مادر بلند شد نشست روی تشکش نگاه کرد به من. حق داشت. نگفته بودم. نمیدانست آن شب کجا ماندهام. خبر هم نداشت چه بلایی سرم آمده. باران را هم نمیشناخت. نه به او گفته بودم نه به رعنا به هیچ کس نگفته بودم خیلی احتیاط میکردم. اگر میگفتم آبرویم میرفت. میدیدند که با دکتر دوست شده آبرویم میرفت.
فقط خواهر آیدین رو دوست داشتم. خوندم صوتیش رو آپلود کردم توی کانالم. ولی بقیه داستان ها همه تکرار و شباهت و پوچی یه همکار خیلی کتابخون این رو بهم معرفی کرد و با اصرار تو کتابفروشی گذاشت پیش خریدهام و گفت باید این کتاب فوق العاده رو بخونی خوندنش کمی به تاخیر افتاد و الان با اون همکار ارتباطی ندارم. ولی دلم می خواد پیداش کنم بگم هدفت از این کار چی بود واقعا؟؟
مجموعه داستان های کوتاه ریتم همه داستان ها شبیه به همه،جملات و کوتاه و تکراری و گاهی حوصله سر بر،عموما هم از زبان بچه ها نوشته شده،و احساسات و احوالشون در رابطه با یه اتفاق بزرگ(دور و بر خودشون) شرح داده میشه،بدون اینکه چرایی و سرانجام اون اتفاق بیان بشه.
اگه با همین نگارش، به جای داستان کوتاه رمان می نوشت، نمی تونستم تمومش کنم! دلم می خواد بزنم رو شونه ی آقای خیاوی و بگم برادر، تو نمی تونی با پاراگراف های طولانی داستان های خفن خلق کنی! تو ژوزه ساراماگو نیستی!
داستان ها اکثرا در فضاهای یکسانی سیر می کنند که این به عنوان یک نقطه ی ضعف محسوب می شود.اما یک داستان درخشان در این مجموعه حضور دارد که من از خواندنش کیف کردم. . داستان اول. کت شلوار داوود. ماجرای یک انتقام و عشق از دست رفته. ایده ی خوب اما زبان داستان و فضا از پس ایده برنیامده بودند. در زبان داستان به شدت از اگر و ای کاش و فضاهای فکر و خیال استفاده شده که کم کم به اطاله ی داستان می رسد. . پدر امیر یکی از بهترین داستان ها بود. بچه ای که رویا دارد پیامبر بشود. تصویرهای جزیی این رویا عالی ست و دوست داشتنی. زبان داستانی عالی و کودکانه ." دوست داشتم در همین خیابان پیامبر بشوم. نمی توانستم بروم بیابان ان هم تنها. از مار می ترسم. توی بیابان هم که مار زیاد است. مار هم باشد تنها نمی روم. به مدیر و ناظم مدرسه چه بگویم؟ به ان ها هم که نمی شود گفت دارم می روم پیامبر شوم. فقط باید بگویم کار دارم. داخل غار هم که زیاد نمی توانم بمانم. از غار بیشتر از بیابان می ترسم. همین خیابان خوب است. جلوی پایم را نگاه می کنم و به یاد خدا هستم همیشه. حتی ان روز جواب خاله جیران را ندام که وقتم تلف نشود. اگر خدا در ان لحظه جبرییل را می فرستاد سارغم می دید دارم با خاله جیران حرف می زنم بی ادبی می شد. شاید اثلا پیامبرم نمی کرد.امروز هم سرم پایین بود. داشتم با خدا حرف می زنم در خیابان که صدای پایی شنیدم. . " از پارسال تصمیم گرفته بودم پیامبر شوم. اما از امیر خیلی بدم می آمد و توی دلم نفرینش می کردم و زود نفرینم را خورد و با خودم گفتم شاید امتحان الهی ست." . " سر مادر داد زدم. پیامبر نمی شوم. خدا حتما شنید." . " خاله جیران را این بار ببینم حرف می زنم. حتما پیامبر می شوم. دعا کردم. آرزو کردم." . " شاید مدرسه ها را بسیتم. مدرسه بچه ها را اذیت می کند. اگر امتم راضی نشدند زمان مدرسه را کم می کنم. بچه ها فقط پاییز می روند مدرسه." هر کس هم ریاضی بخواند به جهنم می رود. بچه ها از ریاضی بدشان می آید. همه ی بچه های دنیا مرا قبول می کنند. پیامبر همه ی بچه های دعا می شوم." . داستان خواهر آیدین - داستان ها از اینجا به بعد فضاهای یکسان و همگی از زبان نوجوان- کودکی که بلوغ و عشق و جنسیت را فهمیده بیان می شود/. در این داستان هم مثل داستان قبلی دو نفر با هم قهرند. و ترس بچه و مناجات او دوباره در این داستان هم تکرار شده است. . پیراهن داوود در اینجا هم با بچه ای رو به رو هستیم که بلوغ را فهمیده است. خواره آیدین و اینجا هم ملیحه که جای مادرته. . دختر حسین آقا اینجا هم با بچه هایی رو به رو هستیم که در هوای نظربازی و مزدوج شدن هستند. و فضاهای کاش و اگر و گفت و گوی درونی در باب آینده و زن و بلوغ در این داستان نیز تکرار می شود. زبان کودکان . اتاق من " دوست ندارم پیرزن ها مرا ببوسند. دوست دارم الهام و ریحانه من را ببوسند." " اتاق ندارم. اگر ننه بمیرد اتاقش مال من می شود." . داستان خدا مادر زیبایت را بیامرزد خواب و عدم سخن گفتن و فضایی شبیه به داستان دوم- آرزوی پیامبری اینجا شخصیت دوباره تکرار می شود. بچه های خبیث که آرزوی مرگ پدر بچه های دیگر را دارد. کاش. در این داستان دوباره تکرار می شود.
داستان های کوتاه ده صفحه ای که هر هشت تا داستان لحن و روایت شبیه به هم داره و صحبت های تند تند کسی با خودش هست... شاید هر داستان توی ذهن نویسنده دلیل و هدف خاصی داشته ولی برای خودم غیر چند تا لحظه طنز و کنایه و دیالوگ حس کردم بی سر و ته هست و چیز جذابی نداره.
چجوری یه نفر میتونه این همه داستان کوتاه پشت سر هم بنویسه و همه در یک قالب، یک لحن، اکثراً با یک موضوع و شخصیت پردازیهای شبیه به هم. ۸۵ صفحه کتاب هی کش میاد! تموم هم نمیشه. دو صفحه مونده بودم که داستان یکی مونده به آخر رو تموم کنم و برسم به داستان آخر اما واقعاً دیگه نمیشد تحمل کرد. قبل از خوندن داستان آخر کتاب رو رها کردم.
این تعداد داستان با راویهای اول شخص، مونولوگ گوهایی که با بیرون ارتباطی ندارند و اگر هم ارتباطی داشته باشند میشود داستان عصای پدربزرگ که بیشتر شبیه به تمرین داستاننویسی بود.. متاسفانه کتاب خوبی نیست.
«مردی که گورش گم شد»، انتظارم از این کتاب حافظ خیاوی را بالا برده بود که تا حدی برآورده نشد. یکسان بودن لحن و بعضاً فضاها را هم میگذارم به پای تلاش خیاوی برای تثبیت شیوهی مختص خود در داستان کوتاه.
«شاید هم مادر عقیل زیبا نبوده. آدم باور نمیکند مادر عقیل زیبا باشد. مادر عقیل اگر زیبا بود، زن پدر عقیل نمیشد. آدمهای بیپول زن زیبا ندارند. مسلم زن زیبا ندارند. ابراهیم هم زنش زیبا نیست. پدر عقیل هم پول نداشته. اگر پول داشت، کمی هم به عقیل میرسید. اگر عقیل پول داشت، دم در نمیایستاد. مثل دوستهای پدر میرفت داخل، مینشست روی مبل. کسی هم نمیگفت خدا مادر زیبایت را بیامرزد. اگر هم کسی میگفت شاید ناراحت نمیشد. اگر عقیل پولدار بود شاید میخندید. میگفت خدا رفتگان شما را هم بیامرزد.»
حافظ خیاوی را با مجموعه داستان «مردی که گورش گم شد.» شناختم. این نویسنده اهل مشگینشهر(خیاو) داستانهایی را مینویسد که گویی زندهاند. از صفحات کتاب بیرون نمیزنند و تصاویر زنده نمیسازند، بلکه خواننده را داخل کلمات میکشند. گردابی از کلمات و تصاویر و آدمها و وقایع و احساسات. قلم این نویسنده صاحب سبک، که در ادبیات داستانی معاصر جایگاه مهمی دارد، جذابیت خاص خود را دارد. در این مجموعه داستان حافظ خیاوی با کلماتی که به سرعت و ناگهانی پیش کشیده میشوند، همچو تداعی آزاد، دنیاهایی را خلق میکند که مخاطب در آن اراده خود را رها کرده و افسار به دست کلمات میدهد تا افکار و احساس را به همان سویی ببرد که داستان میخواهد.
در این مجموعه داستان بیشتر داستانهای کوتاه از زبان و از دنیای کودکانه شخصیتها بود. دنیایی ساده و پیچیده، دنیایی که پر از شوق و ترس است، دنیایی که اولین عشق و نفرتها به صورت خام رخ میدهند. دنیایی که نمیتوان اعضای آن را قضاوت کرد. این داستانها مرا به دنیا کودکیام هدایت کرده و بسیاری از تکههای گم شده آن روزها را برایم تداعی کرد.
خواندن این مجموعه داستان را به دوستداران ادبیات پیشنهاد میکنم.
کتاب خدا مادر زیبایت را بیامرزد نوشته ی حافظ خیاوی توسط نشر ثالث به چاپ رسیده است.
این کتاب مجموعه ی هشت داستان کوتاه تحت عناوین “کت و شلوار داوود”، “پدر امیر”، “خواهر آیدین”، “پیراهن داوود”، “دختر حسین آقا”، “اتاق من”، “عصای پدربزرگ”، “خدا مادر زیبایت را بیامرزد” را در برمی گیرد که هر یک با ارائه ی داستان هایی پرکشش، خواننده را با شخصیت های قصه همراه می کنند. در داستان خدا مادر زیبایت را بیامرزد، شخصیت اصلی داستان که راوی آن نیز هست، پسری کم سن و سال است که با تک گویی ها و به کارگیری از جملاتی کوتاه، به بیان احساسات و نقل بخشی از زندگی و خاطرات گذشته ی خود، برای مخاطب می پردازد. داستان در زمستانی سرد و با حال و هوای ایام ماه محرم و مراسم و سوگواری های حسینی آغاز می شود. در واقع، اصل موضوع قصه به یک سال پیش و روزهای عزاداری محرم آن، بازمی گردد؛ سالی که راوی در حال مرثیه خوانی، سوار بر شتر، به دور میدان اصلی روستا می چرخیده، عزاداران مشغول تماشای تعزیه ی در حال اجرا و شنیدن مرثیه های او بودند. وی در همین هنگام، دختری را بر پشت بام خانه ای دیده با همان نگاه اول، عاشق و شیدای او می شود اما به خاطر نمی آورد که این دختر، دقیقا بر روی پشت بام کدام خانه بوده است. از همین روی نمی تواند منزل او را بیابد، تا این که هم اکنون پس از گذشت یک سال، همراه با فرهاد، پسرخاله ی خرد سالش، به بهانه ی دادن نذری، درب خانه ای می رود که احتمال می دهد، دختر متعلق به آن خانه باشد….
داستانها اغلب با راوی کودک و نوجوان و بعضا جریان سیال ذهن بود بعضی شخصیت پردازی ها و داستانها مثل داستان اول خوب از آب درآمده بود و بعضی داستان ها مثل عصای پدربزرگ- لااقل برای من- گنگ بود. تم داستانها خیلی زیاد شبیه هم بود و گاهی نمیشد راویها را از هم تفکیک کرد.