دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم امروز، او ما را... فردا؟ ص۱۳۶
قیصر امین پور برایام یادآور رفقای دختر دوران دبیرستانام هست که بلااستثنا عاشق او بودند. هنوز هم با گشتی در اینترنت فهمیدم او شاعر تازهعاشقان و افرادیست میانسال با فاصلهی زیاد از شعر معاصر جهان. آنهایی که شعر برایشان نباید سخت، پیچیده و دارای بازی باشد. آن شعری که بخوانی، احتمالا حفظش کنی و جایی در موقعیت مناسب خود را با آن به رخ بکشی. که البته خودمان هم کردهایم. همینطور رفیق ادبی دختر پیدا میکردیم در نوجوانی. دوباره خواندن امینپور تصور زرد بودن او را برایام از بین برد. امینپور شاعریست کوچک که توانسته به دلهای مخاطبان راه پیدا کند و بهنظرم همچنان میتوان او را در کنار منزوی و مصدق و بهبهانی شاعرانی برای شروع شعر معاصر دانست... شاعرانی خوب و نه عمیق. شعر امینپور را میتوان با صدها مقاله تحلیل کرد و از آرایهها تا مضامیناش گفت(در سایت انسانی میتوانید مقالات بسیار خوبی دربارهی شعر او بیابید) اما شعر او همینجا متوقف میشود... اتفاقی که در شاعران خوب امروز ایران مانند لیلا صادقی، فرشاد سنبل دل، رضا حیرانی و حسین جنتی نمیافتد و بسیار از او جلوترند. خواندناش را پیشنهاد میکنم اما عمرا او شاعر بزرگی نیست. بیشتر برای همان رفقای نوجوانیام یا پدرهای ناآشنا با شعر نو خوب است
سراپا اگر زرد پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی ، لب پنجره پر از خطارات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم اگر خون دل بود ، ما خورده ایم اگر دل دلیل است ، آورده ایم اگر داغ شرط است ، ما برده ایم اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم ! اگر خنجر دوستان ، گرده ایم ! گواهی بخواهید ، اینک گواه : همین زخمهایی که نشمرده ایم ! دلی سربلند و سری سر به زیر از این دست عمری به سر برده ایم
حرف های ما هنوز ناتمام تا نگاه میکنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از آنکه باخبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود آی ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر میشود
آخ خدا باز من رو برگردون به روزهای خوب دبیرستان. به این اولین کتاب شعری که براش پول دادم به اون غزلهای زیبای دوست داشتنی تا آمدم که با تو خداحافظی کنم / بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست هر کدومشون رو 40 بار لااقل خونده بودم اون نیمایی های عالی دیشب نشستم باز جوراب هایم را اتو کردم با کفش هایم گفتگو کردم خدایا چرا من هم دیگه نمیتونم هر وقت که خواستم در بیست سالگی متولد بشم؟ این روزها که میگذرد هر روز احساس میکنم که کسی در باد فریاد میزند
اصولن کم پیش میاد که آدم بتونه به یه کتاب شعر بالای 3 یا 4 امتیاز بده! جون هر چقدر هم آقا یا خانم شاعر کارش درست باشه، باز هم ما از بعضی از شعرهایش احتمالن خوشمون نخواهد آمد. این هم همینطور بود. بعضی هاش رو خیلی دوست داشتم، بعضی به نظرم معمولی آمد. در کل خوب بود
با توام ای لنگر تسکین ای تکان های دل! ای آرامش ساحل!! با توام ای نور! ای منشور ! ای تمام طیف های آفتابی! ای کبود ارغوانی! ای بنفشابی! با توام ای شور ای دلشوره ی شیرین! با توام ای شادی غمگین! با توام ای غم! غم مبهم! ای نمی دانم! هرچه هستی باش! اما کاش... نه، جز اینم آرزویی نیست: هرچه هستی باش! اما باش!
تعداد شعرهایی که از این کتاب دوست داشتم،کم بودند،ولی دوست داشتنی بودند و اون قسمت احساسی روحم که نیاز به شعر داره رو اغنا می کردند.
دیشب دوباره گویا خودم را خواب دیدم: در آسمان پر می کشیدم و لابه لای ابرها پرواز می کردم و صبح چون ازجا پریدم در رختخوابم یک مشت پر دیدم یک مشت پر،گرم و پراکنده پایین بالش در رختخواب من نفس می زد
آن گاه با خمیازه ای ناباورانه بر شانه های خسته ام دستی کشیدم بر شانه هایم انگار جای خالی چیزی ... چیزی شبیه بال احساس می کردم!
رفتار من عادی است امانمیدانم چرااین روزها ازدوستان وآشنایان هرکس مرامی بیند از دورمیگوید: این روزهاانگارحال وهوای دیگری داری اما من مثل هرروزم باآن نشانی های ساده باهمان امضا،همان نام وباهمان رفتار معمولی مثل همیشه ساکت وآرام این روزهاتنها حس میکنم گاهی کمی گنگم گاهی کمی گیجم حس میکنم ازروزهای پیش قدری بیشتر این روزهارادوست دارم گاهی -ازتوچه پنهان- باسنگهاآوازمیخوانم وقدربعضی لحظه هاراخوب میدانم این روزهاگاهی ازماه وروزوسال،ازتقویم ازروزنامه بی خبر هستم حس میکنم گاهی کمی کمتر گاهی شدیدابیشترهستم حتی اگرمی شد بگویم این روزهاگاهی خداراهم یک جوردیگر می پرستم ازجمله دیشب هم دیگر ترازشب های بی رحمانه دیگربود من کاملاتعطیل بودم اول نشستم خوب جوراب هایم رااتو کردم تنها–حدود هفت فرسخ–دراتاقم راه رفتم باکفش هایم گفت وگوکردم و بعدازآن هم رفتم تمام نامه هارازیروروکردم و سطرسطر نامه هارا دنبال افسانه ی موهوم دنبال آن مجهول گشتم چیزی ندیدم تنهایکی ازنامه هایم بوی غریب و مبهمی می داد انگارازلابه لای کاغذ تاخورده ی نامه بوی تمام یاس های آسمانی احساس می شد دیشب دوباره بی تاب دربین درختان تاب خوردم ازنردبان ابرهاتاآسمان رفتم درآسمان گشتم وجیب هایم را ازپاره های ابرپرکردم جای شماخالی! یک لقمه ازحجم سفیدابرهای ترد یک پاره ازمهتاب خوردم دیشب پس ازسی سال فهمیدم که رنگ چشمانم کمی میشی است وبرخلاف سال های پیش رنگ بنفش وارغوانی را ازرنگ آبی دوست تردارم دیشب برای اولین بار دیدم که نام کوچکم دیگر چندان بزرگ وهیبت آور نیست این روزهادیگرتعدادموهای سفیدم رانمی دانم گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک یک روزکامل جشن می گیرم گاهی صدبار دریک روز می میرم حتی یک شاخه ازمحبوبه های شب یک غنچه مریم هم برای مردنم کافیست گاهی نگاهم درتمام روز باعابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنایی می کند گاهی دل بی دست وپاوسربه زیرم را آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند اما غیر ازهمین حس ها که گفتم وغیر ازاین رفتار معمولی وغیر ازاین حال و هوای ساده وعادی حال و هوای دیگری در دل ندارم رفتار من عادی است
هم شروع دفتر اول و هم شروع دفتر دوم ناامیدم کرد که انتخاب اولم برای خوندن شعرهای قیصر امین پور انتخاب درستی بوده یا نه. بیشترشون مثل «اگر دل دلیل است» مشهور بودن و خیلی اینور و اونور شنیده بودم که تازگی ای که باید داشته باشه رو نداشتن. دفتر اول از اینها خوشم اومد: نامی از هزار نام٬ عصر جدید٬ سوگند٬ سطرهای سفید٬ خانه تکانی٬ اعتراف٬ سرود صبح٬ جنگل خاطره٬ خمیازه فریاد٬ اگر عشق نبود٬ اگر دل دلیل است؛ و در دفتر دوم: فلسفه ساده و خبرهای داغ. چهار ستاره ای که دادم بیشتر به خاطر دفتر اول بود.
روزی که دستِ خواهش، کوتاه/ روزی که التماس گناه است/.../ و زانوانِ خسته ی مغرور/ جز پیشِ پای عشق/ با خاک آشنا نشود/.../ ای روزهای خوب که در راهید/ ای جاده های گمشده در مه/ ای روزهای سخت ادامه/ از پشتِ لحظه ها به در آیید/ ای روزِ آفتابی/ ای مثلِ چشمِ خدا آبی/ ای روزِ آمدن/ ای مثلِ روز، آمدنت روشن/ این روزها که می گذرد، هر روز/ در انتظارِ آمدنت هستم... -------------------------------------------------- دردهای من نگفتنی/ دردهای من نهفتنی است/ دردهای من/ گرچه مثلِ دردهای مردمِ زمانه نیست/ دردِ مردمِ زمانه است/ مردمی که چینِ پوستینشان/ مردمی که رنگِ روی آستینشان/ مردمی که نام هایشان/ جلدِ کهنه ی شناسنامه هایشان/ درد می کند/ من ولی تمامِ استخوانِ بودنم/ لحظه های ساده ی سرودنم/ درد می کند... -------------------------------------------------- وقتی تو نیستی/ نه هست های ما/ چونان که بایدند/ نه باید ها!/ هر روز بی تو/ روزِ مباداست... -------------------------------------------------- نه گندم و نه سیب/ آدم فریبِ نامِ تو را خورد... -------------------------------------------------- اما من/ بی نامِ تو/ حتی/ یک لحظه احتمال ندارم/ چشمانِ تو/ عین الیقینِ من/ قطعیتِ نگاهِ تو/ دینِ من است... -------------------------------------------------- هر چه هستی باش!/ اما کاش.../ نه،جز اینم آرزویی نیست:/ هر چه هستی باش!/ اما باش! -------------------------------------------------- مردم همه/ تو را به خدا/ سوگند می دهند/ اما برای من/ تو آن همیشه ای/ که خدا را به تو/ سوگند می دهم! -------------------------------------------------- تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند/ بیا که صاف شود این هوای بارانی/ تو از حوالیِ اقلیمِ هر کجا آباد/ بیا که می رود این شهر رو به ویرانی/ کنارِ نامِ تو لنگر گرفت کشتیِ عشق/ بیا که یادِ تو آرامشی است طوفانی.
من یه کتاب دیگه هم از قیصر امینپور خوندهم، گلها همه آفتابگردانند، و زبان و محتوای شعرهای این کتاب از اون خیلی ضعیفتر به نظرم اومدن. خیلی از شعرها مضمون مذهبی داشتن. من وقتی رو دوست دارم که شاعر از ادبیات و اصطلاحات مذهبی استفاده میکنه که در مورد یه مفهوم غیرمذهبی (یا از اساس گناهآلود!) حرف بزنه، یا لااقل اون تصویر مذهبی کلیشهای رو عوض کنه و یه طور عاصیانهای بگدش، یا مثل حافظ یه طوری حرف بزنه که نفهمی منظورش خداست یا معشوق دیوانهی زمینیش یا هر دو یا اسکُلت کرده و هیچ کدوم. نه این که با تصویر یه شعر عاشقانه فریبت بده بعد بفهمی داره همون حرفای مذهبی همیشگی رو میزنه. نه این که بد باشه، ولی تکراریه و زیاد هیجانانگیز نیست.
وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان اند كه بايدند نه بايدها
مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم
عمري است لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره مي كنم باشد براي روز مبادا
اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست آن روز هرچه باشد روزي شبيه ديروز روزي شبيه فردا روزي درست مثل همين روزهاي ماست اما چه كسي مي داند؟ شايد امروز نيز روز مبادا باشد
وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان اند كه بايدند نه بايدها
دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نام هایشان جلد کهنه شناسنامه هایشان درد می کند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی سرودنم درد می کند ( p.16 )
من خیلی اهل شعر خواندن نیستم و لذت چندانی هم نمیبرم بنابراین نظرم درمورد شعر صائب نیست. درمورد این مجموعه هم به نظرم چند شعر خوب وجود داشت و بقیه معمولی بودند.
وقتی جهان از ریشۀ جهنم و آدم از عدم و سعی از ریشههای یأس میآید وقتی یک تفاوت ساده در حرف کفتار را به کفتر تبدیل میکند باید به بیتفاوتی واژهها و واژههای بیطرفی مثل نان دل بست نان را از هر طرف بخوانی نان است (امینپور، ۱۳۸۴: ذیل «اشتقاق»، ۷۵-۷۶)!
قیصر امینپور (۱۳۳۸-۱۳۸۶) در کتاب «گزینۀ اشعار»، در تعریف و تفسیر شعر، مینویسد:
چگونه میتوان به راحتی پرسید: شعر چیست؟ هنر چیست؟ زیبایی چیست؟ روح چیست؟ انسان چیست؟ عدم چیست؟ نیستی چیست؟ چیستی چیست؟ بسیار چیزها وجود دارند که نمیشود آنها را تعریف کرد مثل خود وجود. آیا میشود در برابر بیآیاترین مسائل یک «آیا» گذاشت؟ چه خوشخیالاند آنان که با فرمول سادۀ (جنس قریب + فصل قریب) خیال میکنند به حدّ تام اشیاء رسیدهاند! و خیال میکنند با گذاشتن کلاهِ نطق بر سر حیوان میتوانند آن را به انسان تبدیل کنند (امینپور، ۱۳۸۱: ذیل «پنج پرسش بیپاسخ»، ۱۲-۱۳).
سرودن، یک فعل مجهول است. نه از آن روی که فاعل آن معلوم نیست، بلکه از آنروی که فاعل حقیقی آن معلوم نیست... شعر، فعلی است که در تعریف آن باید از وجه التزامی استفاده کرد. همراه با چندین قید تردیدِ شاید و گویی و پنداری... در مجموع، هیچگاه نمیتوان گفت که قواعد، شعرها را میآفرینند، بلکه در اصل شعرها قواعد را میآفرینند (همان: ۳۱ الی۳۳). ز بس بیتابِ آن زلف پریشانم، نمیدانم حبابم، موج سرگردان طوفانم؟ نمیدانم حقیقت بود یا دور و تسلسل، حلقۀ زلفت؟ هزار و یک شب این افسانه میخوانم، نمیدانم سراسر صرف شد عمرم همه محو نگاه تو ولی از نحوۀ چشمت چه میدانم؟ نمیدانم... نمیدانم به غیر از این نمیدانم، چه میدانم نمیدانم، نمیدانم، نمیدانم، نمیدانم (امینپور، ۱۳۸۰: ذیل «حاصل تحصیل»، ۸۸-۸۹) ما در عصر احتمال به سَر میبریم در عصر شک و شاید در عصر پیشبینی وضع هوا ��ز هر طرفی که باد بیاید در عصر قاطعیت تردید عصر جدید... (امینپور، ۱۳۸۴: ذیل «عصر جدید»، ۵۳-۵۴)
دکتر قیصر امینپور بنابر آنچه در کتاب منثورِ «طوفان در پرانتز» آورده است، انسانی بسیارمذهبی بود (امینپور، ۱۳۶۵: ۲۴-۲۵-۳۷-۳۸-۴۵-۱۲۱). شاعری متدیّن و توانمند که برخی از اشعار او دلنشین و خواندنی است.
دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان برآورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنیست دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنۀ شناسنامههایشان درد میکند درد، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم (امینپور، ۱۳۸۴: ذیل «دردواره ها ۱»، ۱۵ الی۱۸)؟ حرفها دارم اما... بزنم یا نزنم؟ با توام، با تو! خدا را، بزنم یا نزنم؟ همۀ حرف دلم با تو همین است که دوست چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟ گفته بودم که به دریا نزنم دل اما کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟ از ازل تا به ابد پرسش آدم این است: دست بر میوۀ حوّا بزنم یا نزنم (امینپور، ۱۳۸۰: ذیل «همۀ حرف دلم»، ۱۰۹)؟
چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟ بیایید از عشق صحبت کنیم تمام عبادات ما عادت است به بیعادتی کاش عادت کنیم چه اشکال دارد پس از هر نماز دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟ به هنگام نیت برای نماز به آلالهها قصد قربت کنیم چه اشکال دارد در آیینهها جمال خدا را زیارت کنیم؟ مگر موج دریا ز دریا جداست چرا بر یکی حکم کثرت کنیم؟ پراکندگی حاصل کثرت است بیایید تمرین وحدت کنیم وجود تو چون عین ماهیت است چرا باز بحث اصالت کنیم؟ اگر عشق خود علت اصلی است چرا بحث معلول و علت کنیم؟ بیا حبیب احساس و اندیشه را پر از نقل مِهر و محبت کنیم پر از گلشن راز، از عقل سرخ پر از کیمیای سعادت کنیم رعایت کن آن عاشقی را که گفت: بیا عاشقی را رعایت کنیم (امینپور، ۱۳۸۶: ذیل «اخوانیه»، ۶۴ الی۶۶) منابع:
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست سربسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد ای وای ، های های عزا در گلو شکست آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست " بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت " آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست