فرض کن یک مشتزن حرفهای هستی که به همهچیز مشت میزنی. از هیچچیز نمیترسی و همه تو را دوست دارند، چون قویترین آدم شهری. احساس قدرت میکنی و کمکم از همهی قلهها بالا میروی. اما ناگهان تنهای تنها میشوی. دیگر کسی برایت هورا نمیکشد. چیزی برای مشتزدن باقی نمانده است.
دیگر مشتهای تو کسی را خوشحال نمیکند. قلبهای روی دستکش یادگار پدر هم کمرنگ و کمرنگتر میشود. چرا از آن دنیای پرشور و زیبا دور شدهای؟
تصاویر عالی و مضمون فوقالعاده «مشتزن» کتابیست سرشار از نیروی عشق. عشق انسان به همنوع خویش. قلبهایی که مادر روی دستکشهای مشتزن گلدوزی کردهبود، به مشتهای او قدرت میداد. حالا مشتزن باید از این عشق بهره ببرد و آنرا در دنیا پخش کند تا دنیا را به جایی بهتر تبدیل کند. مشتزن به ما یاد میدهد که در خدمت جامعه بودن است که به ما قدرت میدهد و عشق و تفکر در کنار هم میتوانند راهی را پیشروی ما بگذارند تا دنیای بهتری را بسازیم. عنصر «تکرار» هم در متن و هم در تصاویر این کتاب باعث جذابیت آن برای کودکان میشود. متنِ کوتاه و تصاویرِ خیالانگیز ما را در دنیای مشتزن غرق میکنند تا جایی که با او پیش میرویم و مشتمیزنیم و مشت میزنیم و مشت ميزنیم. این کتاب برندهی جایزهی بزرگ دوسالانهی تصویرگری براتیسلاوا شده است و به فهرست کلاغ سفید نیز راهیافته.
نقاشیها که جادوییه. راستش تصاویر رو بیشتر از متن دوست داشتم. رسالت اجتماعی، کمککردن، کنار هم بودن، نه فقط برای خودمون که برای دیگران هم مشت زدن از دل کتاب میان بیرون. و نیروی زندگی و عشق به دیگری که معنابخشه ماست انگار.
مشتزن در دسته کتابهایی قرار میگیرد که معمولاً دوستشان ندارم. کتابهایی که مشغول پند دادن هستند و میخواهند چیزی ارزشمند را به فکر بچه بیندازند و خب، بیشک به وادی شعار هم میروند. به طور کلی این کتاب هم چنین است و خب، برای یک کودک البته که میتواند جذاب باشد. اینکه یادت باشد مشتت را کجا فرود بیاوری حتی برای خود من جذاب است اما... اما شیوۀ حکایت کتاب مدرنتر از حکایات سنتی است و این کمک میکند با قصه همراه بشویم و مهمتر همراهی تصاویر که یک شادابی و البته درهمبرهمی باحالی (از نظر من) دارند. از کتابهایی که تصویر واقعاً به قصه کمک کرده و اگر تصویر دیگری با قصه همراه میشد تجربۀ ما هم متفاوت میشد.