دوستانِ گرانقدر، این کتاب نزدیک به 130 صفحه دارد و از یکسری نوشته ها و اشعارِ « کارو» تشکیل شده که برخی از آنها زیباست... یادش گرامی به انتخاب، چندی از آنها را برایِ شما بزرگواران به صورتِ خلاصه وار، مینویسم
وصیت نامۀ کارو خداحافظ... خداحافظ اِی عشق هایِ سرگردان... اِی سایه هایِ زندگیِ از یاد رفتۀ دربدرم خداحافظ... اِی خاطراتِ گذشته: اِی خاکسترِ آتشِ آرزوهایِ دلِ مادر مردۀ بی پدرم خدا حافظ ... من رفتم حتی تصورش امکان ناپذیرست!... دربیست وهشت سالگی، بدون احساسِ کوچکترین ناسلامتی انتظارِ مرگِ بلافاصله کشیدن باورکنید باشما هستم، شما اِی کسانی که سعادتِ بشری را در سیاهچالِ جهل و بی خبری زنجیر کرده اید... باورکنید، من با سالهایی که طبیعت به من داده است، بیست وهشت ساله ام... اما بر طبقِ سالهایی که گرسنگی وفلاکتِ ملت من به من دادن! دویست وهشتاد سال دارم!... وای از این زندگی!...دردویست وهشتادمین سالِ زندگی خود یعنی همین امشب، من احساس میکنم که رفتنی هستم...و من که رفتنی هستم میدانم که پس ازمرگِ من هیچکدام ازکسانِ من و دوستانِ واقعیِ من، قدرت به خاکسپاری مَنو ندارند!... بنابراین حسابِ من باگورکنِ قبرستان پاک است گور کن: انسانِ تیره بختِ تیره روزی، که خوراکِ فرزندِ لختش، شیونِ کلنگِ فرو رفته درخاک است... اما میدانم که پس از مرگِ من، ثروتمندی از میانِ ثروتمندانِ شهرِ ما پیدا خواهد شد، که لاشۀ مرا بخاطرِ اضافه کردنِ شهرتی بر شهرتهایِ کذاییِ خود، به خاک بسپارد اما نه... اِی ثروتمندانِ محترم! لطفاً مرا با پولِ خود به خاک نسپارید!... لاشۀ مرا با کاردِ آشپزخانۀ رنگ و رو رفته مان، که قلم تراشِ شبهایِ نویسندگیِ من است، در هم بِدرید! و پاره هایِ سرگردانِ لاشۀ مرا در پست ترینِ نقاطِ این شهر، به سگ ها بسپارید!... من میخواهم از لاشۀ من چند سگِ گرسنه سیر شود... شما آدمک هایِ کمتر از سگ، که هیچ انسانِ گرسنه ای ازدرگاهتان سیر نشد ------------------------------------------------------------------------------ پیرمرد بخت برگشته شکمش، آب آورده بود !بچه هایِ ولگرد با مسخره میگفتند: یارو آبستنه ...! فردا می زاید .یک روز که از کوچه، همان کوچۀ کثیفی که پناهگاهِ زندگیِ فلک زدۀ او بود، میگذشتم ... دیدم لاشه اش را به تابوت میگذارند ....پیرمردِ بخت برگشته، زاییده بود ...«فرزند، بدبختی چه می توانست باشد! جز... «مرگ ------------------------------------------------------------------------------
«نامه به «چارلی چاپلین .این... نه داستان است نه افسانه است! نه شعر است نه یک نثرِ شاعرانه است .قطره اشکی است، رمیده و طوفانی که از دیدگانِ حسرت بارِ رنج، به دامانِ پاره پارۀ شب گرسنگیها، غلطیده است چارلی با زبانِ فارسی آشنا نیست... امّا مسلماً با زبانِ من آشناست... چون زبانِ من زبانِ گرسنگان است... گرسنگان نه، زبانِ خودِ گرسنگی است... و گرسنگی تنها به یک زبان حرف میزند: حقیقت .سلام چارلی! انسانِ بزرگوار... سلام بر تو و اشکهایِ خندانِ تو .سلام بر تو و خنده هایِ گریان تو ------------------------------------------------------------------------------ .یک شبی در راهِ دوری، «گرگِ» پیری بر زمین افتاد و مرد .لاشۀ گندیدۀ آن گرگ را «کفتار» خورد .در دلِ غار کثیفی پیرِ کفتار، زمینِ مرگ را بوسید و خفت قاصدی این ماجرا را با «کرکسانِ» زشت گفت .جسمِ گندآلودِ کفتار را کرکسان، غارتگران خوردند .لرزه بر دامانِ کوه افتاد .سنگها بر روی هم هموار گشت ...کرکسان هم جملگی مردند ------------------------------------------------------------------------------ امیدوارم این انتخاب ها را پسندیده باشید پیروز باشید و ایرانی
تجلی استعداد در محیطی که سرنوشت انسان بازیچه ی مشتی طفیلی فاقد همه چیز است.. طفیلی های فاقد همه چیزی که خون شریانشان عصاره ی اشک باغبان بی چیز تاکستان های اراک است. در محیطی که هرکس پشتوانه ی تلاشش ، طلا نبود حسابش با زندگی و هرچه مربوط به زندگی ست پاک است. در چنین محیط فاسد وحشت انگیز، شکفتن استعداد فرزندان فقر ! صرفا یک امر تصادفی ست. تو زاده ی رنجی-مثل اکثر هنرمندان واقعی- برای زادگان رنج، شهرت در دنیای کنونی اگر مایه ی ناراحتی نباشد زیادی هم مایه ی افتخار نیست. ابدیت را داشته باش.. بگذار اطلاق کلمه ی هنر همچنان که شیر مادرت برای تو حلا بود بر کاری که در پیش داری حلال باشد