▪️شاید دیگر نتوانم بگویم، صالح عطایی فارسی ِ شهرام ِ شیدایی، چوکا چکاد .... سعی میکنی مثل ِ مرگ با مَن صادِق باشی ~ دلم آشوب بود اشک چشمانم را بالا آوردم ~ هنوز از خواب ِ دِه سیر نشدهام ~ من با خودم هیچ حرفی ندارم من با خودم، در یک جا نمینشینم ~ تو كجایی دوست ِسرگردانم من اینجا میان اینهمه مجسمههای بیجان راهِ پلههای شب را سد میكنم ~ باد در گرفت و درونم را بُرد. ~ دستهای به خواب رفتهاش در دستهایم بیدار میشوند. ~ جاری میشود جاری میشود «ماه» به چشمانش ~ مرگ از من عبور میكند اما در چشمهایم باقی میماند. ~