین چهرههای فرهنگی معاصر شناخته میشود که با خلق آثاری عمیق و چندلایه، نقشی بیبدیل در غنای هنر و اندیشه ایرانی ایفا کرده است.
آغاز راه و شکلگیری اندیشه
بیضایی در خانوادهای اهل فرهنگ و ادب در تهران زاده شد. پدرش، ذکایی بیضایی، شاعر بود و این پیشینه، او را از همان ابتدا با ادبیات و هنر مأنوس کرد. علاقهی وافر او به سینما و نمایش از دوران نوجوانی آغاز شد و همین علاقه او را به سمت پژوهشهای گسترده در تاریخ نمایش ایران و جهان سوق داد. بیضایی تحصیلات خود را در رشته ادبیات فارسی در دانشگاه تهران آغاز کرد، اما آن را ناتمام گذاشت تا به صورت مستقل به تحقیق و آفرینش هنری بپردازد.
حاصل پژوهشهای ژرف او در همان دوران جوانی، کتاب مرجع و ماندگار "نمایش در ایران" بود که به عنوان یکی از مهمترین منابع در زمینه تاریخ نمایش ایرانی شناخته میشود و تسلط عمیق او بر ریشههای فرهنگی و نمایشی ایران را به نمایش میگذارد.
کارنامه هنری: از صحنه تئاتر تا پرده سینما
فعالیتهای هنری بیضایی در دو حوزه اصلی تئاتر و سینما متمرکز است، هرچند قلم او در قالب فیلمنامه، نمایشنامه، پژوهش و داستاننویسی نیز آثاری درخشان خلق کرده است.
در عرصه تئاتر، بیضایی با نگارش نمایشنامههایی چون "پهلوان اکبر میمیرد"، "مرگ یزدگرد"، "چهار صندوق" و "افرا، یا روز میگذرد"، جانی تازه به تئاتر ایران بخشید. آثار نمایشی او با بهرهگیری هوشمندانه از اساطیر، تاریخ و فرمهای نمایش ایرانی (همچون تعزیه و نقالی) و ترکیب آن با تکنیکهای مدرن تئاتری، به کاوش در مفاهیمی چون هویت، تاریخ، زن، مرگ و حقیقت میپردازند. زبان فاخر، ساختار پیچیده و شخصیتپردازی عمیق از ویژگیهای بارز نمایشنامههای اوست.
در حوزه سینما، بیضایی کار خود را با ساخت فیلم کوتاه "عمو سیبیلو" در سال ۱۳۴۹ آغاز کرد و با اولین فیلم بلندش، "رگبار" (۱۳۵۱)، نام خود را به عنوان یک فیلمساز صاحبسبک و اندیشمند مطرح کرد. "رگبار" با نگاهی دقیق و شاعرانه به تحولات اجتماعی و تقابل سنت و مدرنیته، آغازگر مسیری بود که با شاهکارهایی چون "باشو، غریبه کوچک" (۱۳۶۴)، "شاید وقتی دیگر" (۱۳۶۶) و "مساف" (۱۳۷۰) ادامه یافت.
فیلم "مرگ یزدگرد" (۱۳۶۰)، که اقتباسی از نمایشنامه خود او بود، نقطه عطفی در کارنامه سینمایی او و سینمای ایران به شمار میرود. این فیلم با ساختاری مبتنی بر روایتهای متناقض و تمرکز بر مفهوم نسبیت حقیقت، نمونهای درخشان از سینمای فلسفی و تاریخنگر است. "سگکشی (۱۳۷۹) نیز پس از سالها دوری از فیلمسازی، بازگشتی قدرتمندانه برای او بود که با استقبال منتقدان و تماشاگران روبرو شد.
سبک و مضامین کلیدی
آثار بیضایی، چه در سینما و چه در تئاتر، از ویژگیهای منحصر به فردی برخوردارند:
زبان و دیالوگ: استفاده از زبانی فاخر، ادیبانه و در عین حال دقیق و حسابشده که به آثار او عمقی چندبعدی میبخشد.
اسطوره و تاریخ: بهرهگیری از اساطیر ایرانی و بازخوانی رویدادهای تاریخی برای طرح مسائل جهان معاصر.
هویت زنانه: توجه ویژه به شخصیت زن و جایگاه او در تاریخ و اجتماع. زنان در آثار بیضایی اغلب شخصیتهایی قدرتمند، کنشگر و پیچیده هستند.
ساختار روایی: استفاده از ساختارهای روایی غیرخطی، روایتهای تودرتو و شکستن مرز میان واقعیت و خیال.
پژوهش و دقت: تمامی آثار او بر پایه تحقیقات گسترده و دقیق در زمینههای تاریخی، اسطورهشناسی و فرهنگی بنا شدهاند.
مهاجرت و تداوم فعالیت
بهرام بیضایی در سال ۱۳۸۹ به دعوت دانشگاه استنفورد به ایالات متحده آمریکا مهاجرت کرد و به عنوان استاد مدعو در این دانشگاه به تدریس و پژوهش در زمینه ادبیات و هنرهای نمایشی ایران پرداخت. او در طول اقامت خود در آمریکا نیز از فعالیت هنری باز نایستاد و چندین نمایشنامه از جمله "طربنامه" و "چهارراه" را با حضور بازیگران ایرانی در کالیفرنیا به روی صحنه برد و کارگاههای آموزشی متعددی برگزار کرد.
بهرام بیضایی، با بیش از نیم قرن فعالیت هنری و پژوهشی، نه تنها به عنوان یک هنرمند بزرگ، بلکه به مثابه یک اندیشمند و روشنفکر تأثیرگذار، جایگاهی رفیع در تاریخ فرهنگ
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 37 reviews
November 14, 2021
اگر از بیضایی چیزی نخونده باشیم، پس هیچی نخوندیم
عمیقا جای خالی ریویوو صوتی رو توی گودریدز حس میکنم.
خب من اونهمه حرف رو چجوری تایپ کنم وقتی حتی نمیدونم از کجا شروع کنم.
با غلامی کلی راجع به این نمایشنامه حرف زدیم، و بنظرم بهترین راه ریویوو کتاب، همین حرف زدنه.
عمیقا جای خالی ریویوو صوتی رو توی گودریدز حس میکنم.
خب من اونهمه حرف رو چجوری تایپ کنم وقتی حتی نمیدونم از کجا شروع کنم.
با غلامی کلی راجع به این نمایشنامه حرف زدیم، و بنظرم بهترین راه ریویوو کتاب، همین حرف زدنه.
August 29, 2024
پهلوان بهرام در گود:
در اواخر دهه ۳۰، شاهین سرکیسیان گروه تئاتر خودش را پایهگذاری میکند و تلاش میکند تا تئاتر را به شکلی اصولی ترویج و نیز اجرا نماید.
کسانی همچون نصیریان و عباس جوانمرد با او همکاری میکردند، و از دل این گروه، شاگردانی همچون اربی آوانسیان تربیت میشوند.
دهه ۴۰، کمکم دوران شکوفایی نگارش نمایشنامه در ایران است (گرچه در همان سالها تا انتها، نام بزرگی مانند سمندریان، بر اجرای نمایشنامههای خارجی اصرار و ابرام میورزید).
در همین سالها، به بهرام بیضایی جوان که به واسطه نگارش کتاب پژوهشی "نمایش در ایران" به اداره هنرهای دراماتیک پیوسته بود، پیشنهاد میشود (بقولی، توسط نصیریان) که نمایشنامهای تکپردهای درباره پوریای ولی بنویسد.
اما بیضایی به جای آن، نمایشنامه "پهلوان اکبر میمیرد" را در ۱۳۴۲ مینویسد که در ۱۳۴۴ منتشر و توسط عباس جوانمرد به روی صحنه برده میشود و مورد استقبال فراوان قرار میگیرد، بطوری که حتی شاه و ملکهاش را هم به سالن نمایش میکشاند.
بدین ترتیب، کارنامه بهرام بیضایی در تئاتر، بطور جدی با این اولین نمایشنامه بلندش شروع میشود.
پهلوان اکبرِ بهرام [همراه با اسپویل جزئی]:
در این نمایشنامه، پهلوان اکبر، پهلوان اول شهر همچون داستان پوریای ولی با چالشی اخلاقی روبرو میشود که بخاطر آن مجبور است به شکست خوردن و کنار کشیدن در مقابل هماوردی جوان.
اما بیضایی بعد دیگری هم به داستان میدهد و آن کشمکشهای شخصی و درونی پهلوان اول است. در واقع، آن قول اخلاقی که پهلوان اکبر به مادر حیدر میدهد، جرقهای میشود برای این کشکمش درونی. و سوال را در اینجا قرار میدهد که پهلوان تا کجا میتواند آن صورت تمثالین و اسطورهایِ پهلوانِ نیکوکار و مدافع مردم را به دوش بکشد و از نیمهی سیاه درونش فرار کند.
بهرامِ پهلوان اکبر یا بیضایی در "پهلوان اکبر میمیرد"چه کرده است؟
بیضایی همانطور که بعدها در بقیه کارنامهاش خواهیم دید، دست بر روی یک داستان تاریخ- افسانهای میگذارد و تلاش میکند تا با کنار زدن آن تکروایتِ رسمی، داستانی متفاوت از دل آن بیرون میکشد.
در اینجا هم با وجود انتظاراتی که مردم شهر از پهلوان اکبر دارند و خوانش عرفانیطور "پیر" از تصویر پهلوان، با پیش رفتن نمایشنامه، پهلوان اکبر هم بیشتر با خودِ انسانی و زمینیاش روبرو میشود و با آن کلنجار میرود (به نظرم هر چقدر در نمایش سایه سیاه و شخصیت سیاهپوش موفق شده، آن سویهی عاشقانه خامدستانه در آمده است).
از وجوه بعداً تکرارشوندهای که در این اولین کار بلند بیضایی میبینیم، یکی توجه به نمادها و تصاویر استعاری است، و دیگری توجه به زبان.
به وضوح میتوان دریافت که بیضایی به دنبال این بوده که به زبانی برساخته از زبان قشر پهلوانان برسد. اما به نظرم با وجود تلاشی ستودنی، به زبانی تصنعی دست پیدا میکند که مثلاً عقبتر از زبان موفقی که هدایت در داشآکل ابداعش کرد، میایستد.
پن: تشکر از مهندس سعید که با هم کمی راجع به این کتاب حرف زدیم.
پن ۲: اگر دسترسی به نمایشنامه بلبل سرگشته از علی نصیریان دارد، لطفا نسخه اسکنشده آنرا به دستم برسانید
در اواخر دهه ۳۰، شاهین سرکیسیان گروه تئاتر خودش را پایهگذاری میکند و تلاش میکند تا تئاتر را به شکلی اصولی ترویج و نیز اجرا نماید.
کسانی همچون نصیریان و عباس جوانمرد با او همکاری میکردند، و از دل این گروه، شاگردانی همچون اربی آوانسیان تربیت میشوند.
دهه ۴۰، کمکم دوران شکوفایی نگارش نمایشنامه در ایران است (گرچه در همان سالها تا انتها، نام بزرگی مانند سمندریان، بر اجرای نمایشنامههای خارجی اصرار و ابرام میورزید).
در همین سالها، به بهرام بیضایی جوان که به واسطه نگارش کتاب پژوهشی "نمایش در ایران" به اداره هنرهای دراماتیک پیوسته بود، پیشنهاد میشود (بقولی، توسط نصیریان) که نمایشنامهای تکپردهای درباره پوریای ولی بنویسد.
اما بیضایی به جای آن، نمایشنامه "پهلوان اکبر میمیرد" را در ۱۳۴۲ مینویسد که در ۱۳۴۴ منتشر و توسط عباس جوانمرد به روی صحنه برده میشود و مورد استقبال فراوان قرار میگیرد، بطوری که حتی شاه و ملکهاش را هم به سالن نمایش میکشاند.
بدین ترتیب، کارنامه بهرام بیضایی در تئاتر، بطور جدی با این اولین نمایشنامه بلندش شروع میشود.
پهلوان اکبرِ بهرام [همراه با اسپویل جزئی]:
در این نمایشنامه، پهلوان اکبر، پهلوان اول شهر همچون داستان پوریای ولی با چالشی اخلاقی روبرو میشود که بخاطر آن مجبور است به شکست خوردن و کنار کشیدن در مقابل هماوردی جوان.
اما بیضایی بعد دیگری هم به داستان میدهد و آن کشمکشهای شخصی و درونی پهلوان اول است. در واقع، آن قول اخلاقی که پهلوان اکبر به مادر حیدر میدهد، جرقهای میشود برای این کشکمش درونی. و سوال را در اینجا قرار میدهد که پهلوان تا کجا میتواند آن صورت تمثالین و اسطورهایِ پهلوانِ نیکوکار و مدافع مردم را به دوش بکشد و از نیمهی سیاه درونش فرار کند.
بهرامِ پهلوان اکبر یا بیضایی در "پهلوان اکبر میمیرد"چه کرده است؟
بیضایی همانطور که بعدها در بقیه کارنامهاش خواهیم دید، دست بر روی یک داستان تاریخ- افسانهای میگذارد و تلاش میکند تا با کنار زدن آن تکروایتِ رسمی، داستانی متفاوت از دل آن بیرون میکشد.
در اینجا هم با وجود انتظاراتی که مردم شهر از پهلوان اکبر دارند و خوانش عرفانیطور "پیر" از تصویر پهلوان، با پیش رفتن نمایشنامه، پهلوان اکبر هم بیشتر با خودِ انسانی و زمینیاش روبرو میشود و با آن کلنجار میرود (به نظرم هر چقدر در نمایش سایه سیاه و شخصیت سیاهپوش موفق شده، آن سویهی عاشقانه خامدستانه در آمده است).
از وجوه بعداً تکرارشوندهای که در این اولین کار بلند بیضایی میبینیم، یکی توجه به نمادها و تصاویر استعاری است، و دیگری توجه به زبان.
به وضوح میتوان دریافت که بیضایی به دنبال این بوده که به زبانی برساخته از زبان قشر پهلوانان برسد. اما به نظرم با وجود تلاشی ستودنی، به زبانی تصنعی دست پیدا میکند که مثلاً عقبتر از زبان موفقی که هدایت در داشآکل ابداعش کرد، میایستد.
پن: تشکر از مهندس سعید که با هم کمی راجع به این کتاب حرف زدیم.
پن ۲: اگر دسترسی به نمایشنامه بلبل سرگشته از علی نصیریان دارد، لطفا نسخه اسکنشده آنرا به دستم برسانید
January 21, 2017
نکته ی نخست آنکه چرا باید نمایشنامه خواند؟ نمایشنامه خوانی به گمانم یکی از راهکارهای شکل دهی به ذهن برای تصویرسازی بهتر و تمرینی ست برای بازنگری در خود. از این دید لازم است نمایشنامه های خوب را برخوانی کرد.
در مورد این نمایشنامه بایستی توجه کرد که از جهان ِ پهلوان اکبر بایستی به عمق ِ رویدادها نگریست و سپس در مرحله ی بعدی جهان قصه را گسترش داد.
سوای دل بستگی ام به آثار بیضایی این بار هم خوانش نمایشنامه ای از او برایم دو چندان لذت داشت. آخرینش طومار شیخ شرزین بود. بیضایی را همانگونه که باید بارها دید بایستی بارها نیز خواند. تسلط او بر اسطوره ها و تحلیل آنها در آنچه که می نویسد یا ساخته است باعث آن شده تا جهانی را پدید بیاورد که جهان ِ بی قراری هاست و جهان بیگانه ای هم نیست. تازه هست و جهان ماست. باز بینی قصه ای مانند چریکه ی تارا و یا مرگ یزگرد! و حتا تمام ساخته هایش و نوشته های او نبوغ او را بیشتر و بیشتر نمایان می کند
بیضایی را بایستی بارها و بارها از نو خواند
در مورد این نمایشنامه بایستی توجه کرد که از جهان ِ پهلوان اکبر بایستی به عمق ِ رویدادها نگریست و سپس در مرحله ی بعدی جهان قصه را گسترش داد.
سوای دل بستگی ام به آثار بیضایی این بار هم خوانش نمایشنامه ای از او برایم دو چندان لذت داشت. آخرینش طومار شیخ شرزین بود. بیضایی را همانگونه که باید بارها دید بایستی بارها نیز خواند. تسلط او بر اسطوره ها و تحلیل آنها در آنچه که می نویسد یا ساخته است باعث آن شده تا جهانی را پدید بیاورد که جهان ِ بی قراری هاست و جهان بیگانه ای هم نیست. تازه هست و جهان ماست. باز بینی قصه ای مانند چریکه ی تارا و یا مرگ یزگرد! و حتا تمام ساخته هایش و نوشته های او نبوغ او را بیشتر و بیشتر نمایان می کند
بیضایی را بایستی بارها و بارها از نو خواند
August 20, 2025
چرا بیضائی انقدر شخصیتهاش رو اذیت میکنه؟
من واقعا خون به جگر میشم🫠
من واقعا خون به جگر میشم🫠
September 20, 2018
پهلوون:فردا پسرت سربلند میشه
مادر:چطور آقا?
پهلوون:چون تو براش دعا کردی،هیچکس نیست که برای پهلوون اکبر دعا کنه.
مادر:چطور آقا?
پهلوون:چون تو براش دعا کردی،هیچکس نیست که برای پهلوون اکبر دعا کنه.
March 19, 2007
بیضایی در زمینه ی ادبیات نمایشی ما اثر گذارترین قلم در پنج دهه ی اخیر بوده است. بیضایی سنت نمایشی ما را هم خوب می شناسد. خواندن بیضایی را، بهررو توصیه می کنم.
https://www.goodreads.com/author_blog...
https://www.goodreads.com/author_blog...
August 18, 2020
پهلوان : [مکث] اکبر دیگه به چیزی دل نمی بنده پدر
پیر : که مبادا از دست بده ؟
امروز با خود فکر می کنم که چه شد آن مرام و مردانگی های قدیم ؟ آدم باید آدم باشه . آدمیزاد فقط از آب و گل نیست می پرسی از چیه ؟ از جان و دل. این فرهنگ شرق بود ، باور مردان محله های ما. نوگرایی همچون مشعل تائیس به آتش کشید این رسم و رسوم را . قانون را جای اخلاق نهاد و انسان دیگر نه از جان و دل که از عقل و منطق بود. زمانی بود که سبیل یک مرد را جای گرو بر می داشتند ، زمانی بود که اگر سر می رفت قول زیر پا گذاشته نمی شد ، پهلوان حق مظلوم را از ظالم می گرفت نه که بخواهد بازوهای ستبرش را بهانه ای برای خانوم بازی قرار دهد ، دوره ای نگاه پاک ارزش داشت و موی سفید حرمت. مادر تنها مادر یک خانواده نبود که تمام بچه های محل را اولاد خود می دانست ، آن روزگار نام مادر حرمت داشت و هنوز موضوع داستان های هرزه نگاری نشده بود . چجوری تمام ارزش های مان به لجن کشیده شد ؟ تمام این باورها را مسئله ای انسانی و فراتر از اندیشه های خشک و سطحیِ الهی مآبانه می دانم اما با این حال معتقدم که زمانی انسان ها (هرچند کوته نظرانه) صفات انسانی را به طبیعت نسبت می دادند ، باران را نشانه ی رافت و ویرانی را نماد خشم خدایان می دیدند. اما حالا نگاه همان انسان ها به جهان و طبیعت مانند نگاه یک ریاضی دان است به معادلات و مجهولات . تا صبح قیامت هم گریه کنی دو به اضافه ی دو پنج نمی شود ، تا صبح قیامت هم که بر سرت بزنی جواب یک کد برنامه نویسی چیز دیگری نمیگردد و حالا با همین نگاه می دانی که دیگر نه باران به خواست تو می بارد و نه خورشید می خواهد زیبایی های جهان را به تو بنمایاند . آن ها تنها از یک "منطق" برنامه نویسی تبعیت می کنند و نه محض رضای خدا می چرخند و نه به دلیل دعا های تو
پ.ن : یه زمانی تهران هویت داشت و انقدر بی اصل و نسب نبود که از بچه تهرون بپرسن اصالتت مال کجاست ؟
می فروش : پهلوون شما دشمن زیاد داری ، یه دوست برای خودت پیدا کن
پهلوان : خیلی گشتیم ، غمت نباشه
پیر : که مبادا از دست بده ؟
امروز با خود فکر می کنم که چه شد آن مرام و مردانگی های قدیم ؟ آدم باید آدم باشه . آدمیزاد فقط از آب و گل نیست می پرسی از چیه ؟ از جان و دل. این فرهنگ شرق بود ، باور مردان محله های ما. نوگرایی همچون مشعل تائیس به آتش کشید این رسم و رسوم را . قانون را جای اخلاق نهاد و انسان دیگر نه از جان و دل که از عقل و منطق بود. زمانی بود که سبیل یک مرد را جای گرو بر می داشتند ، زمانی بود که اگر سر می رفت قول زیر پا گذاشته نمی شد ، پهلوان حق مظلوم را از ظالم می گرفت نه که بخواهد بازوهای ستبرش را بهانه ای برای خانوم بازی قرار دهد ، دوره ای نگاه پاک ارزش داشت و موی سفید حرمت. مادر تنها مادر یک خانواده نبود که تمام بچه های محل را اولاد خود می دانست ، آن روزگار نام مادر حرمت داشت و هنوز موضوع داستان های هرزه نگاری نشده بود . چجوری تمام ارزش های مان به لجن کشیده شد ؟ تمام این باورها را مسئله ای انسانی و فراتر از اندیشه های خشک و سطحیِ الهی مآبانه می دانم اما با این حال معتقدم که زمانی انسان ها (هرچند کوته نظرانه) صفات انسانی را به طبیعت نسبت می دادند ، باران را نشانه ی رافت و ویرانی را نماد خشم خدایان می دیدند. اما حالا نگاه همان انسان ها به جهان و طبیعت مانند نگاه یک ریاضی دان است به معادلات و مجهولات . تا صبح قیامت هم گریه کنی دو به اضافه ی دو پنج نمی شود ، تا صبح قیامت هم که بر سرت بزنی جواب یک کد برنامه نویسی چیز دیگری نمیگردد و حالا با همین نگاه می دانی که دیگر نه باران به خواست تو می بارد و نه خورشید می خواهد زیبایی های جهان را به تو بنمایاند . آن ها تنها از یک "منطق" برنامه نویسی تبعیت می کنند و نه محض رضای خدا می چرخند و نه به دلیل دعا های تو
پ.ن : یه زمانی تهران هویت داشت و انقدر بی اصل و نسب نبود که از بچه تهرون بپرسن اصالتت مال کجاست ؟
می فروش : پهلوون شما دشمن زیاد داری ، یه دوست برای خودت پیدا کن
پهلوان : خیلی گشتیم ، غمت نباشه
May 15, 2026
بیضایی توی این نمایشنامه قصهی قدیمی پوریای ولی رو به شکل متفاوتی روایت میکنه و پختگی و بلوغ پهلوانی رو که کل شهر به جوانمردی و مرام میشناسنش، زیر سؤال میبره. پهلوان اکبر اگرچه در قدرت جسمی رو دست نداره، ولی بهطور مشخص در بُعد احساسی، آدم نابالغیه. قصهی عشق نافرجامش و احساساتی که هنوز باهاش درگیره باعث میشه خودش هم به پهلوان بودن خودش شک کنه. اون سایهی تاریکی که اطراف پهلوان پرسه میزنه هم این عدمبلوغ پهلوان اکبر رو نمادین کرده و نشون میده این شخصیت بیشتر از اینکه بخواد با پهلوان حیدر مبارزه کنه، درحال جدال با خودشه. شاید برای همین درنهایت تصمیم میگیره بازوبند پهلوانی رو به حیدر بده، چون اون حداقل در موضوع عشق، چند قدم جلوتر از پهلوان اکبره. پهلوان اکبر میمیره چون اونچیزی که به زندگی آدمها معنا میده، قدرت جسمی نیست؛ تحول و پختگی درونیه.
March 5, 2024
واقعاً خیلی خوشحالم که این دورهم جمع شدنهای هفتگی داره باعث میشه بیضایی بخونم.
January 1, 2026
همهی مایههای کارهای آیندهی بیضایی را در این نمایشنامهی کوتاه میشود دید. پیش از انقلاب که اسلامپناهی و خوار شمردن ایران ادای روشنفکری بود بیضایی ایراندوست و دینستیز است. مایههای دیگر، عشق ناکام و رهانندهای نیست و مردم خود باید به داد خود برسند.
March 30, 2018
تو از هیچکس شکست نخوردی اکبر الا از خودت. دردت رو مزهی میت کن. میی میخوام تلختر از این درد.
January 21, 2020
از متن کتاب:
گزمه دو - تو فکر این میفروشهم، ما باید شبگردی کنیم اما اون راحت خوابیده.
گزمه یک - راحت خوابیده؟ این جرمه!
گزمه دو - از بیدار بودن بدتر نیست!
نظری ندارم : ف و ق ا ل ع ا د ه :)
گزمه دو - تو فکر این میفروشهم، ما باید شبگردی کنیم اما اون راحت خوابیده.
گزمه یک - راحت خوابیده؟ این جرمه!
گزمه دو - از بیدار بودن بدتر نیست!
نظری ندارم : ف و ق ا ل ع ا د ه :)
March 2, 2024
شما هم دارین زندگیتونو میکنین یهو بیضایی سر راهتون سبز میشه میکوبه در گوشتون میره تا دو سه ماه بعد یا فقط من اینجوریم؟
October 9, 2018
یادمه بچه که بودم یه سریال نشون می داد به نام "پهلوانان نمی میزند"، منم از سر ذوق و اون چیزی که تو داستان ها و قصه ها خونده بودم، با خانواده می شستم و نگاه می کردم. با کمال تعجب تو سریال یکی یکی پهلوون ها کشته می شدن!!! با خودم گفتم اینا که همه مردن، مسخره کردن مارو 😡 بعدن آدم بده رو پیدا کردن و پهلوون ها نسلشون باقی موند. خدا رو شکر. تو این داستان هم پهلوون اکبر، تکرار داستان پوریای ولی معروفه که با دیدن شیون و تضرع مادر حریفش از رزم کناره گیری می کنه و توسط...کشته میشه. نمی گم که برید بخونید. اما، تو این پهلوونی چیزی جز قلدری و شاخ و شونه کشیدن و سلاخی و مرگ نیست. جالب اینجاست که اینجا هم پهلوون شهر مثل داش آکل هدایت از بیان ابراز عاشقی عاجزه!!! یه جای داستان پیر به اکبر میگه: " آدمیزاد فقط به آب و گل نیست، می پرسی چیه؟ از جان و دل. عشقه که به همه چی معنی میده." خلاصه اینکه بیایید پهلوون نباشیم. من با این پهلوانی بد مشکل دارم. 😉
December 17, 2017
بازروایت داستان پوریای ولی و قولی که به مادر پهلوون رقیب میده.
زمان خودش نمایش پر سر وصدایی بوده و زبان روایت بیضایی هم کم مورد نکوهش و ستایش قرار نگرفته. یه جورایی یاد سریال پهلوانان نمیمیرند هم افتادم.
داستان یک پهلوان اول بی اصل و نسب که جایگاهش رو یه پهلوون جوون و کمتجربه اما با اصل و نسب میخواد و قصدش هم اینه که از این طریق به عشقش برسه، همزمان داستان یه بعد سیاسی هم داره که به فساد سازمانیافتهی دستگاه انتظامی برمیگرده و تا حدی تو زمان خودش صدا میکنه که شخص محمدرضاشاه بیخبر از بازیگرها به همراه امیرعباس هویدا برای تماشای نمایش میرن و بعدا میگه ضد حکومت بودن این نمایش رو قبول نداره.
زمان خودش نمایش پر سر وصدایی بوده و زبان روایت بیضایی هم کم مورد نکوهش و ستایش قرار نگرفته. یه جورایی یاد سریال پهلوانان نمیمیرند هم افتادم.
داستان یک پهلوان اول بی اصل و نسب که جایگاهش رو یه پهلوون جوون و کمتجربه اما با اصل و نسب میخواد و قصدش هم اینه که از این طریق به عشقش برسه، همزمان داستان یه بعد سیاسی هم داره که به فساد سازمانیافتهی دستگاه انتظامی برمیگرده و تا حدی تو زمان خودش صدا میکنه که شخص محمدرضاشاه بیخبر از بازیگرها به همراه امیرعباس هویدا برای تماشای نمایش میرن و بعدا میگه ضد حکومت بودن این نمایش رو قبول نداره.
June 19, 2020
های ای سنگ صبور... تو رو کی ساخته؟ سنگتراشی که تو رو می ساخت مرگ یه پهلوون رو خبر می داد! [می ماند؛ همزبانی یافته است.] اگر تو بودی_میشنوی پهلوون؟ _ اگر تو بودی چکار می کردی؟ راه دیگه ای بود؟ اکبر چیکار می تونست بکنه؟ حالا چيکار باید بکنه.؟ می دونی که دیگه تو این شهر جاش نیست. اکبر تاب مسخره شدن نداره؛ اگر داشت به ایلیات بر می گشت! [نگاهی به آسمان] الآن باید تو ایلیات طبل کوچ زده باشن! _ چندساله ساکتی؟ ها؟ یه حرفی بزن؛ یه فریادی بکن. وقتی تنهایی فریاد کن!
October 8, 2017
چقدر این داستان خوب است و چقدر لذت بخش است که تو بازروایت یک داستان قدیمی را بخوانی؟
و وقتی این لذت چند برابر می شود که راوی آن بیضایی باشد.
بگذار بر من خرده بگیرند و من را شیفته و زودانزال حسی بدانند... من بیضایی را به حداعلی میستایم و دوست دارم.
بر موهای سپیدت بوسه میزنم مرد.
زنده باشی
و وقتی این لذت چند برابر می شود که راوی آن بیضایی باشد.
بگذار بر من خرده بگیرند و من را شیفته و زودانزال حسی بدانند... من بیضایی را به حداعلی میستایم و دوست دارم.
بر موهای سپیدت بوسه میزنم مرد.
زنده باشی
November 19, 2020
آرش، عروسک ها و پهلوان اکبر. در هر سه بیضایی سعی میکنه که به روح انسانی یک قهرمان نزدیک بشه و نشون بده که پهلوان های که برای همه قهرمان و قدرتمند اند ، در حقیقت قربانی جامعه هستند. قربانی خواسته های مردم خیره سر.
January 9, 2021
پهلوان: کوچهمردها دیر به خونه میرسن.
حیدر: کسائی هم هستن که هیچ وقت نمیرسن!
پهلوان: حالا دیگه همه به خونههاشون رفتن.
حیدر: غیر از گزمهها که از خونههاشون دراومدن.
پیر: آره، غیر از دزدها و گزمهها، کار اونها تازه شروع میشه.
ص۴۱
حیدر: کسائی هم هستن که هیچ وقت نمیرسن!
پهلوان: حالا دیگه همه به خونههاشون رفتن.
حیدر: غیر از گزمهها که از خونههاشون دراومدن.
پیر: آره، غیر از دزدها و گزمهها، کار اونها تازه شروع میشه.
ص۴۱
September 7, 2021
می فروش : پهلوون این چیه که قصه نیست ؟
پهلوون : این ما هستیم ؛ تن زنده و دل مرده ! ای می نخورده مستیم!
پهلوون : این ما هستیم ؛ تن زنده و دل مرده ! ای می نخورده مستیم!
April 8, 2024
در حدِ کارهای دیگر جناب بیضایی نبود، شاید باید دوباره بخونمش، در آینده.
میشه گفت تعریضی بود بر داستان پوریای ولی.
میشه گفت تعریضی بود بر داستان پوریای ولی.
Read
June 19, 2023هیچ کس نیست برای پهلوون اکبر گریه کنه
June 26, 2025
نمایشنامه زیبا و خوش خوان اما بسیار فلسفی و نمادین بعد از خوندنش خیلی بهش فکر خواهید کرد
December 26, 2021
در پردهٔ نخست پهلوان اکبر پی می برد که حریفش حیدر، دلدادهٔ دختری است که وصلتش با او منوط به پیروزی حیدر در مسابقهٔ کشتی با پهلوان اکبر است. او در گفتگویی با مادر حیدر، بدون آن که خود را به وی بشناساند، به او دلداری می دهد که پسرش از این مبارزه پیروز بیرون خواهد آمد. در پردهٔ دوم پهلوان اکبر با این تردید درگیر است که از مسابقهٔ فردا اجتناب کند و شهر را رها کرده و سر به بیابان بگذارد. سیاهپوشی که از پردهٔ نخست داستان در پی کشتن پهلوان اکبر است در پردهٔ سوم بسیار به او نزدیک می شود و باعث ترس پهلوان اکبر می شود. پهلوان اکبر پس از فرار سیاه پوش، بازوبند خودش را به می فروشی که در آن محل دکان دارد می سپرد تا فردا آن را به دست حیدر برساند. در پردهٔ چهارم پهلوان از سیاه پوش می خواهد که جانش را بگیرد و او قمه ای در شانه های پهلوان فرو می کند، و از دست اکبر که کمی دیرتر از راه می رسد نیز کاری بر نمی آید.
August 15, 2020
بهرام بیضایی قطعا" از داستانهای پوریای ولی و داش آکل برای نوشتن این نمایشنامه الهام گرفته است. این نمایشنامه در سال ۱۳۴۲ نوشته شده زمانی که بهرام بیضایی فقط ۲۵ سال سن داشته لست و از این نظر جالب توجه و فوق العاده است. فکر میکنم نام سریال به یاد ماندنی " پهلوانان نمیمیرند" هم به این نمایشنامه اشاره دارد.
Want to Read
January 29, 2016پهلوان اکبر میمیرد؛ از نمایشنامههای کتابِ دیوانِ نمایش، جلدِ یکم / بهرام بیضایی / تهران: روشنگران و مطالعاتِ زنان، چاپِ اول 1394
نمایشنامه فارسی – قرنِ 14
در بازنگریاش نویسنده کوشیده تا جایی که متن اجازه میدهد به گوهرِ اصلیِ نوشته نزدیکتر شود. [5]
[...]
نمایشنامه فارسی – قرنِ 14
در بازنگریاش نویسنده کوشیده تا جایی که متن اجازه میدهد به گوهرِ اصلیِ نوشته نزدیکتر شود. [5]
[...]
January 18, 2020
داستانی قدیمی، از زاویه دیدی که هیچ وقت نمیدیدیم.
این تکنیک واقعا بینظیره و قابلیتش رو داره که روی خیلی از داستان های کهن و اساطیر ایرانی اجرا بشه.
کی فکرشو میکرد یهروز داستان پوریای ولی رو با مضمون پوچی اگزیستانسیال بخونیم؟
این تکنیک واقعا بینظیره و قابلیتش رو داره که روی خیلی از داستان های کهن و اساطیر ایرانی اجرا بشه.
کی فکرشو میکرد یهروز داستان پوریای ولی رو با مضمون پوچی اگزیستانسیال بخونیم؟
January 10, 2019
اما پهلوون اکبر حق نداره بمیره...باور نمیشه کرد، اما حتی وقتی خوابه به نظرم می رسه که باز هم بیداره.... بازوهاش پر از بیزاریه، دلش پر از مهربونی...
June 10, 2025
پهلون اکبر میمیرد
داستان اینطوری شروع میشه، یه پیر زن داره گریه میکنه، یه پسر داشته که خیلی سال پیش گمش کرده، یه پسر داره که قراره با پهلون اکبر مبارزه کنه، یه مرد صدای گریه های زن رو میشنوه، این مرد خیلی سال پیش خانواده اش رو گم کرده، این مرد پهلون اکبره و بنظرتون آخر کتاب چی میشه؟
شروع داستان همینقدر هیجانی و جذابه و نا امید کننده است که اکثر همسن های من اسم بهرام بیضایی رو نشنیدن، بیضایی قلم مخصوص به خودش رو داره و دنیا رو از قاب خاصی نگاه میکنه و این داستان هم جدای از این مسئله نیست، کتاب خیلی کوتاه است ولی در همین زمان کوتاه شخصیت ها به خوبی پخته میشن.
کتاب به شکل کلی به یک مسئله اشاره میکنه، چطوری میتونیم یه پایان خوب داشته باشیم؟پهلون بین تموم مست کردن ها و سردرگمی هاش دنبال یه پایان مناسبه یه جوری که نه سیخ بسوزه نه کباب، میخواد مثل پوریای ولی دل پیرزن رو شاد کنه ولی زمونه زمونه پوریا نیست، مردم این دوره زمونه اگر پشت پهلون به زمین بخوابه، پشت سرش چی میگن؟آّرویی که پهلون قطره قطره جمع کرده چی میشه؟و امان از عاشقی فقط یه عاشق حرف دل یه عاشق رو میفهمه، اگر پهلون حرف به به زمین بزنه دل حریفشم مثل پهلون شکسته میشه، اونم ناکام میشه اونم به مراد دلش نمیرسه و میون تموم این پریشونی ها یکی قصد جون پهلون اکبر رو کرده
و بزرگترین سوال، سوالیه که می فروش می پرسه
میفروش: مردمی که شما بهشون کمک میکردی، اونهارو به کی میسپری؟ کی حقشون رو میگیره؟
فروردین هزارچهارصد و چهار
داستان اینطوری شروع میشه، یه پیر زن داره گریه میکنه، یه پسر داشته که خیلی سال پیش گمش کرده، یه پسر داره که قراره با پهلون اکبر مبارزه کنه، یه مرد صدای گریه های زن رو میشنوه، این مرد خیلی سال پیش خانواده اش رو گم کرده، این مرد پهلون اکبره و بنظرتون آخر کتاب چی میشه؟
شروع داستان همینقدر هیجانی و جذابه و نا امید کننده است که اکثر همسن های من اسم بهرام بیضایی رو نشنیدن، بیضایی قلم مخصوص به خودش رو داره و دنیا رو از قاب خاصی نگاه میکنه و این داستان هم جدای از این مسئله نیست، کتاب خیلی کوتاه است ولی در همین زمان کوتاه شخصیت ها به خوبی پخته میشن.
کتاب به شکل کلی به یک مسئله اشاره میکنه، چطوری میتونیم یه پایان خوب داشته باشیم؟پهلون بین تموم مست کردن ها و سردرگمی هاش دنبال یه پایان مناسبه یه جوری که نه سیخ بسوزه نه کباب، میخواد مثل پوریای ولی دل پیرزن رو شاد کنه ولی زمونه زمونه پوریا نیست، مردم این دوره زمونه اگر پشت پهلون به زمین بخوابه، پشت سرش چی میگن؟آّرویی که پهلون قطره قطره جمع کرده چی میشه؟و امان از عاشقی فقط یه عاشق حرف دل یه عاشق رو میفهمه، اگر پهلون حرف به به زمین بزنه دل حریفشم مثل پهلون شکسته میشه، اونم ناکام میشه اونم به مراد دلش نمیرسه و میون تموم این پریشونی ها یکی قصد جون پهلون اکبر رو کرده
و بزرگترین سوال، سوالیه که می فروش می پرسه
میفروش: مردمی که شما بهشون کمک میکردی، اونهارو به کی میسپری؟ کی حقشون رو میگیره؟
فروردین هزارچهارصد و چهار
July 2, 2026
من همیشه نسبت به پوریای ولی کنجکاو بودم، از همان بچگی که پدرم داستان جستهگریختهای دربارهی او برایم تعریف کرده بود. و وقتی متوجه شباهتهای این نمایشنامه با روایت پوریای ولی شدم خیلی هیجانزده شدم. اما البته که بیضایی با همان نگاه اسطورهشکن خود اینجا هم به سراغ مؤلفههایی از داستان پوریای ولی رفته است.
این روایت خود بیضایی را در مورد نوشتن این نمایشنامه خیلی دوست دارم:
«در میدان شاه چراغ کنار یک شیر سنگی نشسته بودم. یک شیرازی کنار سقاخانه آب میخورد. برگشت و به من نگاهی کرد و گفت: زیر این شیر یک پهلوان خوابیده. این حرف مرا تکان داد و دو ماه بعد این نمایشنامه را نوشتم.»
خیلی دوست دارم در مورد آیین زورخانه و مفهوم فتوت و جوانمردی بیشتر بدانم. آیینی که انگار دیگر در جهان کنونی جایی ندارد.
این روایت خود بیضایی را در مورد نوشتن این نمایشنامه خیلی دوست دارم:
«در میدان شاه چراغ کنار یک شیر سنگی نشسته بودم. یک شیرازی کنار سقاخانه آب میخورد. برگشت و به من نگاهی کرد و گفت: زیر این شیر یک پهلوان خوابیده. این حرف مرا تکان داد و دو ماه بعد این نمایشنامه را نوشتم.»
خیلی دوست دارم در مورد آیین زورخانه و مفهوم فتوت و جوانمردی بیشتر بدانم. آیینی که انگار دیگر در جهان کنونی جایی ندارد.
Displaying 1 - 30 of 37 reviews




























