عقرب باد ادامه رمان شوومان است. این کتاب، داستان دختر جوانی به نام حوریا است که برای تدریس به روستایی سرد و دورافتاده منتقل شده. در بخشی از کتاب میخوانیم: حوریا میگوید: چی از جون پسرم میخوای؟ چرا اذیتش میکنی؟ تو کی هستی که از مریضی ارشک من خبردار شدی و اومدی سراغش؟ زن نزدیک میآید. حوریا فقط به لبهایش نگاه میکند. میترسد با نگاه زن جادو شود. زن میخندد. دندان هایش نه مثل مروارید که مثل الماسهای تراش خورده میمانند. زبانش را که شبیه نیش مار است میکشد روی لبهایش و میگوید: مامداس…