Jump to ratings and reviews
Rate this book

اسرار آیت

Rate this book
صبح جلسه داشت و دیرش شده بود. چند روز قبل همسایه‌ها به من گفتند که دو نفر موتورسوار در کوچه پرسه می‌زدند و خانه شما را دید می‌زده‌اند. خیلی نگران شدم. آن روز به آیت گفتم همسایه‌ها این طوری گفته‌‌اند، مواظب باش. با بی‌اهمیتی سرش را بالا انداخت. گفتم: «لااقل صندلی جلو نشین و برو عقب.» گفت: «این ماشین پیکان است. وقتی بیایند به رگبار می‌بندند، چه جلو باشم و چه عقب فرقی نمی‌کند.» …هنوز از در خانه خارج نشده بود که صدای رگبار شنیدم… پیش خودم فکر کردم هم محسن و هم آیت را زده‌اند… دیدم آیت از ناحیه سر و گردن تیر خورده. اما از محسن خبری نبود. یک باره دیدم محسن از سرکوچه دارد به طرفم می‌آید. نمی‌دانستم چه کنم. از طرفی خوشحال بودم که محسن زنده است و از طرفی آیت را می‌دیدم که صورتش غرق خون است. محسن را در بغل گرفتم و گفتم تمام شد بابایت را زدند. آیت را از ماشین بیرون کشیدم. صورتش متلاشی شده بود، از بینی، صورت و چشم‌هایش خون زیادی بیرون می‌زد… » همان روز روزنامه‌ها نوشتند بیش از ۶۰ گلوله به اتومبیل پیکان آیت شلیک شد.

744 pages, Unknown Binding

15 people want to read

About the author

جواد موگویی

6 books4 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
1 (100%)
3 stars
0 (0%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
No one has reviewed this book yet.

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.