خانواده دست و دلبازی بودیم یاد دارم باران که می آمد حتی چند مهمان نامرئی را با خودش می آورد و مادرم سفره دلش را باز می کرد من این را از کاسه های چیده شده در چهارگوشه خانه می فهمیدم
ماهیها نه گریه میکنند نه قهر و نه اعتراض تنها که میشوند قیدِ دریا را میزنند و تمامِ مسیرِ رودخانه را تا اولین قرارِ عآشقی شان بر عکس شنا میکنند مثلِ من که بعد از رفتن ات قیدِ سیگار را زدهام قیدِ گریه را فقط زل زدهام بر عکس ات و آرام آرام به پوسیدنم فکر میکنم!