و من احساس تنهایی می کردم با بغضی در گلو که فرو نمی رفت. «آستولفو، خواهش میکنم عجله کن، مدام تلفن میزنم و ساندرینو جواب نمیده، دلم خیلی شور میزنه، فکرهای بدی به سرم میزنه، فال ورق گرفتم خیلی بد اومد، هر چی تندتر میتونی برو، خدای من این پسرک شاعرم چهقدر منو عذاب داده...»
میگویند یک دست صدا ندارد، من هم بدون او صدا نداشتم، یعنی تا این حد به او وابسته بودم. وقتی آدم کنار دریا تنهاست یا به همه چیز فکر میکند یا به هیچ چیز. نمیدانستم واقعا دوستش دارم یا نه، ولی در کنارش راحت بودم. خندهاش بهم اطمینان میداد و به آنچه داشت قانع بود. سوالهای سادهای ازم میکرد که به نظر میآمد جواب همهشان را بلدم بدهم. وقتی با من عشقورزی میکرد دست و پاهاش را به دورم تنگ میکرد. ساندرینو او را از من قاپید و بردش؛ انگار آدم با بیخیالی فندکی را از روی میز کناری خودش بردارد دوناتلا بیهیچ شر و شور و تردیدی دنبالش رفت فقط برای این که زنها وقتی قدرتش را داشته باشند بهترینها را انتخاب میکنند. بعد از یک ماهی ساندرینو بهش گفت ازش خسته شده و او چمدانش را برداشت و ویلای فرژنه را ترک کرد، اما دیگر برنگشت پیش من.