در جایی از نمایشنامه، یکی از آدمها میگوید: «انسان نخستین نمیگفت، میرم، میرفت. نمیگفت بده، میگرفت. نمیگفت میخوام بخورم، میخواست و میخورد.» نمایشنامه «فعل» شرح هبوط «فعل» به مثابه کنش است در «فعل» به مثابه زبان. هبوطی که در آن عشق از کنش به کلام تنزل مییابد و «فعل» از زندگی رخت بر میبندد. کوشش آدم اصلی نمایش برای فهم این معناست که آیا عشق را میتوان از چارچوب زبان به کنش محض فرا برد و آن را تا نهاییترین مرزهایش پیش برد؛ به جایی که زبان به انتها میرسد و تنها فعل ناب باقی میماند. نمایشنامه «فعل» درامی عاشقانه است، اما به شکل یک جمله درهم ریخته طولانی که فعلهایش جابجا شدهاند
محمد رضاییراد فیلمنامهنویس، نمایشنامهنویس، کارگردان و پژوهشگر در سال ۱۳۴۵ در محلۀ بیستون رشت متولد شد. فیلمنامههای او برنده جوایز متعددی از جشن خانه سینما و جشنواره فیلم فجر و جشنواره آسیا پاسفیک شدهاست. فیلم کودک و سرباز با فیلمنامه ای از او برنده بالن نقره ای جشنواره سه قاره نانت فرانسه شد. رضاییراد از سال ۱۳۵۸ در کلاسهای تئاتر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شرکت کرد. در سال 1366، دبیرستان را نیز به پایان رساند. در سال ۱۳۶۴ در کلاسهای انجمن سینمای جوان شرکت کرد. پس از پایان دبیرستان به دانشگاه آزاد رشت رفت و آنجا ادبیات فارسی خواند. در این سالها فعالیت مطبوعاتی مختصری نیز داشت. او پس از آنکه خدمت سربازیاش به اتمام رسید تحصیل در مقطع فوق لیسانس را آغاز کرد و در دانشگاه آزاد تهران در رشتۀ فرهنگ و زبانهای باستانی ادامه تحصیل داد. رضاییراد در سال ۱۳۷۲ نخستین فیلمنامهاش را با نام بچههای مدرسۀ همت به رضا میرکریمی میفروشد که بعدها به مجموعهای ۱۳ قسمتی تبدیل میشود. او در این سالها به کارهای پژوهشی و فعالیت مطبوعاتی نیز مشغول است. در سال ۱۳۸۶ تدریس تاریخ نمایش و نمایشنامهنویسی در دانشکدۀ هنر و بعد در دانشگاه سوره و دانشگاه تهران را آغاز میکند. در سال ۱۳۸۸ به فرانسه رفت و فعالیتهای پژوهشی و فیلمنامهنویسیاش را آنجا دنبال کرد. بعد از حدود ۱۰ سال دوری از تئاتر بار دیگر از روز ۵ تیر ماه ۱۳۹۳ نمایش و آنک انسان را به روی صحنه برد. او همچنین در سال ۱۳۸۴ نمایش «بازگشت به خان نخست» را در سالن قشقاییِ تئاتر شهر و در سال ۱۳۹۶ نمایش «فعل» را در سالن چهارسوی تئاتر شهر به صحنه برد.
خیلی خیلی خوشحالم که تصمیم خوندن نمایشنامه های ایرانی رو عملی کردیم. توی همین مدت کوتاه و تعداد کم، چقدر نگاهم به نمایشنامه فارسی تغییر کرد و چقدر خودم تغییر کردم. قبل تر سوگیری زیادی نسبت به کارهای ایرانی داشتم، که خب بدون دلیل و ناآگاهانه بودنش خیلی عیبه، الان اما اگر هم از نمایشنامه ای خوشم نیاد، حداقل میتونم مطمئن باشم بدون پشتوانه نیست و با چنتا نمونه عالی و خوب در همین ژانر مقایسه کردم و نپسندیدم. فعلا که تصمیم داریم لیست چهل تایی نمایشنامه ها رو بخونیم، امیدوارم مشکلی پیش نیاد و برنامه مون جلو بره. این با برنامه ریزی و منظم خوندن رو هم مدیون دوستان گروه های همخوانی هستم و از اونها یاد گرفتم. نمایشنامه "فعل" از همون نمونه های عالی هستش که بالاتر گفتم. از کارهای خیلی خیلی خوب ایرانی که خداروشکر دیدم بین دوستان گودریدز هم دیده و خونده شده قبلا. این کار، بازی های زبانی، زمانی و مکانی درخشانی داره که اصلا فکرش رو هم نمیکردم در قالب نمایشنامه اینقدر جذاب دربیاد. توی این نمایش شخصیت اصلی تلاش میکنه بفهمه که آیا عشق میتونه فراتر از چارچوب زبان به کنش محض برسه و به جایی بره که دیگه اونجا زبان به انتها میرسه و فقط و فقط فعل باقی میمونه؟ مفهوم خیلی سختی داره این کار ولی موقع خوندنش گره ها باز میشن و در آخر که همه چیز به اول نمایش برمیگرده، خواننده توی بهت و حیرت با خودش میگه این دیگه چی بود...
لیلا : برای عشق باید از چه فعلی استفاده کرد ؟ عشق ورزیدن ، عشق بازی کردن ، عاشق شدن ، عاشقی کردن ؟ ورزیدن ، شدن ، کردن ربطی به خود عشق نداره ، می آد می چسبه به عشق ، همونطور که می تونه به هر اسم دیگه ای بچسبه : تنفر ورزیدن ، ناکام شدن ، جسارت کردن . اما فعل خودِ " عشق" چیه ؟ فعلی که فقط به خودِ " عشق " برگرده ؟ فعلیتِ عشق در چه فعلی محقق میشه ؟ و فاعلیتِ فاعل ، یا درست تر بگم ، عاشقیتِ عاشق رو چه فعلی آشکار می کنه ؟ اون فعلی که فعلِ نهایی " عشق " باشه ، هیچکدوم این ها نیست انگار . عرب ها فعل بهتری براش دارن : عَشِقَ ؛ خودِ خودِ کلمه فقط . فرهاد : خب به نظر تو چیه اون فعل ؟ لیلا : فعلی نداره ، یه اسمه که باید با مصدر جعلی به فعل تبدیل بشه ؛ فعل محض ، یه حال ناب ، " عشقیدن " که فقط در زمان حال صرف میشه ، نه گذشته و نه آینده ، فقط مضارع استمراری ، فقط : " من می عشقم " ، " تو می عشقی "
تجسم محض افعال توسط ذهن یک مفعول؛ عشق، ترس و فاعل-فاعل-فعل.
وقتی یه اثری رو میخونم، همیشه یکی از پررنگترین و مهمترین وجوهی که بهش توجه میکنم نبوغ و شهود نویسندهای هستش که این اثر رو نوشته. اینکه این نوشته چیارو چطور و کی دیده و چطور درکشون کرده و چطور از این کل (و یا جزء) ها نوشته. فعل از اون دست نوشتههایی بود که حسابی درگیرم کرد. از اون دست نوشتههایی که دید نویسندهاش لرزه بر ستون فقرات ذهنم انداخت. چرا؟
بذارید اینطور بگم. من خیلی از مواقع هنگام مطالعه آثاری که دوستشون دارم عمیقا، یا مطالبی دارن که از نظر محتوا هیجان زدهام میکنن، یه لحظه کتاب رو میبندم و شروع میکنم به فکر کردن. وقت خوندن این اثرم چندین بار این کارو کردم (که گرچه خوندنشم برای من طول کشید چرا که هم من آثاری که دوست دارم رو مزهمزهکنان میخونم و هم چون از مطالعه مقداری فاصله گرفتم این چند وقت). در یک توقف ناگهانی (اونم تو مترو؛ پاتوق مطالعه و موسیقی شنیدنِ منِ مجبور به حضور در مکانهای مختلف و جابهجایی) به فکری فرو رفتم که بعدش حیرتزده شدم. چند صفحه قبل از رسیدن به بخشی که نویسنده راجع به عدم توان انسان از صرف فعلی راجع به "عشق" حرف بزنه، به این فکر افتادم که ما آدمها فعل محضی راجع به "آزادی" نداریم. هیچ گونه فعلی که یک کنش خالص و یک تجسم محض از آزادی در قالب فعل باشه رو نداریم؛ و آزادی چیزیه که من پایه ذهنیتم در زندگی رو، روش چیدم. (همونطور که تو این نوشته هم گفته میشه، برای چیزهایی مثل "عشق" ما افعال جعلی داریم: ساختن فعل با مصدر، مثل عشق ورزیدن، عشقبازی کردن و...) و داشتم افسوس میخوردم که انگار هیچکس هم این درد رو حس نمیکنه که یهو... رضاییراد از عشق گفت. از فعل محضی که در دنیای واقعی انگار دیگه وجود نداره. از چیزی از جنس آزادیِ صرف نشدنی. عشق و آزادی و... افعالی صرفناشدنی هستند. افعالی که به علت "عدم توانایی زبان در گشایش تمام وجود انسان" صرف نمیشن.
نمایشنامه فعل منو از حالی به حالی دگر برد. این شطحیاتی که از نظر فرم نمایشی هم برام جذابیتهای بسیاری داشت، حاصل ذهنیتی بود خلاق و خاص. فعل با زیر سوال بردن خود فعل همه چیز انسان رو زیر سوال میبره و در نهایت، خود زبان رو. زبانی که انسان به ساختار فاعل-مفعول-فعلِ آن خو گرفته و از ساختار ازلیِ فاعل-فاعل-فعلِ افعال صرفنشدهای مانند عشق در زندگیاش، دور افتاده.
فعل مرثیهای در بابت کُنش بیحدوحصره. مرثیهای طربناک اما تراژیک؛ مانند جایگاه مرثیه پروانه و خورشید در دنیای واقعی: خیالانگیز و مسحورکننده اما خطرناک، دیوانهوار و بدون محلی از اعراب در زندگیِ انسانهای محصور در چارچوبها.
پ.ن1: فکر کنم اولینباره که خیلی جدی تصمیم گرفتم یک اثری رو چندبار بعدها بخونم. پ.ن2: این کتاب نه صرفا برای خودش بلکه به دلایل دیگری نیز برام خاصه. این کتاب هدیهای هست از دوستی. دوستبودنی که ثمرهی دوران متفاوتی از زندگیمه؛ دوران آهستگی. دوران کنشها و واکنشهای متفاوت. دنیای احتمالات و پیشامدهای جدید من. دوران پساپیشازبحران! پ.ن3: تمام این نوشته، شطحیاتی بود که اول صبح به ذهنم رسید و در قالب کلمات بیان شد. هرچند چندبار ادیت شد و شاید اصلا حق مطلب رو ادا نکنه ولی برای خودم ارزشمنده.
بعد از افرا، نوشتن در تاریکی و هیولاخوانی، فعل چهارمین نمایشنامهایه که میتونم بگم دغدغهی آدمای جامعهی معاصر رو داره و بعد از خوندنش نگاهتون دچار تغییر میشه. تکنیک سیلان زمان، صحنهی منعطف در تغییر شکل، اون تکرارها، رفتوبرگشتها، بیان ناگفتهها یا حرفهای ذهنی و اون حضور شخصیتهای غایب از چشم همه و همه کاری کرد که از این نمایشنامه بینهایت لذت ببرم. از دیالوگها و بحثی که سر دستور زبان بود نگم که چقدر کیفور شدم. این چنین نگاهی به زبان و ترکیبش با عشق کار سختیه که محمد رضاییراد از پسش به خوبی براومده و فکر میکنم شاید فقط اون میتونست این کار رو بکنه بهخصوص بهخاطر تحصیلاتش. یهجورایی لذتش برام از بازیهای زبانی مکدونا وسط فیلما و نمایشنامههاش هم بیشتر بود چون به حس و شناختم نزدیکتر بود و روابط شخصیتهاش بهنوعی برای ماها ملموستره.
مالیخولیای کلمات و درگیری لابهلای فعل، اسم، قید، صفت و فعل و فعل و فعل ... یه نمایشنامه ی خاص با یه بیان متفاوت که تو ذهنم موندگار شد، و بی نهایت دوستش داشتم.
این نمایشنامه روایتی است ازهمگسیخته از پاگذاشتن معلمی بهاسم فرهاد کاتب به مدرسهای دخترانه برای درسدادن ادبیات و اینکه پس از ورود او، چند تن از اهالی آن مدرسه به او دل میبازند: دو تا از شاگردانش (لیلا و پریسا) و یکی از همکارانش (شیوا). فرهاد که مشغول نوشتن پایاننامهای دربارۀ فعل است، دربارۀ فعل و پیوند آن با زبان و هستیِ آدمی دیدگاهی دارد که در آغاز جالبتوجه مینماید؛ اما این ایده خام و نپرورده باقی میماند و بین دیگر اتفاقات، گم میشود. باوجوداین، جذابیت اصلیِ فرهاد برای خانمهایی که به او دل میبازند، پریشانگوییهایی است که دربارۀ همین دیدگاهش مطرح میکند.
نظم زمانی روایت سخت درهمشکسته است. گفتوگوها از گذشته و حال و آینده در هم آمیخته و آشوبِ حاکم بر روایت، بهروشنی معلوم نمیکند که سرنوشت هریک از این عشقهای متداخل چیست. بااینحال، از نام معلم که «فرهاد» است، و نیز اشارههایی که به پریشانحالی و شوریدگی لیلا میشود، پیدا است که دلدادگی اصلی از آن فرهاد و لیلا است؛ هرچند ظاهراً فرهاد با شیوا وصلت میکند و لیلا نیز از فرط عشق، خود را میکُشد. بههرصورت، در متن نمایشنامه هیچ اطلاع سرراستی از هیچیک از این رابطهها به دست داده نمیشود و مخاطب در میان سیلان گفتوگوها و تصویرها و رویدادها، صرفاً درمییابد که حکایت عشق یا عشقهایی بیفرجام در کار است.
حالوهوای این نمایشنامه اندکی یادآور یکی از داستانهای مصطفی مستور است؛ داستانی که در آن نیز معلمی اهل ادبیات، سخت شیفتۀ یکی از شاگردانش میشود. ولی بررویهم، شلوغی روایت و بیسرانجامی ماجراهای این اثر، گرچه ممکن است از دید کسانی قوت محسوب شود، ضعف چشمگیری است و ایدۀ محوری نویسنده (موضوع فعل و پیوند معنایی آن با زبان و هستی) نیز لابهلای تکنیکها و ترفندهای روایی آن گم شده است.
"فعل" از آن کتاب هایی - نمایشنامه هایی - است که می تواند در "تاری�� شخصی" هر کسی جا بگیرد و عزیز شود. فراموش نشود و ماندگار شود. اما تاثیرگذاری "فعل" بیشتر از "ارتباط شخصی خواننده با اثر" است. "فعل" در روایت خود "زمان" را در هم می ریزد، اما این "در هم ریختگی زمانی" تجربه ی جدیدی است که بسیار با فرم های تکراری دیگر "زمان غیر خطی" در ادبیات مثل "پرسه زدن میان خیال و واقعیت" یا "خاطره گویی" و "تغییر راوی" متفاوت است. و از همین طرح نو است که "فعل" می تواند در درون خواننده هم وسوسه ای غریب ایجاد کند؛ وسوسه ی تبدیل شدن از "ضمیر" به "اسم" و از "اسم" به "فعل"، و فعلی که همان "کنش" است. چیزی که امروز غیابش ما را به توده هایی بی شکل و ناتمام تبدیل کرده است. مانند کلمه هایی پشت سر هم، اما بدون "فعل" و ناکام در "جمله شدن". انبوهه ای ناقص، نارس، چنان جنینی مرده.
امسال خیلی جالبه به صورت اتفاقی چهارتا کتاب از این نویسنده خوندم! یعنی برنامه نداشتم واسش بگم این تعداد میخوام کتاب بخونم از این نویسنده اما شد و خیلی راضیم! هر چهار کتاب رو دوست داشتم. رضایی نویسنده خوبیه و این کتابش با این که اعصاره اش خیلی ساده بود اما نوع و سیستم روايتش خیلی خیلی خلاقانه بود واسه همين پنج ستاره گرفت.
فکر میکنم که عاشق نمایشنامههای رضایی راد شدم. یه دید عجیبی نسبت به همه چیز داره و موقع خوندنشون آدم احساس میکنه که توی یه دنیای دیگه هست که واقعی نیست و احساس میکنه همه چیز توهم و تصور خودش هست. بیشترین چیزی که درمورد این نمایشنامه دوست داشتم هم این بود که که خیلی عجیب و غریب با زمان بازی کرده بود.
یک ستاره کم می کنم اونم به این دلیل که فضای داستان خیلی شبیه به فیلم «ورود آقایان ممنوع» بود طوری که تا اواسط داستان تصور می کردم بازیگر های همون فیلم دارن صحبت می کنن. اما باقی ماجرا و کنش ها واکنش ها خوب بودن. همین طور زمانِ غیر خطی نمایش که نشسته بود و کار رو زیبا کرده بود و حتا لازم بود که از چنین فنّی استفاده بشه. نظرم در مورد محتوای ضمنی این نمایشنامه: اگر افعال نباشن هستندگی هم نخواهد بود. خیلی ها تلاش کردند نَهَست بشن اما به نظر من موفق نشدن چون زمانی که پا در دایره ی زبان گذاشتی، وارد بُعد زمان شدی و هست شدی. چرا که در بی زمانی، مرگی هم نخواهد بود. چون دیگه نه گذشته و نه آینده وجود نخواهند داشت. فقط حال؛ و در میان تمام افعال، عشق تنها فعله و تمام فعل های دیگه افعال جعلی ان. و کنش فعلِ عشق، لحظه ی از خود بی خود شدنِ پایانِ همبستر شدنه. و با هر کنش این فعل، ذره ای از اون تبخیر میشه و به هوا میره. و اون چیزی هم که به عشق آسمونی خونده میشه، در کلمه نمی گُنجه. ** "لو دادنی داره" در این نمایش آدمی وجود داره به اسم فرهاد که معلم ادبیاته توی یه دبیرستان دخترانه و نظریه ای راجع به دستور زبان و فعل داره. اما نظریه اش «یه نظریه ی ناقصه؛ یه جور فلسفه بافی شاعرانه و شاید نبوغ آمیز درباره ی زبان، اما به درد نخور.»(ص65). فرهاد دانش آموزی داره به اسم لیلا که احوالاتش شیداست و با دانش آموزای دیگه فرق داره. لیلا بعد از اینکه صحبت های فرهاد رو می شنوه زیر تأثیر قرار می گیره و مثل یه بذر بارور توی یه خاک حاصلخیر، قوه اش به «فعل» تبدیل میشه.(مثل ملاقات محمد بلخی و شمس تبریزی) آخر سر هم عاشق فرهاد میشه و این عشق زمینی، لیلا رو به عشق ازلی ابدی می رسونه تا جایی که میره بالای بوم مدرسه و به خورشید خیره میشه و سرش گیج میره و می افته پایین می میره(خورشید در عرفان نشانه ی حقّ ئه: مشرق خورشید برج قیر گون/آفتاب ما ز مشرق ها برون). به نظرم این نمایشنامه نوع مدرن نمایشنامه های عباس نعلبندیانه.
شرح سرگردانی بین کلمات و خاطرات بود و نشان دادن حس فقدانی که در زبان هست ؛ زبانی که درنهایت بازهم نمی تواند تمام جوانب وجودی ما را آشکار کند....
از متن نمایشنامه :
لیلا : ...حق با شماست آقای کاتب. عشق یه امر دو طرفه ست. اما این چیز دو طرفه یه جمله ی دستوری نیست که تشکیل شده باشه از : فاعل و مفعول و فعل ، بلکه یک جمله ی غیردستوری، یک حال غیرزبانی هست که تشکیل شده از: فاعل و فاعل و فعل. یه فعل محض، یه فعل محض مفرد.
نوشته است: "در آغاز، کلمه بود." هم اینک، اینجا مکث میکنم! دورتر، چه کسی زیر بازویم را خواهد گرفت؟ برایم غیرممکن است این واژهی " کلمه" را چنان که در خور است ارزیابی کنم. باید آن را، اگر روح خدایی روشنم بدارد، به واژهی دیگری برگردانم. نوشته است:"در آغاز، روح بود." دربارهی این نخستین سطر کتاب خوب فکرکنیم؛ قلم نباید پرشتاب کند! به راستی، آیا روح است که همهچیز را میآفریند و نگه میدارد؟ میبایست نوشته شود:"در آغاز، نیرو بود." با این همه، در اثنایی که این را مینویسم، چیزی در من است که میگوید این معنی را نباید اختیار کنم. سرانجام، روح روشنم میدارد! الهام بر من فرود میآید و من با دلی آرمیده مینویسم:"در آغاز، عمل بود." _فاوست/ گوته
فرهاد، دبیر جدید ادبیات مدرسهای دخترانه، درگیر پایاننامهی خود راجعبه دستورزبان فارسی به مثابهی انسانهاست. دانشآموزی به اسم لیلا عاشق او میشود. _ ایدهی فرهاد اینه که فعل، به تنهایی انقلابیه. که تنها جزئ از زبان فارسیه که تغییر نکرده: "بدید، بنمودش، شهود بود، شاهد شد، واصل شد، آنگاه فاصل شد... پنهانش کرد، آنگهش نزدیک کرد، برگزیدش، مداواش کرد، بپروردش، صافی کردش، بخواندش، ندا کردش" _ (اسپویل) ایدههای فرهاد، من رو یاد فاوست انداخت، مردی که با دانشهای قبلیش توی چالش میافته و چیزی جدیدتر میخواد. حالا نمیخوام همهی شخصیتهای نمایشنامه رو به زور به فاوست مربوط کنم، اما لیلا، برای من مارگریت بود. عنصری معصوم که مرگش، باعث رستگاری فاوست میشه. "و سرشت جاودانهی زن پیوسته ما را به سوی بالا میکشد." پریسا: شما دوست دارین از اون یه شهید بسازید. فرهاد: شهید، نه بهاندازهی کافی شهید داریم. پریسا: یا یه قدیس، یا یه قهرمان، یا هرچی. _ لیلا، با توجه به ایدهی فرهاد از فعل عشق، فعلی صرف نشده محسوب میشه. فرهاد میگه ما برای صرف عشق، به فعلهای دیگهای احتیاج داریم: عشق ورزیدن، عشقبازی کردن. میگه مثل رقص نیست که هم اسم باشه و هم فعل. نمیگیم میعشقم. عشق صرف نمیشه. لیلا هم همینطوره. _ من اصلا حرفهام در و پیکر و منبع درست حسابی نداره، خودمم صرفا نظرم رو میگم، مقایسهش با فاوست هم فقط گذرا به ذهنم رسید.
من فکر نمیکردم همهش میره و تو هوا گم میشه. گرچه الان امید بچگانهای دارم که بشه. من یه فاعل بودم که تاثیر فعلهای صرفنشدهی سادهش رو دستکم گرفته بود. شایدم خود فعل صرفنشدهی سادهام. شاید هم هیچکدوم. و یا شاید چیزی فراتر از همهی اینها.
لیلا: ببخشید فکر کنم یه چیزی اینجا جا گذاشتم. -چی جا گذاشتی؟ + پرهای درنا رو.
تو این نمایشنامه لیلا در جایی نقش درنا رو تو تئاتر مدرسه بازی میکنه. "این درنای سرگردانه که داره میگه، زمانی دختر جوانی بود که عاشق مسافر تنهایی شد. دختر میگه باهاش بریم تا به ما بگه چطور در عشق مسافر تنها قربانی شد و تبدیل شد به یک درنای سرگردان." درنا در آسیای شرقی نماد صلح و احترام به روح طبیعت و اینهاست اما جایی دیگه خوندم که درنا رو نماد رستاخیز هم در نظر گرفته بود تو این نمایشنامه لیلا به شیوا در مورد خودکشیش یا افتادنش از بام مدرسه میگه" من اونجا به خورشید خیره شده بودم و شما هنوز فکر میکنید من فقط از سر ناکامی در عشق رفتم بالا؟ +پس از سر چی بود؟ -نفس اینکه جهان از اینکه هست دورتر نمیره و زبان امکان گشایش تمام وجود ما رو نداره و زمان در دایرهای به پس و پیش میره و ما هربار به خودمون میرسیم به همون جایی که بودیم این از هر ناکامی عمیقتره." خانم علایی جایی آخر نمایشنامه به فرهاد میگه که من جای اینکه بگم لیلا عاشق شما بود میگم تحت تاثیر. من هم فکر میکنم لیلا خیلی زیاد تحت تاثیر معلم ادبیاتش بود و همین تحت تاثیر بودن زیادش و استعدادی که داشت باعث شد به حقیقتی برسه و دچار رستاخیز بشه همین در نهایت موجب مرگش هم شد. یعنی بالقوه در وجود لیلا این چیزها بود و ورود فرهاد به زندگیش اون رو بالفعل کرد. نمیدونم شاید هم دارم اغراقآمیز میبینم. لیلا قبل اینکه فرهاد وارد مدرسه بشه تحت تاثیر ترانه مربی تاترشون بود ترانه به فرهاد در مورد لیلا میگه" من به اون بیشتر از بقیه سخت میگرفتم گاهی علیرغم میلش و البته مطابق میل من. گاهی حتی تا مرز شکنجه یکجور محو کردن جسم من به دنبال رهایی جسم بود و اون به دنبال رهایی روح شاید همین بود که از من دور شد و به شما نزدیک شد."
یه انیمیشن کوتاه ژاپنی هم دیدم به اسم "پرهای درنا" روایتیه از یه پیرزن که درنایی ��و مداوا میکنه و اون درنا بعدا به هیبت یه زن جوان و زیبا وارد خونشون میشه و از پرهای خودش براشون پارچه میریسه، پشت یکچیزی مثل پرده که ماهیت درنا بودنش فاش نشه، اما در نهایت زن و مرد تسلیم مرد تاجر میشند و در ازای پولی از پارچه رو به اون میدند و بعد هم از درنا میخوان که برای این مرد هم پارچه بریسه که باعث میشه درنا اون خونه رو ترک کنه. من فکر میکنم فرهاد به لیلا عاشقتر از لیلا به فرهاد بود اما میترسید از اختلاف سن و پچپچهای اهالی مدرسه پشت سر این دوتا و... شبیه به اون پیرزن و پیرمرد بود که درنا رو از دست دادند و فرهاد بقیهی عمرش رو درگیر درجا زدن توی همون مدرسه و زندگی با شیوا و ادامه دادن به فعل بدون هیچ سرانجامی بود. اما در حقیقت ذهنش تا آخر عمر درگیر لیلا بود چون لیلا فعل بود، قوهی محض اما شیوا قید که تنها باعث محدودیت میشد.
شاید اگه بخوام در مقایسه با نمایشنامههایی که خوندم نمره بدم نباید پنج بدم اما احساس خوب و گیجی که از خوندنش دارم شاید از مقایسهی فنی مهمتر باشه... لذت بردم.
فعل رو توی گوگل مینویسم. خط اول توضیحات صفحهی ویکیپدیا نوشته: فعل یا کارواژه به بخشی از سخن گفته میشود که نمایانگر کار انجام شده یا یک رویداد یا یک حالت باشد.( مانند خواندن، بردن، پلاسیدن، زیستن، بودن).
نمایش در تلاش برای پاسخ دادن به این سوال بود که آیا فعل رو میشه زندگی کرد؟ یا به قول پشت جلد پاسخ به اینکه آیا عشق رو میشه از چهارچوب زبان به کنش محض فرا برد و و اون رو تا نهایی ترین مرز هاش پیش برد؟ جایی که زبان به ته میرسه و فقط فعل ناب باقی می مونه. داستان نمایش هم درمورد یک معلم ادبیاته که برای تدریس وارد مدرسهای دخترانه میشه و دیگران رو تحت تاثیر مفاهیم انتزاعی زبانی میکنه. اوایلش من رو یاد ورود آقایان ممنوع انداخت! که خب خیلی سریع اون حس رفت و وارد روایت شدم، شکل روایت ثابت نیست و خود روایت هم دقیق مشخص نیست. تیکه پاره هایی که نه اونقدر غیر خطی و نه اونقدر مستقیم، به شکلی سیال در ذهن تکرار میشه و نسخههای متعددش در ذهن های شخصیتها میگذره. زمان هم وضعیت درستی نداره. فعلِ زمان نمایش پیوسته در حال تغییر و همه چیز در گردشه. از یک جایی توجه من به خود کلمات و شکل نوشتار جملات نمایشنامه جلب میشد که چقدر در کلام هم سعی داره پیچیدگی زبان رو نشون بده. نمیدونم کسی که اجراش رو ببینه هم به این توجه میکنه یا نه. در کل باعث شد بیشتر به زبان و قابلیتهاش علاقهمند بشم.
نمایشنامهی "فعل" داستان نیروی کلمات است و تاثیرش بر روی انسانها. فعلی فراتر از فعلی که در دستور زبان تعریف شده. جملهها و واژههایی که گاه مسیر زندگی یک انسان رو تغییر میده و سرنوشت دیگری براش رقم میزنه.
۳ و نیم ⭐️ میشد گفت پلات نمایشنامه بسیار ساده بود اما برگ برنده ش ایده ی روایی خلاقانه ش بود که خیلی خیلی چسبید 🌧️
این نمایش یک بار در سال ۹۶ به روی صحنه رفته و ای کاش فیلم تئاترش موجود بود :) چون بنظرم آنچه که جذاب ترش میکنه ، تزریق این ایده روایی به بطن اجراست 🥲 و چه کیفی بده تماشاش :”
یکی از بهترین نمایشنامه هایی که تاحالا خوندم. حتی بین نمایشنامه های خارجی هم. نمایشنامه ی اینقدر تاثیرگذار با این سبک مدرن یک شاهکاره، شاهکار. به همه پیشنهادش میکنم
ثمين داشت كتاب رو میخوند، گذاشته بودش روی صندلی. برش داشتم كه بالاخره يه نگاهی بهش بندازم. شروعش كردم و پيوسته، بیوقفه، سرپا خوندمش. نفسم حبسه... فوق العاده بود بنظرم.
بعد از فکر کنم دو سال دوباره خوندمش. سری قبل بهش پنج ستاره داده بودم و همیشه تو خاطرم یک اثر شاهکار و درجه یک ثبت شده بود، اما اینبار نه تنها درجه یک نبود برام، حتی بسیار اثر معمولی و چه بسا خام دستانه با یک پلات داستانی بسیار بچگانه اومد. پلات داستانیای که احتمالا هر خوانندهای رو نه تنها فقط در ابتدای داستان بلکه در تمام داستان یاد "ورود آقایان ممنوع" میندازه.( این یعنی عدم خلاقیت حتی در داستان ) نکتهای که هر خوانندهای رو مجذوب خودش میکنه بازیهای زمانی و روایت سیال ذهن اثره. که در خوانش اول برام بسیار جذاب بود ولی اینبار بنظرم کاملا بی دلیل بود. این نوع روایت در قصه، اطلاعات، شخصیت پردازی و مجموعا در درام، عملا هیچ تاثیری نداره، تصور کنید این قصه رو به صورت خطی براتون تعریف کنن، چه اتفاقی میافته؟ هیچ. انگار که نویسنده چون نتونسته یک قصه و پلات درست و جذاب بنویسه اومده داستانو پیچونده، به قول معروف کلاه شرعی سرش گذاشته. در پایان هم این کتاب یک بار دیگه این رو برای من یادآور شد که نویسندهها و آثار ایرانی فرسنگها با نوجوان فاصله دارن و چیزهایی که مینویسن ذرهای ربطی به قشر نوجوان و جوان امروز نداره.
فرهاد: نکتهای در باب «اسم». افراشته: چی هست اون نکته؟ فرهاد: اسمها برای چی هستن؟ افراشته: برای چی هستن؟ فرهاد: ما چرا اسم میذاریم روی کسی؟ افراشته: (به شیوا) چرا اسم میذاریم روی کسی؟ شیوا: تا بتونیم صداش کنیم. فرهاد: و وقتی صداش نمیکنیم؟ شیوا: چی؟ فرهاد:وقتی صداش نمیکنیم داریم چه کار میکنیم؟ وقتی از ضمیر براش استفاده میکنیم... و راستی «ضمیر» چیه اصلا؟ شیوا: ضمیر؟ فرهاد: و به جای ضمیر مفرد از ضمیر جمع استفاده میکنیم و یا نام خانوادگی و یا هر اسم دیگهای به جای اون... اون اسم اصلی، همهی اینها برای چیه؟ افراشته: برای چیه؟ فرهاد: تا چیزی رو پنهان کنیم. افراشته: چه چیزی رو؟ فرهاد: رابطه...رابطهای رو کتمان کنیم.
از فعل نباید حرف زد، باید فعل شد. باید خواند. خودش به خوبی حرفزدن بلد است.
از کتاب: +همه چیز «اسم» و «صفت» و «ضمیر» نیست. - بله، همه چیز «فعل»ه.
+نفس اینکه جهان ازینکه هست دورتر نمیره، و زبان امکان گشایش تمام وجود ما رو نداره، و زمان در دایرهای به پس و پیش میره و ما هر بار به خودمون میرسیم، به همون جایی که بودیم. این از هر ناکامیای عمیقتره.
×فکر کردی اون حرفها میره توی هوا گم میشه؟ ها؟ فکر کردی میره گم میشه؟ فکر کردی میتونی اونجا وایستی و اونطوری حرف بزنی، و از اون چیزا و فکر کنی در من هیچ اتفاقی نمیافته؟ فکر کردی اون حس، اون حال در من فراموش میشه؟ با توام، فکر کردی من فراموش میکنم؟
بسیار دلم میخواد که اجرای این نمایشنامه رو ببینم. جریان سیالش اگرچه گاها حالت ناخوشایندی میگرفت و ذهن رو آشفته و مغشوش میکرد، برام دوست داشتنی بود. خوشحالم که دارم با ادبیات نمایشی معاصر، آشتی میکنم.
یکی از بهترین نمایشنامه هایی که خوندم و جزو 5 تای برتر ایرانی! البته باید اعتراف کنم سر جمع شاید 10 تا نمایشنامه ایرانی خونده باشم که چون همشون از نویسنده های خوبی بودن (بیضایی، ثمینی، کوهستانی، چرمشیر) حدس میزنم "فعل" تو همین جایگاه باقی بمونه. قبلا گفتم بازم میگم که فضای نمایش شباهت زیادی به فضای فیلم "ورود آقایان ممنوع" داشت. البته اصلا کمدی نبود و داستانش درام و فلسفی بود و نوع روایتش جریان سیال ذهن. شخصیت پردازی نمایش تا حدی مشابه فیلم مذکور بود: آقای معلم باسوادی که برای آماده کردن دانش آموزا واسه المپیاد، وارد مدرسه ی دخترونه ای میشه که به جز خودش هیچ مردی اونجا کار نمیکنه. مدیر منضبط و دگم که زیاد از حضور معلم مرد توی مدرسه راضی نیست و دائم بهش هشدار میده که حد صمیمیتش رو با معلمای دیگه و دانش آموزا حفظ کنه! حضور پدر یکی از دانش آموزا توی نمایش و رفت و آمدش به مدرسه. و معلم خانومی که از روز اول گویا به این آقا معلم نظر داره :)) خلاصه من نمیتونم این حد از شباهت رو نادیده بگیرم اما لازمه بگم این نمایشنامه به شدت داستان پردازیش قوی و غنی بود و سطحش به مراتب از فیلم مورد نظر بالاتر بود و البته نگاهش کاملا متفاوت!
ممنونم از دوستی که امروز با ریویوی خوبش ترغیبم کرد به خوندن. اپ گودریدز امکان منشن نداره متاسفانه🍃
در نوع خودش جالب بود. البته خط داستانیش منو یاد داستانهای مصطفی مستور انداخت اما با توجه به اینکه هر لحظه پرش زمانی و مکانی داشت، حدس میزنم اجرای زیبا و گیرایی میتونه داشته باشه. خلاصه که خالی از لطف نبود...
چقدر عالی بود بعضی قسمتهاش. جاهایی که زمانهای متفاوت را درهم می کرد فوقالعاده بود برخی تکه ها را باید دوباره با دقت بیشتر بخوانم... ریویو را بعدا کامل می کنم . (چطور این همه تغییر زمان و مکان را اجرا کرده؟) خیلی حیف شد، کاش اجراش را دیده بودم
یک ستاره کم کردم چون یه مقدار شبیه ورود آقایان ممنوعه و این فانتزی که همه شیفته مرد داستان شدن یکم تو ذوق میزنه روایت کلی نمایش هم کلیشهایه ولی از نظر تکنیکی واقعا خوب نوشته شده و بحث جالبی هم داره