در نشانه شناسی روایی کلاسیک تنها با دو شکل تعاملی متفاوت رو به رو می شویم: نخست نظام معنایی «عمل» یا «کنش برنامه مدار بر روی چیز ها» که مبتنی است بر اصل «نظم و قاعده» و دوم نظام معنایی «مجاب سازی» که سوژه ها را بر اساس اصل «نیت مندی» در ارتباط با یکدیگر قرار میدهد. اما در خصوص ساخت معنا در خود جریان تعامل، میتوان از نظام معنایی دیگری نیز نام برد؛ نظام معنایی «تطبیق»، که نه مبتنی بر اصل نظم و قاعده است و نه مبتنی بر اصل نیت مندی، بلکه بر اساس آن اصل تماس «حسی و تنی» بین کنشگران در تعامل است.
تاثیر پدیدارشناسی بر نشانهشناسی در دهه ۸۰ به بعد سبب شد نگاه این حوزه به معنا تغییر کند. در واقع، با این تاثیرپذیری بنیادین مفاهیمی چون "تجربه"، "حضور"، "امر زیسته"، 'امر ادراکی_حسی"، "تن"، "هم_حضوری" و غیره مجال ورود به این حوزه را پیدا میکنند و آن را بیشتر و بیشتر به خود "زندگی" نزدیک و از قید ماندن در چهارچوب "متن" رها میکنند. به بیان دیگر، با این چرخش آنچه گرماس از همان ابتدا با نوشتن اثر خود، معناشناسی ساختارگرا، به دنبال آن بود میسر میشود، یعنی مسئله معنا به شکل کلی آن. در واقع، از همان آغاز، دغدغه اصلی این نشانهشناس تنها معنای "متن" نبود، بلکه همانگونه که قبلاً نیز مطرح شد، پرسش اساسی او "معنای فعالیتهای انسانی"، "معنای تاریخ" یا به زبان ساده تر، خود "معنای زندگی" بوده است. بر پایه و اساس همین تاثیرپذیری است که لاندوسکی نظام معنایی "تطبیق" را تعریف میکند و در کتابها و مقالههای خود به شرح و بسط آن میپردازد. در این کتاب (ابعاد گمشده معنا در نشانهشناسی روایی کلاسیک) ما کوشش کردیم این نظام معنایی را به صورت بیناتعریفی از نظامهای دیگر، یعنی نظامهای "برنامهمداریت"، "مجابسازی" و "تصادف" جدا کنیم و به شرح و توضیح آن در گفتمانهای متفاوت بپردازیم.